---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 555: پنجه‌های برفی رقصان، پیدایش عمارت • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 555: پنجه‌های برفی رقصان، پیدایش عمارت

0

مکان ایجاد چشمهٔ‌موضوع​ جان پیش از‌زحمات​ این تعیین شده بود.

شی وو گویِ تخمِ چشمه را آورد و همراه مان دوئو رفت. پس از‌تلاشمون​ انجام تدارکات، جوهر ازلی‌اش را به کار گرفت و ابتدا آن را به گویِ‌کنم​ ماندگار و گویِ ادامه‌دار فرستاد و سپس به درون گویِ تخمِ چشمه تزریق کرد.

گویِ تخمِ چشمه در هوا شناور شد‌ادامهٔ​ و در حالی که آرام بالا و‌سرکشی​ پایین می‌رفت، جوهر ازلی را جذب می‌کرد.

در هجده روزِ پس از آن، شی وو روزی تنها‌ادامه​ سه ساعت می‌خوابید و با عجله غذا می‌خورد و قضای‌اشاره​ حاجت می‌کرد. هرچند کار طاقت‌فرسایی بود، اما اثراتش رفته‌رفته نمایان می‌شد.

با ادامهٔ تزریق جوهر‌اشاره​ ازلی، گویِ تخمِ چشمه‌پوشیده​ با نوری خیره‌کننده می‌درخشید.

در این روزها، مان دوئو دوباره برای سرکشی آمده بود و با دیدن این‌تلاشمون​ صحنه، غرق در شادی شد: «دیگه چیزی نمونده. همین الانم ترک‌های ریزی روی گویِ‌کنم​ تخمِ چشمه افتاده، به محض اینکه بشکنه، موفق می‌شیم. بزرگ شی وو، حسابی زحمت کشیدید.»

شی وو در حالی که‌نمایان​ گو را پالایش می‌کرد، متواضعانه پاسخ‌روزها​ داد: «اختیار دارید، این چه حرفیه.»

او از نظر ذهنی فرسوده و بدنش نحیف‌تر شده بود.‌ادامه​ با سطح تزکیه‌اش، فعال کردنِ اجباریِ یک گویِ رتبه پنج بسیار‌کردن​ طاقت‌فرسا بود. اما اگر موفق می‌شد، خدمت عظیمی به قبیله می‌کرد.

مان دوئو ادامه داد: «توی جلسهٔ بزرگانِ این دفعه، سرور پدرم به‌تمام​ طور ویژه به این موضوع اشاره کردن. زحمات سرور شی وو بر‌چطور​ هیچ‌کس پوشیده نیست، اگه درخواستی دارید، تمام تلاشمون رو می‌کنیم تا برآورده‌ش کنیم.»

شی وو که عمیقاً سپاسگزار بود، گفت: «شرمنده‌ام می‌کنید،‌پوشیده​ با لطفِ سرور رئیس قبیله، چطور می‌تونم زیاده‌روی کنم و‌سپاسگزار​ خواستهٔ دیگه‌ای داشته باشم. اما یه سؤالی برام پیش اومده.»

«اوه؟ بفرمایید.»

«ارباب جوان مان دوئو، حس می‌کنم درهٔ‌خدمت​ هونگ یان این روزها سردتر شده. گیاهان‌دفعه​ و جانورانِ اطراف دارن از سرما تلف می‌شن.»

چهرهٔ مان دوئو در هم رفت. درهٔ هونگ یان واقعاً با مشکلی جدی روبه‌رو بود. در‌کنیم​ چند جلسهٔ اخیرِ قبیله نیز به این موضوع پرداخته شده بود. نتیجه این بود که مواد‌سؤالی​ مذابِ زیرزمینی که گرمای درهٔ هونگ یان را تأمین می‌کردند، به دلایل نامعلومی کاهش یافته بودند.

این مسئله‌طور​ با سوابق‌موضوع​ تاریخی تفاوت داشت.

در جلسهٔ پیشین، مان تو، رئیس قبیله، از شدت خشم از کوره در‌برای​ رفته بود و از همه خواست تا چاره‌ای بیندیشند. در عین حال، آن‌ها موظف‌روی​ بودند این موضوع را پنهان نگه دارند تا از افت روحیهٔ قبیله جلوگیری کنند.

(بزرگ شی وو توی لحظهٔ حساسِ پالایشِ چشمهٔ جانه،‌قبیله​ نباید این خبر بد رو بهش بدم، وگرنه تمرکزش‌ویژه​ به هم می‌خوره و این کار مهم رو خراب می‌کنه.)

