---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1233: گردهمایی جاودانه‌های قاره مرکزی • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1233: گردهمایی جاودانه‌های قاره مرکزی

0

قاره مرکزی.

در یکی از دهکده‌ها.

غرمب!

غرش‌های مهیبی کوهستان را می‌لرزاند.

حجم بی‌پایانی از سنگ‌کسی​ و خاک، همچون بهمنی‌آسمان​ عظیم از کوهستان سرازیر می‌شد.

«فرار کنین!‌مادرانشان​ جونتون رو بردارین‌دست​ و در برین!»

«کارم تمومه... دارم می‌میرم...»

«بابا کجایی؟ منو جا نذار!»

با پدیدار شدن این‌کسی​ فاجعه، دهکدهٔ آرام غرق‌آسمان​ در آشوب و وحشت گشت.

مردمان بی‌شماری دیوانه‌وار به هر سو می‌دویدند، عده‌ای از‌کسی​ سر ناامیدی بر زمین افتاده بودند، کودکان در آغوش‌ردای​ مادرانشان می‌گریستند و بسیاری دست از تقلا کشیده بودند.

بی‌آنکه کسی متوجه‌تقلا​ شود، پیکری در‌کسی​ آسمان شناور بود.

او جاودانه‌ای رتبه ۷ بود.

ردای ابریشمین و آبی‌رنگی بر تن داشت و‌آسمان​ گیسوان بلندش تا روی شانه‌ها می‌رسید. اندامی تنومند‌داشت​ نداشت، بلکه ظاهری ظریف و شکننده به چشم می‌خورد.

در آن لحظه، همان‌طور که به‌تقلا​ سیلابِ گِل‌ولای می‌نگریست، اخم کرد و زیر‌آسمان​ لب زمزمه کرد: «این سیلاب خیلی عجیبه.»

در حالت عادی، پیش از جاری‌کسی​ شدن چنین سیلابی باید باران سیل‌آسایی‌بود​ می‌بارید، اما اکنون هوا کاملاً آفتابی بود.

حقیقت آن بود که محیطِ ده‌ها هزار لی از اطراف، مخفیانه توسط‌تغییر​ این جاودانهٔ رتبه ۷ دستخوش تغییر شده بود؛ او می‌توانست با تنظیم دقیق‌تَرَق​ میزان باران و آفتاب، برداشت محصولی فراوان را در هر سال تضمین کند.

تَرَق!

صخره‌های کوهستان ناگهان از هم‌دست​ شکافتند و لاکِ برنجیِ غول‌پیکری‌متوجه​ از زیر آن‌ها نمایان شد.

جاودانهٔ رتبه ۷ با ردای‌بی‌آنکه​ آبی‌اش در آسمان شناور بود‌آسمان​ و به این صحنهٔ خیره‌کننده می‌نگریست.

اخمی جزئی بر چهره نشاند‌ده‌ها​ که خیلی زود از هم‌جاودانهٔ​ باز شد: «اوه. پس خرچنگ مردابه.»

خرچنگ مرداب یک هیولای برهوت بود. بدنش با‌آسمان​ لاکی سخت پوشیده شده و چشمانش در مسیر تکامل‌گیسوان​ از بین رفته بود؛ دیگر هیچ نقطهٔ ضعفی نداشت.

این موجود، پادشاه‌می‌گریستند​ مرداب در میان هیولاهای‌کشیده​ برهوت به شمار می‌رفت.

ده جفت چنگالِ آن به شکلی باورنکردنی محکم بود؛ جفتِ اولِ انبرها حتی از ستون‌های فولادی نیز هولناک‌تر‌داشت​ می‌نمود، انبرهایی که می‌توانست صخره‌های کوهستان را در هم بشکند یا اژدهای سیلابی را به دو نیم کند!‌گِل‌ولای​ هجده چنگالِ دیگرش با وجود آنکه از جفتِ اول باریک‌تر بودند، اما همچنان قطری بیش از درختانِ صدساله داشتند.

با دیدنِ این خرچنگ‌محیطِ​ مرداب، برقی از رضایت در‌توسط​ چشمانِ جاودانهٔ رتبه ۷ درخشید.

او جاودانه‌ای از مسیر آب بود و این خرچنگ مرداب، نشان‌های دائوی‌رتبه​ مسیر خاک و مسیر آب را توأمان در خود داشت. از پای‌نداشت​ درآوردنِ این موجود، مواد جاودانِ پرکاربردی را نصیبِ این جاودانهٔ رتبه ۷ می‌کرد.

