---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 29: بی‌وجدان (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 29: بی‌وجدان (۱)

0

فانگ یوان اشاره کرد و به‌بی‌درنگ​ چهار کارگر مسافرخانه دستور داد: «همهٔ‌ذره‌ای​ کوزه‌های شراب رو بذارید زیر تخت.»

در دست هر یک از مردان، کوزه‌هایی از شراب بامبوی سبز‌درون​ قرار داشت. درست پس از آنکه فانگ یوان با موفقیت از‌می‌کرد​ هم‌کلاسی‌هایش اخاذی کرد، به مسافرخانه رفت و بیست کوزه را یکجا خرید.

هر کوزه دو سنگ ازلی قیمت داشت و فانگ یوان به خاطر کرم شراب، چهل سنگ ازلی پرداخت. کیسهٔ پولی که‌نشان​ تا چندی پیش برآمده بود، در یک چشم به هم زدن به نیمه رسید و تنها سی و نه سنگ ازلی‌خدمت​ برای او باقی ماند. با وجود این، ارزشش را داشت؛ این شراب‌ها می‌توانستند کرم شراب را برای مدتی طولانی تغذیه کنند.

کارگران بی‌درنگ پاسخ دادند: «چشم.»

آن‌ها جرئت نداشتند ذره‌ای بی‌احترامی به یک استاد گو نشان دهند. افزون بر این، از آنجا که فانگ‌آنجا​ یوان شراب زیادی خریده بود، می‌شد او را مشتری مهم مسافرخانه به شمار آورد. تنها با اشاره‌ای گذرا‌خدمت​ به صاحب مسافرخانه، کارگران توانسته بودند به راحتی کارهای جاری خود را رها کنند و در خدمت او باشند.

پس از رفتن خدمتکاران مسافرخانه،‌همراه​ فانگ یوان درِ اتاق را‌تمرکزش​ بست و روی تختش چهارزانو نشست.

شب فرا رسیده بود. ستاره‌ها و‌می‌توانستند​ ماه در آسمان می‌درخشیدند و نسیم شبانگاهی،‌پاسخ​ رایحه‌ای دلپذیر با خود به همراه داشت.

تاریکی بر اتاق حاکم بود. فانگ‌آرام​ یوان ذهن خود را آرام کرد و‌فرو​ تمرکزش را به درون دریای ازلی فرستاد.

امواج دریای ازلی برمی‌خاستند و فرو می‌نشستند و آب دریا، نوری به رنگ مس سبز از خود ساطع می‌کرد. هر قطره از آب دریا، همان جوهر ازلی مس سبز بود که مختص یک استاد گوی رتبه ۱ است. دریای ازلی ۴۴٪ از کل روزنه را در بر می‌گرفت؛ این محدودیتِ استعداد درجهٔ C فانگ یوان بود.

دیواره‌های روزنه غشایی نازک از نور سفید بودند که فضا را در بر گرفته و از‌فرو​ آن پشتیبانی می‌کردند. آسمانِ فرازِ دریای ازلی کاملاً خالی بود. زنجرهٔ بهار و پاییز پیش از این‌محدودیتِ​ به فرمان فانگ یوان خود را پنهان کرده بود و در خوابی عمیق، خود را ترمیم می‌کرد.

کرم شرابِ سفید، فربه و دوست‌داشتنی، روی دریای ازلی شناور بود. کرم با‌پاسخ​ خیال آسوده روی آب دریا بازیگوشی می‌کرد؛ گاهی به درون دریا شیرجه می‌زد‌خریده​ و گاهی با تکان دادن سر و دمش، قطرات آب را به اطراف می‌پاشید.

فانگ یوان فکری از ذهنش گذراند و کرم شراب بی‌درنگ واکنش نشان داد. از بازی‌دریا​ دست کشید و به شکل یک کوفته برنجی در خود جمع شد و به آرامی در‌استعداد​ هوا شناور گشت. کرم از دریای مس سبز بیرون آمد و تا میانهٔ روزنه بالا رفت.

