---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 241: کوه هوانگ جین • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 241: کوه هوانگ جین

0

با دیدن فانگ یوان، نگاه برادر‌خرس​ چیانگ و گروهش از هیجان درخشید و‌قدرتشون​ گفتند: «خودشه، ههه، آسمون چشماشو باز کرده.»

«لحظه‌شماری می‌کنم‌بهش​ تا شکستن‌دلیلش​ دستش رو ببینم.»

«بانو ژانگ خیلی مهربونه، با اینکه‌اون​ به خاندان ژانگ توهین کرد، اعدام نشد.‌دلیلش​ نگو داشتن صبر می‌کردن تا بفرستنش اینجا.»

فانگ یوان آرام‌بهش​ به سمت میز سنگی‌قدرتشون​ رفت و بی‌درنگ نشست.

شاه‌میمون به او‌نداره​ خیره شد و سپس‌اسب​ دستش را دراز کرد.

دو طرف کف دست‌هایشان را‌نبود​ در هم قفل کردند و زیر‌تمام​ نگاه‌های بی‌شمار، رقابت را آغاز کردند.

شاه‌میمون زور زد، اما دست‌نداره​ فانگ یوان گویی از فولاد‌نهایت​ بود و حتی ذره‌ای تکان نخورد.

مردمک چشمان شاه‌میمون تنگ شد و رگه‌ای‌قدرتشون​ از حیرت در آن نقش بست؛ این‌توی​ قوی‌ترین انسانی بود که در عمرش دیده بود!

فانگ یوان در دل خندید: «من حتی وقتی فقط قدرت دو‌دلیلش​ گراز رو داشتم می‌تونستم این شاه‌میمون رو شکست بدم، چه برسه‌کار​ به الان که نصفِ قدرت یک تمساح هم به توانم اضافه شده.»

شاه‌میمون پیش از این دورهای زیادی را پشت سر‌خاطر​ گذاشته و اکنون توانش تحلیل رفته بود. می‌توان گفت این‌نوع​ موقعیت برای فانگ یوان یک پیروزی مطلق به شمار می‌رفت.

«این شاه‌میمون قدرت عظیمی نداره. پیش از این، اون استادان گویی که قدرت یک خرس یا‌کمتر​ قدرت یک اسب رو داشتن و در نهایت بهش باختن، دلیلش این نبود که قدرتشون از شاه‌میمون‌یکدیگر​ کمتر بود، بلکه به این خاطر بود که نمی‌تونستن تمام توانشون رو توی مچ‌اندازی به کار بگیرن.»

در واقع، تمام گوهای نوع قدرت مانند قدرت‌کمتر​ خرس، قدرت اسب، قدرت خرگوش، قدرت ماهی، قدرت‌کار​ لاک‌پشت و قدرت تمساح، با یکدیگر تفاوت داشتند.

این تفاوت تنها در‌اون​ مقدار قدرتشان نبود، بلکه‌نهایت​ بیشتر به زمینه‌های تخصصشان برمی‌گشت.

قدرت خرس برای کوبیدن، قدرت اسب برای تاختن، قدرت خرگوش‌نمی‌تونستن​ برای پریدن، قدرت لاک‌پشت برای استقامت و قدرت تمساح برای‌مانند​ گاز گرفتن بود. هر کدام زمینهٔ تخصص خود را داشتند.

به عبارت دیگر، در موقعیت‌های‌نداره​ خاص، برخی از انواع قدرت می‌توانستند‌بهش​ تا بالاترین حد ممکن اثرگذار باشند.

اما در مورد‌بهش​ مچ‌اندازی، تمرکز روی‌نبود​ قدرت بازوها بود.

میمون‌های راهزن در این زمینه خبره بودند. تنها با نگاه کردن به فیزیک بدنی‌شان‌کمتر​ که در آن دست‌هایشان بیش از دو برابر ضخیم‌تر از پاهایشان بود، می‌شد این را‌ماهی​ فهمید. آن‌ها از بدو تولد مچ می‌انداختند و بنیان تمرینات قدرتی را در خود داشتند.

اگر مچ‌اندازی به شکل دیگری از رقابت‌کمتر​ تغییر می‌کرد، بسیاری از استادان گوی شکست‌خورده‌مچ‌اندازی​ ممکن بود بتوانند بر شاه‌میمون راهزن پیروز شوند.

از این موضوع می‌شد نتیجه گرفت که هر قدرتی‌اسب​ ویژگی‌های منحصربه‌فرد خود را دارد و نمی‌توان آن‌ها را‌خاطر​ صرفاً با نگاه کردن به مقدار قدرتشان متمایز کرد.

