چپتر 72: هر سازمانی به وفاداری نیز نیاز دارد
0خورشید سوزان تابستان بیامان میتابید، بادهای کوهستانیسپس هوای گرم را به هر سو میپراکندند وجوهر کوه چینگ مائو زیر این گرمای طاقتفرسا میجوشید.
با گذشت روزها درکار یک چشم برهم زدن، تابستانبهرهگیری به نیمهٔ خود نزدیک میشد.
در آکادمی، بزرگِکوبید خاندان فریاد زد:نفری «گو یوئه فانگ ژنگ!»
گو یوئه فانگ ژنگکند از جایش برخاست وشراب پیشِ روی بزرگِ آکادمی آمد.
زیر نگاه تحسینآمیز همکلاسیهایش،بدنش فانگ ژنگ کیسهٔ سنگینیبهرهگیری از سنگهای ازلی گرفت.
بزرگِ آکادمی لبخند گرمی زد، دستش را روی شانهٔ فانگ ژنگ کوبیدجوهرِ و گفت: «فانگ ژنگ، تو اولین نفری هستی که مرز رو شکستی وروزنه به مرحلهٔ بالایی رسیدی. این پاداش توئه. آفرین، همینطوری به تلاشت ادامه بده.»
فانگ ژنگ با هیجانی کهاولین در چهرهاش موج میزد، سرمرحلهٔ تکان داد و تأیید کرد.
کیسهٔ پول راتقویت با احساساتی لبریز گرفتکرم و به جایگاهش بازگشت.
«بالاخره تونستم. اولین نفری که بهکند مرحلهٔ بالایی رسید. میبینی داداش؟ بالاخره برایدرونِ یه بار هم که شده شکستت دادم!»
همانطور که نگاهش را بهبدنش سمت فانگ یوان میچرخاند، چشمانشکرم از نوری درخشان برق زد.
فانگ یوان روی میز ولو شده و به خواب عمیقی فرو رفته بود. شبِ گذشته گراز وحشیِ دیگری را از پای درآورده بود. پس ازداد بازگشت به اقامتگاه، گوی گراز سفید را به کار گرفت تا بدنش را تقویت کند و سپس با بهرهگیری از کرم شراب، جوهرِ طبیعیِ درونِ سنگهایبرق ازلی را برای پالایشِ جوهر ازلیِ خود به کار بست. در نهایت، تا خودِ صبح با جوهر ازلیِ مرحلهٔ بالاییاش به تغذیه و پرورشِ روزنه پرداخت.
با عجله صبحانهاش را خورد و به کلاس شتافتجوهرِ و به محض نشستن سرِ جایش، به خواب رفت. بینهایتبالاییاش خسته بود و تزکیهٔ استاد گو نمیتوانست جایگزینِ خواب شود.
«هوف، حتی اگه اعتراف نکنی، بازم حقیقته.سپس داداش، بالاخره ازت جلو زدم! این بارِ اولهجوهر و بارِ دوم و سومی هم تو راهه!»
فانگ ژنگ مشتهایش را گره کرد. این موفقیت برایشبهرهگیری ارزشِ بیاندازهای داشت. او توانسته بود ابرهای تاریکِ قلبشبست را بشکافد و روزنهای بسازد تا نور به درونش بتابد.
هرچند این نور کمسوگفت بود، اما به فانگمرز ژنگ امید و انگیزه میبخشید!
گو یوئه مو بِی با دستانی دستبهسینهکرم روی صندلیاش نشسته بود و با حرصازلیِ گفت: «هوف، واقعاً به اون فانگ ژنگ باختم.»
گو یوئه چی چنگ با چهرهای درهمکشیده گفت: «اینم از برتریِ استعدادِ درجهٔ A، لعنتی...» در حینِ تزکیه، برتریِ داشتنِ استعدادی عالی را با تمامِ وجود حس کرده بود. حتی با وجود حمایتهای پدربزرگش، گو یوئه چی لیان، و تلاشهای بیوقفهاش، باز هم از فانگ ژنگ عقب مانده بود.
