---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 167: چهارمی؟! • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 167: چهارمی؟!

0

بای نینگ بینگ دندان‌هایش را‌ارّه‌ای​ به هم فشرد، تیغه‌ای یخی پدید‌به‌وضوح​ آورد و غرید: «خودت مجبورم کردی!»

هم‌زمان، گویِ گرداب و‌نبردِ​ گویِ بادِ تندِ خود‌ظلمتِ​ را به کار گرفت.

طوفانِ تیغه‌هجومیِ​ یخیِ سپید بار‌می‌توانست​ دیگر پدیدار گشت!

در ابتدا تنها تندبادی کوچک بود، اما رفته‌رفته وسعت یافت و با‌حتی​ گسترش کولاک، بادهای یخی به غرش درآمدند. سطح زمین آرام‌آرام با یخی سخت‌چشمانِ​ پوشیده شد و راه را بر خروج و حملهٔ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای بست.

این طوفانِ تیغه یخی، حرکتِ بی‌همتای بای نینگ‌حرکتِ​ بینگ بود. این حرکت به‌وضوح استعداد نبردِ کالبدِ‌یخِ​ روحِ یخِ ظلمتِ شمال را به نمایش می‌گذاشت.

این طوفان از ترکیبِ گویِ تیغه یخی، گویِ گرداب و گویِ بادِ تند شکل می‌گرفت.‌شکل​ با به‌کارگیریِ هم‌زمانِ این سه گو، پدیده‌ای خلق می‌شد که هم قابلیت هجومی داشت و‌برابر​ هم دفاعی. بدونِ همکاریِ دو یا چند گویِ دفاعی، مقاومت در برابر آن ناممکن بود.

بادهای درنده غریدند و تیغه‌های یخی هرچه را در مسیرشان‌وجودِ​ بود منجمد ساختند. طوفانِ سپید همچون جانورِ غول‌پیکرِ بیدارشونده‌ای یورش‌نگاهی​ برد و با گشودنِ دهانش، قصدِ بلعیدنِ فانگ یوان را داشت.

ترکیب این سه گو، تکنیکِ هجومیِ درنده‌خویی را پدید می‌آورد که‌کند​ می‌توانست هر موجود زنده‌ای را منجمد کند. حتی با وجودِ دفاعِ‌نزدیک​ گویِ سایبانِ آسمان، فانگ یوان به‌احتمال زیاد از مهارِ آن ناتوان می‌ماند.

طوفان نزدیک می‌شد، اما‌طلاییِ​ تنها نگاهی تحقیرآمیز در‌حرکتِ​ چشمانِ فانگ یوان نقش بست.

بال‌های تندر در پشتش بی‌درنگ به‌روحِ​ حرکت درآمدند و او را با فاصله‌ای‌ترکیبِ​ زیاد از طوفانِ تیغه یخی دور کردند.

اکنون شرایط تفاوت داشت. اگر در گذشته بود،‌کند​ سرعت حرکتش به پای این طوفان نمی‌رسید، اما‌مهارِ​ حالا طوفان دیگر توانِ رسیدن به او را نداشت.

با تغییرِ مسیر در میانِ‌هجومیِ​ هوا و پرواز به سمتِ دره،‌کند​ برقی در چشمانِ فانگ یوان درخشید.

طوفانِ تیغه‌حملهٔ​ یخی بی‌امان در‌ارّه‌ای​ پیِ او می‌تاخت.

«نیا این‌ور!»

«گمشو!!»

استادانِ گویِ خاندانِ بای و‌هجومیِ​ خاندانِ گو یوئه، همگی در حالِ‌کند​ فریاد کشیدن و ناسزا گفتن بودند.

فانگ یوان خنده‌ای سرد‌طلاییِ​ سر داد و به‌حرکتِ​ یورشِ خود ادامه داد.

طوفانِ تیغه یخی با هاله‌ای شکوهمند همچنان در‌ظلمتِ​ پیِ فانگ یوان می‌تاخت و صدای خندهٔ بای‌می‌گرفت​ نینگ بینگ از درونِ آن به گوش می‌رسید.

