---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 150: من تنها به خودم کمک می‌کنم • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 150: من تنها به خودم کمک می‌کنم

0

ماه کاملِ طلایی در‌ارتفاع​ آسمان می‌درخشید و ابرهای‌گویِ​ سرگردان، سایه‌ای دلگیر می‌افکندند.

در بیرون از دهکده نبردهایی ناامیدانه در جریان‌محیط​ بود و نور درخشان ماهتاب برای استادان گو در‌می‌دادند​ آن شب تاریک، خبر بسیار خوبی به شمار می‌رفت.

لاشهٔ گرگ‌ها در تله‌ها روی هم انباشته شده‌خاندان​ و دیگر به نیمهٔ دیوار می‌رسید. این امر‌دیوانه‌وار​ بستر مناسبی برای حرکتِ گرگ‌های آذرخشِ مهاجم فراهم می‌کرد.

برخی از گرگ‌های آذرخشِ عادی‌سقوط​ می‌پریدند، چنگ می‌کشیدند و حتی‌بی‌درنگ​ مستقیماً از روی دیوار جهش می‌کردند.

با وجود این، این گرگ‌های آذرخش معمولاً به‌گویِ​ دلیل اختلاف ارتفاع سقوط می‌کردند یا تلوتلو می‌خوردند و‌همراه​ استادان گویِ آماده‌به‌کار بی‌درنگ آن‌ها را از پای درمی‌آوردند.

در این زمان، فانگ یوان به همراه بسیاری از استادان‌غرق​ گوی دیگر بر فراز برجی ایستاده بود؛ آن‌ها بی‌وقفه تیغ‌های‌شعار​ ماه و حملات دیگر را به سوی گله‌های گرگ روانه می‌کردند.

در کل میدان نبرد، این برج‌ها مهم‌ترین منبع‌خاندان​ آسیب بودند. ترکیب استادان گو و برج‌ها، شمار زیادی‌جیغ​ از گرگ‌های آذرخش جسور را از بین برده بود.

«بکشید، بکشید،‌دلیل​ بکشید. این گرگ‌ها‌سقوط​ رو نابود کنید!»

«نانا، انتقامت رو می‌گیرم!»

«طاقت بیارید، فقط‌دیگه​ یه کم دیگه. امنیت‌ماست​ خاندان تو دستای ماست.»

محیط اطراف غرق در هیاهوی صداها بود؛ برخی‌خاندان​ دیوانه‌وار جیغ می‌کشیدند، برخی فریاد انتقام سر می‌دادند، برخی‌جیغ​ از سر درد ناله می‌کردند و برخی شعار می‌دادند.

فانگ یوان بی‌تفاوت آنجا ایستاده بود و در‌گویِ​ حالی که همچنان میدان نبرد را زیر نظر‌یوان​ داشت، گهگاه با دستش تیغ‌های ماه را پرتاب می‌کرد.

اگرچه ماهِ درخشانی در آسمان بود، اما دیدِ محیط به‌بی‌درنگ​ هیچ وجه با روز قابل‌قیاس نبود. آن سه گرگ آذرخش‌فراز​ دیوانه بی‌حرکت در عقب ایستاده بودند و پیکرشان نامشخص بود.

تا زمانی که به آن‌ها آسیبی نمی‌رسید، گرگ‌های‌محیط​ آذرخشِ عادی تنها گوشت دم توپ بودند و حتی‌می‌دادند​ گرگ‌های آذرخش جسور نیز فقط قربانیانی رده‌بالا محسوب می‌شدند.

ناگهان!

یکی از گرگ‌های آذرخش دیوانه بی‌شتاب‌تلوتلو​ قدمی به جلو برداشت، دهان بزرگش را‌درمی‌آوردند​ باز کرد و گلولهٔ تندری پرتاب کرد.

گویِ تندرِ رتبه ۳.

این گلولهٔ تندری بزرگ نبود و تنها به اندازهٔ یک سنگِ‌هیاهوی​ آسیاب درشتی داشت. با وجود این، مقدار زیادی الکتریسیتهٔ آبی‌رنگ و وهم‌انگیز‌حالی​ در آن متراکم شده بود و سرعتی به طرز عجیبی بالا داشت.

تقریباً در یک چشم‌به‌هم‌زدن، گلولهٔ تندری‌دیگه​ به شدت با برجی که فانگ‌اطراف​ یوان روی آن قرار داشت، برخورد کرد.