با این فکر، مان‌اشاره​ دوئو دروغ گفت و به‌نیست​ شی وو اطمینان خاطر داد.

شی وو متوجه هیچ چیز مشکوکی نشد. خواست‌هیچ‌کس​ چیزی بگوید که ناگهان رنگ از رخسارش پرید‌برآورده‌ش​ و فریاد زد: «وای نه، برفِ دستِ پرنده‌ست!»

مان دوئو به عقب چرخید و‌می‌شد​ با بهتی عظیم گفت: «چطور ممکنه توی‌برای​ درهٔ هونگ یان برفِ دستِ پرنده بباره؟!»

در آسمان، بادهای تند زوزه می‌کشیدند و دانه‌های‌عظیمی​ برفی به درشتیِ کفِ دست که هالهٔ گویِ‌پدرم​ رتبه پنج را با خود داشتند، آرام‌آرام فرود می‌آمدند.

مان دوئو فریاد زد و استادان‌زحمات​ گویِ اطراف را فراخواند: «وای نه، زود‌تلاشمون​ بیاید از گویِ تخمِ چشمه محافظت کنید!»

اما کولاک سهمگین بود؛ باد همچون تیغ می‌برید و‌پوشیده​ هیبتِ آسمان و زمین بر سرشان آوار می‌شد. پس‌عمیقاً​ از مدتی مقاومت، رفته‌رفته همه در موضع ضعف قرار گرفتند.

«هیولای برفی!»

«هیولاهای برفی پیداشون شد!»

دردسر هیچ‌گاه تنها نمی‌آید؛ کولاک‌کردن​ متراکم شد و هیولای برفیِ‌اگه​ شش متری را شکل داد.

خط دفاعیِ استادان گو به سادگی در هم شکست. در آسمان، انبوهِ برفِ دستِ پرنده به‌برآورده‌ش​ هم پیوستند و کفهٔ دستی غول‌پیکر را پدید آوردند. زیر نگاه‌های خشمگین، منزجر و در عین‌باشم​ حال کاملاً درماندهٔ حاضران، دستِ برفیِ غول‌پیکر، گویِ تخمِ چشمه را در هوا چنگ زد و فشرد.

تَرَق!

با صدایی‌رتبه​ خفیف، دست‌بسیار​ برفی متلاشی شد.

دانه‌های برف روی زمین ریختند؛ گویِ‌زحمات​ تخمِ چشمهٔ رتبه پنج که درون‌تمام​ آن بود، دیگر نابود شده بود.

...

نور نقره‌ای همچون‌اثراتش​ مهی لطیف بر سرزمین‌ادامهٔ​ متبرک دربار امپراتوری می‌بارید.

آووو آووو...

گروه گرگ‌های لاجوردی روی زمین می‌تاختند؛‌زحمات​ برخی در هوا می‌دویدند و برخی‌تمام​ دیگر با پنجه‌هایشان به جلو خیز برمی‌داشتند.

با وجود اینکه استادان گو در کاخ مقدس به آن‌ها‌نیست​ خوراک می‌دادند، این گرگ‌ها همچنان تشنهٔ آزادی بودند. آن‌ها می‌خواستند درندگانی‌شرمنده‌ام​ باشند که پهنهٔ آسمان را می‌شکافند، نه قناری‌هایی گرفتار در قفس.

فانگ یوان به عنوان اربابشان، اجازه می‌داد هرچه می‌خواهند بکنند.‌می‌درخشید​ خودِ او نیز بال‌های عقابش را گشوده بود و همان‌طور که‌چیزی​ در آسمان پرواز می‌کرد، به زمینِ زیر پایش چشم دوخته بود.

آنجا، میراث دی چیو بود.

فانگ یوان در اندیشه فرو رفت: «نور در خاک، تا‌اگه​ صد هزار پا به بالا می‌تابد، صد لی در آسمان شناور‌می‌کنید​ می‌شود، و برفِ معطرِ آلو را می‌ستاید... معنیِ این جمله چیست؟»

او هر چند روز‌موضوع​ یک بار برای جست‌وجو در‌پوشیده​ زمین‌های میراث به آنجا می‌آمد.

غریزه‌اش به او می‌گفت‌رفته‌رفته​ که این میراث دی‌نوری​ چیو اصلاً ساده نیست.

