---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 258: جداییِ برنامه‌ریزی‌شده • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 258: جداییِ برنامه‌ریزی‌شده

0

هلال ماه بر بلندای آسمان‌افزایش​ شب می‌درخشید و مهتاب چون‌مشکلی​ آب به پایین سرازیر بود.

شانگ شین تسی که چهره‌اش غرق در نگرانی‌افزایش​ بود، روی تخته‌سنگی ایستاد، به دوردست خیره شد‌تقریباً​ و پرسید: «چرا برادر هی تو هنوز برنگشته؟»

شیائو دیه‌یانگ​ افزود: «نکنه‌دشوار​ اتفاقی افتاده؟»

بای نینگ بینگ به درختی خشکیده تکیه داد و در‌دشوار​ این فکر بود که فانگ یوان دوباره چه نقشه‌ای در‌سفرِ​ سر دارد. او گفت: «مگه میشه اتفاقی براش بیفته؟ نگران نباشید.»

با گذشت دقایق پی‌درپی، ابروهای شانگ‌می‌یافت​ شین تسی بیشتر در هم گره‌است​ می‌خورد و نگرانی‌اش مدام افزایش می‌یافت.

رفته‌رفته بای نینگ بینگ نیز حس کرد مشکلی‌افزایش​ در کار است. تقریباً هشت دقیقه گذشته بود؛‌تقریباً​ آیا واقعاً اتفاقی برای فانگ یوان افتاده بود؟

مرگ فانگ یوان برای او اهمیتی‌بدان​ نداشت، تنها چیزی که برایش مهم‌هیچ​ بود، گوی یانگِ همراه فانگ یوان بود.

اضطراب در دلش ریشه دواند. نیمی از این تشویش به خاطر ناپدید شدن فانگ یوان بود و نیم دیگر به خاطر درماندگیِ‌به‌خوبی​ خودش. با پیشرفتِ مداومِ تزکیهٔ فانگ یوان، او دریافت که مقابله با این پسر و پس گرفتنِ گوی یانگ به‌شدت دشوار شده‌بازگردند​ است. این بدان معنا بود که اگر فانگ یوان زیر قولش می‌زد، بای نینگ بینگ هیچ راهی برای مقابله با او نداشت.

پس از این سفرِ طولانی‌مدت، بای نینگ بینگ به‌خوبی با شخصیت فانگ‌است​ یوان آشنا شده بود. تزکیهٔ فانگ یوان به رتبه ۳ نزدیک می‌شد؛‌چیزی​ زمان موعود فرا می‌رسید و دلِ بای نینگ بینگ هر لحظه بی‌قرارتر می‌گشت.

آن سه با هم مشورت کردند، اما درست‌افزایش​ زمانی که تصمیم گرفتند برای کمک به فانگ‌تقریباً​ یوان بازگردند، قامت او در گذرگاه کوهستانی نمایان شد.

شانگ شین تسی آهِ آسودگی کشید، اما با قرار‌زیر​ گرفتن فانگ یوان در برابرشان، قلبش دوباره به تپش‌آشنا​ افتاد و گفت: «برادر هی تو، دوباره که زخمی شدی!»

فانگ یوان عمداً جراحات بیشتری روی بدنش ایجاد کرده بود. او نفس عمیقی‌معنا​ کشید و گفت: «همین که شما رفتید، یه زامبی مو سبز پیداش شد.‌نزدیک​ شانس آوردم سریع فرار کردم. باید همین الان راه بیفتیم، ممکنه هنوز دنبالم باشه.»

با شنیدن این حرف، آن سه طبیعتاً‌رفته‌رفته​ جرئت نکردند بیشتر در آنجا بمانند و در‌دقیقه​ همان دلِ شب به مسیر خود سرعت بخشیدند.

تا به اینجا، اهداف فانگ یوان محقق‌مدام​ شده بود و او در طول مسیر‌کار​ رفتاری کاملاً سنجیده از خود نشان می‌داد.

پس از عبور از‌دشوار​ کوه مو بِی، آن‌ها‌اگر​ به کوه شوانگ جیانگ رسیدند.

این کوه دو قله داشت که با دره‌ای‌یانگ​ عمیق از هم جدا می‌شدند؛ قله‌هایی که شبیه‌قولش​ به یکدیگر بودند و جلوه‌ای باشکوه به نمایش می‌گذاشتند.

اکنون که آن چهار نفر دیگر‌می‌یافت​ از محافظت کاروان برخوردار نبودند، حرکت در‌تقریباً​ کوهستان به تلاش بسیار بیشتری نیاز داشت.