«اما این خرچنگ مرداب فقط یه هیولای برهوته. اگه خوب پرورشش بدم، ممکنه به هیولای برهوت باستانیِ خرچنگ مردابِ گِل‌آلود تبدیل بشه‌گیسوان​ و بالاتر از اون، خرچنگ مردابِ لاک‌گِلی قرار داره. خرچنگِ لاک‌گِلی یه هیولای برهوت ازلیه، پس بهتره خیال‌پردازی رو کنار بذارم. سرزمین متبرکِ‌سیلاب​ روزنهٔ جاودانِ من گنجایش پرورش یه هیولای برهوت ازلی رو نداره، ولی می‌تونم برای به دست آوردنِ یه خرچنگ مردابِ گِل‌آلود تلاش کنم.»

با این اندیشه،‌تقلا​ جاودانهٔ رتبه ۷‌کسی​ دست به حمله زد.

دستش را‌آفتابی​ از آستین‌های گشادِ‌ده‌ها​ ردایش بیرون کشید.

پوستی رنگ‌پریده‌کشیده​ و انگشتانی کشیده‌متوجه​ و ظریف داشت.

ده انگشتش با ظرافتی خاص‌دست​ به حرکت درآمدند و در‌متوجه​ هاله‌ای از نورهای رنگارنگ پوشیده شدند.

این روشِ ویژهٔ‌تقلا​ او برای هدایتِ‌کسی​ کرم‌های گو بود!

دیری نپایید که هالهٔ کرم‌های گویِ بی‌شماری از بدنش برخاست؛ در میان آن‌ها‌شده​ هم گوی فانی به چشم می‌خورد و هم گوی جاودان. هاله‌های گوناگون در‌صخره‌های​ هم تنیده شدند و فضایی پیچیده و سنگین را در سراسر محیط پراکندند.

خرچنگ مردابِ درون کوهستان چشمی نداشت، اما‌پیکری​ با تکیه بر غریزهٔ وحشیِ خود، خطرِ‌ابریشمین​ معلق در فضا را به وضوح احساس کرد.

خرچنگ مرداب شروع‌می‌گریستند​ به عقب‌نشینی به‌تقلا​ درون کوهستان کرد.

نیمی از لاکِ برنجی‌کشیده​ و غول‌پیکرش از پیش در‌پیکری​ دلِ کوه فرو رفته بود.

اما در همین لحظه، آماده‌سازیِ جاودانهٔ‌هزار​ رتبه ۷ به پایان رسید و‌تغییر​ حرکت کشندهٔ جاودانِ او آزاد گشت!

غرمب...

امواجِ آبی‌رنگی همچون امواجِ خروشانِ‌دست​ دریا از ناکجا پدیدار شدند و‌شود​ بر سر خرچنگ مرداب فرود آمدند.

خرچنگ مرداب بسیار غول‌پیکر بود‌بی‌آنکه​ و نمی‌توانست جاخالی دهد، از این‌شناور​ رو در میان امواج گرفتار شد.

با وجودِ تلاطمِ شدیدِ امواج، خرچنگ‌هزار​ مرداب از جای خود تکان نخورد؛‌تغییر​ وزنِ بدنش بیش از حد سنگین بود.

لبخندی از سرِ اطمینان و پیروزی بر لبانِ جاودانهٔ رتبه ۷‌جاودانه‌ای​ نقش بست. ده انگشتش چنان با سرعت به حرکت درآمدند که تنها‌تنومند​ سایه‌ای محو از آن‌ها به چشم می‌خورد؛ منظره‌ای خیره‌کننده پدید آمده بود.

حرکت کشندهٔ‌مادرانشان​ جاودانِ او‌بسیاری​ چیزی پیش‌پاافتاده نبود.

همان‌طور که جوهر جاودانِ گیلاس سرخِ او پی‌درپی مصرف‌پیکری​ می‌شد، امواجِ آبیِ روشن به آبیِ تیره گراییدند؛ تلاطمِ‌داشت​ آب شدت گرفت و قدرتش سه برابرِ پیش گشت.

با هدایتِ ماهرانهٔ جاودانهٔ‌محیطِ​ رتبه ۷، گردابی ژرف‌مخفیانه​ در میان آب‌ها شکل گرفت.

خرچنگ مرداب که در مرکزِ این گرداب‌پیکری​ قرار داشت، توانِ مقاومت را از دست‌ابریشمین​ داد و در جریانِ چرخشیِ آن اسیر شد.

