---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 92: آینده در افق پیداست • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 92: آینده در افق پیداست

0

جیائو سان با چهره‌ای نگران فریاد زد‌اجاره​ و با گام‌هایی بلند وارد اتاق شد:‌فانی​ «طاقت بیار فانگ یوان، داریم می‌آیم کمکت!»

اما لحظه‌ای بعد، مبهوت ماند.

اتاق خالی‌یکدیگر​ بود؛ فانگ یوان‌جینگ​ آنجا حضور نداشت.

هر چهار‌مرد​ نفر در‌عجب​ سکوت فرو رفتند.

جیائو سان سکوت را‌داشته​ شکست و با استیصال‌دهد​ گفت: «چطور ممکنه؟ پس کجاست؟»

او مدت‌ها بیرونِ اتاق مشغول نقش بازی کردن‌اگه​ بود، اما از آنجا که فانگ یوان هرگز درون‌بالا​ اتاق نبود، تمام این‌ها به نمایشی یک‌نفره بدل گشت.

آن سه نفر که‌کونگ​ انتظار چنین نتیجه‌ای را‌اگه​ نداشتند، به یکدیگر نگریستند.

کونگ جینگ با احتیاط گفت: «عجیبه،‌داری​ اگه فانگ یوان اینجا نیست، پس‌یوئه​ چرا اون کاغذ رو روی در چسبونده؟»

جیائو سان پایش را بالا آورد، در‌اجاره​ را با لگد به پرواز درآورد و‌فانی​ غرید: «همین الان صاحبخونه رو بیارید اینجا!»

صاحبخانه پیرمردی بود، اما لحنی بسیار قاطع داشت: «دنبال من می‌گردید؟ هوم،‌اون​ خودم داشتم می‌اومدم سراغتون. اومدید تو خونهٔ من و این‌همه سروصدا راه‌الان​ انداختید، تازه درِ خونه‌م رو هم شکوندید. مرد جوان، عجب جسارتی داری.»

کسی که می‌توانست خانه‌های اضافه‌ای در دهکدهٔ‌عجیبه​ گو یوئه داشته باشد و آن‌ها را‌روی​ اجاره دهد، بی‌شک یک استاد گو بود.

قدرت و جایگاه استاد گو فراتر از یک‌می‌توانست​ فانی بود. فانی‌ها جرئت ادارهٔ چنین کسب‌وکاری را‌اجاره​ نداشتند. در واقع، آن‌ها مالک هیچ ملکی نبودند.

تمام املاک دهکده به خاندان گو یوئه‌اجاره​ تعلق داشت. فانی‌هایی که در اینجا زندگی‌فانی​ می‌کردند، تنها کشاورزان و خدمتکاران خاندان بودند.

در برابر صاحبخانه، جیائو سان خشم خود را‌اگه​ مهار کرد و گفت: «ارشد، ما اومدیم دنبال‌پایش​ یه مرد جوان بگردیم، اون عضو گروه ماست.»

استاد گوی پیری چون این صاحبخانه، حتی اگر سالخورده بود‌نیست​ و دیگر برای پیشرفت تلاش نمی‌کرد، همچنان روابط و پیوندهای‌پرواز​ قدرتمندی داشت. حتی با وجود بازنشستگی، توانایی‌هایش را نباید دست‌کم می‌گرفتند.

کسانی که فاقد روابط انسانی‌جسارتی​ و برگ برنده بودند، چگونه‌اضافه‌ای​ جرئت می‌کردند دست به تجارت بزنند؟

این عصری صلح‌آمیز‌یوئه​ نبود، بلکه آکنده از‌اجاره​ خشونت و غارت بود.

صاحبخانه سر تکان داد و با لحنی خشک گفت:‌اینجا​ «به من ربطی نداره مستأجرم کجاست، اما اینو می‌دونم‌آورد​ که شما درِ خونه‌م رو شکوندید. باید خسارتم رو بدید.»

جیائو سان خنده‌ای خشک سر داد‌احتیاط​ و گفت: «هه هه، تقصیر ماست، حق‌کاغذ​ با شماست که خسارت رو پرداخت کنیم.»