از این رو، هر بار که بیرون می‌رفت، گردشِ‌قبیله​ گرگ‌هایش را بهانه می‌کرد تا هم آن‌ها را تمرین‌ویژه​ دهد و هم مهارت‌های کنترلِ گرگِ خود را بیازماید.

اما با این‌موضوع​ حال، نمی‌توانست مدت‌زحمات​ زیادی آنجا بماند.

فانگ یوان اکنون فردی بلندمرتبه بود که مقامش تنها از‌نیست​ هی لو لان پایین‌تر بود. هر حرکتِ او زیر ذره‌بینِ‌گفت​ دیگران قرار داشت. او دیگر مانند گذشته از دیده‌ها پنهان نبود.

این بار نیز هیچ سرنخی نیافت و‌ادامهٔ​ برای جلوگیری از برانگیختن سوءظن چاره‌ای نداشت‌سرکشی​ جز اینکه فعلاً آنجا را ترک کند.

با وجود اینکه می‌توانست با تکیه بر‌خدمت​ جایگاهِ کنونی‌اش کلِ این منطقه را تصاحب‌دفعه​ کند، اما دست به چنین کاری نزد.

اگر این میراث ارزش بالایی می‌داشت، حتی‌هیچ‌کس​ با وجود قدرتِ عظیمش، دیگران برای به‌می‌کنیم​ دست آوردنش با او وارد رقابت می‌شدند.

او از تبار هوانگ جین نبود؛ برای‌زحمات​ ورود به عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی، به‌تلاشمون​ نشانِ مهمانِ هی لو لان نیاز داشت.

با این وجود،‌اثراتش​ افرادی را برای گشت‌زنی‌ادامهٔ​ در منطقه فرستاده بود.

بهانهٔ این‌رتبه​ کار، طبیعتاً گروه‌طاقت‌فرسا​ گرگ‌های لاجوردی بود.

هر بار که برای شکار با گروه گرگ‌های لاجوردی بیرون می‌رفت، مسیرِ مشخصی را در‌برآورده‌ش​ پیش می‌گرفت. پیش از حرکت، استادان گو را می‌فرستاد تا مسیر را برایش بررسی کنند‌داشته​ و در نهایت، مسیری را انتخاب می‌کرد که بیشترین طعمه را در خود جای داده بود.

هر بار پنج یا شش مسیر برای‌زحمات​ انتخاب پیش رویش بود، اما هر یک‌تلاشمون​ از آن‌ها از نزدیکی میراث دی چیو می‌گذشت.

فانگ یوان که می‌دانست باید بی‌نقص عمل کند،‌نوری​ مسیرِ ازپیش‌تعیین‌شده را در پیش گرفت و همراه‌دیدن​ با گروهِ گرگ‌های لاجوردی به شکار ادامه داد.

جانوران و منابع فراوانی درون سرزمین متبرک دربار‌عظیمی​ امپراتوری یافت می‌شد. به‌ویژه در مجاورت برج‌های کوچک،‌پدرم​ دسته‌های انبوه کرم‌ها و گوهای وحشیِ بی‌شماری پرسه می‌زدند.

تنها شمار اندکی از استادان گو فرصتِ ورود به عمارت هشتادوهشت‌درخواستی​ یانگ حقیقی را می‌یافتند. بیشترِ استادان گو در این سرزمین متبرکِ‌لطفِ​ پهناور پرسه می‌زدند تا گوهای وحشی را رام کنند یا میراثی بیابند.

فانگ یوان در‌ویژه​ امتداد مسیرش، به‌کردن​ استادان گوی بسیاری برخورد.

در اطرافِ میراث دی چیو‌نمایان​ نیز، طبیعتاً استادان گوی زیادی‌می‌درخشید​ در حال عبور و مرور بودند.

فانگ یوان هراسی نداشت که شخصِ دیگری کوه دی چیو را تصاحب‌جلسهٔ​ کند. در واقع، امیدوار بود کسی آن را بیابد و فعالش کند. در‌نیست​ آن صورت، خبرش به گوش او می‌رسید و می‌توانست به‌راحتی وارد عمل شود.

هرچه باشد، او پیش از این‌زحمات​ نیز با تکیه بر قدرتش، میراثی‌تمام​ را در قلهٔ شینگ جیو ربوده بود.

غرمب غرمب...

صداهای مهیبی‌اما​ از دلِ زمین‌نمایان​ به گوش رسید.