«انسان‌ها رو در نظر بگیر، یک مشت قطعاً از یک لگد ضعیف‌تره. در شرایط عادی، یک شخص نمی‌تونه از تمام توانش‌مانند​ استفاده کنه. من قدرت دو گراز، نصف قدرت یک تمساح و قدرت خودم رو دارم، اما غیرممکنه که قدرت مچ‌اندازیم به پای‌تخصص​ مجموع اونا برسه. البته، متمرکز کردن تمام قدرت در یک حرکت غیرممکن نیست. برای این کار به اون کرم گوی افسانه‌ای نیازه...»

فانگ یوان نمی‌توانست قدرت واقعی‌اش را در مچ‌اندازی‌نهایت​ به نمایش بگذارد، اما او کسی بود که بنیان‌های‌نمی‌تونستن​ بسیار عمیقی داشت و می‌توانست پیروزی‌اش را تضمین کند.

با وجود این، نمی‌توانست این موضوع را بیش از حد آشکار کند.‌توانشون​ از این رو، عمداً چهره‌ای تحت فشار به خود گرفت و همان‌طور‌یکدیگر​ که تقابل برابر را با شاه‌میمون حفظ می‌کرد، بازوهایش به لرزه افتاد.

رفته‌رفته، دست شاه‌میمون‌می‌رفت​ را به پایین‌اون​ فشار داد و خواباند.

با پایان‌نهایت​ یافتن رقابت، تقریباً‌دلیلش​ همه مبهوت ماندند.

«واقعاً برد!»

«این یارو‌بهش​ قدرت الهیِ‌دلیلش​ مادرزادی داره!»

غوغایی در میان گروه‌های انسانی به‌اون​ پا شد و نفس‌های حبس‌شده از‌باختن​ سر تعجبشان به دیگران نیز سرایت کرد.

رؤسای خاندان‌های اصلی که غرق در هیجان شده بودند،‌بلکه​ دستور دادند: «برید ته و توی کار این یارو‌واقع​ رو دربیارید. اگه امکانش هست باید بی‌درنگ به خدمت بگیریمش!»

در مقایسه با استادان گویی که تنها پس‌نهایت​ از سرمایه‌گذاریِ مبالغ هنگفت قادر به پرورششان بودند،‌خاطر​ ارزش فانگ یوان نسبت به هزینه‌اش بسیار بالاتر بود.

آن‌ها می‌توانستند بدون هیچ سرمایه‌گذاری‌نبود​ از او بهره ببرند و‌نمی‌تونستن​ برای کاروانشان سود به ارمغان بیاورند.

بی‌درنگ، نگاه بسیاری از استادان گو به خاندان ژانگ‌اسب​ رنگی از حسادت به خود گرفت و گفتند: «بخت‌خاطر​ با خاندان ژانگ یاره که همچین گوهری رو پیدا کردن.»

برادر چیانگ و گروهش که‌دلیلش​ زبانشان بند آمده بود، گفتند:‌خاطر​ «بی‌دلیل نبود که نتونستیم حریفش بشیم!»

«این یه هیولاست.»

«الان که بهش فکر می‌کنم،‌نبود​ می‌بینم خیلی شانس آوردم که‌نمی‌تونستن​ تا حد مرگ کتکم نزد.»

با مرور این افکار،‌عظیمی​ این گروه از خدمتکاران بی‌درنگ‌اسب​ غرق در وحشتی دیرهنگام شدند.

آن‌ها پیش از این همچنان به دنبال انتقام از فانگ یوان بودند، اما‌توانشون​ اکنون با دیدن این صحنه، تمام امیدهایشان برای انتقام بر باد رفت. برعکس،‌تفاوت​ حالا نگران بودند که مبادا فانگ یوان در آینده برایشان دردسر درست کند.

چهرهٔ مباشر‌عظیمی​ پیرِ خاندان چن‌استادان​ در هم رفت.

او با احتیاط نگاهی به معاون رئیس خاندان چن انداخت و‌تمام​ با خود گفت: «کی فکرشو می‌کرد این احمق همچین قدرت خامی‌ماهی​ داشته باشه. چه بدشانسی‌ای... فقط خدا کنه معاون رئیس منو مقصر ندونه...»

معاون رئیس خاندان چن‌عظیمی​ اخم کرده بود؛ او داشت‌اسب​ به مسائل بسیار عمیق‌تری می‌اندیشید.