«اگه منم یه کرم شراب داشتم، با کمکای پدربزرگ، عمراً به فانگ ژنگ میباختم! لعنت به این برادرای خانوادهٔ فانگ! برادر کوچیکه که درجهٔ A داره و ما رو زیر سایهش برده، برادر بزرگه هم با اینکه درجهٔ C داره، یه کرم شراب گیرش اومده. آخه چرا همهٔ چیزای خوبِ دنیا باید به این دو تا برادر برسه؟» گو یوئه چی چنگ از ته دل احساس تلخکامی میکرد.
«این بار فانگ ژنگ اولاولین از همه مرز رو شکستمرحلهٔ و به مرحلهٔ بالایی رسید.»
«خب معلومه، استعدادش درجهٔ Aئه دیگه.»
«آره، حتی مو بِی، چی چنگ و فانگبهرهگیری یوان هم بهش باختن. این دفعه فانگ ژنگازلیِ حسابی درخشید و همهٔ نگاها رو سمت خودش کشوند.»
«فانگ یوان با اینکه کرم شراب داره اصلاً تلاش نمیکنه.کرم هر روز داره وقتش رو تلف میکنه، الانم که سرخودِ کلاس خوابیده. همون بهتر که کرم شرابش رو بده به من.»
شاگردانِ اطراف با همگفت پچپچ میکردند؛ قلبهایشان آکنده ازشکستی حسرت، درماندگی و رشک بود.
بزرگِ آکادمی نامشان را یکییکی خواند وکرم شاگردان پیدرپی پیش میرفتند تا سهمیهٔ سنگهایازلیِ ازلیشان را بگیرند و به جایگاهشان بازگردند.
پس از پایانِ توزیعِ سنگها، بزرگِ آکادمیسپس دستش را روی میز کوبید و گفت: «همهجوهر ساکت!» در دم، سکوت بر آکادمی حاکم شد.
«حالا دیگه همهتون دومین کرم گوی خودتون رو رام کردید و بعضیهاتون حتی مرز رو شکستید و به مرحلهٔ بالایی رسیدید.صبح تو این شش ماه گذشته، همهتون سخت تلاش کردید و حالا پایههای کار رو یاد گرفتید. دیگه وقتشه که توی طبیعتِ وحشیهوف تمرین کنید. نبرد واقعی با مترسکها یا آدمکهای چوبی نیست که همونجا خشکشون بزنه و منتظر بمونن تا شما بهشون حمله کنید.
آزمونِ میانسال، سه روزِ دیگه برگزار میشه و همهٔ شاگردها باید توش شرکت کنن! هدفِ آزمون، شکارِ گرازهایادامه وحشیه. ملاکِ ارزیابیِ شما، جمعآوریِ دندونهای گرازه؛ هر کی دندونِ بیشتری بیاره، رتبهٔ بالاتری میگیره. در پایانِ آزمون،میبینی هر دندونِ گراز با ده سنگ ازلی معاوضه میشه. ضمناً، اجازه دارید به صورت گروهی هم شکار کنید.»
سخنانِ بزرگِ آکادمی،تقویت همهمهای در میانبهرهگیری شاگردان به راه انداخت.
«بالاخره آزمونِ میانسال رسید!»
«شاگردهای هر دوره یه سال توی آکادمی آموزش میبیننبهرهگیری و همیشه یه آزمون میانسال و یه آزمون پایانسالبست دارن. با توجه به وقتش، واقعاً موقعِ آزمون میانساله.»
«هدفِ آزمونِ هر سال فرق میکنه،نفری کی فکرشو میکرد آزمونِ امسالِ مارسیدی شکار و جمع کردنِ دندونِ گراز باشه.»
«حالا باید چیکار کنیم؟ استعداد من فقط درجهٔ Dئه، گوی حیاتیام هم مثل گوی مهتاب تهاجمی نیست، آخه چطوری گراز شکار کنم؟»
«مگه نشنیدی؟ بزرگِ خاندان گفت که اجازه داریم گروهی شکار کنیم. اونایی که استعدادشونپالایشِ پایینه یا کرمهای گوی مناسبی ندارن، میتونن به هم کمک کنن و با همخورد همکاری کنن! وقتی دندونِ گراز گیرمون اومد، کافیه اونا رو بین خودمون تقسیم کنیم، همین.»