استاد گویی از خاندانِ بای راه را‌زنده‌ای​ بر فانگ یوان بست و فریاد زد:‌به‌احتمال​ «فکرِ جلوتر اومدن رو از سرت بیرون کن!»

دستانِ فانگ یوان حالتِ چنگک به خود گرفت و‌موجود​ از دلِ زمین، خطِ طلاییِ ضخیم و بلندی بیرون‌زیاد​ جهید و همچون شمشیری بزرگ بر بازوی راستش نشست.

وزوز وزوز وزوز!!

صدای خروشانِ تیغه‌ها،‌استعداد​ لرزه بر پلک‌های استاد‌یخِ​ گویِ خاندانِ بای انداخت.

فانگ یوان در حالی که هزارپای طلاییِ ارّه‌ای را در دستِ راست داشت، نوری خونین در دستِ چپش درخشید؛ او‌نگاهی​ گویِ ماهِ خونین را به کار گرفته بود، اما شلیکش نمی‌کرد. بدنش پوشیده در زرهی سپید بود و بال‌های تندر در‌توانِ​ پشتش جرقه می‌زدند. گیسوانِ سیاهش در باد می‌رقصید و در پسِ او، طوفانی سپید به عظمتِ یک کوه در حرکت بود.

حضورش کوبنده بود و قصدِ قتلی بُرنده از چشمانش ساطع می‌شد؛ گویی‌حتی​ سرداری فاتح با هفت پیروزیِ پیاپی بود که در دلِ صحرا می‌تاخت، تمامِ‌چشمانِ​ دشمنانش را زیرِ پا لِه می‌کرد و هر حریفی را در هم می‌شکست.

با احساسِ فشاری خردکننده که رگ‌های پیشانی‌اش را‌حرکتِ​ متورم ساخت، استاد گویِ خاندانِ بای ناگهان فریادِ‌یخِ​ بلندی کشید تا به خود جرئت ببخشد: «آاااه!»

اما در میانهٔ فریادش، با دیدنِ فانگ‌یخِ​ یوان که بی‌هیچ درنگی به سویش هجوم می‌آورد،‌شکل​ ناگهان ساکت شد و پا به فرار گذاشت.

او به وحشت افتاده بود!

ترسِ رخنه کرده‌ترکیب​ در قلبش، روحیهٔ‌درنده‌خویی​ مبارزه‌طلبی‌اش را نابود ساخت.

فانگ یوان بی‌اعتناء به او،‌ارّه‌ای​ به سوی گرگ تاج تندر که‌به‌وضوح​ در آستانهٔ مرگ بود یورش برد.

با یورشِ هراس‌انگیزش بادها به وزش‌روحِ​ درآمدند و هر جا که قدم‌طوفان​ می‌گذاشت، استادان گو از مسیرش کنار می‌رفتند.

گرگ تاج تندر با زحمت تمرکز کرد و سرش را به سوی فانگ‌آسمان​ یوان چرخاند. آذرخش بر روی دندان‌هایش متمرکز شد؛ غرورِ شاه ده هزار جانور اجازه‌بی‌درنگ​ نمی‌داد به این سادگی تسلیمِ مرگ شود. حتی در آغوشِ مرگ نیز انتقام می‌گرفت!

به نظر می‌رسید فانگ یوان همچون شهاب‌سنگی که به زمین برخورد می‌کند، در آستانهٔ‌دفاعِ​ تصادم با گرگ تاج تندر است، اما در آخرین ثانیه ناگهان پایش را به‌تندر​ زمین کوبید، به سوی آسمان اوج گرفت و با زاویه‌ای تند از دره خارج شد.

تازه از دره بیرون‌طلاییِ​ رفته بود که انفجاری مهیب‌بی‌همتای​ در پشت سرش رخ داد.

زوزه‌های گرگ تاج تندر‌نبردِ​ با صدای طوفانِ تیغه‌ظلمتِ​ یخی در هم آمیخت.

حرکتی همچون طوفانِ تیغه یخی را می‌شد شاهکارِ بای‌حتی​ نینگ بینگ نامید، اما این حرکت نقاط ضعفی نیز‌می‌ماند​ داشت؛ نه به‌آسانی اجرا می‌شد و نه به‌راحتی متوقف می‌گشت.