او به نیت خاندان ژانگ شک کرد. آیا اصرار برای گرفتن آن‌تمام​ دو نفر یک تله بود؟ آیا آن‌ها ارزش این خدمتکار را دیده‌لاک‌پشت​ بودند و عمداً او را نگه داشتند تا بعداً برای گرفتنشان درخواست دهند؟

هرچه بیشتر فکر می‌کرد، افکارش برایش منطقی‌تر جلوه می‌کرد؛ نتوانست جلوی خودش‌نبود​ را بگیرد و با سردی نفسش را بیرون داد. هر کسی که احساس‌گوهای​ می‌کرد بازیچه قرار گرفته و فریب خورده است، حال و روز خوبی نمی‌داشت.

اما اشتباه دیگر رخ داده بود و‌کمتر​ او چاره‌ای نداشت جز اینکه دندان روی‌مچ‌اندازی​ جگر بگذارد و این بدبیاری را تحمل کند.

خدمتکار جوان، شیائو دیه، دستش را روی دهانش‌خرس​ گذاشت و در حالی که از این نتیجه‌کمتر​ زبانش بند آمده بود، گفت: «چشمام درست می‌بینه؟»

نگرانی از چهرهٔ شانگ شین‌دلیلش​ تسی محو شد و جای‌خاطر​ خود را به لبخندی دلنشین داد.

ژانگ ژو با نگاهی پیچیده در‌خرس​ چشمانش، به نیروها اشاره کرد که به‌قدرتشون​ جلو حرکت کنند و گفت: «راه بیفتید.»

پیروزی فانگ یوان به کاروان‌نبود​ خاندان ژانگ اجازه داد تا‌نمی‌تونستن​ از این گذرگاه عبور کنند.

فانگ یوان دو دور پیاپی پیروز شد؛ بدین ترتیب کاروان خاندان ژانگ توانست از‌نبود​ بخش عمدهٔ مسیر عبور کند. در دور سوم، فانگ یوان برای حفظ پوشش خود‌نوع​ عمداً شکست خورد، که در نتیجهٔ آن کالاهای زیادی از گاری‌های خاندان ژانگ خارج شد.

با وجود این، عملکرد فانگ یوان‌نبود​ به قدری بود که دیگران با‌تمام​ دیدی کاملاً متفاوت به او نگاه کنند.

هنگام بازگشت به‌نداره​ کاروان، با استقبال‌خرس​ گرمی روبه‌رو شد.

فانگ یوان رو به شانگ شین‌قدرتشون​ تسی ادای احترام کرد و گفت:‌توانشون​ «بانو ژانگ، مأموریتم رو به سرانجام رسوندم.»

چشمان زیبای شانگ شین تسی درخشید. او در حالی که دوباره فانگ یوان را برانداز می‌کرد، با صدایی‌خاطر​ ملایم گفت: «مادرم می‌گفت هرگز آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت نکنم، و هی تو، تو یه مثال زنده‌مقدار​ برای من بودی. واقعاً ازت ممنونم، این صد و پنجاه سنگ ازلی هم به عنوان تشکرِ من برای تو.»

شیائو دیهٔ خدمتکار جا خورد و‌نبود​ گفت: «صد و پنجاه تا سنگ‌تمام​ ازلی؟ بانو، چرا این‌قدر زیاد بهش می‌دین؟!»

فانگ یوان یک قدم عقب رفت و با حالتی حق‌به‌جانب درخواستش را رد‌قدرتشون​ کرد: «بانو، من این کار رو برای جبران لطف شما انجام دادم، نه‌نوع​ برای این سنگ‌های ازلی. لطفاً پسشون بگیرین، من نمی‌تونم این پاداش رو قبول کنم.»

شیائو دیه بی‌درنگ تأیید کرد:‌نبود​ «بانو، ببینین خودش هم نمی‌خواد،‌نمی‌تونستن​ همون بهتر که برش دارین.»

با وجود این، شانگ شین تسی‌اون​ اصرار ورزید: «این پاداش نیست، یه‌باختن​ هدیه برای تشکره، تشکرِ من از تو.»

فانگ یوان چهره‌ای حق‌به‌جانب به خود گرفت و با لحنی جدی گفت: «صد و‌توی​ پنجاه سنگ ازلی که جای خود داره، حتی اگه هزار سنگ ازلی هم بود، من‌مقدار​ اونا رو نمی‌خوام. بانو ژانگ، شاید من فقط یه فانی باشم، اما لطفاً تحقیرم نکنین!»

«این...» شانگ شین تسی در برابر‌خرس​ چنین حرفی درمانده شد و چاره‌ای نداشت‌قدرتشون​ جز اینکه سنگ‌های ازلی را پس بگیرد.

