---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 178: سیاه، سفید، خاکستری • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 178: سیاه، سفید، خاکستری

0

در گذشته‌های دور، فانگ یوان در قلب فانگ‌برادر​ ژنگ همچون کوهی رفیع بود؛ چنان بلند که‌هیچ‌چیز​ هرگز توان صعود از آن را در خود نمی‌دید.

فانگ ژنگ می‌پنداشت که سایهٔ‌روئو​ این کوه رفیع، تا پایان‌بانو​ عمر بر سرش سنگینی خواهد کرد.

اما روزگار‌برادرِ​ بازیِ غیرمنتظره‌ای برای‌فروریختهٔ​ او رقم زد.

با دیدنِ دلسردی و ناامیدیِ فانگ یوان، فانگ ژنگ‌جور​ توانست ضعف او را به چشم ببیند. کوه رفیعی‌نیرنگ​ که برادرش نمادِ آن بود، در یک آن فرو ریخت.

با این وجود... آیا‌هاله‌ای​ تمامِ این‌ها صرفاً نمایش‌برادر​ و نقش‌بازی‌کردنِ برادرِ بزرگ‌تر بود؟

کوهِ فروریختهٔ درونِ قلبش،‌تیه​ اکنون در هاله‌ای از رمز‌گفت​ و راز فرو رفته بود.

«برادر بزرگ،‌برادرِ​ تو دقیقاً چه‌فروریختهٔ​ جور آدمی هستی؟»

در آن لحظه فانگ‌راز​ ژنگ دریافت که هیچ‌چیز دربارهٔ‌جور​ این برادرِ هم‌خونِ خود نمی‌داند.

قلب فانگ یوان پر از نیرنگ و حیله بود و زیرکیِ‌جور​ عمیقی داشت. با آن مهارتِ بازیگری و بی‌تفاوتی‌اش نسبت به گرفتنِ‌زیرکیِ​ جانِ انسان‌ها، فانگ ژنگ فاصلهٔ بی‌نهایتی میان خود و او احساس می‌کرد.

در کنارِ این احساسِ فاصله،‌روئو​ ترسی نیز وجود داشت که‌بانو​ فانگ ژنگ نمی‌خواست آن را بپذیرد.

این احساسِ لعنتی‌بزرگ‌تر​ بازگشته بود و‌درونِ​ به درونِ قلبش می‌خزید.

او تمامِ تلاشش را کرد تا این ترس‌دقیقاً​ را از خود دور کند و همین باعث شد‌نمی‌داند​ تا ناخودآگاه، ردپای تیه روئو نان را دنبال کند.

فانگ ژنگ با صمیمیت گفت: «بانو تیه، ممنونم که باعث شدید حقیقت‌آدمی​ رو بفهمم و چهرهٔ واقعی برادرم رو ببینم. کمک به شما مثل‌داشت​ کمک به خودمه، پس راحت بپرسید، هر چی می‌دونم رو بهتون می‌گم.»

تیه روئو نان سر تکان داد، اما بلافاصله سرش را به نشانهٔ‌شدید​ نفی تکان داد و گفت: «چیزایی که باید می‌دونستم رو الان دیگه فهمیدم.‌می‌دونم​ مشکلِ الان اینه که فانگ یوان اون کرم شراب رو از کجا آورده؟»

فانگ ژنگ اخم کرد و گفت: «حق با شماست، این قضیه مشکوکه. با اون وضعیتی که برادر بزرگ در اون زمان داشت، هنوز داراییِ پدر و مادرمون رو به ارث نبرده بود و در عین حال فقط استعداد درجهٔ C داشت و تازه تزکیه رو شروع کرده بود. کرم شراب رو از کجا آورده؟»

تیه روئو نان با فکر کردن به این موضوع، از حرکت ایستاد و گفت: «توی این وضعیت، فقط دو تا دلیل می‌تونه وجود داشته باشه. یکی کمکِ خارجیه و اون یکی، یه میراث. اما کی میاد روی یه استعداد درجهٔ C سرمایه‌گذاری کنه؟ اگه میراثه، کدوم میراثه؟»

میراث... میراث...