«هر دندون گراز وحشی رو میشه با ده تا سنگ ازلی عوض کرد، آکادمی با این کارازلیِ میخواد تشویقمون کنه تا گرازهای بیشتری شکار کنیم و این جایزه رو هم برای همین گذاشته. وگرنهسرِ قیمت واقعیش توی بازار اینه که با یه سنگ ازلی میشه بیست تا دندون گراز وحشی خرید.»
چهرهٔ دانشآموزان حالات متفاوتی به خود گرفت؛ برخی شادمان بودند وبالایی عدهای مضطرب، برخی برای رفتن بیتابی میکردند و گروهی دیگر بهموج دنبال یافتن همراه بودند. حتی توجه فانگ یوان نیز اندکی جلب شد.
«تغییر کرد! یادمه آزمون سال گذشته جمعآوری عسلشراب وحشی بود. کی فکرش رو میکرد که به دندونخودِ گراز وحشی تغییر کنه. یعنی این همون اثر پروانهایه؟»
بال زدن پروانهای میتواند طوفانی عظیم در ساحلبهرهگیری اقیانوسی دیگر به پا کند. تغییری کوچک درازلیِ شرایط آغازین، دگرگونیهای شگرفی در نتایج به بار میآورد.
از زمان تولد دوبارهاش، فانگ یوان تغییرات بسیاری رقم زده بود و شرایط کنونیاشدرونِ تفاوت فاحشی با زندگی پیشین او داشت. در آن دوران، او از فانگ ژنگصبحانهاش و دیگران عقب افتاده بود، اما اکنون با اقتدار در صدر جدول دانشآموزان قرار داشت.
در زندگی گذشتهاش، او جیا جین شنگ را نکشته بود؛ در واقع آنها حتی باآفرین هم روبهرو نیز نشده بودند. اما در این زندگی، نه تنها جان جیا جین شنگ راجایگاهش گرفته بود، بلکه گنجینههای نهفته در اعماق میراث راهبِ شرابِ گل را نیز بیرون کشیده بود.
این دگرگونیها همچون بال زدن همان پروانه بود کهجوهرِ بهطور غیرمستقیم تغییراتی در محیط پیرامون ایجاد میکرد. تغییر آزمونبالاییاش میانسال، تنها نخستین نشانه از این پیامدها به شمار میرفت.
«اگه به این روند ادامه بدم، تاریخ همبهرهگیری بهکلی دگرگون و غیرقابل پیشبینی میشه؟ در اینازلیِ صورت، برتریِ تولد دوبارهام به شدت کاهش پیدا میکنه.»
ظاهر فانگ یوانسفید آرام بود، اماتقویت در درون آه میکشید.
حس ناتوانی و اضطراری فشارآوراولین در قلبش پرسه میزد، امامرحلهٔ بهسرعت بر احساساتش مسلط شد.
«مهم نیست چی بشه، حالا که اتفاق افتاده، نمیتونم جلوش رو بگیرم. کاریجوهر که الان باید بکنم اینه که فعالانه خودم رو تغییر بدم. حتی اگه وقایعکلاس در نهایت کاملاً متفاوت بشن، به خاطر چنین نگرانیهایی جلوی پیشرفت خودم رو نمیگیرم!»
«توی زندگی گذشتهام هیچچیز از آینده نمیدونستم، یعنی الان توی این زندگی جرئتمدرونِ رو از دست دادم؟ ههه، حتی اگه دنیا پر از خار باشه، تمام خارهایصبحانهاش سر راهم رو میبُرم و با دستهای خودم مسیری غرق در خون باز میکنم!»