شیائو دیه دهن‌کجی کرد‌دلیلش​ و گفت: «همف، خوب‌بلکه​ بلدی حد خودت رو بدونی.»

ژانگ ژو‌شمار​ ساکت ماند و‌نداره​ نگاهش پیچیده‌تر گشت.

فانگ یوان دوباره ادای احترام کرد و‌قدرتشون​ گفت: «جبرانِ لطفِ نجاتِ جان، کار آسونی نیست.‌مچ‌اندازی​ لطفاً اجازه بدین از قدرتم براتون استفاده کنم.»

گروه‌های بی‌شماری از میمون‌ها در کوه میمون راهزن حضور داشتند‌باختن​ و هر از گاهی در طول مسیر تجاری، گروهی از‌توی​ آن‌ها منطقه‌ای را اشغال کرده و گذرگاهی برای باج‌گیری برپا می‌کردند.

فانگ یوان بارها برای رقابت با آن‌ها‌کمتر​ پیش‌قدم شد و با عملکردی حساب‌شده، برخی‌مچ‌اندازی​ را باخت و در برخی پیروز شد.

کاروان پیوسته در حرکت و توقف بود و پیش‌اسب​ از آنکه از این کوهستان بلند خارج شود، بیش‌خاطر​ از بیست روز را در کوه میمون راهزن سپری کرد.

تا آن زمان، کالاهای کاروان تقریباً به‌قدرتشون​ نصف کاهش یافته بود. جای تعجب نداشت‌توی​ که روحیهٔ همه به‌شدت افت کرده باشد.

در این میان، خاندان‌اون​ ژانگ تنها گروهی بود‌نهایت​ که از شرایط رضایت داشت.

به لطف قدرت فانگ یوان،‌نبود​ تلفات و خسارات آن‌ها بسیار‌نمی‌تونستن​ کمتر از پیش‌بینی‌های اولیه‌شان بود.

فانگ یوان به شهرت رسید‌نداره​ و بسیاری از خاندان‌ها خدمتکارانشان‌نهایت​ را برای دیدار با او فرستادند.

همهٔ آن‌ها با پیشنهادِ شرایطی وسوسه‌انگیز، قصد به خدمت‌بلکه​ گرفتن فانگ یوان را داشتند، اما او دست رد‌واقع​ به سینهٔ همگی زد و در کنار خاندان ژانگ ماند.

نگرش شیائو دیه نسبت به فانگ یوان تغییر‌نهایت​ کرده بود. او گفت: «معلومه یه وجدانی تو‌خاطر​ وجودت هست بچه. حداقل لطف بانو رو حروم نکردی.»

این دخترِ خدمتکار هرچه در سر داشت به زبان می‌آورد و بویی از زیرکی‌مچ‌اندازی​ نبرده بود، اما نگرش او هرچه که بود، هرگز در محاسبات فانگ یوان جایی‌مقدار​ نداشت. فانگ یوان تنها به شانگ شین تسی و نگهبانش، ژانگ ژو، توجه داشت.

شانگ شین تسی با وجود ملایمت و مهربانی،‌خرس​ بسیار باهوش بود. ژانگ ژو نیز به‌عنوان یک استاد‌بلکه​ گو، فردی بسیار باتجربه و محتاط به شمار می‌رفت.

فانگ یوان حتی احساس می‌کرد‌دلیلش​ که ژانگ ژو از همین‌خاطر​ حالا به او مشکوک شده است.

در خلوت، بای نینگ بینگ نیز به فانگ یوان هشدار داد: «رد کردن اون صد و پنجاه‌نمی‌تونستن​ سنگ ازلی اشتباه بود. با هویت فعلیِ تو، چطور ممکنه دلت با دیدن همچین مبلغ هنگفتی نلرزه؟ برای‌مقدار​ احتیاط، بهتره مدتی تزکیه رو متوقف کنیم تا اگه ژانگ ژو مخفیانه تحقیقاتی انجام داد، دستمون رو نشه.»

با وجود این، فانگ یوان‌نبود​ این پیشنهاد را نپذیرفت و همچنان‌تمام​ هر شب بی‌وقفه به تزکیه می‌پرداخت.

بای نینگ بینگ نیز با او همراهی کرد. او‌اسب​ نسبت به افشای هویتشان کاملاً بی‌تفاوت بود؛ در واقع،‌خاطر​ بیشتر دلش می‌خواست طعم شکست فانگ یوان را ببیند.