البته برخوردِ این طوفان با‌هجومیِ​ گرگ تاج تندر، ریشه در‌زنده‌ای​ شخصیتِ بای نینگ بینگ نیز داشت.

طوفانِ سپید، گرگ‌هزارپای​ تاج تندر را‌بست​ به‌شدت در هم کوبید.

جانور پیش از این نیز در آستانهٔ مرگ بود، اما اکنون دیگر توانی‌ترکیبِ​ برای مقاومت نداشت. زره‌اش تکه‌تکه شد و با پاشیدنِ خون و گوشت به‌بدونِ​ هر سو، اسکلتِ سپیدش نمایان گشت که آن نیز به‌سرعت به خرده‌استخوان تبدیل شد.

با دیدنِ این صحنه،‌می‌آورد​ تمامِ افرادِ خاندانِ گو‌کند​ یوئه دشنام دادند: «لعنتی!»

استادانِ گویِ خاندانِ‌ترکیب​ بای نیز چهره‌ای‌درنده‌خویی​ دردمند به خود گرفتند.

با این اقدامِ بای نینگ بینگ، پس‌این​ از مرگِ گرگ تاج تندر، دیگر هیچ‌کالبدِ​ غنیمتِ ارزشمندی از لاشهٔ آن باقی نمی‌ماند.

اما بای نینگ بینگ به این موضوع اهمیتی نمی‌داد. در‌نمایش​ عوض چرخش خود را تندتر کرد و از حسِ نابود‌خلق​ کردنِ یک شاه ده هزار جانور غرق در لذت شد.

کرم‌های گو یکی پس از دیگری به‌زنده‌ای​ پرتوهای نور بدل گشتند و از بدنِ‌به‌احتمال​ گرگ تاج تندر به بیرون پرواز کردند.

این کرم‌های گوی وحشی، همگی در بدنِ گرگ تاج تندر سکونت داشتند و با همکاریِ یکدیگر‌آسمان​ به بقای خود ادامه می‌دادند. اکنون که گرگ تاج تندر در حالِ مرگ بود، آن‌ها همچون‌دور​ خدمهٔ کشتیِ در حالِ غرق‌شدنی بودند که آن را رها کرده و برای نجاتِ جانشان می‌گریختند.

«بگیریدشون!»

«زود باشید،‌به‌وضوح​ جلوی این‌نبردِ​ گوها رو بگیرید!»

افرادِ هر‌هجومیِ​ دو خاندان‌می‌آورد​ هم‌زمان فریاد کشیدند.

با حملهٔ بزرگانِ خاندان به یکدیگر برای متوقف ساختنِ رقیب، اوضاع بار دیگر به آشوب کشیده‌آسمان​ شد. دو رئیس خاندان درگیرِ نبرد با یکدیگر بودند و نمی‌توانستند جدا شوند؛ از این رو در‌کردند​ نهایت، تنها دو یا سه بزرگِ خاندان که گویِ حرکتی داشتند، موفق شدند از دره خارج شوند.

کرم‌های گوی وحشی به هر سو می‌گریختند‌این​ و فانگ یوان با دقت نظاره می‌کرد‌کالبدِ​ تا آن‌ها را از یکدیگر تشخیص دهد.

«حیف که گوی شناساییِ من علفِ گوشِ ارتباط با زمین است و نمی‌تواند‌ترکیبِ​ بینایی‌ام را تقویت کند. قطعاً یک گویِ درمانی در بدنِ این گرگ تاج تندر‌همکاریِ​ وجود دارد، اما اینکه بتوانم به چنگش بیاورم یا نه، به تقدیر بستگی دارد!»

این کار صرفاً قمار‌می‌آورد​ روی بخت و اقبال بود،‌حتی​ اما فانگ یوان چاره‌ای نداشت.

کرم‌های گوی شناسایی انواعِ بی‌شماری داشتند، اما‌می‌آورد​ در حالِ حاضر تنها علفِ گوشِ ارتباط‌دفاعِ​ با زمین برای او باقی مانده بود.

بال‌های تندرش گشوده شد‌طلاییِ​ و به سوی نزدیک‌ترین‌حرکتِ​ کرمِ گو یورش برد.