خوشبختانه، کوه بعدی‌بیشتر​ پس از شوانگ جیانگ،‌مدام​ کوه شوئه لِی بود.

خاندان ژائو در کوه شوئه لِی مستقر‌معنا​ بودند و از آنجا که انسان‌ها در آن‌طولانی‌مدت​ سکونت داشتند، دیگر منطقه‌ای وحشی به حساب نمی‌آمد.

خطرناک‌ترین بخشِ مسیرِ تجاری را پشت‌پسر​ سر گذاشته بودند، از این رو‌بدان​ خطرات به میزان قابل‌توجهی کاهش یافته بود.

از آنجا که فانگ یوان و بای نینگ بینگ تحت تعقیبِ خاندان بای بودند، به سراغ خاندان‌آیا​ ژائو نرفتند. آن چهار نفر بی‌وقفه به مسیر خود ادامه دادند؛ پس از عبور از کوه شوئه لِی،‌تشویش​ از کوه چیان کو، کوه جو رن، کوه لو زائو و در مجموع از شش کوه بزرگ گذشتند.

در این مدت، تزکیهٔ فانگ‌می‌خورد​ یوان از رتبه ۲ مرحلهٔ‌رفته‌رفته​ میانی به مرحلهٔ اوج ارتقا یافت.

در تمام طول سفر، آن‌ها تنها‌بدان​ در برخی دهکده‌های دورافتاده توقف می‌کردند‌هیچ​ تا آذوقهٔ خود را تجدید کنند.

با نزدیک شدن به کوه شانگ‌پسر​ لیانگ، مسیر کوهستانی پهن‌تر شد و‌بدان​ مسافرانِ بیشتری در راه به چشم می‌خوردند.

و سرانجام در این‌مدام​ روز، قامت کوه شانگ لیانگ‌کرد​ در برابر دیدگانشان پدیدار گشت.

شانگ شین تسی دستش را سایه‌بانِ چشمانش کرد تا از تابش‌نیز​ نور خورشید در امان بماند. او به افق خیره شد و‌برای​ با بیرون دادنِ آهی سنگین پرسید: «هوف... اون کوه شانگ لیانگه؟»

شیائو دیه با خوشحالی خندید و در‌معنا​ حالی که با هیجان بازوی شانگ شین‌سفرِ​ تسی را تکان می‌داد، گفت: «بانو، دیگه رسیدیم!»

بای نینگ بینگ‌تزکیهٔ​ تنها نگاه کرد و‌گرفتنِ​ کلمه‌ای به زبان نیاورد.

فانگ یوان ناگهان گفت: «وقتی به کوه شانگ‌نیز​ لیانگ برسیم، راهمون از هم جدا میشه. بانو‌گذشته​ ژانگ، من دینم رو به شما ادا کردم.»

شیائو دیه که اصلاً انتظار شنیدن چنین حرفی‌افزایش​ را از فانگ یوان نداشت، نفسش در سینه حبس‌هشت​ شد و حیرت‌زده بر جای خود خشکش زد: «چی؟»

حالت چهرهٔ شانگ شین تسی دگرگون‌بدان​ شد و در حالی که به‌هیچ​ فانگ یوان می‌نگریست، مژه‌هایش اندکی لرزید.

در این روزها، با وجود اینکه فانگ یوان همواره ساکت بود، اما‌بدان​ به تکیه‌گاهی محکم برای او تبدیل شده بود. اکنون با رفتنِ او،‌آشنا​ شانگ شین تسی بی‌درنگ حسِ پوچی و فقدان را در وجودش احساس کرد.

فانگ یوان آهِ‌نگرانی‌اش​ بلندی کشید و گفت:‌رفته‌رفته​ «هر چیزی پایانی داره.»

شانگ شین تسی لب‌هایش را روی‌نگرانی‌اش​ هم فشرد و در حالی که‌کرد​ نفس‌هایش سنگین شده بود، گفت: «درسته...»

پس از همراهیِ مداوم با فانگ یوان در این روزها،‌قولش​ او به‌خوبی با شخصیتش آشنا شده بود؛ او مردی قاطع‌نزدیک​ بود که وقتی تصمیمی می‌گرفت، حتماً به آن عمل می‌کرد.

فانگ یوان در حالی که جلوتر از بقیه به‌به‌شدت​ راه می‌افتاد، گفت: «بریم، اینجا هنوز کاملاً امن نیست. وقتی‌راهی​ به دروازهٔ شهر رسیدیم، راهمون رو از هم جدا می‌کنیم.»

فضای حاکم بر گروه به سردی گراییده‌رفته‌رفته​ بود؛ حتی شیائو دیه که همیشه در حال‌دقیقه​ پرحرفی بود، اکنون در سکوت فرو رفته بود.