جوهر ازلی نقره برفی کمک شایانی به‌قدرتشون​ فانگ یوان می‌کرد و سرعت تزکیه‌اش چنان‌توی​ بالا رفته بود که گویی بال درآورده است.

در همان شبی که رسماً از منطقهٔ کوه‌نهایت​ فی هو خارج شدند، فانگ یوان از مرحلهٔ‌خاطر​ آغازین رتبه ۲ به مرحلهٔ میانی پیشروی کرد.

زمانی که کاروانِ خسته از سفر به پای کوه هوانگ جین‌تمام​ رسید، کارِ فانگ یوان با گوی قدرت تمساح به پایان رسیده‌ماهی​ بود و قدرت یک تمساح به‌طور دائم به توانایی‌هایش افزوده شد.

کوه هوانگ جین معادن طلای بسیاری در دل خود داشت. خاک آن‌باختن​ سرشار از طلا بود و حتی با برداشتن مشتی آب از جویبارهای‌کار​ کوهستان و تصفیهٔ رسوبات آن، می‌شد ده‌ها دانهٔ طلا به دست آورد.

در طول روز، با تابش خورشید بر کوه هوانگ جین، کوهستان‌نمی‌تونستن​ اغلب هاله‌ای از نور طلاییِ مه‌آلود را بازتاب می‌داد. منظرهٔ کوهستانی‌خرگوش​ که در حصار این نور غرق شده بود، زیباییِ باشکوهی داشت.

اگر این کوه هوانگ جین روی کرهٔ زمین قرار داشت، بی‌شک جنگ‌ها و درگیری‌های خونینی بر سر‌نمی‌تونستن​ آن درمی‌گرفت. با وجود این، در این دنیا، واحد پولِ رایج سنگ ازلی بود و طلا صرفاً‌تنها​ به یک مادهٔ معدنیِ فلزی تنزل یافته بود که بزرگ‌ترین کاربردش، استفاده به‌عنوان ماده‌ای برای پالایش گو بود.

دو خاندان‌بهش​ در کوه هوانگ‌نبود​ جین مستقر بودند.

در دامنهٔ جنوبی کوهستان،‌عظیمی​ دهکدهٔ هوانگ و در دامنهٔ‌اسب​ شمالی، دهکدهٔ جین قرار داشت.

یک کوهستان گنجایش دو ببر را ندارد. با نگاهی‌بلکه​ به سرگذشت کوه چینگ مائو می‌شد به‌راحتی دریافت که‌واقع​ رابطهٔ میان دو خاندانِ هوانگ و جین به‌هیچ‌وجه مسالمت‌آمیز نیست.

ورود کاروان طبیعتاً با استقبال هر دو خاندان روبه‌رو می‌شد. با وجود این، اخطاریه‌ای از‌بلکه​ سوی هر دو خاندان به دستشان رسید؛ کاروان تنها حق داشت یک خاندان را انتخاب‌لاک‌پشت​ کند. اگر خاندان هوانگ را برمی‌گزیدند، دیگر اجازهٔ ورود به خاندان جین را نداشتند و برعکس.

افراد کاروان بسیار بودند و هر یک مشغله‌های فراوانی داشتند، ازاین‌رو همیشه رفت‌وآمد گسترده‌ای‌مچ‌اندازی​ در جریان بود. در گذشته سوابق شومی از حملهٔ این دو خاندان به یکدیگر‌مقدار​ در پوشش کاروان‌های تجاری ثبت شده بود، به همین دلیل قوانین سخت‌گیرانه‌ای وضع کرده بودند.

رؤسای کاروان‌ها بر سر‌عظیمی​ انتخاب خاندانِ مقصد، با‌خرس​ یکدیگر اختلاف نظر داشتند.

هر یک نیازها و ملاحظات خاص خود را داشتند، بنابراین پس از‌تمام​ بحث و تبادل نظر، این کاروانِ بزرگ به دو شاخه تقسیم شد؛‌لاک‌پشت​ دو گروهی که هر یک راهی یکی از این دو خاندان می‌شدند.

البته اجازهٔ ورود به داخل دهکده‌خرس​ را نداشتند و بیشتر نیروها تنها‌نبود​ می‌توانستند در اطراف دهکده اردو بزنند.

پس از حل‌وفصل این ماجرا، ژانگ ژو در خلوت به دیدار شانگ شین‌توی​ تسی رفت و گفت: «بانو، من روزهای زیادی مخفیانه تحقیق کردم؛ هی تو‌داشتند​ و بای یون به‌شدت مشکوک هستن. پیشنهاد می‌کنم اونا رو از گروهمون بیرون بندازیم!»

ناولها | novelha.net