«هر دندون ده تا سنگ ازلی، قیمت خیلی بالاییه. یعنی باید تمام اون دندونهای گراز وحشی رو کهبست توی غار انبار کردم بفروشم؟ ولی اگه این کار رو بکنم، ممکنه شک بقیه رو برانگیزم؟ نه، بابینهایت توجه به وضعیت سیاسی خاندان گو یوئه، اگه این دندونها رو علنی بفروشم، ممکنه حسابی برام شر بشه.»
فانگ یوان سر تکان داد؛ خطرات این کارمرز بسیار زیاد بود. اگر واقعاً این دندانها راهمینطوری میفروخت، در ازای آن چه چیزی نصیبش میشد؟
چیزی بیشبدنش از صدکند سنگ ازلی؟
با این فکر، چشمان فانگ یوان برقی زد:بهرهگیری «صبر کن، سنگهای ازلی اهمیتی ندارن. شاید بتونم ازبست این تغییر استفاده کنم تا وجههام رو دوباره بسازم.»
او اکنون باید در خفا ثروت میاندوخت و تا جایکرم ممکن چراغخاموش پیش میرفت. اگر راز میراث راهبِ شرابِ گل فاشصبح میشد، حتی ممکن بود جانش را بر سر این کار بگذارد.
اما جایگاهشانهٔ کنونیاش متزلزلگفت و دردسرساز بود.
او در برابر تمام همکلاسیهایش ایستاده و خارج از چارچوب عمل میکرد. در نگاه مقامات بالا نیز، نوجوانی با استعداد درجهٔ C، رامنشدنی، ناراضی، کینهتوز، باهوش و سرد به شمار میرفت.
این وجهه اصلاً خوب نبود و او را فردیکرم کاملاً بیوفا جلوه میداد. اما یک خاندان به وفادارینهایت نیاز داشت؛ در واقع، هر سازمانی نیازمند وفاداری بود.
در هر دنیایی که باشد، وفاداری ارزشمندترین ویژگی دربهرهگیری میان خاندانهاست. وفاداری به خاندان، وفاداری به کشور، وفاداریبست به رهبر، وفاداری به معشوق، وفاداری به دوستان و غیره.
هرچه سطح تزکیهٔ فانگ یوان بالاتر میرفت، نگرانی مقامات خاندان نیز بیشتررسیدی میشد و در صورت لزوم، حتی ممکن بود با مشت آهنین با اوداد برخورد کنند. در آن صورت، فانگ یوان در موضعی کاملاً منفعلانه قرار میگرفت.
فانگ یوان از انفعال بیزار بود؛بهرهگیری او میخواست کنترل تمام امور راپالایشِ محکم در چنگ خود داشته باشد.
به دلیل وقایع پیشین، فانگ یوان چارهای نداشت جز اینکه با شرایططبیعیِ پیش برود و بر قدرتهای خارجی تکیه کند؛ وجههای هم که برایروزنه خود ساخته بود، تنها برای محافظت از جانش در مواقع ضروری بود.
اما اکنون که تواناییکار محافظت از خود راسپس داشت، باید قویتر میشد!
از این رو، باید وجههٔ خود را تغییر میداد تا مقاماتبالایی بالا تصور کنند تسلیم شده و به ساختار خاندان پیوسته است. امامیزد این تغییر رویه نباید بیش از حد ناگهانی میبود، وگرنه شکبرانگیز میشد.
مهمتر از همه، پیوستن به این چارچوب تنها یک سرپوش بود؛درونِ فانگ یوان هرگز قصد نداشت واقعاً به آنها بپیوندد و خودروزنه را بازیچه و محدود کند. او رازهای بسیاری در سینه داشت.
او به آزادی عمل گستردهایتقویت نیاز داشت و در حقیقت، هنوزجوهرِ هم ترجیح میداد بهتنهایی عمل کند.
اما اکنون، آزمونسفید میانسال فرصت مناسبیتقویت به شمار میرفت.
همانطور که همهچیز در ذهنش شکل میگرفت، نگاهمرز فانگ یوان قاطع شد: «به نظر میرسه بایدهمینطوری یه نقشههایی بکشم، پس از همون اخاذی شروع میکنم.»