---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 40: خفتن گوی وزغ درون سنگ طلای بنفش • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 40: خفتن گوی وزغ درون سنگ طلای بنفش

0

هرچه پیش‌تر می‌رفتند، فضا پررونق‌تر و‌گذراند​ آبادتر می‌گشت. از شمارِ دست‌فروشانِ کوچک کاسته‌چادر​ و بر تعداد چادرهای بزرگ افزوده می‌شد.

انواع و اقسام چادرهای بزرگ به چشم می‌خورد؛ سرخ، آبی، سبز و زرد، در ابعاد و اشکال گوناگون که برخی‌ستونِ​ از آن‌ها استوانه‌ای‌شکل بودند. گروهی دو ستون در ورودی چادرشان برافراشته و گروهی دیگر به جای آن، فانوس‌های بزرگِ سرخ‌شود​ آویخته بودند. درون برخی چادرها غرق در نور بود، در حالی که برخی دیگر تاریک و کم‌سو به نظر می‌رسیدند.

فانگ یوان همان‌طور که قدم برمی‌داشت،‌دگرگون​ اطرافش را از نظر گذراند و‌حدود​ سرانجام نزدیک چادری خاکستری‌رنگ توقف کرد.

همان‌طور که به‌سنگواره​ چادر نگاه می‌کرد،‌بزرگی​ در دل سنجید: «همین‌جاست.»

چادر دو ستون در ورودیِ‌اطرافش​ خود داشت که روی آن‌ها حکاکی‌هایی‌توقف​ به چشم می‌خورد؛ دو مصراعِ متناظر.

بر ستونِ سمت چپ نوشته شده بود:‌کرد​ «اندکی جسارت به خرج ده، تا در‌خود​ هر چهار فصل بختِ نیک نصیبت گردد.»

بر ستونِ سمت راست نوشته شده بود:‌می‌شود​ «مهارتت را تمام‌وکمال نشان ده، تا از‌می‌گرفت​ هر چهار سو ثروت به سویت سرازیر شود.»

و در میانه، خط دیگری‌دست​ نیز به چشم می‌خورد: «بخت،‌وجود​ همگام با زمانه دگرگون می‌شود.»

درست بود؛‌همان‌طور​ اینجا یک‌برمی‌داشت​ قمارخانه بود.

این قمارخانه حدود یک مو‌خاکستری‌رنگ​ زمین را در بر می‌گرفت‌می‌کرد​ و چادری بزرگ به شمار می‌رفت.

فانگ یوان وارد شد. درون چادر، سه ردیف پیشخوان در یک سمت قرار داشت. روی پیشخوان‌ها، قطعاتی از کهربا یا سنگواره به چشم‌کهربا​ می‌خورد. برخی به اندازهٔ کف دست و برخی دیگر به بزرگی صورت یک انسان بودند. سنگ‌های دیگری نیز وجود داشتند که از این هم‌استاد​ بزرگ‌تر بودند؛ سنگ‌هایی به بلندای قامت یک انسان. از آنجا که این سنگ‌ها روی پیشخوان جا نمی‌گرفتند، مستقیماً روی زمین قرار داده شده بودند.

برخلاف دیگر چادرهای‌سنگواره​ بازار، در اینجا‌بزرگی​ سکوت حاکم بود.

چند استاد گو مقابل پیشخوان‌ها ایستاده بودند؛ گروهی با دقت سنگ‌های روی پیشخوان را بررسی می‌کردند و‌همین‌جاست​ گروهی دیگر سنگواره‌ها را در دست گرفته و روی آن‌ها دست می‌کشیدند تا جنسشان را بسنجند. عده‌ای‌بختِ​ به آرامی با همراهان خود مشورت می‌کردند و عده‌ای دیگر با شاگردانِ مغازه بر سر قیمت چانه می‌زدند.

اما موضوع بحث هرچه که بود، همه با‌چادر​ صدایی آرام سخن می‌گفتند و تمام تلاش خود را‌حکاکی‌هایی​ به کار می‌گرفتند تا مزاحمتی برای دیگران ایجاد نکنند.

اینجا قمارخانهٔ سنگ بود.