روند این نبردِ شدید در بن‌بست قرار‌می‌خوردند​ داشت، بسیاری از استادان گو بی‌فکرانه می‌جنگیدند و‌فانگ​ نتوانستند در برابر گلولهٔ تندری واکنشی نشان دهند.

گویِ سپرِ‌دلیل​ آب، گویِ‌ارتفاع​ یشمِ سفید!

پیش از آنکه نور سفید‌خاندان​ دیدگانش را بپوشاند، فانگ یوان تنها‌هیاهوی​ توانست دفاع خود را برپا کند.

گرومب!

صدای مهیب انفجار‌اختلاف​ نزدیک بود پردهٔ‌تلوتلو​ گوشش را پاره کند.

نیرویی بی‌شکل از دل‌ارتفاع​ انفجار فوران کرد و‌گویِ​ او را به پرواز درآورد.

تندرِ ویرانگر در عرض دو نفس زمان، سپر آب را در هم‌صداها​ شکست. جریان الکتریکیِ مازاد به فانگ یوان برخورد کرد و حتی با‌همچنان​ وجود دفاعِ گویِ یشمِ سفید، او همچنان موج‌هایی از بی‌حسی را احساس می‌کرد.

بنگ!

او از ارتفاع سه تا چهار متری به زمین‌آماده‌به‌کار​ افتاد. گویِ یشمِ سفید، گویِ جامه نبود؛ نمی‌توانست نیروی‌بسیاری​ برخورد را کاهش دهد. تمامِ کمر فانگ یوان درد می‌کرد.

او به‌سرعت از روی زمین‌سقوط​ برخاست، در حالی که قطرات اشک‌آن‌ها​ از چشمانش می‌چکید، مرتباً پلک می‌زد.

پس از گذشت‌دیگه​ سه نفس زمان،‌دستای​ بینایی‌اش رفته‌رفته بازگشت.

برجی که با سنگ‌های ضخیم ساخته شده بود، نیمه‌ویران گشت. اجسادِ سیاهِ سوختهٔ بسیاری‌هیاهوی​ روی زمین پراکنده بودند. حملهٔ گلولهٔ تندری سوراخ بزرگی روی دیوار بیرونی ایجاد کرده بود‌نظر​ و جریانِ بی‌پایانی از گله‌های گرگ همچون جزر و مد به داخل دهکده هجوم می‌آوردند.

گرگ‌های آذرخش‌دلیل​ دیوانه سرانجام وارد‌سقوط​ میدان نبرد شدند!

قدرت در‌دلیل​ سطحِ شاه هزار‌سقوط​ جانور، خارق‌العاده بود.

بسیاری از استادان گو که تا همین چند لحظه پیش در برج‌صداها​ اطراف فانگ یوان بودند، کاملاً جان باخته و از برخی حتی جسد‌همچنان​ سالمی باقی نمانده بود. تنها فانگ یوان جان سالم به در برده بود.

گویِ سپرِ آبِ عروس‌دریایی‌شکل‌بیارید​ در درونِ روزنه‌اش بسیار‌خاندان​ کدر به نظر می‌رسید.

اگر سپر آب بارها و بارها از‌می‌خوردند​ بین می‌رفت، گویِ سپرِ آب نیز آسیب‌زمان​ می‌دید و حتی ممکن بود نابود شود.

گویِ یشمِ‌دلیل​ سفید نیز‌ارتفاع​ وضعیت مشابهی داشت.

کرم‌های گو قدرتمند‌دیگه​ اما در عین‌دستای​ حال شکننده بودند.

همین گویِ تندر را در نظر بگیرید؛ گلولهٔ تندریِ آن بسیار قدرتمند و سریع بود‌صداها​ و مقاومت در برابرش نیز دشواری‌های خود را داشت. اما نقطه‌ضعفی هم داشت — نمی‌شد مکرراً‌گهگاه​ از آن استفاده کرد و پیش از شلیک دومین گلولهٔ تندری، به مدتی زمان نیاز بود.

گرومب!

اما فانگ یوان تازه روی‌سقوط​ پاهایش ایستاده بود که گلولهٔ‌بی‌درنگ​ تندریِ دیگری به سویش پرواز کرد.

رنگ از رخسار فانگ یوان پرید و در حالی‌اطراف​ که با شتاب جاخالی می‌داد، با خود گفت: «کی‌درد​ فکرشو می‌کرد این شاه‌گرگ دو تا گویِ تندر داشته باشه!»

او تلاش کرد از گویِ سپرِ‌دیگه​ آب استفاده نکند و تنها به‌اطراف​ دفاعِ گویِ یشمِ سفید تکیه کرد.