فانگ یوان فرمان داد: «برو.»

او یک‌دهم از جوهر ازلی‌اش را به کار گرفت، آن را به جریان باریکی تبدیل کرد و تمامش را‌نوری​ به درون کرم شراب فرستاد. از آنجا که فانگ یوان پیش از این کرم شراب را پالایش کرده بود، این‌نور​ بار کرم هیچ مقاومتی نشان نداد. تمام جریان جوهر ازلی را پذیرفت و آن را به درون بدن خود کشید.

در دم، سطح دریا اندکی پایین رفت. کرم شرابِ در هم جمع‌شده، جوهر ازلی را به نیروی‌نداشتند​ محرکه تبدیل کرد و شروع به ساطع کردن نوری سفید نمود. درون آن نور ملایم، غباری پوشاننده‌صاحب​ از بخار شراب رفته‌رفته پدیدار گشت و در نهایت به مهِ شرابِ سفید و کم‌رنگی بدل شد.

مه شراب شگفت‌انگیز بود. به‌ذهن​ جای آنکه پراکنده شود، کرم‌فرستاد​ شراب را در بر گرفت.

فانگ یوان اراده کرد:‌کنند​ «برخیز.» و ۱۰٪ دیگر از‌آن‌ها​ جوهر ازلی‌اش را انتقال داد.

آب دریای مس سبز به درون مه شراب هجوم برد؛ همان‌طور که مه شراب در آب دریا‌می‌نشستند​ حل می‌شد، رفته‌رفته کاهش یافت و در نهایت هیچ اثری از آن باقی نماند. آن ۱۰٪ جوهر‌استعداد​ ازلی مس سبز نیز حجم اولیهٔ خود را از دست داد و تنها ۵٪ از آن باقی ماند.

با وجود این، این ۵٪ جوهر ازلی بسیار متراکم‌تر از پیش بود. جوهر ازلیِ اولیه‌آن‌ها​ به رنگ سبز یشمی بود و درخششی مسی داشت. اکنون هرچند این جوهر ازلیِ جدید همان‌آورد​ درخشش مسی را داشت، اما رنگ سبز آن متفاوت بود؛ به سبزیِ کم‌رنگ بدل شده بود.

جوهر ازلیِ سبز کم‌رنگ، جوهری بود که تنها یک استاد گوی رتبه‌برمی‌خاستند​ ۱ در مرحلهٔ میانی در اختیار داشت. کاربرد کرم شراب این بود که‌رتبه​ جوهر ازلی را متراکم سازد و آن را یک مرحلهٔ کوچک ارتقا دهد!

یک استاد گو ۹ مرتبهٔ بزرگ داشت؛ از پایین‌ترین سطح یعنی رتبه ۱، رتبه‌استاد​ ۲، تا به آخر که رتبه ۹ بود. هر مرتبهٔ بزرگ به چهار مرحلهٔ کوچک‌تر‌توانسته​ تقسیم می‌شد که عبارت بودند از: مرحلهٔ آغازین، مرحلهٔ میانی، مرحلهٔ بالایی و مرحلهٔ اوج.

فانگ یوان در حال حاضر تنها یک استاد گوی رتبه ۱ در‌دریای​ مرحلهٔ آغازین بود، اما با کمک کرم شراب، اکنون ۵٪ از جوهر‌همان​ ازلیِ یک استاد گوی رتبه ۱ در مرحلهٔ میانی را در اختیار داشت!