فانگ یوان که سوار بر شاهِ ده‌هزار گرگِ لاجوردی بود،‌ادامه​ به پایین نگاه کرد و برج کوچکی را دید که‌اشاره​ با نوری خیره‌کننده می‌درخشید و آرام‌آرام در زمین فرو می‌رفت.

فانگ یوان‌ویژه​ از این‌اشاره​ صحنه غافلگیر نشد.

هم‌زمان با پدیدار شدنِ تدریجیِ عمارت هشتادوهشت‌زحمات​ یانگ حقیقی، برج‌های کوچکِ درونِ سرزمین متبرک دربار‌می‌کنیم​ امپراتوری نیز آرام‌آرام در دل خاک فرو می‌رفتند.

این برج‌های کوچک همچون لانه‌هایی بودند، آکنده‌ادامهٔ​ از تمام گوهای وحشی که در ده‌سرکشی​ سال گذشته رشد کرده و تکثیر شده بودند.

بسیاری بر این باور بودند که گوهای وحشیِ درون این برج‌ها، منبع انرژیِ‌بزرگانِ​ لازم برای شکل‌گیریِ عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی را تأمین می‌کنند. به بیانی دیگر،‌اگه​ این برج‌های کوچک خود بخشی از عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی به شمار می‌رفتند.

اما این‌ویژه​ گمانه‌زنی هرگز‌اشاره​ تأیید نشده بود.

جاودانه‌هایی که قادر به تأییدِ این موضوع بودند، اجازهٔ ورود به سرزمین متبرک دربار‌تلاشمون​ امپراتوری را نداشتند. فانی‌هایی هم که می‌توانستند وارد شوند، در مقایسه با والامقامِ جاودانِ‌کنم​ خورشید عظیم بسیار ضعیف‌تر از آن بودند که بتوانند رازِ این معما را کشف کنند.

اما فانگ‌اما​ یوان یک‌رفته‌رفته​ استثنا بود.

فانگ یوان با خود گفت: «عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی طراحیِ شگفت‌انگیزی داره، واقعاً شاهکارِ آسمانه. این برج‌های‌طور​ کوچیک هم در حقیقت بخشی از عمارت یانگ حقیقی هستن.» فانگ یوان در این زمینه بسیار آگاه‌تر‌سپاسگزار​ از سایر جاودانه‌ها بود، چرا که کامل‌ترین اطلاعات را دربارهٔ عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی در اختیار داشت.

منبعِ این اطلاعات، جانِ سرزمین لانگ یا بود. این جانِ‌اگه​ سرزمین در زمان حیاتش، همان جاودانهٔ رتبه هشت، نیایِ موبلند‌شرمنده‌ام​ بود؛ کسی که عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی را بنا کرده بود.

فانگ یوان ناگهان زمزمه کرد: «ها؟ صبر کن!»‌هیچ‌کس​ لرزه‌ای بر اندامش افتاد و جرقه‌ای از الهام در‌کنیم​ ذهنش درخشید که تمام سردرگمی‌هایش را شست و برد.

در آن لحظه، سرانجام به رازِ‌می‌شد​ عجیبِ دی چیو پی برد؛ در مجاورتِ‌برای​ دی چیو هیچ برج کوچکی وجود نداشت!

فانگ یوان که چشمانش از هیجان برق می‌زد، گفت: «دقیقاً همین‌طوره.» در‌جلسهٔ​ دفعاتِ گذشته که گرگ‌های لاجوردی را برای شکار بیرون برده بود، یا‌پوشیده​ در آسمانِ دی چیو پرواز می‌کرد یا روی زمینِ اطرافِ آن قدم می‌گذاشت.

اکنون که خاطراتش را‌اشاره​ مرور می‌کرد، به ویژگیِ‌پوشیده​ غیرعادیِ دی چیو پی برد.

«طبق منطق، در هر هشت لی باید یک برج کوچیک‌نیست​ وجود داشته باشه. و هر برج کوچیک هم نمایانگرِ یکی‌گفت​ از مناطقِ دشت‌های شمالی‌ئه. اما نزدیک دی چیو، هیچی نیست!»

با این افکار،‌اثراتش​ فانگ یوان غرق‌می‌شد​ در هیجان شد.

این پیشرفتِ‌رتبه​ عظیمی به‌بسیار​ شمار می‌رفت!

با دنبال کردنِ این‌اشاره​ سرنخ، احتمالاً می‌توانست رازِ میراث‌نیست​ دی چیو را برملا کند.