در دنیای گو، انواع و اقسام گوها با ابعاد، اشکال و‌داشتند​ کاربردهای گوناگون یافت می‌شد. کرم‌های گو خوراکِ مخصوص به خود را داشتند.‌سکوت​ بدون خوراک، تنها مدت کوتاهی دوام می‌آوردند و سپس از بین می‌رفتند.

اما طبیعت نسبت به‌برمی‌داشت​ موجودات زنده، هم بی‌رحم‌نزدیک​ بود و هم بخشنده.

اگر خوراکی در کار نبود، کرم‌های گو همچنان‌چادر​ شانسی برای زنده ماندن داشتند؛ آن‌ها به خوابی‌روی​ عمیق فرو می‌رفتند و خود را مهروموم می‌کردند.

به عنوان مثال، اگر گوی مهتاب گلبرگ‌های ارکیدهٔ ماه را برای تغذیه در اختیار نداشت، ممکن بود خود را مهروموم کند. این کرم تلاش می‌کرد تا جای ممکن انرژی‌اش‌انسان​ را حفظ کند و همچون خواب زمستانی، به خوابی ژرف فرو می‌رفت. در این حالت، نه تنها درخشش آبی‌رنگِ بدنش محو می‌گشت، بلکه از حالت بلورین و شفافِ خود‌عده‌ای​ خارج شده و به سنگی خاکستری تبدیل می‌شد که لایه‌ای از پوستهٔ سنگی آن را در بر می‌گرفت. رفته‌رفته، این پوستهٔ سنگی ضخیم‌تر شده و به یک تخته‌سنگ بدل می‌گشت.

یا به عنوان مثالی دیگر، اگر کرم شراب خود را‌وجود​ مهروموم می‌کرد، پیله‌ای سپید به دورِ خود می‌تنید، بدنش را‌داده​ جمع می‌کرد و درون آن پیله به خوابی عمیق فرو می‌رفت.

البته این حالتِ مهروموم و خوابِ ژرف برای هر کرمِ گویی رخ نمی‌داد. احتمال وقوع آن‌سنجید​ اندک بود و در بیشتر مواقع، کرم گو به جای فرو رفتن در خواب، از گرسنگی‌چهار​ تلف می‌شد. تنها شمار اندکی از کرم‌های گو در شرایطی خاص، قادر به مهروموم کردنِ خود بودند.

معدود استادان گویی که به طور اتفاقی این سنگ‌ها یا پیله‌های حاوی گوهای مهروموم‌شده را به دست می‌آوردند، کرم‌های خفتهٔ درونشان را بیدار می‌کردند و بدین‌خرج​ ترتیب، بخت به آن‌ها روی می‌آورد. برخی از استادان گو از همین راه به موفقیت‌های بزرگی دست یافتند و این اتفاق، نقطهٔ عطفی در زندگی‌شان گشت.‌این​ چنین ماجراهایی در دنیای استادان گو به وفور رخ می‌داد و شایعاتِ راست و دروغِ پیرامونِ آن‌ها، بذر امید و رؤیا را در دل مردم می‌کاشت.

ایدهٔ پیدایشِ قمارخانه‌های سنگ نیز دقیقاً از همین شایعات نشئت می‌گرفت. البته‌حدود​ ظاهرِ تمامیِ این سنگ‌ها شبیه به یکدیگر بود و تنها پس از‌سنگواره​ شکافتنشان می‌شد فهمید که آیا واقعاً کرم گویی درونشان نهفته است یا خیر.

«در قمارخانه‌های سنگِ کوچکی مثل اینجا، از هر ده سنگ، نُه تای آن‌ها توپر هستند و هیچ کرم گویی درونشان نیست. حتی اگر کرم گویی هم‌استاد​ درون سنگ باشد، لزوماً زنده نیست و بیشترشان گوهای مرده‌اند. اما اگر کسی شانس بیاورد و گویی زنده پیدا کند، در بیشتر مواقع به ثروت هنگفتی‌سخن​ دست می‌یابد. اگر کرم گو از گونه‌ای کمیاب باشد، یابنده یا در زندگی به جایگاه والایی می‌رسد، یا به خاطر ثروتش به قتل رسیده و غارت می‌شود.»

این حقایق برای فانگ یوان‌اطرافش​ کاملاً روشن بود؛ او با سازوکارِ‌توقف​ پنهانِ این قمارخانه‌ها آشناییِ کامل داشت.