این کلمه‌ناخودآگاه​ مدام در‌تیه​ ذهنش تکرار می‌شد.

او در‌برادرِ​ افکار عمیقی‌کوهِ​ فرو رفت.

تیه روئو نان با هیجان در دلش اندیشید: «اگه پای یه‌هستی​ میراث در میون باشه، همه‌چیز با عقل جور درمیاد. اولاً، منشأ کرم‌مهارتِ​ شراب مشخص می‌شه. ثانیاً، دلیلِ کشتنِ جیا جین شنگ هم ثابت می‌شه!»

چیزی که تمام این‌هاله‌ای​ مدت او را سردرگم‌برادر​ کرده بود، انگیزهٔ قاتل بود.

برای کشتن،‌ناخودآگاه​ باید دلیلی‌تیه​ وجود می‌داشت.

فانگ یوان کرم شراب را نشان داده بود و جیا‌رمز​ جین شنگ می‌خواست آن را بخرد. اما ارزش کرم شراب‌دریافت​ آن‌قدر پایین بود که نمی‌توانست انگیزه‌ای برای قتل ایجاد کند.

اما چه می‌شد اگر جیا جین شنگ که حاضر به تسلیم نبود، با‌دریافت​ سماجت می‌خواست کرم شراب را از فانگ یوان بخرد و به همین دلیل‌نسبت​ او را تمام مسیر تعقیب کرده و مکانِ یک میراث را کشف کرده بود...

در آن‌قلبش​ صورت فانگ‌هاله‌ای​ یوان چه می‌کرد؟

تیه روئو‌ناخودآگاه​ نان خندید: «هه‌روئو​ هه هه هه.»

فانگ ژنگ با نگاهی سردرگم به او خیره شد.‌هاله‌ای​ تیه روئو نان به عقب نگاه کرد و گفت:‌هستی​ «می‌خوام سوابق تاریخی خاندان گو یوئه رو بررسی کنم!»

فانگ ژنگ دستش را تکان داد و با تکان‌جور​ دادن سرش گفت: «تاریخچه توی زمین‌های ممنوعهٔ خاندان نگهداری‌نیرنگ​ می‌شه، چطور یه غریبه می‌تونه اون رو بررسی کنه؟»

«پس تو می‌تونی بری داخل؟»

فانگ ژنگ سرش‌ردپای​ را تکان داد:‌نان​ «فقط بزرگان خاندان می‌تونن.»

تیه روئو نان اخم‌کوهِ​ کرد: «که این‌طور... پس‌اکنون​ الان باید چی‌کار کنیم؟»

از میان سایه‌ها، پیرزنِ لنگی‌رفته​ بیرون آمد و گفت: «بانو‌آدمی​ تیه، شاید من بتونم کمک کنم.»

او کسی‌قلبش​ نبود جز گو‌رمز​ یوئه یائو جی.

او هنوز رئیس شاخهٔ خانوادهٔ دارو بود، اما از زمانی که از مقامِ بزرگِ‌بفهمم​ تالار دارو کناره‌گیری کرده و گو یوئه چی ژونگ جایگزینش شده بود، و همچنین‌تکان​ با از دست دادن یک دستش، اقتدار پیشینِ او تقریباً به‌کلی نابود گشته بود.

اما عطشِ قدرت در روح او ریشه دوانده بود. او عمیقاً درک می‌کرد که همکاری‌دقیقاً​ با گو یوئه چی ژونگ تنها یک راه‌حل موقت است. تنها راه، بلعیدنِ شاخهٔ مو‌مهارتِ​ بود. فقط در آن صورت تواناییِ پس گرفتنِ مقامِ بزرگِ تالار دارو را به دست می‌آورد.

برای جذبِ شاخهٔ مو، تنها‌رفته​ کاری که باید می‌کرد، از‌آدمی​ بین بردنِ امیدِ آن‌ها بود.

و این امید،‌اکنون​ طبیعتاً کسی جز‌راز​ فانگ یوان نبود.

