چپتر 241: کوه هوانگ جین
0با دیدن فانگ یوان، نگاه برادررفته چیانگ و گروهش از هیجان درخشید وشمار گفتند: «خودشه، ههه، آسمون چشماشو باز کرده.»
«لحظهشماری میکنمزیر تا شکستنبیشمار دستش رو ببینم.»
«بانو ژانگ خیلی مهربونه، با اینکهاستادان به خاندان ژانگ توهین کرد، اعدام نشد.نبود نگو داشتن صبر میکردن تا بفرستنش اینجا.»
فانگ یوان آراماکنون به سمت میز سنگیمیتوان رفت و بیدرنگ نشست.
شاهمیمون به اواکنون خیره شد و سپسمیتوان دستش را دراز کرد.
دو طرف کف دستهایشان رارقابت در هم قفل کردند و زیرفولاد نگاههای بیشمار، رقابت را آغاز کردند.
شاهمیمون زور زد، اما دستاون فانگ یوان گویی از فولادبهش بود و حتی ذرهای تکان نخورد.
مردمک چشمان شاهمیمون تنگ شد و رگهایمیتوان از حیرت در آن نقش بست؛ اینمیرفت قویترین انسانی بود که در عمرش دیده بود!
فانگ یوان در دل خندید: «من حتی وقتی فقط قدرت دوپیروزی گراز رو داشتم میتونستم این شاهمیمون رو شکست بدم، چه برسهبهش به الان که نصفِ قدرت یک تمساح هم به توانم اضافه شده.»
شاهمیمون پیش از این دورهای زیادی را پشت سردست گذاشته و اکنون توانش تحلیل رفته بود. میتوان گفت اینتنگ موقعیت برای فانگ یوان یک پیروزی مطلق به شمار میرفت.
«این شاهمیمون قدرت عظیمی نداره. پیش از این، اون استادان گویی که قدرت یک خرس یابلکه قدرت یک اسب رو داشتن و در نهایت بهش باختن، دلیلش این نبود که قدرتشون از شاهمیمونتفاوت کمتر بود، بلکه به این خاطر بود که نمیتونستن تمام توانشون رو توی مچاندازی به کار بگیرن.»
در واقع، تمام گوهای نوع قدرت مانند قدرتگفت خرس، قدرت اسب، قدرت خرگوش، قدرت ماهی، قدرتنداره لاکپشت و قدرت تمساح، با یکدیگر تفاوت داشتند.
این تفاوت تنها درتوانش مقدار قدرتشان نبود، بلکهگفت بیشتر به زمینههای تخصصشان برمیگشت.
قدرت خرس برای کوبیدن، قدرت اسب برای تاختن، قدرت خرگوشگویی برای پریدن، قدرت لاکپشت برای استقامت و قدرت تمساح برایرگهای گاز گرفتن بود. هر کدام زمینهٔ تخصص خود را داشتند.
به عبارت دیگر، در موقعیتهایاون خاص، برخی از انواع قدرت میتوانستندباختن تا بالاترین حد ممکن اثرگذار باشند.
اما در مورداکنون مچاندازی، تمرکز رویرفته قدرت بازوها بود.
میمونهای راهزن در این زمینه خبره بودند. تنها با نگاه کردن به فیزیک بدنیشانمیرفت که در آن دستهایشان بیش از دو برابر ضخیمتر از پاهایشان بود، میشد این راخاطر فهمید. آنها از بدو تولد مچ میانداختند و بنیان تمرینات قدرتی را در خود داشتند.
اگر مچاندازی به شکل دیگری از رقابتزور تغییر میکرد، بسیاری از استادان گوی شکستخوردهذرهای ممکن بود بتوانند بر شاهمیمون راهزن پیروز شوند.
از این موضوع میشد نتیجه گرفت که هر قدرتینهایت ویژگیهای منحصربهفرد خود را دارد و نمیتوان آنها رانمیتونستن صرفاً با نگاه کردن به مقدار قدرتشان متمایز کرد.