در این زمان بحرانی، پیکری در میان زمین و هوا‌بی‌درنگ​ پدیدار شد و در حالی که با فورانِ نوری طلایی در‌برجی​ برابر این گلولهٔ تندری مقاومت می‌کرد، فریاد زد: «حیوان، گستاخی بسه!»

بزرگان دست‌دلیل​ به کار‌ارتفاع​ شده بودند!

با وجود این، یک بزرگ همچنان‌دستای​ کافی نبود. طولی نکشید که دو‌صداها​ بزرگِ دیگر نیز به او پیوستند.

رویارویی با یک گرگ آذرخش دیوانه، نیازمندِ‌امنیت​ همکاریِ دست‌کم سه گروه با کارِ تیمیِ عالی،‌صداها​ یا حداقل سه استاد گویِ رتبه ۳ بود.

گرگ آذرخش دیوانه با قدم‌هایی سنگین به جلو حرکت‌آماده‌به‌کار​ کرد و از میان گله‌های درهم‌تنیدهٔ گرگ‌ها بیرون آمد،‌بسیاری​ در حالی که گرگ‌های اطراف راه را برایش باز می‌کردند.

هیولا رفته‌رفته از دویدنی آرام شروع کرد و‌گویِ​ سپس سرعتش بیشتر و بیشتر شد و با‌یوان​ سری پایین‌افتاده به سوی دیوار دهکده یورش برد.

با دیدن این صحنه، تمام‌خاندان​ استادان گویِ رتبه ۱ و رتبه‌هیاهوی​ ۲ وحشت‌زده پا به فرار گذاشتند.

تنها آن سه‌طاقت​ بزرگ همچنان در‌دیگه​ جای خود باقی ماندند.

همه به‌طور ضمنی این بخش‌سقوط​ از میدان نبرد را خالی کرده‌آن‌ها​ و آن را به بزرگان سپردند.

نبردِ نفس‌گیر میان سه‌ارتفاع​ بزرگ و این گرگ‌گویِ​ آذرخش دیوانه آغاز شد.

دیری نپایید که دو گرگ آذرخش دیوانهٔ‌ماست​ دیگر نیز به سوی دهکده هجوم آوردند‌جیغ​ و دو میدان نبرد دیگر را گشودند.

نُه بزرگ و سه گرگ آذرخش دیوانه، سه میدان نبردِ عظیم را شکل دادند.‌هیاهوی​ تندر و آذرخش همه‌جا فوران می‌کرد و ساختمان‌های بامبو را در هم می‌شکست. بیشتر استادان‌نظر​ گو یا گرگ‌های آذرخشی که در این سه نبردِ بزرگ گرفتار می‌شدند، عاقبت خوشی نداشتند.

گله‌های گرگ آذرخش همچنان به سوی دهکده یورش می‌آوردند، اما‌بی‌درنگ​ فانگ یوان دیگر نمی‌جنگید و به گوشه‌ای از میدان نبرد‌فراز​ رفت تا سه صحنهٔ نبردِ عظیم را از دور تماشا کند.

بی‌شک، حملات این‌اختلاف​ گله‌های گرگ به نقطهٔ‌می‌خوردند​ اوج خود رسیده بود.

فانگ یوان پس از لحظه‌ای مشاهده، آرام‌آرام به جزئیات این سه گرگ آذرخش دیوانه پی برد: «سه تا گرگ آذرخش دیوانه؛ یکیشون دو‌حالی​ تا گویِ تندر داره و قدرت تهاجمیش بالاست؛ یکی دیگه گویِ بال‌های تندر رو داره و می‌تونه برای مدت کوتاهی پرواز کنه که‌زمانی​ انعطاف‌پذیری خیلی بالایی تو نبرد بهش میده؛ اون یکی هم گویِ غرش تندر رو داره و می‌تونه دشمناشو با امواج صوتی از پا دربیاره.»

یک شاه هزار جانور معمولاً میزبانِ سه تا‌خاندان​ چهار کرمِ گویِ وحشیِ رتبه ۲ و یک‌دیوانه‌وار​ کرمِ گویِ وحشیِ رتبه ۳ در بدن خود است.

