---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 227: پرندهٔ بی‌پا، بال‌هایت را بگشا و پرواز کن! • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 227: پرندهٔ بی‌پا، بال‌هایت را بگشا و پرواز کن!

0

تاختن!

به نظر می‌رسید تونل مخفی‌شتاب​ تا ابد ادامه دارد. اما هر‌درآمد​ سفر طولانی‌ای سرانجام به پایان می‌رسید.

پس از اولین سوسوی‌بود​ نور، میدان دید فانگ‌شده​ و بای رفته‌رفته گسترده شد.

بای نینگ‌تیغه‌ای​ بینگ فریاد‌بزرگِ​ زد: «خروجی!»

فانگ یوان سخنی نگفت، اما افکار در ذهنش‌بی‌درنگ​ می‌خروشید: «طبق اطلاعات زندگی قبلی‌ام، این تونل مخفی‌گشت​ باید به صخره‌ای در کوه بای گو ختم شود.»

او باید از آن دو خواهر و برادرِ مرده، بای شنگ و بای هوا، سپاسگزار‌دستش​ می‌بود. اطلاعات آن‌ها فانگ یوان را به اینجا کشانده بود. و به لطف فداکاری آن‌ها،‌انواع​ فانگ یوان موفق شده بود گویِ پرطرفدارِ اتحاد گوشت و استخوان را به دست آورد.

ناگهان، صدای قدم‌هایی‌کشانده​ از پشت سر‌فداکاری​ به گوش رسید.

«بالاخره بهشون رسیدیم!»

«اون دو‌پرواز​ تا حروم‌زاده‌برخورد​ رو پیدا کردیم!»

«کجا فرار می‌کنید!»

استادان گوی خاندان بای با‌لطف​ ابهت به جلو هجوم آوردند، در‌اتحاد​ حالی که از قصد کشتار می‌جوشیدند.

رئیس خاندان بای جلوی همه بود و بزرگان‌ساخت​ پشت سرش حرکت می‌کردند. تونل باریک، گروه خاندان‌سرازیر​ بای را به صفی طولانی بدل ساخته بود.

گوی یورش.

ناگهان، یکی از بزرگان خاندان شتاب‌گرفت​ گرفت و بدنش همچون گلولهٔ توپ به‌قروچه​ حرکت درآمد و به فانگ یوان رسید.

فانگ یوان‌اینجا​ فریاد زد:‌بود​ «بای نینگ بینگ!»

بای نینگ بینگ دندان‌بزرگِ​ قروچه کرد و دستش را‌بی‌درنگ​ به پشت سر تاب داد.

گوی ماه خونین.

با صدایی واضح، تیغه‌ای خونین به‌گرفت​ پرواز درآمد، به بزرگِ خاندان برخورد‌دندان​ کرد و حرکتش را کند ساخت.

اما بی‌درنگ، انواع نورها در تونل‌فداکاری​ منفجر شد و حملات پرشماری به‌گوشت​ سوی فانگ و بای سرازیر گشت.

فانگ یوان گوی سایبان را دوباره‌حرکتش​ به او قرض داد و فریاد‌منفجر​ زد: «بای نینگ بینگ، اینو بگیر!»

بای نینگ بینگ گوی سایبان، گوی خارهای میخ آهنین‌انواع​ و همچنین دفاع عضلات یخی را فعال کرد؛ هر‌دوباره​ سه با هم تا در برابر حملات مقاومت کنند.

فانگ یوان با صدای بلند فریاد‌گرفت​ زد: «خاندان بای، نمی‌خواید جای اون‌دندان​ دو تا ارباب جوان‌تون رو بدونید؟»

وقتی استادان گوی خاندان بای به یاد آوردند‌شده​ که بای شنگ و بای هوا در چنگ‌ناگهان​ فانگ و بای هستند، حملاتشان را متوقف کردند.

«بنالید، با‌تیغه‌ای​ ارباب‌های جوانِ خاندانمون‌برخورد​ چه غلطی کردید!»

«اگه مو از‌بزرگِ​ سرشون کم بشه،‌کند​ بهای سنگینی می‌دید!»

رئیس خاندان بای از کوره دررفت، انگشتش‌بدنش​ را به جلو نشانه رفت و نور سردی‌دستش​ شلیک شد. او غرید: «بچه‌هام رو پس بدید!»

گوی ماهی یخبندان!