هرچه به شهر خاندان شانگ نزدیک‌تر می‌شدند، لحظهٔ جدایی نیز فرا می‌رسید. این موضوع ناخودآگاه قدم‌های شانگ‌هشت​ شین تسی را کند می‌کرد. شهر خاندان شانگ مقصدِ نهاییِ این سفر بود و او باید از‌دلش​ نزدیک شدن به هدفش خوشحال می‌بود، اما در این لحظه، اصلاً دلش نمی‌خواست به شهر خاندان شانگ برسد.

با وجود این، مسیر به‌شده​ هر حال پایانی داشت؛ آن‌ها‌قولش​ سرانجام به کوهپایهٔ شانگ لیانگ رسیدند.

دروازهٔ عظیمِ شهر‌تزکیهٔ​ خاندان شانگ درست در‌گرفتنِ​ برابر دیدگانشان قرار داشت.

زمان جدایی فرا رسیده بود.

فانگ یوان نگاهی عمیق به شانگ‌نگرانی‌اش​ شین تسی انداخت، سر تکان داد‌کرد​ و تنها جمله‌ای کوتاه به زبان آورد.

«مراقب خودت باش.»

همین جملهٔ کوتاه کافی‌دریافت​ بود تا لرزه بر اندامِ‌به‌شدت​ ظریفِ شانگ شین تسی بیفتد.

فانگ یوان‌می‌خورد​ روی برگرداند و‌افزایش​ به راه افتاد.

شانگ شین تسی شجاعتش‌گره​ را جمع کرد و‌افزایش​ ناگهان گفت: «صبر کن.»

در اطرافِ دروازهٔ شهر، دریایی از‌بدان​ همهمه و هیاهو برپا بود و‌هیچ​ مردم مدام در حال رفت‌وآمد بودند.

در حالی که جمعیت با شتاب‌پسر​ از کنارشان می‌گذشتند، چشمانِ زیبای شانگ شین‌معنا​ تسی به فانگ یوان دوخته شده بود.

لحن دختر جوان محکم بود و از قلبِ مصمم او خبر می‌داد. او گفت: «یه روزی دوباره همدیگه رو می‌بینیم. ناجیِ من، شاید تو فکر کنی‌مهم​ دینت رو به من ادا کردی، اما تو بارها و بارها جون من رو نجات دادی. این لطفی که در حق من کردی، به عمق دریا‌دشوار​ و به سنگینی کوهه. ناجیِ من، خودت گفتی قطره‌ای که در زمان نیاز دریافت بشه، باید با یه رودخونه جبران بشه. من قطعاً لطفت رو جبران می‌کنم!»

فانگ یوان به او لبخندی زد،‌نگرانی‌اش​ سپس چرخید و به راه افتاد‌کرد​ و رفته‌رفته در میان جمعیت ناپدید گشت.

شانگ شین‌یانگ​ تسی مدت‌ها‌دشوار​ سر جایش ایستاد.

شیائو دیه جلو آمد و‌مقابله​ دست او را گرفت: «بانو، اونا‌شده​ واقعاً سنگدلن که همین‌طوری گذاشتن رفتن.»

شانگ شین تسی که طبیعتی مهربان داشت و همیشه مثبت‌مشکلی​ فکر می‌کرد، گفت: «اونا نمی‌خوان پای ما رو وسط بکشن، هویت‌اهمیتی​ جناح اهریمنی‌شون حتی توی کوه شانگ لیانگ هم نباید لو بره.»

شیائو دیه که تازه‌گره​ متوجه ماجرا شده بود،‌افزایش​ گفت: «آهان، پس این‌طور بود!»

«شاید اونا استادان گوی اهریمنی باشن، اما آدمای خوبی‌ان. من تصمیمم رو گرفتم، می‌خوام توی شهر خاندان شانگ اسم‌رتبه​ و رسمی به هم بزنم. قطعاً جایی برای استعداد من هست. شاید فقط یه فانی باشم که نمی‌تونه تزکیه‌بازگردند​ کنه، اما می‌تونم استادان گو رو به خدمت بگیرم تا برام کار کنن. در آینده حتماً لطفشون رو جبران می‌کنم!»

«آره! من‌مداومِ​ بهتون ایمان‌دریافت​ دارم بانو.»

...