او در زندگی گذشته‌اش با یک کاروان تجاری همراه شده و به عنوان شاگرد در قمارخانهٔ سنگ کار کرده بود. مدتی بعد، حتی قمارخانهٔ‌اندکی​ سنگِ خودش را به راه انداخت که از اینجا هم بزرگ‌تر و در حدِ یک قمارخانهٔ متوسط بود. در آن دوران، توانسته بود قماربازانِ زیادی‌درست​ را فریب دهد و البته گاهی نیز در قضاوتش دچار اشتباه شده و به دیگران اجازه داده بود تا کرم‌های گوی ارزشمندی را برنده شوند.

فانگ یوان مدتی دمِ در ایستاد و‌می‌شود​ پس از اینکه نگاهی به اطراف انداخت،‌می‌گرفت​ آرام به سمت پیشخوانِ سمت چپ قدم برداشت.

پشت پیشخوان، در هر چند متر یک شاگردِ مغازه، اعم از زن و مرد، ایستاده بود. کمربند سبزرنگی‌نمی‌گرفتند​ که بر کمر بسته بودند، نشان می‌داد که آن‌ها مردمی عادی نیستند، بلکه استادان گوی رتبه ۱ به‌بسنجند​ شمار می‌روند. بیشتر آن‌ها در مرحلهٔ آغازین قرار داشتند و تنها شمار معدودی به مرحلهٔ میانی رسیده بودند.

استاد گوی زنی که از همه نزدیک‌تر بود، با دیدن فانگ یوان مقابل پیشخوان به سمتش رفت و با لبخندی مهربان گفت: «ارباب جوان، دنبال چه کرم گویی‌شده​ می‌گردید؟ تمام سنگ‌های این پیشخوان دونه‌ای ده سنگ ازلی به فروش می‌رسن. اگه بار اولتونه و فقط می‌خواید شانستون رو امتحان کنید، چرا نمی‌رید پیشخوانِ سمت راست؟ سنگ‌های‌قمارخانه​ اونجا فقط پنج سنگ ازلی قیمت دارن. اگه هم دنبال هیجانِ بیشتری هستید، می‌تونید برید سراغ پیشخوانِ ویژه تو قسمت وسط؛ سنگ‌های اونجا دونه‌ای بیست سنگ ازلی فروخته می‌شن.»

این زن، استاد گویی‌چادری​ باتجربه بود که مدتی طولانی‌نگاه​ در قمارخانهٔ سنگ کار می‌کرد.

با نگاهی به فانگ یوان که تازه‌می‌شود​ وارد شده بود، از روی ظاهر، سن و‌شمار​ قدش تشخیص داد که او یک دانش‌آموز است.

تمام کسانی که برای قمار می‌آمدند استاد گو بودند. دانش‌آموزان تنها استادان گوی سطح پایینی به‌آنجا​ شمار می‌رفتند که تازه تزکیهٔ خود را آغاز کرده بودند. از آنجا که آن‌ها معمولاً به دلیل‌گرفته​ تغذیهٔ کرم‌های گوی خود در مضیقهٔ مالی بودند، از کجا پول می‌آوردند تا به قمار سنگ بپردازند؟

دانش‌آموزانی از این دست، معمولاً فقط می‌آمدند تا نگاهی بیندازند و با دیدن محیط، حس کنجکاوی‌سنجید​ خود را ارضا کنند. بیشترشان تنها تماشاچی بودند، هرچند اگر برخی خانواده‌های مرفهی داشتند، شاید تلاش‌چهار​ می‌کردند یکی بخرند تا شانس خود را امتحان کنند. اما بیشتر آن‌ها تنها ارزان‌ترین سنگواره را می‌خریدند.

از این رو، استاد گوی‌خاکستری‌رنگ​ زن هیچ انتظاری نداشت که‌می‌کرد​ فانگ یوان بتواند سنگ‌های زیادی بخرد.

فانگ یوان با چهره‌ای بی‌تفاوت سر تکان داد‌درست​ و گفت: «بذار اول یه نگاهی بندازم.» سپس‌می‌رفت​ با جدیت شروع به بررسی تودهٔ سنگ‌ها کرد.