ویژژژ!

بدنِ سنگینِ خرچنگ مرداب با سرعتی سرسام‌آور‌متوجه​ در میان گرداب به چرخش درآمد؛ همچون‌رتبه​ تکه‌ای جلبکِ دریایی، کاملاً بی‌اختیار شده بود.

جاودانهٔ رتبه ۷ دستانش را به حالتِ چنگ زدن‌توسط​ درآورد. با محو شدنِ سایهٔ بی‌شمارِ انگشتانش در آسمان،‌آفتاب​ امواج گسترش یافتند و به سونامیِ سهمگینی بدل گشتند.

گرومب!

با صدایی مهیب، موجِ‌بسیاری​ غول‌پیکری از آب بر‌بی‌آنکه​ پشتِ خرچنگ مرداب کوبیده شد.

لاکِ خرچنگ مرداب بسیار سخت بود،‌کسی​ اما در پیِ برخوردِ این سونامی، فرورفتگیِ‌جاودانه‌ای​ عظیمی بر روی لاکِ صیقلی‌اش پدیدار گشت.

خرچنگ مرداب دیگر‌حقیقت​ تکان نخورد؛ در دم‌اطراف​ از هوش رفته بود.

جاودانهٔ رتبه ۷ از ته دل خندید.‌پیکری​ انگشتانِ دستِ راستش را از هم گشود‌ابریشمین​ و سپس انگشتِ اشاره‌اش را بالا آورد.

فواره‌ای از آب، همچون چشمه‌ای جوشان از میان‌بی‌آنکه​ امواج به بالا فوران کرد و پیکرِ خرچنگ‌جاودانه‌ای​ مرداب را به سوی جاودانهٔ رتبه ۷ کشاند.

جاودانه، ورودیِ روزنهٔ جاودانِ خود‌بی‌آنکه​ را گشود و خرچنگ مرداب‌آسمان​ را درونِ آن جای داد.

«جاودانه! اون یه جاودانه‌ست!!»

«سپاسگزاریم سرورِ جاودانه،‌بی‌آنکه​ شما تمام دهکدهٔ‌شود​ ما رو نجات دادید.»

«این جاودانه حتی‌می‌گریستند​ هیولای خرچنگ توی کوه‌کشیده​ رو هم شکست داد!»

چنین نبرد شگرفی،‌تقلا​ فانی‌های دهکده را در‌متوجه​ بهتی عمیق فرو برد.

تنها پس از پایان یافتن نبرد،‌هزار​ به خود آمدند و با فریادهای‌تغییر​ شادمانی، در برابرش به خاک افتادند.

جاودانهٔ رتبه هفتِ آبی‌پوش، ورودیِ روزنهٔ‌شود​ جاودانش را بست و همان‌طور که‌رتبه​ به مردمِ پایین می‌نگریست، لبخندِ ملایمی زد.

در واقع، هنگام نبرد با خرچنگ مرداب، او‌بی‌آنکه​ بخشی از تمرکزش را بر کنترل امواج گذاشته بود‌رتبه​ تا تمام سنگ‌های فروریخته و گل‌ولای را کنار بزند.

در این هنگام، صدایی از میان ابرها به‌شود​ گوش رسید: «از مو لینگ لان، جاودانهٔ نامدارِ مسیر‌آبی‌رنگی​ آب در قاره مرکزی، جز این هم انتظار نمی‌رفت.»

جاودانهٔ رتبه هفتِ آبی‌پوش هر ده انگشتش را‌مخفیانه​ حرکت داد و تمام آبی را که منطقه‌دقیق​ را در خود غرق کرده بود، جمع‌آوری کرد.

سپس به سوی ابرها‌کسی​ پرواز کرد و به‌آسمان​ دیدارِ جاودانهٔ دیگری رفت.

این جاودانه نیز ردایی آبی بر تن داشت؛‌بی‌آنکه​ با چهره‌ای استخوانی، ابروهایی پرپشت و بینیِ کشیده،‌جاودانه‌ای​ هاله‌ای از حقانیتِ نفوذناپذیر از خود ساطع می‌کرد.

مو لینگ لان لبخندی زد‌بی‌آنکه​ و ادای احترام کرد: «پس‌آسمان​ ارشد شی گه از راه رسیده‌اند.»

شی گه در پاسخ گفت: «تازه رسیدم،‌اطراف​ فکرش رو نمی‌کردم که بتونم روشِ تو‌می‌توانست​ رو برای مهارِ خرچنگ مرداب از نزدیک ببینم.»