این گو تنها به اندازهٔ یک دارت بود و ظاهری شبیه‌نورها​ به ماهی داشت. همان‌طور که به جلو شلیک می‌شد، کمانی در‌بگیر​ هوا رسم کرد و به سمت فانگ و بای فرود آمد.

فانگ یوان خروشی تحقیرآمیز سر داد،‌کند​ جاخالی نداد و صرفاً گذاشت گوی‌حملات​ ماهی یخبندان به او برخورد کند.

ناگهان هوای سردی بدنش‌یکی​ را در بر گرفت و‌گلولهٔ​ سرعتش به شدت افت کرد.

گوی فلس‌های مخفی.

با یک اراده، امواجی در‌برخورد​ اطراف بدنش به نوسان درآمد‌انواع​ و او را نامرئی ساخت.

یکی از بزرگان خاندان ناگهان دست‌کند​ راستش را دراز کرد، به سمت فانگ‌پرشماری​ یوان چنگ انداخت و غرید: «کور خوندی!»

ویژژژ.

با صدایی خفیف، گوی فلس‌های مخفی که‌موفق​ در روزنهٔ فانگ یوان پنهان شده بود،‌دست​ ناگهان تکه‌تکه شد و از بین رفت.

دل فانگ یوان هری‌بزرگِ​ ریخت و بی‌درنگ علف‌ساخت​ جهنده را فعال کرد.

حس کرختی در پاهایش پیچید؛‌حرکتش​ علف‌های سبزی که شبیه فنر‌نورها​ بودند، از گوشت و پوستش روییدند.

فانگ یوان از خاصیت ارتجاعی علف‌های‌گرفت​ سبز بهره برد و به جلو‌دندان​ جهید؛ سرعتش به طرز چشمگیری افزایش یافت.

او این جملهٔ عجیب‌بود​ را به جا گذاشت: «من‌گویِ​ اول می‌رم، یادت نره بپری!»

بای نینگ بینگ که گیج شده‌حرکتش​ بود، پرسید: «چی؟» اما سپس صدای‌منفجر​ وزش باد را از پشت سرش شنید.

وقتی برگشت تا‌بزرگِ​ نگاه کند، قلبش‌کند​ به تپش افتاد.

رئیس خاندان بای بود؛ چشمانش به رنگ خون درآمده بود‌توپ​ و همچون ماده‌شیری آشفته به نظر می‌رسید. هالهٔ خشمگین او‌صدایی​ حتی قلب بای نینگ بینگ را هم به لرزه درآورد.

هر چه بود،‌کشانده​ او یک استاد‌فداکاری​ گوی رتبه ۴ بود.

بنگ!

رئیس خاندان بای مستقیماً مشت زد؛‌کند​ نیروی عظیم آن بی‌درنگ زره سفیدِ‌حملات​ گوی سایبان را در هم شکست.

بای نینگ بینگ در حالی که‌گرفت​ هزارپای طلایی ارّه‌ای را احضار می‌کرد،‌دندان​ دهانی پر از خون بالا آورد.

هزارپای طلایی ارّه‌ای به نوری‌لطف​ طلایی بدل گشت و به‌پرطرفدارِ​ دور رئیس خاندان بای حلقه زد.

با استفاده از این فرصت،‌برخورد​ بای نینگ بینگ با تمام‌انواع​ قوا دوید و به خروجی رسید.

آنجا یک صخره بود!

در این لحظه، بای نینگ بینگ‌گرفت​ ناگهان منظور فانگ یوان را فهمید —‌قروچه​ او می‌خواست که از صخره پایین بپرد!

هزارپای طلایی ارّه‌ای با نیروی خالص‌فداکاری​ تکه‌تکه شده بود. رئیس خاندان بای از‌استخوان​ پشت سر فریاد زد: «نمی‌تونی فرار کنی!»

بای نینگ‌تیغه‌ای​ بینگ در‌بزرگِ​ کشمکش درونی بود.

در این ارتفاع، اگر پایین‌حرکتش​ می‌پرید مرگش حتمی بود. اما‌نورها​ در این شرایط، چارهٔ دیگری نداشت.

دندان قروچه‌ای کرد و پرید.

«واقعاً پرید!»

«کارش تمومه!»

برخی از استادان گوی خاندان بای‌کند​ که پیش از لبهٔ صخره توقف‌حملات​ کرده بودند، با تعجب فریاد زدند.