تا زمانی که استادان گو از وجود این کرم‌های گو آگاه بودند، می‌توانستند واکنش‌زمان​ مناسبی نشان دهند. به‌محض اینکه گرگ‌های آذرخش دیوانه هدف حملاتی حساب‌شده قرار می‌گرفتند، با توجه‌روانه​ به خردِ پایینشان، سبک‌های حملهٔ یکنواختِ خود را تغییر نمی‌دادند و نتیجهٔ نبرد قطعی می‌شد.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، طولی نکشید‌تلوتلو​ که چند تن از بزرگان عقب‌پای​ نشستند و بزرگانِ دیگری جایگزینشان شدند.

با هماهنگیِ متقابل و تاکتیک‌های برترشان، خیلی‌ماست​ زود دستِ بالا را گرفتند. پس از لحظه‌ای‌فریاد​ نبردِ نفس‌گیر، کنترلِ میدان را به دست آوردند.

پیروزی تنها مسئلهٔ زمان بود.

درست زمانی که یائو جی آهِ‌تلوتلو​ آسودگی کشید و گفت: «نتیجه مشخصه»،‌پای​ غرشی از دروازهٔ شرقی به گوش رسید.

گرگِ آذرخشی در حالِ بزرگ‌شدن بود؛ از اندازهٔ یک گرگِ‌بی‌درنگ​ آذرخشِ معمولی، چنان باد کرد و متورم شد که گویی‌فراز​ درونش هوا دمیده‌اند، تا جایی که به درشتیِ یک فیل درآمد.

با دیدن این صحنه، بسیاری‌خاندان​ از بزرگان به وحشت افتادند: «یه‌هیاهوی​ گرگِ آذرخشِ دیوانهٔ دیگه هم هست!»

تمامِ حواسشان معطوف به آن سه میدانِ نبرد بود. از‌ماست​ آنجا که تمرکزِ اصلیِ آرایشِ جنگی‌شان بر آن سه منطقه قرار‌درد​ داشت، نیروهای مستقر در دروازهٔ شرقی نسبتاً اندک و ضعیف بودند.

رنگ از رخسارِ یائو جی پرید و در‌گویِ​ حالی که بی‌درنگ به سوی دروازهٔ شرقی می‌شتافت،‌یوان​ فریاد زد: «بد شد، یائو له هنوز اونجاست!»

«عجب، کی فکرشو می‌کرد یه همچین اتفاقِ غیرمنتظره‌ای هم بیفته. این گرگِ آذرخشِ‌درمی‌آوردند​ دیوانه باید یه گویِ مهارِ هالهٔ رتبه ۳ داشته باشه؛ با این استتار‌سوی​ خودشو قاطیِ گله‌های گرگِ آذرخش کرده و استادانِ گویِ دروازهٔ شرقی رو فریب داده.»

فانگ یوان با دقت‌امنیت​ نظاره کرد؛ اوضاع در‌محیط​ دروازهٔ شرقی اصلاً مساعد نبود.

گرگِ آذرخشِ دیوانه ناگهان ظاهر‌فقط​ شد و با درهم‌کوبیدنِ دروازهٔ‌ماست​ شرقی، شکافِ عظیمی ایجاد کرد.

گرگ‌های آذرخشِ بی‌شماری به دنبالِ گرگ‌های‌تلوتلو​ آذرخشِ جسور سرازیر شدند و با‌پای​ زوزه‌هایی وحشیانه به داخلِ دهکده هجوم آوردند.

با دیدنِ گله‌های گرگِ آذرخش که‌تلوتلو​ همچون سیلابی به داخل می‌خروشیدند، گو یوئه‌درمی‌آوردند​ یائو له از شدتِ ترس خشکش زد.

خوشبختانه، کهنه‌کارانی چون شیونگ جیاو مان در کنارش حضور داشتند. در این لحظهٔ بحرانی، شیونگ جیاو‌انتقام​ مان کنترلِ اوضاع را به دست گرفت و دستور داد: «زود باشین، در و پنجره‌ها رو‌ماهِ​ ببندین. باید تا رسیدنِ نیرویِ کمکی از اینجا دفاع کنیم، فقط اون‌موقع‌ست که شانسی برای مبارزه داریم!»

کلامش تازه منعقد شده‌بیارید​ بود که—گرومب!—سقفِ عمارتِ بامبو زیرِ‌دستای​ ضربهٔ گرگِ آذرخشِ دیوانه فروریخت.

گو یوئه یائو له جیغ‌سقوط​ کشید. این چرخشِ ناگهانیِ وقایع باعث‌آن‌ها​ شد تا او کاملاً دستپاچه شود.