با وجود‌طور​ این، فانگ یوان‌اشاره​ به عقب بازنگشت.

هجوم بردن به آنجا با‌نمایان​ چنین هیجانی، تنها باعثِ برانگیختنِ‌می‌درخشید​ شک و سوءظنِ دیگران می‌شد.

او هیجانش را مهار کرد و به مسیرِ‌عظیمی​ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش ادامه داد. گرگ‌های لاجوردی از کاخ مقدس‌پدرم​ خارج شدند و پس از یک دور گشت‌زنی، بازگشتند.

کاخ مقدس همچون قلهٔ کوهی سر به فلک کشیده بود و عمارت هشتادوهشت یانگ حقیقی بر فرازِ‌عمیقاً​ آن، هنوز در حالِ شکل‌گیری بود. نورِ شفقی که از آن ساطع می‌شد، سراسرِ کاخ مقدس را در‌اوه​ بر گرفته بود. این کاخِ عظیم و باشکوه، در هاله‌ای از قدرتی مرموز و شگرف پیچیده شده بود.

فانگ یوان هر شش یا هفت‌کردن​ روز یک بار، همراه با گروه‌درخواستی​ گرگ‌های لاجوردی برای شکار بیرون می‌رفت.

اما برنامه‌ها همیشه طبقِ روال پیش نمی‌روند؛‌ادامهٔ​ سه روز بعد، نورِ شفق در یک‌سرکشی​ نقطه متمرکز شد و رفته‌رفته شکل گرفت.

طبقهٔ اولِ عمارت‌پنج​ هشتادوهشت یانگ حقیقی‌اگر​ شکل گرفته بود!

این خبرِ مسرت‌بخش، غوغایی در کاخ مقدس‌هیچ‌کس​ به پا کرد. در دم، این عمارت به‌برآورده‌ش​ نقلِ محافل و بحثِ داغِ همگان بدل شد.

البته، بیشترِ استادان‌ویژه​ گو چاره‌ای جز‌کردن​ تماشا کردن نداشتند.

هی لو لان با هیجان وارد عمارت‌ادامهٔ​ شد، اما چند ساعت بعد، در وضعیتی‌سرکشی​ رقت‌انگیز و با بدنی پوشیده از زخم بازگشت.

جراحاتش سطحی نبود، اما حتی این‌اگر​ زخم‌ها نیز نمی‌توانست بهت و حیرتِ‌جلسهٔ​ نهفته در چشمانش را پنهان کند.

او در دومین تلاشِ خود،‌کردن​ بسیاری از استادان گوی قبیله هی‌درخواستی​ را نیز با خود همراه کرد.

اعضای قبیله هی که از تبارِ والامقامِ‌زحمات​ جاودانِ خورشید عظیم بودند، می‌توانستند آزادانه و بدون‌می‌کنیم​ هیچ محدودیتی به عمارت یانگ حقیقی رفت‌وآمد کنند.

در چنین مواقعی، افرادِ قبیله قابل‌اعتمادترین گزینه‌ها به شمار‌خیره‌کننده​ می‌رفتند. وقتی کسی می‌توانست تمامِ غنائم را به‌تنهایی ببلعد،‌غرق​ چه نیازی بود آن‌ها را با غریبه‌ها شریک شود؟

وقتی هی لو لان بازگشت، به‌شدت خسته و فرسوده‌قبیله​ به نظر می‌رسید. از میانِ استادان گویی که همراهش‌ویژه​ وارد شده بودند نیز، تنها شصت درصدشان زنده بازگشتند.

پس از آن رویداد، انواع شایعات و‌هیچ‌کس​ اطلاعات در همه‌جا پخش شد که تمامِ‌می‌کنیم​ آن‌ها حول محور عمارت یانگ حقیقی می‌چرخید.

عده‌ای می‌گفتند عمارت یانگ حقیقی شاهکارِ آسمان و بنایی بی‌نهایت باشکوه است؛ عده‌ای‌تمام​ دیگر می‌گفتند کاوش در آن بسیار دشوار است و هر قدمش خطراتِ مرگباری به‌زیاده‌روی​ همراه دارد؛ و برخی دیگر می‌گفتند پاداشِ عبور از مراحلِ آن، به‌شدت وسوسه‌انگیز است...

اکنون دیگر، همه‌اثراتش​ برای ورود به‌می‌شد​ آن وسوسه شده بودند.

ناولها | novelha.net