اگرچه از درون خشمگین بود، اما خود را‌می‌توانست​ وادار کرد تا چند سنگ ازلی به عنوان‌اجاره​ غرامت بپردازد و حتی مقداری نیز اضافه‌تر داد.

حالت چهرهٔ صاحبخانه کمی بهتر شد و گفت: «اگه دنبال همون مرد جوانی می‌گردید که این اتاق رو اجاره کرده، باید بهتون بگم که یه روزه پیداش‌تعلق​ نیست. دیروز بعد از اینکه اجارهٔ یک ماه رو داد، کلی خرت‌وپرت خرید و از من پرسید کجا زغال‌سنگ ارزون می‌فروشن. بهش گفتم نیازی نیست زغال‌سنگ بخره،‌برای​ چون بیرون دهکده سمت شمال یه دره هست. اونجا معدنی وجود داره که می‌تونه ازش زغال‌سنگ استخراج کنه. بعد از اینکه ازم تشکر کرد، رفت و دیگه برنگشت.»

جیائو سان به وسایل‌کونگ​ اتاق نگاه کرد و‌اگه​ گفت: «پس قضیه اینه.»

در واقع، تشک و رختخواب نو بود. میز‌اگه​ و صندلی‌ها اجناس دست‌دومی بودند که فانگ یوان‌پایش​ خریده بود و به ظاهر استحکام خوبی داشتند.

اجاق خالی بود‌جوان​ و حقیقتاً هیچ زغال‌سنگی‌کسی​ در آن یافت نمی‌شد.

جیائو سان‌دهکدهٔ​ با آسودگی نفسش‌باشد​ را بیرون داد.

او پیش از بقیه از اتاق خارج‌عجیبه​ شد و گفت: «انگار استخراج زغال‌سنگ وقت فانگ‌چسبونده​ یوان رو گرفته. مهم نیست، فردا دوباره می‌آیم.»

اما در روز‌نگریستند​ سوم نیز فانگ‌احتیاط​ یوان همچنان پیدایش نشد.

جیائو سان و‌جوان​ دیگران بیرون اتاق ایستاده‌کسی​ بودند و تردید داشتند.

کونگ جینگ گمانه‌زنی کرد: «کندن زغال‌سنگ که این‌قدر وقت نمی‌بره.‌استاد​ فانگ یوان می‌خواد تو خلوت تزکیه کنه، برای همین شاید بیشتر‌هیچ​ کنده. اما خیلی گذشته، ممکنه موقع استخراج بلایی سرش اومده باشه؟»

جیائو سان نامحسوس سر تکان داد و در حالی که به تخت و اجاق اشاره می‌کرد، گفت: «این پسر خیلی خسیسه. یهو اجارهٔ‌همین​ یه ماه رو داده و این‌همه چیز خریده، مخصوصاً با اون کاغذی که روی دیوار چسبونده، احتمالاً می‌خواسته همین‌جا تزکیه کنه. حیف که‌تازه​ شانس نیاورد. این روزا گله‌های گرگ بزرگ‌تر شدن و جانوران وحشی اطراف دهکده هم فعال‌تر. ممکنه گیر چند تا جانور وحشی افتاده باشه.»

آن دو استاد گوی‌کونگ​ زن هم‌زمان به چاپلوسی‌اگه​ پرداختند: «رئیس واقعاً داناست!»

جیائو سان سرش را بالا گرفت، خندید و گفت: «هاهاها، داشتم غصه می‌خوردم چطور‌باشد​ باهاش کنار بیام. با اینکه اون مأموریت شکار گوزن رو داریم، بیاید برای انجامش‌واقع​ عجله نکنیم. اگه تو طبیعت وحشی بهش بربخوریم، مجبور می‌شیم نجاتش بدیم، مگه نه؟»

سه عضو دیگر‌یوئه​ نیز شروع به خندیدن‌اجاره​ کردند: «هه هه هه.»

روز چهارم.