«انسانها رو در نظر بگیر، یک مشت قطعاً از یک لگد ضعیفتره. در شرایط عادی، یک شخص نمیتونه از تمام توانشنهایت استفاده کنه. من قدرت دو گراز، نصف قدرت یک تمساح و قدرت خودم رو دارم، اما غیرممکنه که قدرت مچاندازیم به پایلاکپشت مجموع اونا برسه. البته، متمرکز کردن تمام قدرت در یک حرکت غیرممکن نیست. برای این کار به اون کرم گوی افسانهای نیازه...»
فانگ یوان نمیتوانست قدرت واقعیاش را در مچاندازیگفت به نمایش بگذارد، اما او کسی بود که بنیانهایاون بسیار عمیقی داشت و میتوانست پیروزیاش را تضمین کند.
با وجود این، نمیتوانست این موضوع را بیش از حد آشکار کند.بود از این رو، عمداً چهرهای تحت فشار به خود گرفت و همانطوراین که تقابل برابر را با شاهمیمون حفظ میکرد، بازوهایش به لرزه افتاد.
رفتهرفته، دست شاهمیمونعظیمی را به پاییناستادان فشار داد و خواباند.
با پایانگذاشته یافتن رقابت، تقریباًتحلیل همه مبهوت ماندند.
«واقعاً برد!»
«این یاروزیر قدرت الهیِبیشمار مادرزادی داره!»
غوغایی در میان گروههای انسانی بهاستادان پا شد و نفسهای حبسشده ازدلیلش سر تعجبشان به دیگران نیز سرایت کرد.
رؤسای خاندانهای اصلی که غرق در هیجان شده بودند،موقعیت دستور دادند: «برید ته و توی کار این یارواستادان رو دربیارید. اگه امکانش هست باید بیدرنگ به خدمت بگیریمش!»
در مقایسه با استادان گویی که تنها پسگفت از سرمایهگذاریِ مبالغ هنگفت قادر به پرورششان بودند،نداره ارزش فانگ یوان نسبت به هزینهاش بسیار بالاتر بود.
آنها میتوانستند بدون هیچ سرمایهگذاریرقابت از او بهره ببرند وگویی برای کاروانشان سود به ارمغان بیاورند.
بیدرنگ، نگاه بسیاری از استادان گو به خاندان ژانگنهایت رنگی از حسادت به خود گرفت و گفتند: «بختنمیتونستن با خاندان ژانگ یاره که همچین گوهری رو پیدا کردن.»
برادر چیانگ و گروهش کهتحلیل زبانشان بند آمده بود، گفتند:برای «بیدلیل نبود که نتونستیم حریفش بشیم!»
«این یه هیولاست.»
«الان که بهش فکر میکنم،رقابت میبینم خیلی شانس آوردم کهگویی تا حد مرگ کتکم نزد.»
با مرور این افکار،نداره این گروه از خدمتکاران بیدرنگنهایت غرق در وحشتی دیرهنگام شدند.
آنها پیش از این همچنان به دنبال انتقام از فانگ یوان بودند، اماشمار اکنون با دیدن این صحنه، تمام امیدهایشان برای انتقام بر باد رفت. برعکس،قدرتشون حالا نگران بودند که مبادا فانگ یوان در آینده برایشان دردسر درست کند.
چهرهٔ مباشرگذاشته پیرِ خاندان چنتحلیل در هم رفت.
او با احتیاط نگاهی به معاون رئیس خاندان چن انداخت وفولاد با خود گفت: «کی فکرشو میکرد این احمق همچین قدرت خامینقش داشته باشه. چه بدشانسیای... فقط خدا کنه معاون رئیس منو مقصر ندونه...»
معاون رئیس خاندان چننداره اخم کرده بود؛ او داشتنهایت به مسائل بسیار عمیقتری میاندیشید.