رئیس خاندان بای به پایین نگاه کرد و بای نینگ بینگ را دید‌قروچه​ که به سرعت در حال سقوط است. رگ‌های روی پیشانی‌اش بیرون زد و‌حرکتش​ غرید: «اگه زنده‌ن خودشون رو می‌خوام، اگه مرده‌ن جنازه‌شون رو. قطعاً گیرشون می‌ندازم!»

همان‌طور که به سقوط‌بود​ ادامه می‌داد، باد در گوش‌های‌گویِ​ بای نینگ بینگ زوزه می‌کشید.

هرگز فکر نمی‌کرد روزی‌بزرگِ​ فرا برسد که مجبور شود‌بی‌درنگ​ از صخره‌ای به پایین بپرد.

با نزدیک شدن مرگ، قلب بای‌کند​ نینگ بینگ در تلاطم بود: «قراره این‌طوری‌پرشماری​ بمیرم؟ با اینکه هیجان‌انگیزه، اما راضی نیستم...»

«من گوی یانگ رو به دست نیاوردم، چه فاجعه‌ایه که به عنوان‌دندان​ یه زن بمیرم. اما وقتی به زمین برسم، قطعاً به توده‌ای از گوشتِ‌برخورد​ له‌شده تبدیل می‌شم و به هر حال هیچ‌کس نمی‌تونه جنسیستم رو تشخیص بده.»

بای نینگ بینگ مطمئن نبود چرا‌فداکاری​ درست پیش از مرگ چنین فکر‌گوشت​ عجیبی به ذهنش خطور کرده است.

در این هنگام، تلاطم‌بزرگِ​ هوای اطرافش شدت گرفت و‌بی‌درنگ​ صدایی شنید: «بای نینگ بینگ!»

بای نینگ بینگ برگشت؛‌برخورد​ چطور ممکن بود کسی‌بی‌درنگ​ جز فانگ یوان باشد؟

در این لحظه، فانگ یوان نیز‌گرفت​ در حال نزول بود، اما پاهایش را‌قروچه​ روی پرنده‌ای از استخوان سفید گذاشته بود.

پرندهٔ بی‌پا!

این پرنده هیچ گوشت و خونی نداشت و بدنش از‌انواع​ استخوان ساخته شده بود. سری همچون عقاب، بدنی چون دُرنا، دمی‌اینو​ شبیه پرستو و دو جفت بال داشت، اما فاقد پا بود.

بدن فانگ یوان پوشیده از خون و‌ساخت​ کثیفی بود؛ کاملاً مشخص بود که پیش‌تر‌سوی​ در تونل مخفی جراحات زیادی متحمل شده است.

او روی پشت پرنده چمباتمه‌شتاب​ زد، دستش را دراز کرد‌توپ​ و گفت: «دستم رو بگیر.»

تق!

با صدایی محکم،‌پرواز​ دو دست یکدیگر‌حرکتش​ را به سختی فشردند.

فانگ یوان نیروی بیشتری به‌حرکتش​ کار گرفت و بای نینگ‌نورها​ بینگ را روی پشت پرنده کشید.

با وجود این، در آن لحظه صخره‌ای در فاصلهٔ‌گلولهٔ​ کمتر از سیصد متریِ زیر پایشان قرار داشت و‌ماه​ پرندهٔ بی‌پا همچون شهاب‌سنگی به سوی آن سقوط می‌کرد.

بای نینگ بینگ در حالی که‌فداکاری​ قلبش تقریباً از سینه‌اش بیرون می‌زد،‌گوشت​ فریاد کشید: «مراقب باش، داریم سقوط می‌کنیم!»

صخرهٔ کوهستان به‌پرواز​ سرعت در میدان‌حرکتش​ دیدش بزرگ‌تر می‌شد.

چشمان فانگ یوان با درخششی خیره‌کننده برق زد و وحشیانه‌نورها​ فریاد کشید: «چطور ممکنه جناح اهریمنیِ من توی این کوه‌اینو​ کوچیک و حقیرِ بای گو متوقف بشه، برام اوج بگیر!»

اوج بگیر،‌ساخته​ اوج بگیر،‌یکی​ اوج بگیر!

فریادش در دره طنین‌انداز شد.

تحت هدایت او، پرندهٔ بی‌پا دیوانه‌وار بال زد و‌بی‌درنگ​ تمام قدرت خود را به کار گرفت تا سرعت سقوط‌دوباره​ را کاهش دهد. ترک‌هایی روی چهار بال استخوانی‌اش پدیدار گشت.