درون روزنه، امواجِ جوهر‌کونگ​ ازلیِ سبزِ تیره، بی‌امان‌اگه​ به دیواره‌های بلورین برخورد می‌کرد.

دیوارهٔ بلورین، سفید و نیمه‌شفاف بود‌داری​ و از قبل پر از ترک‌هایی‌یوئه​ شده بود که یکدیگر را قطع می‌کردند.

این دستاورد فانگ یوان پس از سه شبانه‌روز‌دهد​ تلاش بی‌وقفه بود. او تنها در مواقعی که دیگر‌ادارهٔ​ تاب نمی‌آورد، به‌سرعت غذایی می‌خورد و قضای حاجت می‌کرد.

در این روزها، فانگ یوان عمداً روند برخورد امواج را کند کرده بود و هم‌زمان جوهر‌پایش​ ازلی بیشتری از سنگ‌های ازلی‌اش بیرون می‌کشید. از این رو، پس از گذشت این مدت طولانی،‌داشت​ دریای ازلی مس سبز تنها از مرز ۴۴ درصد به حدود ۲۰ درصد کاهش یافته بود.

با گذشت زمان، هنگامی که تنها حدود ۱۳‌اگه​ درصد جوهر ازلی باقی مانده بود، دیواره دیگر‌پایش​ تاب نیاورد و به حد نهایی خود رسید.

تَرَق تَرَق...

دیوارهٔ بلورین که در ابتدا مستحکم بود، تکه‌تکه شد و قطعاتش به‌جایگاه​ درون دریای ازلی فرو ریخت و موج‌ها و چین‌هایی پدید آورد. پس‌املاک​ از آن، به نقاطی سفیدرنگ بدل گشت و در هوا محو شد.

آنچه جایگزین دیوارهٔ بلورین‌کونگ​ شد، غشای نوری کاملاً‌اگه​ جدید و سفیدرنگ بود.

این غشای نورِ رتبه ۲ بود. اگرچه تفاوت چندانی‌اینجا​ نداشت و همچنان نور سفید از خود ساطع می‌کرد،‌آورد​ اما بسیار درخشان‌تر از غشای نورِ رتبه ۱ بود.

هم‌زمان، رگه‌هایی از جوهر ازلیِ سرخ‌داری​ در دریا پدیدار گشت و با‌یوئه​ دریای ازلیِ سبزِ تیره درون روزنه درآمیخت.

این همان جوهر ازلیِ‌داشته​ فولادِ سرخ، متعلق به‌دهد​ مرحلهٔ آغازینِ رتبه ۲ بود!

فانگ یوان ناگهان چشمانش را گشود و در‌اگه​ حالی که اتاق بی‌درنگ روشن می‌شد، با خود‌پایش​ گفت: «بالاخره تونستم، مرز رتبه ۲ رو شکستم!»

اما ثانیه‌ای نگذشته بود‌کونگ​ که موج شدیدی از‌اگه​ تهوع به او هجوم آورد.

فانگ یوان خنده‌ای تلخ کرد و همان‌طور که آرام دراز می‌کشید، زمزمه کرد: «چهار روز و سه شب بی‌وقفه‌استاد​ تزکیه کردم، فشار خیلی زیادی بود و بدنم داره از هم می‌پاشه. تزکیه‌م اصلاً مختل نشد، انگار نقشه‌م توی‌زندگی​ خونهٔ اجاره‌ای جواب داده. ارزش این خرج رو داشت، حالا باید امشب رو خوب استراحت کنم و فردا برگردم دهکده.»

با این فکر،‌یوئه​ خواب‌آلودگی شدیدی بر‌آن‌ها​ او چیره گشت.

فانگ یوان به زور چشمانش را‌احتیاط​ باز نگه داشت و با تکیه بر‌کاغذ​ ارادهٔ سرسختش، پتو را روی خود کشید.

پس از بستن چشمانش،‌کونگ​ در عرض چند ثانیه‌اگه​ به خوابی عمیق فرو رفت.

تزکیهٔ پیشین، بیشترِ‌جوان​ انرژی ذهنی‌اش را‌داری​ تحلیل برده بود.