او به نیت خاندان ژانگ شک کرد. آیا اصرار برای گرفتن آنمطلق دو نفر یک تله بود؟ آیا آنها ارزش این خدمتکار را دیدهدلیلش بودند و عمداً او را نگه داشتند تا بعداً برای گرفتنشان درخواست دهند؟
هرچه بیشتر فکر میکرد، افکارش برایش منطقیتر جلوه میکرد؛ نتوانست جلوی خودشمطلق را بگیرد و با سردی نفسش را بیرون داد. هر کسی که احساسنبود میکرد بازیچه قرار گرفته و فریب خورده است، حال و روز خوبی نمیداشت.
اما اشتباه دیگر رخ داده بود وزور او چارهای نداشت جز اینکه دندان رویذرهای جگر بگذارد و این بدبیاری را تحمل کند.
خدمتکار جوان، شیائو دیه، دستش را روی دهانشاسب گذاشت و در حالی که از این نتیجهبلکه زبانش بند آمده بود، گفت: «چشمام درست میبینه؟»
نگرانی از چهرهٔ شانگ شینتحلیل تسی محو شد و جایبرای خود را به لبخندی دلنشین داد.
ژانگ ژو با نگاهی پیچیده دررفته چشمانش، به نیروها اشاره کرد که بهشمار جلو حرکت کنند و گفت: «راه بیفتید.»
پیروزی فانگ یوان به کاروانرقابت خاندان ژانگ اجازه داد تاگویی از این گذرگاه عبور کنند.
فانگ یوان دو دور پیاپی پیروز شد؛ بدین ترتیب کاروان خاندان ژانگ توانست ازقدرتشون بخش عمدهٔ مسیر عبور کند. در دور سوم، فانگ یوان برای حفظ پوشش خودمانند عمداً شکست خورد، که در نتیجهٔ آن کالاهای زیادی از گاریهای خاندان ژانگ خارج شد.
با وجود این، عملکرد فانگ یوانرفته به قدری بود که دیگران بامطلق دیدی کاملاً متفاوت به او نگاه کنند.
هنگام بازگشت بهاکنون کاروان، با استقبالرفته گرمی روبهرو شد.
فانگ یوان رو به شانگ شینآغاز تسی ادای احترام کرد و گفت:بود «بانو ژانگ، مأموریتم رو به سرانجام رسوندم.»
چشمان زیبای شانگ شین تسی درخشید. او در حالی که دوباره فانگ یوان را برانداز میکرد، با صدایینمیتونستن ملایم گفت: «مادرم میگفت هرگز آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت نکنم، و هی تو، تو یه مثال زندهقدرتشان برای من بودی. واقعاً ازت ممنونم، این صد و پنجاه سنگ ازلی هم به عنوان تشکرِ من برای تو.»
شیائو دیهٔ خدمتکار جا خورد ورفته گفت: «صد و پنجاه تا سنگمطلق ازلی؟ بانو، چرا اینقدر زیاد بهش میدین؟!»
فانگ یوان یک قدم عقب رفت و با حالتی حقبهجانب درخواستش را ردشمار کرد: «بانو، من این کار رو برای جبران لطف شما انجام دادم، نهقدرتشون برای این سنگهای ازلی. لطفاً پسشون بگیرین، من نمیتونم این پاداش رو قبول کنم.»
شیائو دیه بیدرنگ تأیید کرد:رقابت «بانو، ببینین خودش هم نمیخواد،گویی همون بهتر که برش دارین.»
با وجود این، شانگ شین تسیاستادان اصرار ورزید: «این پاداش نیست، یهدلیلش هدیه برای تشکره، تشکرِ من از تو.»
فانگ یوان چهرهای حقبهجانب به خود گرفت و با لحنی جدی گفت: «صد ومیرفت پنجاه سنگ ازلی که جای خود داره، حتی اگه هزار سنگ ازلی هم بود، منخاطر اونا رو نمیخوام. بانو ژانگ، شاید من فقط یه فانی باشم، اما لطفاً تحقیرم نکنین!»
«این...» شانگ شین تسی در برابررفته چنین حرفی درمانده شد و چارهای نداشتشمار جز اینکه سنگهای ازلی را پس بگیرد.