جوهر ازلی در روزنهٔ فانگ یوان به سرعت کاهش می‌یافت، اما‌منفجر​ با ارسال مقادیر زیادی جوهر ازلی از سوی نیلوفر گنجینه جوهر‌خارهای​ آسمانی، سطح دریای ازلیِ فانگ یوان پیوسته بالا و پایین می‌رفت.

گروهی از جانوران استخوانی که نزدیک صخره‌های کوهستان‌همچون​ در حال استراحت بودند، با احساس این هیاهو سرهایشان‌داد​ را بالا آوردند و بی‌درنگ پا به فرار گذاشتند.

یک شترمرغِ پشت‌خاکستری چنان وحشت‌زده شد که سر‌شده​ تیزش را در صخره‌های کوهستانِ استخوانِ سفید فرو‌ناگهان​ برد و کفلش را در هوا بالا گرفت.

شترمرغ‌ها این‌گونه بودند؛ وقتی‌بزرگِ​ می‌ترسیدند، دوست داشتند احساس‌ساخت​ امنیت کاذبی داشته باشند.

تنها لحظاتی‌پرواز​ تا برخورد‌برخورد​ باقی مانده بود!

بای نینگ بینگ نفس کشیدن را‌گرفت​ از یاد برد و فانگ یوان‌دندان​ با چشمانی خشمگین به جلو خیره شد.

زیر فشار شدید باد، درختان استخوان سفید روی این صخره‌پرطرفدارِ​ فرو ریختند. اما سرانجام، پرندهٔ بی‌پا از کنار کفل شترمرغ‌گوش​ گذشت و با زاویه‌ای تند به سوی آسمان اوج گرفت.

پرهای کفل شترمرغ کاملاً تراشیده شد‌حرکتش​ تا جایی که چیزی باقی نماند‌منفجر​ و کفل گرد و خالی‌اش نمایان گشت.

بای نینگ بینگ روی‌برخورد​ پشت پرنده شروع به‌بی‌درنگ​ خندیدنِ دیوانه‌وار کرد: «هاهاها.»

با جان سالم به در بردن از این‌همچون​ مهلکه و رهایی از فشار مرگ، احساس کرد‌تاب​ که قلبش رفته‌رفته در جای خود آرام می‌گیرد.

هیجان‌انگیز بود، واقعاً هیجان‌انگیز؛ هیجان مرگ و زندگی همیشه‌گویِ​ نفس‌گیرترین چیز بود. آیا چنین زندگی‌ای همان چیزی نبود‌قدم‌هایی​ که او آرزویش را داشت و در پی‌اش بود؟

او تقریباً در آستانهٔ آواز خواندن‌حرکتش​ از سر هیجان بود: «پرندهٔ بی‌پا،‌منفجر​ به سوی آسمان آبی پرواز کن.»

در لبهٔ صخره، استادان گوی‌حرکتش​ خاندان بای با چهره‌هایی درهم‌کشیده‌نورها​ گفتند: «رئیس خاندان! اونا زنده‌ن!»

تیه دائو کو با درماندگی آهی‌گرفت​ کشید: «نمی‌تونیم بهشون برسیم، اون پرندهٔ بی‌پائه،‌قروچه​ می‌تونه روزی ده هزار لی پرواز کنه.»

کرم‌های گوی پرنده نادر بودند و آن‌هایی که می‌توانستند با‌پرطرفدارِ​ سرعت پرندهٔ بی‌پا برابری کنند، انگشت‌شمار یا هیچ بودند. در‌گوش​ زیر رتبه ۵، پرندهٔ بی‌پا برترین مرکب پرنده به شمار می‌رفت.

برخی از بزرگان در حالی که بر سینه‌هایشان‌ساخت​ می‌کوبیدند، با خشم فریاد زدند: «افسوس، آسمان‌ها کورند!‌سرازیر​ چطور به چنین شرورانی اجازهٔ زندگی داده می‌شه!»

چشمان رئیس خاندان بای پر از خون بود؛‌بی‌درنگ​ او دندان قروچه کرد و مشت‌هایش را چنان محکم‌سایبان​ فشرد که گویی استخوان‌هایش در آستانهٔ بیرون زدن بودند.

با شنیدن خندهٔ بای نینگ بینگ،‌گرفت​ حتی وسوسه شد از صخره پایین‌دندان​ بپرد تا آن‌ها را تعقیب کند!