بای نینگ بینگ از کنار او با سردی یادآوری کرد: «عجیبه، تمام راه از شانگ شین تسی محافظت کردی، حالا که رسیدیم به کوه شانگ لیانگ‌تنها​ چرا عمداً راهت رو جدا می‌کنی؟ باید بهت یادآوری کنم که سیل عظیمی از جمعیت توی شهر خاندان شانگ هست و تو هم هیچ گویِ شناسایی‌ای‌گرفتنِ​ نداری؛ اگه داری فقط ناز می‌کنی تا بیشتر جذبت بشه، حواست باشه که گمش نکنی. وگرنه فقط تیشه به ریشهٔ خودت زدی و حسابی مایهٔ خنده می‌شه.»

فانگ یوان به او اعتنایی نکرد. نگاهش شانگ شین تسی‌قولش​ و شیائو دیه را دنبال کرد تا اینکه از دروازهٔ‌نزدیک​ شهر عبور کردند و تنها در آن زمان نگاهش را گرفت.

طبق خاطرات زندگی قبلی‌اش، به‌محض اینکه شانگ شین تسی وارد شهر خاندان شانگ می‌شد، رئیس خاندان شانگ باید تبار خود را‌طولانی‌مدت​ در او تشخیص می‌داد. با این حال، رئیس ظالم خاندان شانگ برای اطمینان یافتن، تمام افراد کاروانی را که شانگ شین تسی‌کمک​ در آن زمان به آن پیوسته بود، گرد می‌آورد و در حین بازجویی و بررسی، آن‌ها را در حبس خانگی نگه می‌داشت.

وقتی حقیقت روشن و هویت شانگ شین تسی‌نیز​ تأیید می‌شد، رئیس خاندان شانگ سخاوتمندانه به تمام‌گذشته​ اعضای کاروان دو برابرِ ارزش کالاهایشان غرامت می‌داد.

شانگ شین تسی یک‌باره از دختری فانی به دخترِ‌می‌یافت​ محبوبِ رئیس خاندان شانگ تبدیل می‌شد. این رویداد غوغایی‌دقیقه​ به پا کرد و به نقل محافل تبدیل شد.

به همین دلیل بود که‌شده​ فانگ یوان باید راهش را‌قولش​ از شانگ شین تسی جدا می‌کرد.

فانگ یوان گوهای بسیاری در روزنه‌اش داشت که هرگز نباید برای‌شده​ دیگران فاش می‌شدند؛ به‌ویژه زنجرهٔ بهار و پاییز. اگر از او‌به‌خوبی​ بازجویی می‌شد و روزنه‌اش را می‌گشتند، دردسر عظیمی به بار می‌آمد.

اگر پای یک خاندان معمولی در میان بود، فانگ یوان هیچ نگرانی‌ای نداشت، زیرا رؤسای خاندان که معمولاً بالاترین سطح تزکیه را داشتند، در چنین خاندان‌هایی تنها در‌یانگِ​ مرحلهٔ رتبه ۴ بودند. با این حال، رئیس خاندان شانگ دارای تزکیهٔ رتبه ۵ بود و این حتی بالاترین سطح تزکیه در آنجا به شمار نمی‌رفت. در خاندان شانگ‌زیر​ بزرگان اعظمی با تزکیهٔ رتبه ۶ حضور داشتند؛ اگر آن‌ها روزنهٔ فانگ یوان را می‌گشتند، زنجرهٔ بهار و پاییز حتی اگر در اعماق آن پنهان شده بود، کشف می‌شد.

خداحافظی کردنش مزیت دیگری هم داشت؛ این‌گونه به نظر می‌رسید که هیچ چشم‌داشت یا نیازی به‌تقریباً​ شانگ شین تسی ندارد و این کار، تأثیرِ «صرفاً جبران لطف» را در قلب دختر عمیق‌تر‌همراه​ می‌کرد. بعداً، وقتی دوباره با شانگ شین تسی روبه‌رو می‌شد، قطعاً اعتماد او را به دست می‌آورد.

در واقع، سریع‌ترین راه برای شکل‌بدان​ دادن به رابطه‌ای ناگسستنی با شانگ‌هیچ​ شین تسی، برقراری رابطهٔ جسمانی بود.

فانگ یوان می‌توانست حس کند که شانگ شین تسی‌به‌شدت​ احساسات خوبی نسبت به او دارد. اگر بکارت او‌هیچ​ را می‌گرفت، رئیس آیندهٔ خاندان شانگ عمیقاً عاشق او می‌شد.

شاید فانگ یوان ظاهری زشت داشت، اما‌رفته‌رفته​ جذبه‌ای که از خود ساطع می‌کرد، از‌هشت​ قبل دل شانگ شین تسی را لرزانده بود.

او می‌دانست که اگر چنین‌می‌خورد​ چیزی را می‌خواست، شانگ شین‌رفته‌رفته​ تسی دست رد به سینه‌اش نمی‌زد.