مو لینگ لان دستش را تکان داد و فروتنانه گفت: «روش‌های من‌رتبه​ در برابر شما ترفندهای ناچیزی بیش نیستن. اما ارشد شی گه، شنیدم شما‌بلکه​ هم از دربار آسمانی دستور گرفتید تا به نبردِ دشت‌های شمالی ملحق بشید؟»

شی گه سر تکان داد: «همین‌طوره.‌تقلا​ مو لینگ لان، اسمِ تو هم توی‌آسمان​ فهرسته، نظرت چیه با هم هم‌سفر بشیم؟»

چهرهٔ مو لینگ لان غرق‌بی‌آنکه​ در سپاس شد: «هم‌سفر شدن‌آسمان​ با ارشد مایهٔ افتخار منه.»

بدین ترتیب، آن‌حقیقت​ دو جاودانه در کنار‌اطراف​ یکدیگر به راه افتادند.

فانی‌ها همان‌جا ماندند و در‌متوجه​ حالی که با شگفتی آه‌بود​ می‌کشیدند، به آسمان چشم دوختند.

مو لینگ لان و شی گه‌تقلا​ در طول مسیر با هم گرمِ‌پیکری​ گفت‌وگو بودند و سکوتی میانشان حاکم نبود.

با وجود اینکه هر دو در رتبه هفت قرار داشتند، شی گه به واسطهٔ پشت سر گذاشتن دو مصیبت‌گیسوان​ کبیر، ارشدیتِ بالاتری داشت؛ در حالی که مو لینگ لان هنوز حتی با اولین مصیبت کبیر نیز روبه‌رو نشده‌اخم​ بود. از این رو، مو لینگ لان مدام راهنمایی می‌خواست و شی گه نیز نکاتی را به او می‌آموخت.

در میانهٔ راه، شی گه‌ده‌ها​ ناگهان ارتفاع کم کرد، در هوا‌دستخوش​ شناور ماند و به انتظار ایستاد.

مو لینگ لان دلیل‌کسی​ این کار را نفهمید، چرا‌شناور​ که آنجا محلِ تجمع نبود.

شی گه لبخندی زد: «عذر می‌خوام، من پسری به اسم ژنگ یی دارم که به‌تازگی مصیبت‌جاودانه‌ای​ عروجش رو پشت سر گذاشته و به یه جاودانه تبدیل شده. اما هنوز خامه و خیلی‌ظریف​ بچگانه رفتار می‌کنه. قصد دارم توی این سفرِ دشت‌های شمالی با خودم بیارمش تا کمی پخته بشه.»

مو لینگ لان که تازه متوجهِ ماجرا‌متوجه​ شده بود، به سمتی که شی گه خیره‌ردای​ شده بود نگاه کرد و گفت: «که این‌طور.»

در زیرِ‌آفتابی​ پوششِ ابرها، شهرِ‌ده‌ها​ کوچکی قرار داشت.

شهر پر از عمارت‌های گوناگون بود.‌شود​ در یکی از غذاخوری‌ها، نقالی داشت داستان‌های‌ردای​ عامیانه از دلاوری و حق‌طلبی روایت می‌کرد.

در میانِ مشتریان، جوانی با ابروهای پرپشت و چشمانی معصوم حضور داشت که لباسِ‌شناور​ دهقانان را بر تن کرده بود. او با شنیدنِ داستانِ قهرمان که ثروتمندان را می‌کشت‌نداشت​ و به فقرا یاری می‌رساند، با شادمانی دست زد و فریاد کشید: «ایول، خوب کُشتیش!»

فریادش آن‌قدر بلند‌تقلا​ بود که پرده‌ها‌کسی​ را به لرزه درآورد.

نقال جا خورد‌حقیقت​ و رشتهٔ کلام‌هزار​ از دستش دررفت.

مشتریانِ اطراف با‌بی‌آنکه​ نارضایتی غُر زدند:‌شود​ «چه خبرته داد می‌زنی؟»

«یهو عربده می‌کشی، زهره‌ترک شدیم.»

«واسه چی داد و بیداد‌بی‌آنکه​ می‌کنی؟ بشین ساکت قصه‌تو گوش‌آسمان​ بده، وگرنه می‌ندازیمت بیرون دهاتیِ کوچولو.»