این‌طور نبود که خاندان بای گوی پرنده نداشته باشد؛ برخی از استادان گو پیش‌تر توانایی‌های‌آورد​ خود را به کار گرفته و در پی فانگ و بای روانه شده بودند. اما‌فرار​ با دیدن سرعت آن دو، حتی یک ابله هم می‌فهمید که رسیدن به آن‌ها غیرممکن است.

تلخیِ گزنده‌ای در‌پرواز​ دلِ استادان گویِ‌حرکتش​ خاندان بای رخنه کرد.

در حالی که مجرمان‌برخورد​ پیش چشمانشان می‌گریختند، آن‌ها تنها‌انواع​ می‌توانستند با درماندگی نظاره‌گر باشند.

استاد گویی با خشم فریاد زد: «نه! عمراً‌همچون​ نمی‌ذاریم قسر در برن! امکان نداره!!» و در‌تاب​ همان دم، شعله‌هایی سهمگین از بدنش زبان کشید.

با تغییر حالت‌کشانده​ چهره، رئیس خاندان بای‌موفق​ گفت: «بای ژان ون.»

همه در بهت‌پرواز​ فرو رفتند و فریاد‌کند​ زدند: «سرور بزرگِ خاندان!»

بای ژان لیه‌بزرگِ​ با چشمانی اشک‌بار‌کند​ فریاد زد: «پدربزرگ!»

بای ژان ون گفت: «رئیس خاندان، همگی! نمی‌تونیم بذاریم این دو تا عوضی فرار کنن، وگرنه از‌داد​ آبروی خاندان بای چی می‌مونه؟ انتقام دو ارباب جوان‌مون از هر چیزی واجب‌تره! بعد از رفتن من،‌پرشماری​ لطفاً هوای نوه‌ام رو داشته باشید، این پسر هم مثل خودم سرسخته...» در انتها صدایش رفته‌رفته تحلیل رفت.

تمام گوشت، پوست و استخوانش به‌فداکاری​ آتش بدل گشت و صدایش نیز‌گوشت​ به‌طور طبیعی همراه با آن‌ها محو شد.

حتی مردمک‌تیغه‌ای​ چشمانش به رنگ‌برخورد​ بنفش تیره درآمد.

او به‌پرواز​ آتشی انسان‌نما‌برخورد​ تبدیل شده بود!

با زبانه‌کشیدن آتش، دمای محیط بالا رفت‌بدنش​ و همه به عقب رانده شدند؛ گویی‌کرد​ نوایی اندوهگین در کوهستان طنین‌انداز شده بود.

گویِ مشعلِ انسانی.

گوی رتبه ۴ که با یک بار استفاده، تمام بدن را به آتش می‌کشید‌پرشماری​ و تا زمان تهی‌شدن نیروی حیات، شخص را به شعله بدل می‌ساخت. بزرگ بای‌عضلات​ ژان ون برای دست‌یابی به این قدرت عظیم، فداکردن جان خویش را برگزیده بود.

رئیس خاندان بای که عمیقاً تحت‌تأثیر قرار‌ساخت​ گرفته بود، گفت: «بسیار خب، خاندان ما همین‌جا‌سرازیر​ می‌ایستد و فداکاری بزرگ را به چشم می‌بیند!»

اما بای ژان‌یورش​ ون دیگر نمی‌توانست‌گرفت​ صدایشان را بشنود.

همان‌طور که جانش می‌سوخت، قدرت بی‌سابقه‌ای‌فداکاری​ را احساس کرد که در بدنش‌گوشت​ جریان می‌یافت؛ قدرتی کاملاً آزاد و رها.

مردمک‌های سیاه‌وبنفش او به افراد حاضر خیره‌کند​ شد و پیش از آنکه به آسمان پر‌سوی​ بکشد، برای آخرین بار نگاهی به نوه‌اش انداخت.

مشعل انسانی‌پرواز​ به‌سرعت به پرندهٔ‌حرکتش​ بی‌پا نزدیک شد.

همه با‌ساخته​ هیجان فریاد‌یکی​ زدند: «عالیه!»

در چهرهٔ سرد و‌بود​ فولادین رئیس خاندان بای نیز‌گویِ​ اندکی تلاطم به چشم می‌خورد.