او تا‌دهکدهٔ​ عصرِ روزِ‌داشته​ دوم خوابید.

فانگ یوان چشمانش را گشود. حس می‌کرد‌عجیبه​ نیمی از انرژی ذهنی‌اش بازیابی شده است،‌روی​ اما همچنان در بدنش احساس ضعف می‌کرد.

او در را گشود و‌جینگ​ برای نخستین بار در پنج‌نیست​ روز گذشته، از اتاق بیرون رفت.

این کار، توجه‌جوان​ شخصی را به‌داری​ خود جلب کرد.

این شخص چشمانی کشیده و باریک‌آن‌ها​ و بدنی لاغر داشت — او‌جایگاه​ برادر جیانگ یا، یعنی جیانگ هه بود.

با دیدن فانگ یوان، نفس راحتی کشید و گفت: «بالاخره اومدی‌چرا​ بیرون! هوم، اگه چند روز دیگه هم بیرون نمی‌اومدی، درِ اتاق‌غرید​ رو می‌شکستم. هر چی باشه اگه اینجا بمیری، پای من گیره.»

فانگ یوان‌یکدیگر​ خندید اما‌کونگ​ چیزی نگفت.

نور خورشیدِ زمستانی از پنجره به درون‌کسی​ تابید و بر چهره‌اش نشست؛ نوری که‌باشد​ ردِ ضعف و رنگ‌پریدگیِ رخسارش را نمایان‌تر می‌ساخت.

پنج روز پیش، او عمداً از صاحبخانه پرس‌وجو کرده و سرنخ‌هایی از‌جایگاه​ ماجرای زغال‌سنگ را به جیائو سان داده بود. پس از آن، دهکدهٔ‌املاک​ گو یوئه را ترک کرد و به آبادیِ کوچکی در کوهپایه رفت.

به خاطر ماجرای پیشینِ پیرمرد وانگ، جیانگ هه تا حدودی متحد او‌اون​ به شمار می‌رفت. با استفاده از این رابطه، فانگ یوان چند روز‌الان​ در آن آبادی ماند و بدون هیچ مزاحمتی به رتبه ۲ ارتقا یافت.

البته، غارِ مخفیِ شکافِ صخره بسیار پنهان‌تر از خانهٔ جیانگ هه بود، اما کاملاً‌روی​ هم امن نبود. فانگ یوان باید این احتمال را در نظر می‌گرفت که جیائو‌پیرمردی​ سان و دیگران بی‌وقفه به دنبالش بگردند و شاید غار مخفی را پیدا کنند.

هرچند این احتمال ضعیف بود، اما‌داری​ اگر میراثِ راهبِ شرابِ گل لو‌یوئه​ می‌رفت، جان فانگ یوان به خطر می‌افتاد.

فانگ یوان شخص‌یوئه​ بسیار محتاطی بود و‌اجاره​ طبیعتاً چنین خطری نمی‌کرد.

در عین حال، ماندن در خانهٔ جیانگ هه‌اگه​ امن‌تر بود. حتی با وجود راز مشترکشان، جیانگ‌پایش​ هه برای بستن دهان او دست به قتل نمی‌زد.

خطرات و دردسرهای کشتن یک استاد گو بسیار زیاد بود. بدون منافع‌اون​ کافی، جیانگ هه هیچ انگیزه‌ای برای این کار نداشت. در واقع، برای‌الان​ حفظ این راز، جیانگ هه حتی باید نگران امنیت فانگ یوان هم می‌بود.

هر چه باشد، اگر تالار مجازاتِ خاندان‌کسی​ دربارهٔ مرگ فانگ یوان تحقیق می‌کرد، ممکن‌باشد​ بود راز پیرمرد وانگ نیز برملا شود.

با دیدن سلامت‌یوئه​ فانگ یوان، جیانگ‌آن‌ها​ هه واقعاً آسوده‌خاطر شد.

اما خیلی زود، هالهٔ فانگ یوان را حس کرد‌اینجا​ و با تغییر حالت چهره‌اش گفت: «باورم نمیشه واقعاً‌آورد​ موفق شدی، اونم تو یه حرکت به رتبه ۲ رسیدی!»