بدن این گو که غرق‌کالبدِ​ در نوری آبی بود، تقلا‌نمایش​ می‌کرد تا به دوردست‌ها بگریزد.

فانگ یوان هجوم برد،‌می‌آورد​ دستش را باز کرد‌کند​ و آن را چنگ زد.

ویژژژ!

جریان الکتریکی شدیدی از‌طلاییِ​ بدن کرم ساطع گشت و‌بی‌همتای​ به فانگ یوان حمله‌ور شد.

بال‌های تندر از آذرخش شکل یافته بودند؛ سرعت بالایی داشتند‌نمایش​ اما انعطاف‌پذیر نبودند. فانگ یوان ناله‌ای سر داد و گوی سایبان‌می‌شد​ آسمان را به کار گرفت تا این حمله را تاب بیاورد.

او می‌توانست به زور این‌می‌توانست​ گو را بگیرد، اما خردمندانه‌وجودِ​ تصمیم گرفت از آن دست بکشد.

توانایی این گو دیگر آشکار شده بود؛ می‌توانست با جریان‌های‌زنده‌ای​ الکتریکی به دشمنان حمله کند، پس مشخصاً یک گوی تهاجمی‌ناتوان​ بود، اما فانگ یوان در عوض یک گوی شفابخش می‌خواست.

فانگ یوان از آن‌طلاییِ​ دست کشید و به‌حرکتِ​ کرم گوی دیگری نزدیک شد.

با نزدیک شدن به آن، ظاهر گو را دید؛ بدنی‌نمایش​ که گویی از شیشهٔ آبیِ روشن ساخته شده بود و‌خلق​ با لاکی نیم‌دایره‌ای که نقش‌ونگارهای لاک‌پشتی داشت، در هوا پرواز می‌کرد.

گوی سپر تندر!

این یک گوی تدافعی‌تکنیکِ​ بود که می‌توانست سپر‌می‌توانست​ آذرخشیِ نیم‌دایره‌ای شکل دهد.

فانگ یوان بار دیگر از‌ارّه‌ای​ آن گذشت، نگاهی به اطراف‌حرکت​ انداخت و هدف سومش را یافت.

اما در همین لحظه، سایه‌ای سفید از سمت‌ظلمتِ​ دره پدیدار شد که تیغه‌ای یخی در دست‌می‌گرفت​ داشت و نام فانگ یوان را فریاد می‌زد.

فانگ یوان آهی کشید و فهمید که بخت با او یار نیست.‌سایبانِ​ تنها می‌توانست به بهترین گزینهٔ جایگزین بسنده کند، پس دست دراز کرد‌بال‌های​ تا گوی سپر تندر را که درست در کنارش بود، چنگ بزند.

گوی سپر تندر یک سپر آذرخشی ایجاد کرد‌می‌توانست​ و همان‌طور که سعی داشت در برابر دست فانگ‌به‌احتمال​ یوان مقاومت کند، آذرخشِ آبی و وهم‌انگیزش جرقه زد.

فانگ یوان پوزخندی زد و هالهٔ زنجرهٔ بهار و پاییز را‌به‌وضوح​ آزاد کرد. ناگهان گوی سپر تندر چنان رام شد که گویی جان‌تند​ داده است؛ سپرش از هم پاشید و به سمت جنگل سقوط کرد.

فانگ یوان دست برد و آن را‌یخِ​ در هوا قاپید، جوهر ازلی‌اش را رها‌تند​ ساخت و بی‌درنگ آن را پالایش کرد.

گوی فلس‌های مخفی!

امواجی سراسر بدنش‌ترکیب​ را فرا گرفت و‌می‌آورد​ در دم ناپدید شد.

بای نینگ بینگ در‌طلاییِ​ حالی که چشمانش از آذرخش‌بی‌همتای​ می‌درخشید، فریاد زد: «فانگ یوان!»

این گوی چشم آذرخش رتبه ۳‌روحِ​ بود که از قدرت آذرخش برای‌طوفان​ در هم شکستن اختفا بهره می‌برد.

اما این گو دیدِ نافذ نداشت. فانگ یوان متوجه این موضوع شد و با‌به‌احتمال​ وجود اینکه مخفی بود، می‌توانست از جنگل نیز برای پنهان کردن خود استفاده کند.‌فاصله‌ای​ نگاه بای نینگ بینگ محیط را از نظر گذراند و چون چیزی نیافت، خشمگینانه غرید.