بای نینگ بینگ‌پرواز​ با چهره‌ای درهم‌کشیده‌حرکتش​ گفت: «دشمن سرسختیه!»

او در نبرد هوایی تجربه‌ای نداشت‌کند​ و اگر بی‌گدار به آب می‌زد،‌حملات​ ممکن بود سقوط کند و تکه‌تکه شود.

غرررش!

مشعل انسانی غرید و‌بود​ نیتِ کشتارِ شدیدی در‌شده​ مردمک‌های بنفشِ تیره‌اش شعله‌ور شد.

با افزایش دوبارهٔ سرعت مشعل انسانی،‌حرکتش​ جرقه‌هایی درخشید و او چون صاعقه‌منفجر​ به سوی فانگ یوان هجوم برد.

فانگ یوان که تمام حواسش‌حرکتش​ را معطوف به هدایت پرندهٔ بی‌پا‌منفجر​ کرده بود، فریاد زد: «محکم بچسب!»

پرندهٔ بی‌پا سرعت گرفت و فاصله‌گرفت​ را زیاد کرد؛ در نتیجه مشعل انسانی‌قروچه​ هوا را شکافت و حمله‌اش ناکام ماند.

موجی از آه‌کشانده​ و افسوس از روی‌موفق​ صخره به گوش رسید.

اما مشعل‌تیغه‌ای​ انسانی بی‌درنگ‌بزرگِ​ دوباره یورش برد.

پرندهٔ بی‌پا دوباره تغییر مسیر داد و با مویی‌انواع​ فاصله جاخالی داد؛ بای نینگ بینگ که چیزی نمانده‌دوباره​ بود به پایین پرتاب شود، به‌سرعت استخوانی بیرون‌زده را چسبید.

غرررش!

مشعل انسانی‌اینجا​ بار دیگر‌بود​ حمله کرد.

فانگ یوان خنده‌ای سرد سر داد.‌حرکتش​ پرندهٔ بی‌پا ناگهان بال‌هایش را جمع‌منفجر​ کرد و به سوی زمین شیرجه رفت.

مشعل انسانی سایه‌به‌سایه در پی‌اش‌حرکتش​ رفت؛ سرعت او از پرندهٔ بی‌پا‌منفجر​ پیشی گرفت و لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

پرندهٔ بی‌پا به‌طور ناگهانی چهار بال‌گرفت​ خود را گشود، سقوطش را متوقف ساخت‌قروچه​ و در جهت مخالف به پرواز درآمد.

بوووم!

پرواز مشعل انسانی کاملاً به نیروی پیشرانِ شعله‌ها وابسته بود؛‌انواع​ او بالی نداشت که بتواند مسیرش را به‌سرعت تغییر دهد،‌قرض​ از این رو با شدت به صخره‌های کوهستان برخورد کرد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، بیش از شش کیلومتر مربع از‌انواع​ زمین در آتش سوخت و تمام جانوران استخوانی و‌دوباره​ شمار زیادی از درختان استخوانیِ آن محدوده از بین رفتند.

در آن دریای آتش، توده‌ای از شعله‌ها دوباره‌همچون​ به شکل انسانی گرد هم آمد، به پرواز درآمد‌داد​ و بی‌امان به تعقیب فانگ و بای ادامه داد.

با وجود این، استفاده‌بود​ از کرم‌های گو به‌شده​ کاربر آن‌ها نیز بستگی داشت.

در جنبه‌های پرورش، استفاده و پالایش در تزکیهٔ استاد گو، «استفاده» جایگاه ویژه‌ای داشت.‌پرشماری​ این‌گونه نبود که هر کسی بتواند به‌سادگی گویی را بیرون بیاورد و تمام توانایی‌عضلات​ آن را به نمایش بگذارد. روش‌ها و فنونِ این کار بسیار ژرف و پیچیده بود.

گویِ مشعلِ انسانی حرکتی انتحاری بود و طبیعتاً نخستین باری بود که بای ژان ون آن را به کار می‌گرفت. اما فانگ‌خارهای​ یوان، هرچند در این زندگی برای اولین بار بر پرندهٔ بی‌پا سوار می‌شد، در زندگی پیشین خود از بی‌شمار کرمِ گویِ پرنده‌متوقف​ استفاده کرده بود. تجربهٔ او ده‌ها برابرِ بای ژان ون بود؛ تا جایی که این مهارت همچون غریزه‌ای در روحش حک شده بود.