فانگ یوان با خود اندیشید: «اگر بخواهم ۵٪ از جوهر ازلی مرحلهٔ میانی را متراکم کنم، باید ۲۰٪ از جوهر ازلی مرحلهٔ‌دهند​ آغازین را به کار بگیرم. من می‌خواهم تمام ۴۴٪ دریای ازلی‌ام را به جوهر ازلی مرحلهٔ میانی تبدیل کنم، بنابراین به حدود‌رفتن​ ۱۸۰٪ جوهر ازلی مرحلهٔ آغازین نیاز خواهم داشت. برای اینکه هرچه زودتر به این هدف برسم، باید از سنگ‌های ازلی کمک بگیرم.»

با این اندیشه، فانگ یوان چشمانش را گشود و یک سنگ ازلی کامل‌فرو​ به اندازهٔ تخم اردک از کیسه‌اش بیرون آورد. سنگ ازلی، سنگی بیضی‌شکل و‌است​ خاکستریِ نیمه‌شفاف بود. با مصرف شدنِ جوهر طبیعیِ درون آن، اندازه‌اش پیوسته کوچک‌تر می‌شد.

دست راستش به آرامی بسته شد و سنگ ازلی را محکم در مشت خود فشرد.‌نشان​ او جوهر ازلی طبیعیِ درون سنگ را جذب کرد و پیوسته روزنهٔ خود را از آن‌راحتی​ پر ساخت. سطح دریای درون روزنه‌اش که پایین رفته بود، رفته‌رفته شروع به بالا آمدن کرد.

سنگ ازلی برای مصرف شدن ساخته شده‌حاکم​ بود. فانگ یوان ذره‌ای خساست به خرج‌امواج​ نمی‌داد و قصد نداشت آن را پس‌انداز کند.

«من کسی را ندارم که پشتم بایستد و از حمایت دوستان و خانواده نیز بی‌بهره‌ام؛ بنابراین‌جرئت​ تنها می‌توانم به اخاذی و غارت تکیه کنم. امروز تازه بار اول بود، اما از این‌اشاره‌ای​ پس، هر هفت روز که آکادمی کمک‌هزینه‌ها را پخش می‌کند، من همچنان دروازه‌های آکادمی را خواهم بست.»

چگونه یک بار سرقت و باج‌گیری می‌توانست اشتهای فانگ یوان را‌امواج​ ارضا کند؟ در مسیر تزکیهٔ یک استاد گو، سنگ ازلی کمیاب‌ترین چیز‌مختص​ بود. در مورد عواقب اعمال غارتگرانه‌اش نیز، فانگ یوان ذره‌ای نگران نبود.

این دنیا‌طولانی​ با زمین‌کنند​ تفاوت داشت.

در زمین، مدارس همواره برای حفظ آرامش،‌حاکم​ مبارزه را قدغن می‌کردند؛ اما در این‌امواج​ دنیا، نبرد و درگیری اصلِ اساسیِ زندگی بود.

چه استاد گو و چه فانیِ عادی، همه برای بقا می‌جنگیدند.‌کارگران​ گاه این نبرد با جانوری وحشی و درنده بود، گاه رویارویی با‌افزون​ خشمِ طبیعت، و گاه درگیری با دیگر استادان گو بر سرِ منابع.

از این رو، مبارزه‌های کنترل‌شده‌ذهن​ نه‌تنها مذموم نبود، بلکه از‌فرستاد​ سوی مردم تشویق و ترویج می‌شد.

از پیر تا جوان، از درگیری‌های‌بی‌درنگ​ ساده تا نبردهای مرگ‌وزندگی، این تصویرگرِ بخشِ‌بی‌احترامی​ اعظمِ زندگیِ انسان‌ها در این جهان بود.

پهنهٔ این جهان بی‌کران بود. تنها مرز جنوبی که فانگ یوان اکنون در آن به سر می‌برد،‌می‌نشستند​ هفت تا هشت برابرِ کلِ مساحتِ زمین وسعت داشت. محیط زندگی در اینجا خشن و بی‌رحم بود؛‌استعداد​ از این رو، انسان‌ها اغلب دهکده‌های کوهستانی را در قالبِ خاندان بنا می‌کردند و گردِ هم پناه می‌گرفتند.