طبق خاطراتش، آن سنگ‌اندازهٔ​ باید در همین پیشخوان و‌سنگ‌های​ در همین قمارخانهٔ خاص باشد.

اما پانصد سال گذشته بود و زمان بسیار طولانی‌ای بود. بسیاری از‌کرد​ چیزها برای او مبهم شده بود، به‌ویژه که پانصد سال خاطره، حجم عظیمی‌ستونِ​ داشت؛ پس راستش را بخواهید، فانگ یوان نمی‌توانست به وضوح به یاد بیاورد.

تنها به طور مبهم به یاد می‌آورد که در همین‌می‌کرد​ سال و در اولین شبی که کاروان رسید، شخص خوش‌شانسی‌ستونِ​ ده سنگ ازلی خرج کرد تا سنگواره‌ای با جلای طلایی-بنفش بخرد.

پس از اینکه آن را در همان جا باز کرد، یک وزغ‌حدود​ پوست‌گلی به دست آورد. بعداً این گوی وزغ توسط شخص دیگری خریداری‌سنگواره​ شد و بدین ترتیب ثروت کوچکی از سنگ‌های ازلی نصیب آن مرد گشت.

فانگ یوان‌کهربا​ پس از مدتی‌دست​ بررسی، اخم کرد.

روی این پیشخوان، تعداد سنگواره‌هایی با‌گذراند​ درخشش طلایی-بنفش به بیست عدد می‌رسید. وزغ‌چادر​ پوست‌گلی در کدام سنگ پنهان شده بود؟

هر سنگ در اینجا به قیمت ده سنگ ازلی فروخته‌می‌کرد​ می‌شد. در حال حاضر برای فانگ یوان نود و هشت‌ستونِ​ سنگ ازلی باقی مانده بود و می‌توانست حداکثر نُه قطعه بخرد.

اما واقع‌بینانه که‌بخت​ نگاه می‌کرد، نمی‌توانست‌دگرگون​ این‌گونه حساب کند.

در هر نوع ریسک‌اندازهٔ​ و قماری، فرد باید عواقب‌سنگ‌های​ آن را در نظر می‌گرفت.

فانگ یوان دیگر مانند آن قماربازانی که فکر می‌کردند مورد‌خاکستری‌رنگ​ لطف آسمان قرار گرفته‌اند، خامی تازه‌کار نبود. کسانی که می‌پنداشتند مورد‌روی​ لطف تقدیرند، معمولاً همان‌هایی بودند که بازیچهٔ دست خودِ تقدیر می‌شدند.

با خود اندیشید: «من تنهام، هیچ فامیل یا دوستی ندارم که کمکم کنه. باید مقداری‌داشت​ سنگ ازلی برای زنده موندن و همین‌طور خرید غذای کرم‌های گوم نگه دارم.» او حساب‌نیک​ کرد و با در نظر گرفتن محتاطانه‌ترین حالت، دریافت که می‌تواند حداکثر هفت قطعه سنگواره بخرد.

«این سنگ، جلای طلایی-بنفشش مثل ستاره‌ها‌دگرگون​ نقطه‌نقطه‌ست، اما مثل کف دست تخته،‌حدود​ قطعاً هیچ وزغ پوست‌گلی‌ای توش نیست.»

«این قطعه رنگ طلایی-بنفش چشمگیری داره، اما فقط‌انسان​ به اندازهٔ یه مشته. اگه واقعاً یه وزغ‌آنجا​ پوست‌گلی توش باشه، سنگ باید حداقل ۳۰٪ بزرگ‌تر باشه.»

«این سنگوارهٔ طلایی-بنفش... خب بزرگه، اما سطحش بیش از‌چادری​ حد صافه، در حالی که پوست وزغ پوست‌گلی باید‌ورودیِ​ زبر و ناهموار باشه، پس کاملاً مشخصه که اینم نیست...»

فانگ یوان با استفاده‌چادری​ از روش حذف گزینه‌ها، به‌نگاه​ بررسی و ارزیابی ادامه داد.