او به هر حال بسیار جوان بود و تنها تزکیهٔ رتبه‌آن‌ها​ ۱ داشت. با لجاجت در اینجا مانده بود چرا که احساسِ‌ایستاده​ امنیت می‌کرد و هرگز گمان نمی‌برد در چنین مخمصه‌ای گرفتار شود.

گو یوئه یائو جی در‌خاندان​ حالی که دیوانه‌وار می‌دوید، فریاد‌غرق​ زد: «حیوونِ کثیف، همون‌جا وایسا!»

او با درماندگی نظاره‌گرِ کوبیده‌شدنِ گرگِ آذرخشِ دیوانه به عمارتِ بامبو بود.‌اطراف​ نوهٔ عزیزش در موقعیتی مرگبار قرار داشت، اما با وجودِ اینکه یائو‌بی‌تفاوت​ جی قدرتِ کافی داشت، به دلیلِ فاصلهٔ زیاد کاری از دستش برنمی‌آمد.

در این لحظهٔ خطیر،‌ارتفاع​ باز هم شیونگ جیاو مان‌آماده‌به‌کار​ بود که پا پیش گذاشت.

او در ذهنِ خود اراده کرد‌تلوتلو​ و خرسِ قهوه‌ایِ باقی‌مانده‌اش با غرشی‌پای​ به سوی گرگِ آذرخشِ دیوانه یورش برد.

گرگِ آذرخشِ دیوانه ضربه‌ای با پنجهٔ‌دستای​ راستش وارد کرد و این خرسِ‌صداها​ قهوه‌ایِ چهارصد کیلویی را به هوا فرستاد.

سپس دهان گشود و سرِ خرسِ قهوه‌ای را‌خاندان​ تکه‌تکه کرد. چگونه یک جانورِ وحشیِ معمولی می‌توانست‌دیوانه‌وار​ در برابرِ قدرتِ یک شاه هزار جانور مقاومت کند؟

شیونگ جیاو مان از فرصتی که گرگِ آذرخشِ دیوانه با خرسِ قهوه‌ای درگیر بود‌زمان​ استفاده کرد و در حالی که گو یوئه یائو له را به دنبالِ خود‌گرگ​ می‌کشید، به بیرون دوید و موفق شد فاصلهٔ اندکی با آن هیولا ایجاد کند.

گرگِ آذرخشِ دیوانه غرید. طبیعتاً حاضر نبود فرارِ طعمه‌اش را به‌آن‌ها​ این سادگی تماشا کند. با یک جهش، ده‌ها متر را در‌ایستاده​ یک چشم‌به‌هم‌زدن طی کرد و درست جلوی شیونگ جیاو مان فرود آمد.

با ظاهرشدنِ ناگهانیِ گرگِ آذرخشِ‌خاندان​ دیوانه در برابرشان، پاهای گو‌غرق​ یوئه یائو له سست شد.

شیونگ جیاو مان او را به دنبالِ خود کشید، اما‌ماست​ جرئت نکرد بی‌گدار به آب بزند؛ تنها چاره‌اش این بود‌می‌دادند​ که تغییرِ مسیر دهد و به سمتِ بیرونِ دهکده بگریزد.

گرگِ آذرخشِ دیوانه تازه می‌خواست روی آن‌ها بپرد که گو یوئه یائو جی از راه‌فانگ​ رسید و تیغِ ماهِ بنفشِ کم‌رنگی را به پشتِ گرگ پرتاب کرد؛ تیغِ ماه بی‌صدا‌میدان​ به گلوله‌ای از گازِ سمی تبدیل شد و به درونِ بینیِ گرگِ آذرخشِ دیوانه نفوذ کرد.

گرگِ آذرخشِ دیوانه‌اختلاف​ بی‌درنگ دو بار سرفه‌می‌خوردند​ کرد؛ مسموم شده بود!

این گویِ‌فقط​ زهرِ ماهِ‌امنیت​ رتبه ۳ بود.

گرگِ آذرخشِ دیوانه که به خشم آمده بود، سرش‌دستای​ را بالا برد و غرید؛ غرشِ مهیبِ آن به‌فریاد​ نیرویی نامرئی بدل گشت و به محیطِ اطراف کوبیده شد.

گویِ غرشِ تندر از ارتعاشِ امواجِ صوتی برای کشتن‌آماده‌به‌کار​ استفاده می‌کرد، اما این گویِ غرشِ تندر نبود—بلکه گویِ‌بسیاری​ موجِ صوتی بود که نیرویِ دافعهٔ نامرئی ایجاد می‌کرد.