شیائو دیه دهنکجی کردبیشمار و گفت: «همف، خوباما بلدی حد خودت رو بدونی.»
ژانگ ژومیرفت ساکت ماند واون نگاهش پیچیدهتر گشت.
فانگ یوان دوباره ادای احترام کرد ومیتوان گفت: «جبرانِ لطفِ نجاتِ جان، کار آسونی نیست.عظیمی لطفاً اجازه بدین از قدرتم براتون استفاده کنم.»
گروههای بیشماری از میمونها در کوه میمون راهزن حضور داشتندبرای و هر از گاهی در طول مسیر تجاری، گروهی ازاسب آنها منطقهای را اشغال کرده و گذرگاهی برای باجگیری برپا میکردند.
فانگ یوان بارها برای رقابت با آنهازور پیشقدم شد و با عملکردی حسابشده، برخیذرهای را باخت و در برخی پیروز شد.
کاروان پیوسته در حرکت و توقف بود و پیشنهایت از آنکه از این کوهستان بلند خارج شود، بیشنمیتونستن از بیست روز را در کوه میمون راهزن سپری کرد.
تا آن زمان، کالاهای کاروان تقریباً بهمیتوان نصف کاهش یافته بود. جای تعجب نداشتمیرفت که روحیهٔ همه بهشدت افت کرده باشد.
در این میان، خاندانتوانش ژانگ تنها گروهی بودگفت که از شرایط رضایت داشت.
به لطف قدرت فانگ یوان،رقابت تلفات و خسارات آنها بسیارگویی کمتر از پیشبینیهای اولیهشان بود.
فانگ یوان به شهرت رسیداون و بسیاری از خاندانها خدمتکارانشانبهش را برای دیدار با او فرستادند.
همهٔ آنها با پیشنهادِ شرایطی وسوسهانگیز، قصد به خدمتموقعیت گرفتن فانگ یوان را داشتند، اما او دست رداستادان به سینهٔ همگی زد و در کنار خاندان ژانگ ماند.
نگرش شیائو دیه نسبت به فانگ یوان تغییرگفت کرده بود. او گفت: «معلومه یه وجدانی تونداره وجودت هست بچه. حداقل لطف بانو رو حروم نکردی.»
این دخترِ خدمتکار هرچه در سر داشت به زبان میآورد و بویی از زیرکیذرهای نبرده بود، اما نگرش او هرچه که بود، هرگز در محاسبات فانگ یوان جاییدیده نداشت. فانگ یوان تنها به شانگ شین تسی و نگهبانش، ژانگ ژو، توجه داشت.
شانگ شین تسی با وجود ملایمت و مهربانی،اسب بسیار باهوش بود. ژانگ ژو نیز بهعنوان یک استادخاطر گو، فردی بسیار باتجربه و محتاط به شمار میرفت.
فانگ یوان حتی احساس میکردتحلیل که ژانگ ژو از همینبرای حالا به او مشکوک شده است.
در خلوت، بای نینگ بینگ نیز به فانگ یوان هشدار داد: «رد کردن اون صد و پنجاهاون سنگ ازلی اشتباه بود. با هویت فعلیِ تو، چطور ممکنه دلت با دیدن همچین مبلغ هنگفتی نلرزه؟ برایکار احتیاط، بهتره مدتی تزکیه رو متوقف کنیم تا اگه ژانگ ژو مخفیانه تحقیقاتی انجام داد، دستمون رو نشه.»
با وجود این، فانگ یوانرقابت این پیشنهاد را نپذیرفت و همچنانفولاد هر شب بیوقفه به تزکیه میپرداخت.
بای نینگ بینگ نیز با او همراهی کرد. اونهایت نسبت به افشای هویتشان کاملاً بیتفاوت بود؛ در واقع،نمیتونستن بیشتر دلش میخواست طعم شکست فانگ یوان را ببیند.
جوهر ازلی نقره برفی کمک شایانی بهمیتوان فانگ یوان میکرد و سرعت تزکیهاش چنانمیرفت بالا رفته بود که گویی بال درآورده است.