هر از گاهی، موج جانوران یا شاید طوفان‌های سهمگین، دهکده را‌کارگران​ در هم می‌کوبید. استادان گو نیروی اصلیِ محافظت از دهکده به‌دهند​ شمار می‌رفتند و هر سال، تلفات و فرسایشِ نیروها وخیم‌تر می‌شد.

بقا نیازمندِ مردانی با ارادهٔ پولادین برای نبرد بود. یک خاندان به‌برمی‌خاستند​ استادان گویِ مبارز نیاز داشت و تعدادشان هرگز کافی به نظر نمی‌رسید.‌گوی​ افزون بر این، حملات فانگ یوان از حدِ معقول فراتر نرفته بود.

او هرگز به فکِ پایین ضربه نمی‌زد، چرا که این کار به‌راحتی موجبِ شکستگیِ جمجمه و مرگ می‌شد. او همچنین هرگز‌می‌شد​ به پشتِ سر ضربه‌ای وارد نمی‌کرد. هنگامِ مبارزه، نه مشت می‌کوبید، نه از آرنج بهره می‌گرفت و نه حتی با انگشتانش‌بست​ ضربه می‌زد؛ بلکه تنها کفِ دستش را به کار می‌گرفت. تعداد لگدهایی هم که پرتاب کرده بود، از انگشتانِ دست فراتر نمی‌رفت.

دانش‌آموزانی که به زمین افتاده‌همراه​ بودند، جراحتِ سنگینی برنداشتند؛ در بدترین‌درون​ حالت، تنها زخم‌های سطحی برداشته بودند.

فانگ یوان تشنه‌به‌خون نبود؛‌ارزشش​ او کشتن را صرفاً ابزاری‌تغذیه​ برای رسیدن به هدف می‌دانست.

هر بار که دست به عمل می‌زد، هدفی روشن در سر داشت.‌برمی‌خاستند​ از هر روشی که او را سریع‌تر به مقصود می‌رساند، بهره می‌گرفت.‌گوی​ به بیان دیگر، برای رسیدن به خواسته‌اش از هیچ کاری فروگذار نمی‌کرد.

...

ابرها پیش آمدند و رویِ‌همراه​ مهتاب را پوشاندند. سایه‌ای تاریک، دهکدهٔ‌درون​ گو یوئه را در آغوش کشید.

نگهبانِ شب بر کوبهٔ چوبی‌اش کوبید تا به اهالی یادآور شود که‌بی‌درنگ​ پاسی از شب گذشته است: مراقبِ آتش‌سوزی باشید، در برابرِ هجومِ جانوران‌آنجا​ هوشیار بمانید و از احتمالِ نفوذِ استادان گویِ بیگانه به دهکده غافل نشوید.

با این حال،‌تاریکی​ هنوز چراغ‌های بسیاری‌آرام​ در دهکده روشن بود.

در عمارتِ شاخهٔ خانوادهٔ چی، گو یوئه چی لیان زیرِ نورِ درخشانِ چراغ‌ها، در‌استاد​ اتاقِ مطالعه‌اش نشسته بود. پیرمردِ والامقام با لحنی ملایم و دلسوزانه رو به نوه‌اش،‌صاحب​ گو یوئه چی چنگ، کرد و پرسید: «شنیدم امروز از اون فانگ یوان کتک خوردی؟»

چشمِ راستِ گو یوئه چی چنگ کبود شده بود. او با خشم جواب داد: «بله پدربزرگ. اون فانگ یوان فقط یه استعدادِ درجهٔ C بی‌ارزشه، با این حال جرئت کرد این‌قدر مغرورانه رفتار کنه. جلوی در راه همه‌مون رو بست، اصلاً به دوستیِ هم‌کلاسی‌هاش اهمیت نداد و سنگ‌های ازلی‌مون رو دزدید. تازه، آکادمی هم سر این قضیه یکی به نعل زد یکی به میخ و چشم‌پوشی کرد. فقط وقتی فانگ یوان راهش رو کشید و رفت، نگهبانا خودشون رو رسوندن. پدربزرگ، این بار باید کمکم کنید تا این کینه‌ای که تو دلم مونده رو خالی کنم!»