شیونگ جیاو مان و گو یوئه یائو له بر اثرِ این موجِ دافعه به جهاتِ مختلف پرتاب شدند.‌بسیاری​ شیونگ جیاو مان محکم به یک عمارتِ بامبو برخورد کرد و دیگر حرکتی از او سر نزد، در‌بودند​ حالی که گو یوئه یائو له از شکافِ دروازهٔ شرقی عبور کرد و به بیرون از دهکده پرتاب شد.

شدتِ زمین‌خوردن او را گیج کرد و همین که‌اطراف​ خواست از جا برخیزد، گرگِ آذرخشی را دید که آرواره‌های‌ناله​ خونینش را باز کرده و قصدِ دریدنِ او را دارد.

جییییغ—!

او جیغِ گوش‌خراشی کشید و در همین‌می‌خوردند​ لحظهٔ بحرانی، تیغِ ماهی از راه رسید‌زمان​ و گرگِ آذرخش را از پای درآورد.

او سراسیمه از جا برخاست و منجی‌اش را‌گویِ​ دید؛ استاد گویِ مردِ جوانی بود که نیمهٔ‌یوان​ پایینِ بدنش زیرِ آوارِ دیوارِ فروریخته مدفون شده بود.

استاد گویِ جوان با چهرهٔ غرق در خونش لبخندِ‌اطراف​ کم‌رنگی به او زد؛ اما در لحظهٔ بعد، گلویش‌درد​ توسطِ گرگ‌های آذرخشی که هجوم آورده بودند دریده شد.

اشک بر گونه‌های گو یوئه یائو‌دیگه​ له جاری شد و در حالی‌اطراف​ که می‌گریست، پا به فرار گذاشت.

این بخش از‌اختلاف​ میدانِ نبرد به شدت‌می‌خوردند​ آشفته و هرج‌ومرج بود.

به دلیلِ هویت و پیشینهٔ گو یوئه یائو له، استادانِ گویی بودند که هر از گاهی به او یاری می‌رساندند.‌فراز​ اما آن‌ها حتی در محافظت از جانِ خود نیز ناتوان بودند، چه رسد به اینکه او را از این مخمصه‌بین​ نجات دهند. گو یوئه یائو جی نیز با گرگِ آذرخشِ دیوانه درگیر شده بود و نمی‌توانست به او رسیدگی کند.

گو یوئه یائو له کاملاً سردرگم و مستأصل شده بود؛ در‌هیاهوی​ برابرِ چشمانش تنها تصویرِ پنجه‌ها و دندان‌های گرگ‌های آذرخش نقش می‌بست. در‌حالی​ آن حالتِ جنون‌آمیز، ناگهان صدایی به گوشش رسید: «یه قدم برو عقب!»

او ناخودآگاه از صدا پیروی کرد‌دیگه​ و با خوش‌شانسی توانست از آرواره‌های‌اطراف​ یک گرگِ آذرخش جان به در ببرد.

صدا دوباره‌دلیل​ طنین‌انداز شد: «غلت‌سقوط​ بزن سمتِ راست.»

ذهنِ یائو له هنوز خالی بود، اما بدنش پیش از‌بی‌درنگ​ آن واکنش نشان داده بود. صدایِ به‌هم‌خوردنِ آرواره‌های یک گرگ‌فراز​ به گوش رسید؛ او به مویی از دریده‌شدن گریخته بود.

صدا بی‌وقفه دستور می‌داد و دخترِ جوان مو به مو آن‌ها را‌صداها​ اجرا می‌کرد. گاهی اوقات اشتباهاتی از او سر می‌زد، اما در آن‌همچنان​ لحظات تیغِ ماهی از غیب می‌رسید و او را از خطر می‌رهانید.

تنها زمانی که دیگر هیچ گرگِ‌دیگه​ آذرخشی در اطرافش باقی نماند، یائو‌اطراف​ له متوجه شد که نجات یافته است.

در آن لحظه بود که فهمید‌تلوتلو​ ناخودآگاه فرسنگ‌ها از دهکده دور شده‌پای​ و اکنون در جنگلی دورافتاده قرار دارد.

شبحِ انسانی‌دلیل​ در برابرش‌ارتفاع​ ظاهر شد.

چشمانش از تعجب گرد‌امنیت​ شد: «گو یوئه فانگ یوان،‌اطراف​ تو بودی که کمکم کردی؟»

فانگ یوان پوزخندی زد که نیتِ‌دیگه​ شومش را برملا می‌کرد: «نه، من‌اطراف​ فقط دارم به خودم کمک می‌کنم.»

ناولها | novelha.net