در همان شبی که رسماً از منطقهٔ کوهگفت فی هو خارج شدند، فانگ یوان از مرحلهٔنداره آغازین رتبه ۲ به مرحلهٔ میانی پیشروی کرد.
زمانی که کاروانِ خسته از سفر به پای کوه هوانگ جینفولاد رسید، کارِ فانگ یوان با گوی قدرت تمساح به پایان رسیدهنقش بود و قدرت یک تمساح بهطور دائم به تواناییهایش افزوده شد.
کوه هوانگ جین معادن طلای بسیاری در دل خود داشت. خاک آندلیلش سرشار از طلا بود و حتی با برداشتن مشتی آب از جویبارهایبگیرن کوهستان و تصفیهٔ رسوبات آن، میشد دهها دانهٔ طلا به دست آورد.
در طول روز، با تابش خورشید بر کوه هوانگ جین، کوهستانپیروزی اغلب هالهای از نور طلاییِ مهآلود را بازتاب میداد. منظرهٔ کوهستانیبهش که در حصار این نور غرق شده بود، زیباییِ باشکوهی داشت.
اگر این کوه هوانگ جین روی کرهٔ زمین قرار داشت، بیشک جنگها و درگیریهای خونینی بر سراون آن درمیگرفت. با وجود این، در این دنیا، واحد پولِ رایج سنگ ازلی بود و طلا صرفاًمچاندازی به یک مادهٔ معدنیِ فلزی تنزل یافته بود که بزرگترین کاربردش، استفاده بهعنوان مادهای برای پالایش گو بود.
دو خاندانزیر در کوه هوانگرقابت جین مستقر بودند.
در دامنهٔ جنوبی کوهستان،نداره دهکدهٔ هوانگ و در دامنهٔنهایت شمالی، دهکدهٔ جین قرار داشت.
یک کوهستان گنجایش دو ببر را ندارد. با نگاهیموقعیت به سرگذشت کوه چینگ مائو میشد بهراحتی دریافت کهاستادان رابطهٔ میان دو خاندانِ هوانگ و جین بههیچوجه مسالمتآمیز نیست.
ورود کاروان طبیعتاً با استقبال هر دو خاندان روبهرو میشد. با وجود این، اخطاریهای ازعظیمی سوی هر دو خاندان به دستشان رسید؛ کاروان تنها حق داشت یک خاندان را انتخابنمیتونستن کند. اگر خاندان هوانگ را برمیگزیدند، دیگر اجازهٔ ورود به خاندان جین را نداشتند و برعکس.
افراد کاروان بسیار بودند و هر یک مشغلههای فراوانی داشتند، ازاینرو همیشه رفتوآمد گستردهایذرهای در جریان بود. در گذشته سوابق شومی از حملهٔ این دو خاندان به یکدیگردیده در پوشش کاروانهای تجاری ثبت شده بود، به همین دلیل قوانین سختگیرانهای وضع کرده بودند.
رؤسای کاروانها بر سرنداره انتخاب خاندانِ مقصد، بااسب یکدیگر اختلاف نظر داشتند.
هر یک نیازها و ملاحظات خاص خود را داشتند، بنابراین پس ازمطلق بحث و تبادل نظر، این کاروانِ بزرگ به دو شاخه تقسیم شد؛دلیلش دو گروهی که هر یک راهی یکی از این دو خاندان میشدند.
البته اجازهٔ ورود به داخل دهکدهرفته را نداشتند و بیشتر نیروها تنهامطلق میتوانستند در اطراف دهکده اردو بزنند.
پس از حلوفصل این ماجرا، ژانگ ژو در خلوت به دیدار شانگ شینحتی تسی رفت و گفت: «بانو، من روزهای زیادی مخفیانه تحقیق کردم؛ هی توانسانی و بای یون بهشدت مشکوک هستن. پیشنهاد میکنم اونا رو از گروهمون بیرون بندازیم!»