اما گو یوئه چی لیان سرش را تکان داد: «این درگیری بین تو و هم‌سن‌وسال‌های خودته.‌جرئت​ فقط یه سنگ ازلی ازت باج گرفتن و جراحتِ سنگینی هم برنداشتی؛ پدربزرگت نمی‌تونه بدونِ یه‌اشاره‌ای​ بهونهٔ موجه دخالت کنه. حتی اگه بدجور هم زخمی می‌شدی، باز هم پشتت درنمیومدم. می‌فهمی چرا؟»

گو یوئه چی چنگ جا خورد. کمی به مغزش فشار آورد و پس‌فرو​ از مکثی طولانی، با تردید گفت: «پدربزرگ، فکر کنم منظورتون رو می‌فهمم. شما‌است​ امید دارید که من روی پای خودم بایستم و راهم رو پیدا کنم، درسته؟»

گو یوئه چی لیان سر تکان داد و افزود: «فقط یه بخشش رو فهمیدی. یادت نره، تو فقط نمایندهٔ شخصِ خودت نیستی، بلکه تصویرِ شاخهٔ خانوادهٔ چی رو‌صاحب​ نشون می‌دی. سال‌هاست که ما با شاخهٔ خانوادهٔ مو درگیریم و هر حرکتِ تو، نشون‌دهندهٔ امیدِ آیندهٔ خانوادهٔ چیه. پدربزرگت شاید تو سایه‌ها کمکت کنه، اما خودت باید قد‌همراه​ علم کنی و یه تصویرِ قوی و مستقل از خودت بسازی. وگرنه بزرگانی که دارن از خانواده‌مون حمایت می‌کنن، امیدی به آینده‌مون نمی‌بینن و خانوادهٔ چی رو رها می‌کنن.»

گو یوئه چی لیان این را گفت و آهی کشید: «به همین خاطره که پدربزرگ کمکت کرد تقلب کنی تا خودت رو جای یه استعدادِ درجهٔ B جا بزنی. خانوادهٔ چیِ ما به یه جانشینِ قوی نیاز داره تا بتونه حامیانمون رو حفظ کنه.»

گو یوئه چی‌این​ چنگ تازه متوجهِ ماجرا‌مدتی​ شد: «پدربزرگ، الان می‌فهمم.»

گو یوئه چی لیان سرش را تکان داد: «فقط فهمیدن دردی رو دوا نمی‌کنه. باید سخت تلاش کنی. فانگ یوان فقط یه دردسرِ کوچیکه؛ قدمِ بعدی اینه که سخت‌می‌گرفت​ درس بخونی، هنرهای رزمیِ پایه‌ت رو با جدیت تمرین کنی و غرورت رو پس بگیری. تو همین حین یادت نره که روی تزکیه‌ت هم سخت کار کنی تا هرچه‌شناور​ زودتر به مرحلهٔ میانی برسی. بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که جایگاهِ مبصرِ کلاس رو به دست بیاری؛ این افتخارِ بزرگیه و کمکِ زیادی به خانوادهٔ چی می‌کنه.»

گو یوئه چی‌تغذیه​ چنگ با صدای بلند‌پاسخ​ پاسخ داد: «چشم پدربزرگ!»

«هه هه هه، وارثِ شاخهٔ چیِ ما باید‌ذهن​ همین روحیه رو داشته باشه. نوه‌ام، باید سخت تلاش‌می‌نشستند​ کنی، منم تمامِ تلاشم رو می‌کنم تا کمکت کنم.»

ناولها | novelha.net