او در دل شگفت‌زده بود. پنج روز پیش، وقتی فانگ‌نیست​ یوان به سراغش آمد و نیتش را بیان کرد، جیانگ‌پرواز​ هه در واقع در دل او را تحقیر کرده بود.

جذب جوهر ازلی از سنگ‌های ازلی و شکستن مرز برای رسیدن به رتبه ۲؛ این‌آن‌ها​ روشِ انجام هم‌زمانِ چند کار، انرژی ذهنی را به شدت تحلیل می‌برد. به طور معمول،‌هیچ​ استادان گو برای این کار به اراده‌ای بسیار قوی، صبر و سال‌ها تجربهٔ تزکیه نیاز داشتند.

تنها با داشتن تجربه بود که یک استاد گو می‌توانست استخراج جوهر ازلی از سنگ‌ها را به امری غریزی بدل‌مالک​ کند. هم‌زمان، باید دریای ازلی را با مهارت کنترل می‌کرد تا شدت برخوردها در حد مشخصی مهار شود؛ این کار‌ارشد​ باید با دقتی بی‌نقص محاسبه می‌شد تا دقیقاً با سرعت بازیابیِ جوهر ازلی برابر باشد و روند کار تداوم یابد.

به عقیدهٔ جیانگ هه، فانگ یوان هیچ شانسی برای‌اینجا​ موفقیت نداشت. اما در کمال ناباوری، او این کار‌آورد​ را تنها در یک تلاش به سرانجام رسانده بود.

فانگ یوان بی‌تفاوت خندید و گفت:‌احتیاط​ «شانس آوردم. قصد دارم امروز برگردم دهکده،‌کاغذ​ اما قبلش، بد نیست یه چیزی بخورم.»

جیانگ هه به سینه‌اش کوبید و با رفتاری‌می‌توانست​ صمیمانه‌تر از قبل گفت: «هه هه هه، برادر فانگ‌دهد​ یوان، حالا که اینجایی، معلومه که غذات با منه.»

هرچند او به آیندهٔ فانگ یوان خوش‌بین نبود، اما اکنون که‌قدرت​ او به رتبه ۲ ارتقا یافته بود، نشان می‌داد که از مانع‌نبودند​ دشواری عبور کرده و حالا شایستگیِ هم‌تراز شدن با او را دارد.

پس از صرف غذایی لذیذ،‌جینگ​ جیانگ هه شخصاً فانگ یوان را‌چرا​ تا ورودیِ آبادیِ کوچک بدرقه کرد.

جیانگ هه گفت: «برادر فانگ یوان، این دفعه مراقب باش. اخیراً اوضاع دور و برِ لانهٔ‌پایش​ گرگ‌ها یه کم خطرناک‌تر شده و جانوران وحشی فعال‌تر شدن. اِه، داره برف میاد.» او مکثی‌داشت​ کرد و ادامه داد: «به نظر من الان نرو. چطوره یه شب دیگه هم اینجا بمونی؟»

پس از آنکه فانگ یوان‌جسارتی​ به رتبه ۲ رسید، رفتار‌اضافه‌ای​ جیانگ هه بسیار صمیمانه شده بود.

اما فانگ یوان بر رفتن‌باشد​ اصرار داشت و از این‌استاد​ رو، با جیانگ هه خداحافظی کرد.

دانه‌های برف آرام می‌بارید، درست همچون‌احتیاط​ خزهای سپید و نابی که به‌اون​ نرمی در هوا شناور بودند و فرومی‌ریختند.

نورِ آفتابِ غروب،‌نگریستند​ برف را به رنگ‌عجیبه​ زردِ طلایی درآورده بود.

برف، دانه به‌جوان​ دانه بر سر و‌کسی​ شانه‌های فانگ یوان می‌نشست.

در دوردست، دهکدهٔ گو یوئه‌باشد​ بر کمرکش کوه استوار ایستاده‌استاد​ بود و در سکوت نظاره می‌کرد.

ناولها | novelha.net