فانگ یوان مکان پنهانی یافت، بی‌درنگ‌درنده‌خویی​ نشست و گل توسیتا را فعال‌حتی​ کرد تا سنگ‌های ازلی را بیرون بیندازد.

با وجود اینکه در رتبه ۳ قرار داشت، روزنه‌اش تنها ۴۲٪ ظرفیت جوهر ازلی داشت‌روحِ​ و هرچند در نبرد پیشین دست بالا را داشت، اما این وضعیت نمی‌توانست تداوم یابد. در‌قابلیت​ این لحظه، تنها لایهٔ نازکی از جوهر ازلی، در حدود ۳٪، در روزنه‌اش باقی مانده بود.

استادان گو برای فعال‌نبردِ​ کردن کرم‌های گو به‌ظلمتِ​ جوهر ازلی نیاز داشتند.

بدون جوهر ازلی، قدرت نبرد استادان گو به‌کند​ شدت افت می‌کرد. در واقع در شرایط وخیم،‌مهارِ​ وضعیت آن‌ها حتی از فانی‌ها نیز بدتر می‌شد.

سنگ‌های ازلی مدام کوچک می‌شدند و جوهر‌می‌آورد​ طبیعی به بدن فانگ یوان تزریق می‌گشت.‌دفاعِ​ دریای ازلی در روزنه‌اش رفته‌رفته بالا آمد.

پیش‌تر، زمانی که در رتبه ۱ یا ۲ بود و از سنگ ازلی برای بازیابی جوهر ازلی‌اش استفاده‌شمال​ می‌کرد، سرعت کار بسیار محسوس بود. اما اکنون که در رتبه ۳ قرار داشت، از آنجا که کیفیت جوهر‌چند​ ازلی استاد گو به شدت بهبود یافته بود، سنگ‌های ازلیِ بیشتر و زمانِ طولانی‌تری برای بازیابی آن نیاز بود.

صدای نبرد استادان گو همچنان به گوش می‌رسید.‌ظلمتِ​ پس از هشت یا نه دقیقه، فانگ یوان‌می‌گرفت​ جوهر ازلیِ روزنه‌اش را تا سقف ظرفیت بازیابی کرد.

او از مخفیگاهش بیرون‌می‌آورد​ آمد و دریافت که‌کند​ پنج بزرگِ خاندان کشته شده‌اند.

از میان آن‌ها، سه نفر‌هجومیِ​ از خاندان گو یوئه و‌زنده‌ای​ دو نفر از خاندان بای بودند.

هر بزرگِ خاندان سرمایه‌ای برای خاندان به‌این​ شمار می‌رفت. چه کسی فکرش را می‌کرد‌کالبدِ​ که این بار چنین تعداد زیادی جان ببازند.

نبرد گو یوئه بو و رئیس خاندان بای بسیار‌شمال​ شدید بود. هر دو از تلفاتِ واردشده به خاندانشان‌هم‌زمانِ​ دردمند بودند و از این رو، حملاتشان تهاجمی‌تر شده بود.

به جز این، سه گروهِ‌می‌توانست​ درگیر نیز در اطراف کرم‌های‌وجودِ​ گوی وحشی شکل گرفته بود.

استادان گوی عادی برای گرفتن کرم‌های گوی‌می‌آورد​ وحشی از کمکِ زنجرهٔ بهار و پاییز برخوردار‌سایبانِ​ نبودند، از این رو کار برایشان دشوار بود.

برای گرفتن کرم گو، آن‌ها نمی‌توانستند‌بست​ ضربات سنگینی وارد کنند. در عوض،‌استعداد​ باید قدرتِ حملاتشان را با دقت می‌سنجیدند.

هشت تا نه کرم گو از بدن گرگ تاج تندر به‌می‌گذاشت​ بیرون پرواز کرده بودند. مشخص نبود چه تعداد کرم گو را به‌هجومی​ چنگ آورده‌اند، اما در حال حاضر هنوز سه کرم باقی مانده بود.