هنگامی که کرم‌های گو پس از مهروموم کردن خود به خواب می‌رفتند، به سنگواره‌ای طبیعی تبدیل می‌شدند‌وارد​ که با بیشتر روش‌های تشخیص در جهان غیرقابل ردیابی بود. روش‌های تشخیصِ باقی‌مانده نیز بیش از حد خشن‌بلندای​ بودند و به محض استفاده، کرم گوی درون سنگ را که به سختی زنده بود، در دم می‌کشتند.

از این رو، استادان گو هنگام انتخاب سنگ‌ها، تنها‌سنگ‌های​ می‌توانستند به حدس، تجربه و بختِ خود تکیه کنند‌نمی‌گرفتند​ و گاهی نیز کمی غریزه را به کار می‌گرفتند.

در غیر این‌قدم​ صورت، دیگر نام‌گذراند​ این کار قمار نبود.

البته، در این دنیای پهناور شگفتی‌های بی‌شماری وجود داشت و نمی‌شد این واقعیت‌ورودیِ​ را نادیده گرفت که شاید روش تشخیصی بسیار ملایم وجود داشته باشد که به‌چهار​ یک استاد گو اجازه دهد بفهمد آیا سنگ حاوی کرم گو هست یا خیر.

فانگ یوان در زندگی گذشته‌اش چنین‌دگرگون​ شایعاتی شنیده بود، اما پس از‌حدود​ آزمایش، دریافت که همگی دروغ بوده‌اند.

فانگ یوان در خلوت خود فرض می‌کرد: «اگه واقعاً چنین روشی‌داشتند​ وجود داشته باشه، باید میراثی پنهان باشه که در دست تعداد کمی‌سکوت​ از افراد مرموز کنترل میشه و هیچ تأثیری روی تجارت قمار نداره.»

اوضاع در منطقهٔ کوه چینگ مائو هنوز آرام بود، اما هرچه فرد بیشتر به سمت شرق می‌رفت، قمارخانه‌ها پررونق‌تر می‌شدند. در منطقهٔ کوه بای‌متناظر​ تو، هر دهکدهٔ خانوادگی قمارخانهٔ مخصوص به خود را داشت. در برخی از قلعه‌های بزرگ، حتی قمارخانه‌های عظیمی ساخته شده بود. سه دهکده‌ای که به‌بخت​ خاطر قمار سنگشان شهرت داشتند، دهکدهٔ پان شی، دهکدهٔ گو مو و دهکدهٔ تسانگ جینگ بودند که در آن‌ها حتی قمارخانه‌هایی غول‌پیکر به چشم می‌خورد.

هر یک از این سه قمارخانهٔ غول‌پیکر، هزار سال قدمت داشتند. در حال‌ورودیِ​ حاضر نیز تجارت آن‌ها همچنان شکوفا بود و قماربازان بی‌شماری به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند.‌چهار​ هرگز پیش نیامده بود که کسی بتواند تمام گنجینه‌های آن‌ها را یک‌جا جارو کند.

در حال حاضر، چادری که فانگ‌دگرگون​ یوان در آن حضور داشت، به سختی‌زمین​ می‌توانست یک قمارخانهٔ کوچک به شمار آید.

اگر هر نوجوان پانزده سالهٔ دیگری به آنجا می‌آمد، قطعاً‌وجود​ در میان آن همه سنگوارهٔ متفاوت گیج می‌شد و حتی‌داده​ اگر دست به انتخاب می‌زد، تنها بر اساس حدسی تصادفی بود.

اما فانگ یوان تفاوت داشت.

اول اینکه، او از همان ابتدا بخشی‌کرد​ از پاسخ را می‌دانست، بنابراین دامنهٔ جستجویش‌خود​ به کمتر از سی قطعه کاهش یافت.

البته، یافتن آن یک سنگ در میان این بیست و چند قطعه نیز بسیار دشوار‌شمار​ بود. اما با پشتوانهٔ پانصد سال تجربه‌اش و چنین گنجینهٔ غنی‌ای از اطلاعات، پس از‌سنگ‌های​ مدتی بررسی، شش قطعه سنگوارهٔ طلایی-بنفش را که بیشترین تطابق را با معیارهایش داشتند، جدا کرد.

او ۸۰٪ اطمینان داشت که‌دست​ وزغ پوست‌گلی درون یکی از این‌داشتند​ شش سنگواره به خواب رفته است!

ناولها | novelha.net