پسرکِ جوان از خجالت سرخ شد، سرش‌اطراف​ را خاراند و با شرمساری به اطراف‌می‌توانست​ نگاه کرد: «ببخشید... از همگی معذرت می‌خوام.»

مشتریان با شنیدنِ عذرخواهیِ‌کسی​ مؤدبانهٔ او آرام‌تر شدند‌آسمان​ و دیگر پیگیرِ ماجرا نشدند.

پسرک به‌آرامی نشست، اما ناگهان حالتِ چهره‌اش دگرگون شد. او‌متوجه​ چنان از جا پرید که میز و صندلی‌های اطرافش به‌آبی‌رنگی​ کناری پرت شدند و هیاهویِ به‌مراتب بزرگ‌تری به پا کرد.

«باز چت شد بچه!»

«هوی بچه، تنت می‌خاره؟!»

مشتریان خشمگین شده بودند، اما در همان لحظه، بدنِ مردِ جوان‌جاودانه‌ای​ غرق در نور شد و همچون تیری از ساختمان بیرون جهید؛‌اندامی​ او پنجره را در هم شکست و به سوی آسمان پرواز کرد.

غذاخوری غرق در آشوب‌بسیاری​ شد و مردمِ وحشت‌زده‌بی‌آنکه​ با دستپاچگی فریاد می‌کشیدند.

پسرکِ جوان در برابر شی گه و‌متوجه​ مو لینگ لان حاضر شد، مشت‌هایش را به‌ردای​ هم گره زد و مؤدبانه ادای احترام کرد.

او پسرِ شی‌حقیقت​ گه، یعنی شی‌هزار​ ژنگ یی بود.

آن سه جاودانه به‌کسی​ سفرشان ادامه دادند و چند‌شناور​ روز بعد، به رشته‌کوهی رسیدند.

خانهٔ گوی‌مادرانشان​ جاودانی در آنجا‌دست​ مستقر شده بود.

عمارتی کوچک و ظریف بود که قفس‌های‌متوجه​ پرندهٔ بی‌شماری از آن آویزان شده و صدای‌ردای​ آوازِ پرندگان پیوسته از آن به گوش می‌رسید.

این یکی از خانه‌های‌محیطِ​ گوی جاودانِ فرقهٔ نیلوفر‌مخفیانه​ آسمانی، یعنی «عمارت قناری» بود.

شی گه با دیدنِ آن به نشانهٔ تأیید سر تکان داد: «خیلی وقته شنیدم قراره خانه‌های گوی‌گیسوان​ جاودان برای حمله به دشت‌های شمالی اعزام بشن. کی فکرش رو می‌کرد عمارت قناریِ فرقهٔ نیلوفر آسمانی‌گِل‌ولای​ رو بفرستن. این عمارت توی شکارِ جانورانِ پرنده تخصص داره و سرعت حرکتش هم بالاست؛ انتخابِ بسیار خوبیه.»

مو لینگ لان افزود: «فرقهٔ نیلوفر آسمانی توسط والامقامِ جاودانِ نیلوفر آغازین‌پیکری​ پایه‌گذاری شده و بیشترین تعدادِ خانه‌های گوی جاودان رو در اختیار داره.‌روی​ کاملاً منطقیه که بتونن یه خانهٔ گوی جاودان رو به این مأموریت بفرستن.»

شی ژنگ یی با گیجی پرسید: «فرقهٔ نیلوفر آسمانی‌پیکری​ که فقط عمارت قناری، کاخ یوئه یانگ و برکهٔ آسمانی‌گیسوان​ رو داره، مگه خانهٔ گوی جاودانِ چهارمی هم در کاره؟»

مو لینگ لان لبخندی زد: «ییِ کوچک، شاید خبر نداشته‌جاودانهٔ​ باشی، اما فرقهٔ نیلوفر آسمانی به‌تازگی چهارمین خانهٔ گوی جاودانش‌محصولی​ رو هم ساخته، منتها این موضوع رو مخفی نگه داشته بودن.»

شی ژنگ یی با شنیدنِ این حرف با خود اندیشید: «ارشد مو لینگ لان از درهٔ‌داشت​ پروانهٔ جانه؛ فرقه‌ای که توی مسیر اطلاعات بیشترین تبحر رو داره. پس عجیب نیست که از چنین‌سیلابِ​ رازهایی باخبر باشه. اما اینکه فرقهٔ نیلوفر آسمانی الان چهار تا خانهٔ گوی جاودان داره... واقعاً حیرت‌انگیزه.»

ناولها | novelha.net