بر فراز صخره، اعضای‌یکی​ خاندان بای وضعیت نبرد‌همچون​ را زیر نظر داشتند.

حالت چهره‌هایشان رفته‌رفته‌کشانده​ از امید و انتظار،‌موفق​ به خشم مبدل گشت.

اکنون هر کسی می‌توانست بفهمد‌برخورد​ که پرندهٔ بی‌پا دارد بزرگ‌انواع​ بای ژان ون را بازی می‌دهد.

غرش‌های مشعل انسانی که در ابتدا بسیار رعب‌آور‌بی‌درنگ​ و مقتدرانه به نظر می‌رسید، اکنون به زوزه‌هایی‌گشت​ از سر درماندگی و اندوه شبیه شده بود.

شخصی با استیصال‌یورش​ مشتش را گره‌گرفت​ کرد و گفت: «لعنتی...»

تیه دائو کو نیز که از مهارت فانگ یوان‌گویِ​ مبهوت مانده بود، آهی کشید و گفت: «چطور ممکنه؟»‌قدم‌هایی​ او می‌دانست که دیگر کاری از دستش ساخته نیست.

بای ژان لیه فریاد زد:‌برخورد​ «فانگ ژنگ، الهی بمیری!» بذر‌انواع​ کینه در اعماق قلبش ریشه دواند.

فداکاری بزرگ بای ژان ون داشت به‌ساخت​ مضحکه‌ای بدل می‌شد؛ بازیچه‌شدن او به دست فانگ‌سرازیر​ یوان، سیلیِ طعنه‌آمیزی بر چهرهٔ خاندان بای بود.

رفته‌رفته، خشم همگان‌یورش​ جای خود را به‌بدنش​ یأس و ناامیدی داد.

«دیگه نمی‌تونیم بهشون برسیم.»

«یعنی هیچ کاری‌پرواز​ جز تماشا کردن‌حرکتش​ از دستمون برنمیاد؟»

بسیاری از افراد در حالی که‌کند​ دندان به هم می‌ساییدند، این نام را‌پرشماری​ به زبان آوردند: «گو یوئه فانگ ژنگ...»

پرندهٔ بی‌پا آسوده‌خاطر در آسمان‌شتاب​ پرواز می‌کرد و بارها و بارها‌درآمد​ حملات مشعل انسانی را جاخالی می‌داد.

بای نینگ بینگ که گاردش را پایین‌موفق​ آورده بود، از ته دل خندید و‌دست​ گفت: «پسرجون، مهارتت تو هدایت پرنده محشره، هاهاها!»

چهرهٔ فانگ‌تیغه‌ای​ یوان در هم‌برخورد​ رفت: «مراقب باش!»

بوووم!

انفجاری مهیب رخ داد؛ بای ژان ون‌بدنش​ که می‌دانست هرگز به فانگ و بای‌کرد​ نخواهد رسید، تصمیم به خودویرانگری گرفته بود.

موج انفجار و‌کشانده​ شعله‌های آتش، پرندهٔ بی‌پا‌موفق​ را در بر گرفت.

خوشبختانه پرندهٔ بی‌پا از استخوان‌های‌برخورد​ سفید ساخته شده بود و حتی‌نورها​ بال‌هایش همچون ورقه‌های نازک استخوانی بود.

آتش آسیب چندانی به‌برخورد​ بار نیاورد؛ خطر اصلی،‌بی‌درنگ​ موج ناشی از انفجار بود.

بدن پرندهٔ بی‌پا پر از ترک‌گرفت​ شد و با از دست دادن‌دندان​ تعادلش، به سوی زمین سقوط کرد.

پس از طی مسافتی در سقوط،‌فداکاری​ با هدایت فانگ یوان دوباره تعادلش‌گوشت​ را بازیافت و به دوردست‌ها پرواز کرد.

بای نینگ‌تیغه‌ای​ بینگ جیغ‌بزرگِ​ کشید: «فانگ یوان!»

پیش از آن، فانگ یوان گوی سایبان آسمان را به‌نورها​ او قرض داده بود؛ بای نینگ بینگ کرمِ گو را‌اینو​ برای محافظت از خود داشت، اما فانگ یوان بی‌دفاع بود.

هنگام وقوع انفجار،‌یورش​ فانگ یوان فرصتی برای‌بدنش​ فعال‌کردن گوی دفاعی نیافت.