بزرگان خاندان این سه کرم گو را محاصره کرده بودند؛ آن‌ها در حالی که با‌زیاد​ مانع‌تراشیِ جناح مقابل روبرو می‌شدند، ضربه می‌زدند تا راه کرم‌ها را ببندند. این امر باعث‌کردند​ شد صحنه به یک بن‌بست کشیده شود و هیچ‌کدام از طرفین نتوانند چیزی به دست آورند.

استاد گویی از خاندان بای در حالی‌می‌آورد​ که گلوله‌ای آبی از دهان پرتاب می‌کرد،‌دفاعِ​ فریاد زد: «گوی قفس آب، به دامش بینداز!»

گلوله بزرگ و بزرگ‌تر شد تا جایی که قطرش‌بی‌همتای​ به بیش از دو متر رسید؛ کرم گو را‌شمال​ کاملاً در بر گرفت و درون خود به دام انداخت.

بنگ!

در لحظهٔ بعد، یک تیغِ ماهِ طلایی‌زنده‌ای​ به سوی قفسِ گلولهٔ آب پرواز کرد‌به‌احتمال​ و آن را با قدرت متلاشی ساخت.

کرم گو پرواز‌ترکیب​ کرد و جان‌درنده‌خویی​ سالم به در برد.

استاد گوی خاندان بای با دیدن فرارِ این کرم‌بی‌همتای​ گو، ناسزا گفت. چه کسی فکرش را می‌کرد کرم گویی‌نمایش​ که در چنگش بود، به همین سادگی قسر در برود!

استادان گوی خاندان گو یوئه حتی خشمگین‌تر بودند. این کرم‌های‌نمایش​ گو در اصل غنائم نبرد آن‌ها به حساب می‌آمدند، اما‌خلق​ اکنون با دخالتِ خاندان بای، دستشان از همه‌چیز کوتاه مانده بود.

«عوضی‌های خاندان‌هجومیِ​ بای، سگ‌های بی‌شرم،‌می‌توانست​ برید به درک!»

«خاندان گو یوئه، کارتون تمومه. خاندان‌درنده‌خویی​ بایِ ما قطعاً اوج می‌گیره و‌حتی​ همه‌تون رو با خاک یکسان می‌کنه!»

هر دو طرف خشمگین و لبریز از کینه و‌بی‌همتای​ جنون بودند. آن‌قدر جنگیده بودند که چشمانشان به سرخی‌شمال​ می‌زد و تنها نبرد در ذهنشان باقی مانده بود.

فانگ یوان پرواز کرم گو را دید، از این رو چاره‌ای نداشت جز اینکه‌تند​ به دو گروه دیگر نگاه کند. هنوز در محاصرهٔ هر یک از آن‌ها یک کرم‌مقاومت​ گو وجود داشت. شاید گوی شفابخشی در میانشان بود، اما احتمالش ضعیف به نظر می‌رسید.

فانگ یوان می‌دانست که در این دنیا چیزی‌کند​ به نام «برآورده شدن آرزو» وجود ندارد، اما‌مهارِ​ با این حال می‌خواست شانسش را امتحان کند.

درست زمانی که می‌خواست هجوم ببرد و حمله کند، زوزهٔ‌زنده‌ای​ گرگی همچون شیپور نظامی به گوشش رسید که با ضرباهنگی خاص‌می‌ماند​ در فضا پخش شد و پیاپی اوج می‌گرفت و فروکش می‌کرد.

اندکی بعد، خیل عظیمی‌طلاییِ​ از گرگ‌های آذرخش همچون موجی‌بی‌همتای​ خروشان به پایین سرازیر شدند.

صدای گرگ‌های آذرخش جسور و گرگ‌های آذرخش دیوانه کم‌شمال​ به گوش نمی‌رسید، اما آنچه رنگ از رخسار همه‌هم‌زمانِ​ پراند، گرگِ غول‌پیکری بود که همچون کوه جلوه می‌کرد.

گرگ تاج تندر!

بزرگان خاندان که دیگر نمی‌توانستند خونسردی‌درنده‌خویی​ خود را حفظ کنند، فریاد زدند:‌حتی​ «یه گرگ تاج تندرِ چهارم هم هست؟!»

ناولها | novelha.net