اما این روش‌به‌شدت​ به هیچ وجه‌بدان​ نباید عملی می‌شد!

اگر این کار را می‌کرد، به داماد خاندان شانگ تبدیل می‌گشت و به ارابه‌ای به نام‌قولش​ خاندان شانگ زنجیر می‌شد. آن‌وقت فانگ یوان دیگر نمی‌توانست به روش خودش عمل کند، هر حرکتش‌دلِ​ زیر نظر دیگران قرار می‌گرفت، دست‌وپایش بسته می‌شد و حتی مجبور بود تزکیه‌اش را عمداً سرکوب کند.

با افزایش سریع تزکیه‌اش، گویِ وحدت استخوان و گوشت فاش می‌شد که قطعاً هیاهویی به‌دقیقه​ پا می‌کرد و انواع توجهات را به خود جلب می‌نمود. فانگ یوان می‌دانست گویِ وحدت استخوان‌دلش​ و گوشت چقدر ارزش دارد؛ حتی خاندان شانگ هم نمی‌توانست آن را برای خودش نگه دارد.

و اگر علاوه بر آن، راز زنجرهٔ بهار و پاییز هم برملا می‌شد، هه، آن‌وقت آن استادان گوی رتبه ۶ گوشه‌نشین‌واقعاً​ و حتی استادان گوی رتبه ۷ یکی پس از دیگری بیرون می‌جهیدند. پس از رسیدن به رتبه ۶، استاد گو تغییر‌نیم​ کیفی عظیمی در قدرت خود تجربه می‌کرد و هر یک از آن‌ها قادر بود با قدرت یک خاندان کامل مقابله کند.

اگر با شانگ شین تسی رابطه برقرار می‌کرد، پس از تأیید هویت دخترک، حتی اگر شانگ شین تسی‌آشنا​ به مقام ریاست خاندان شانگ هم می‌رسید، باز هم همه برای یافتن فانگ یوان هجوم می‌آوردند. علاوه بر‌گرفتند​ این، فانگ یوان یک استاد گوی اهریمنی با اصالتی نامعلوم بود و بازجویی و بررسی از او اجتناب‌ناپذیر می‌نمود.

اگر فرار می‌کرد، باید با تعقیب و حکم‌یانگ​ دستگیری خاندان شانگ روبه‌رو می‌شد. این مفهوم کاملاً‌قولش​ متفاوتی نسبت به حکم دستگیری خاندان بای داشت.

خاندان بای در وضعیت وخیمی قرار داشت‌رفته‌رفته​ و قدرت کافی نداشت، اما خاندان شانگ‌هشت​ یکی از قدرت‌های برتر مرز جنوبی بود.

اگر چنین اتفاقی می‌افتاد، تنها یک راه‌مدام​ فرار برای فانگ یوان باقی می‌ماند و‌کار​ آن هم گریختن از مرز جنوبی بود.

...

شانگ یان فی در هوا‌مقابله​ چهارزانو نشسته بود و تمام‌دشوار​ بدنش در شعله‌های آتش غرق بود.

شعله‌ها به سرخی‌نگرانی‌اش​ خون بودند و بی‌صدا‌رفته‌رفته​ در خلأ تاریک می‌سوختند.

او به عنوان رئیس خاندان شانگ، هر روز مشغول امور خاندان بود و زمان‌کار​ زیادی برای تزکیه نداشت. با این حال، با استعداد و درک بی‌نظیرش، توانسته بود تا‌مهم​ مرحلهٔ بالایی رتبه ۵ تزکیه کند و تنها یک قدم با مرحلهٔ اوج فاصله داشت.

تزکیهٔ امروزش‌یانگ​ رو به‌دشوار​ پایان بود...

شعله‌های سرخ به‌آرامی پراکنده و کوچک شدند و‌یانگ​ در نهایت، دوباره به موهای بلند و سرخ‌رنگ‌قولش​ روی سر شانگ یان فی تغییر شکل دادند.

بدون روشنایی آتش، تاریکی‌مدام​ گسترده شد و به حاکم‌کرد​ مطلق آن فضا بدل گشت.

ناگهان! شانگ یان فی چشمانش را باز کرد؛‌افزایش​ مردمک چشمانش به رنگ خون درآمده بود و‌تقریباً​ نگاهش همچون آذرخشی درخشید و تاریکی را شکافت.

«تبار جدیدی که از‌دشوار​ تبارِ من ریشه می‌گیره... این‌زیر​ یهو از کجا پیداش شد؟»

ناولها | novelha.net