با خروج پرندهٔ بی‌پا‌بود​ از میان شعله‌ها، بدن‌شده​ فانگ یوان در آتش می‌سوخت.

بادهای شدید باعث می‌شد آتش با شدت بیشتری زبانه بکشد؛ حتی‌نورها​ علف گوش ارتباط با زمین در گوش راستش نیز خاکستر شد.‌بگیر​ اما چهرهٔ او چون فولاد سرد بود؛ گویی هیچ جراحتی برنداشته است.

پس از آنکه پرندهٔ بی‌پا ثبات خود‌ساخت​ را بازیافت، فانگ یوان گل توسیتا را بیرون‌سرازیر​ آورد و چشمهٔ شیر را روی سرش ریخت.

آتش خاموش شد، اما بیشترِ‌شتاب​ پوستش سوخته و چهره‌اش از ریخت‌درآمد​ افتاده بود؛ ظاهرش به‌شدت دلخراش می‌نمود.

بای نینگ بینگ خواست‌بود​ چیزی بگوید، اما کلمه‌ای‌شده​ بر زبانش جاری نشد.

اما فانگ یوان پوزخندی زد‌برخورد​ و با خنده گفت: «من پرندهٔ‌نورها​ بی‌پا رو دوست دارم، می‌دونی چرا؟»

او لبخند‌پرواز​ می‌زد، اما منظرهٔ‌حرکتش​ چهره‌اش هولناک بود.

«چرا؟»

«چون پا نداره، فقط بال داره؛‌فداکاری​ واسه همین چاره‌ای جز پرواز نداره.‌گوشت​ وقتی فرود بیاد، یعنی نابودیش فرا رسیده.»

قمارکردنِ همه‌چیز‌تیغه‌ای​ روی یک فرصت؛‌برخورد​ پرواز یا مرگ!

مردمک‌های آبی‌رنگ بای نینگ بینگ گشاد شد و با درخششی خیره‌کننده برقی زد. باد‌سوی​ بر صورتش می‌وزید و موهای نقره‌ای‌اش را به رقص درمی‌آورد. لبان بای نینگ بینگ‌یخی​ نیز به خنده‌ای باز شد: «هه هه هه، پس بیا تا اوج آسمون پرواز کنیم.»

پرندهٔ بی‌پا در پهنهٔ آسمان اوج‌گرفت​ گرفت، به نقطه‌ای در افق بدل‌دندان​ گشت و در نهایت ناپدید شد.

بر فراز صخره، اعضای خاندان بای تا جایی‌شده​ که چشمانشان آسمان را می‌شکافت به رفتن آن‌ها‌ناگهان​ خیره ماندند، اما هیچ‌کس کلمه‌ای بر زبان نیاورد.

سکوتی وهم‌آور‌تیغه‌ای​ همگان را‌بزرگِ​ در بر گرفت.

جهان چقدر پهناور بود!

آسمانِ آبیِ وهم‌انگیز، کوه بای گویِ سپید چون برف،‌گلولهٔ​ پرتوهای درخشان خورشید، پرندهٔ بی‌پا و شبحِ فانگ و‌ماه​ بای؛ این منظره عمیقاً در قلب همه حک شد.

خشم در سینه‌هایشان شعله‌ور‌بود​ گشت و بذر کینه‌شده​ در دل‌هایشان جوانه زد.

پوف.

رئیس خاندان بای دهانی پر از‌کند​ خونِ تازه بالا آورد و از پشت‌پرشماری​ به زمین افتاد و از هوش رفت.

«رئیس خاندان!»

«سرورم، رئیس خاندان!»

«زود باشید، استادان‌پرواز​ گوی شفابخش، رئیس‌حرکتش​ خاندان رو نجات بدید!»

موجی از وحشت‌بزرگِ​ و هرج‌ومرج صخره‌کند​ را فرا گرفت.

(یادداشت نویسنده: جناح اهریمنی چیست؟ جناحی است با ایدئولوژی و باورهای خاصِ خود. هر کسی از ماهیت جناح اهریمنی‌خونین​ درک منحصربه‌فردی دارد، اما برای من، پرندهٔ بی‌پا تجسمی از روحیهٔ اهریمنی بود. جناح اهریمنی بی‌رحم است؛ نه فقط‌سایبان​ در قبال دیگران، بلکه بیش از آن در قبال خودِ شخص. از این رو، هرگز مورد پسند توده‌ها قرار نمی‌گیرد.)

ناولها | novelha.net