گو یوئه یائو جی با خنده‌ای شوم گفت: «بازرس الهی تیه، راستش رو بخواید، مدتیه که دارم هر‌ببینم​ دوی شما رو زیر نظر می‌گیرم. با من بیاید، شما رو به منطقهٔ ممنوعهٔ خاندان می‌برم. هه هه‌الان​ هه، در حالت عادی اونجا به‌شدت محافظت می‌شه. اما از قضا، الان من مسئولِ محافظت از زمین‌های ممنوعه هستم.»

او آشکارا امیدوار بود که به‌طور غیرمستقیم به فانگ یوان‌رمز​ آسیب برساند، اما حتی اگر او بی‌گناه بود، یائو جی قطعاً‌هیچ‌چیز​ می‌توانست با استفاده از روش‌های پلیدِ خود به او تهمت بزند.

در تونلی زیرزمینی و درونِ یک‌برادر​ اتاق مخفی، تیه روئو نان به‌لحظه​ سوابق تاریخیِ خاندان گو یوئه نگاه می‌کرد.

از نسل اول به بعد، پس از تأسیس خاندان گو یوئه تا‌آدمی​ عصر طلایی و سپس دوران افولش، این سوابق حاویِ اطلاعاتِ چند صد‌داشت​ سالِ گذشته بود. تمامی رویدادهای کوچک و بزرگ، با جزئیات ثبت شده بود.

تیه روئو نان درحالی‌که چند صفحهٔ اول را ورق می‌زد، حرف تکان‌دهنده‌ای‌شدید​ زد: «این رئیس خاندانِ نسل اول منشأ مرموزی داره و دهکدهٔ گو‌بپرسید​ یوئه رو به‌تنهایی تأسیس کرده. اون به‌احتمال خیلی زیاد یه تزکیه‌گر اهریمنی بوده!»

در کنار او، تیه شوئه لنگ گفت: «این چیز مهمی نیست. خیلی از تزکیه‌گرهای اهریمنی، بعد از اینکه از آوارگی‌دریافت​ خسته می‌شن، تصمیم می‌گیرن دودمانِ خودشون رو گسترش بدن و یه خاندان تأسیس کنن. چند صد سال بعد، ریشه‌های اهریمنیِ‌احساس​ اونا پاک می‌شه و نوادگانشون تبدیل به تزکیه‌گرهای حق می‌شن. این‌جور وضعیت‌ها در واقع خیلی رایجه و اصلاً عجیب نیست.»

تیه روئو نان با چهره‌ای خشمگین گفت: «پس تمامِ کارای اشتباهِ قبلیش، همین‌طوری بخشیده می‌شه؟‌دربارهٔ​ این تزکیه‌گرهای اهریمنی اون‌همه جنایت می‌کنن، اما وقتی وقتش می‌رسه و احساس خستگی می‌کنن، یه‌فاصلهٔ​ جا ساکن می‌شن و از دوران پیری‌شون لذت می‌برن. این برای اونا زیادی خوب نیست؟»

تیه شوئه لنگ آه عمیقی کشید و گفت: «روئو نان. وقتی من هم جوون بودم، مثل تو فکر می‌کردم و باور داشتم که‌عمیقی​ این دنیا سیاه و سفیده. اما وقتی بیشترِ دنیا رو ببینی، متوجه می‌شی که این دنیا در واقع خاکستریه. خیلی وقتا سیاه می‌تونه به‌تلاشش​ سفید تبدیل بشه و سفید می‌تونه سیاه بشه. بعضی از سفیدها هم می‌تونن از سیاه‌ها فریبکارتر باشن و حتی گناهانِ بزرگ‌تری به دوش بکشن.»

«و تزکیه‌گرهای اهریمنی هم دردهای خودشون رو دارن. استادان گوی حق منابع تزکیه رو کنترل می‌کنن، در حالی که استادان گوی اهریمنی کاملاً‌راحت​ تنهان و فقط می‌تونن به روش‌های افراطی‌شون تکیه کنن. برای کسایی مثل رئیس خاندانِ نسل اول که می‌تونن مسیرشون رو تغییر بدن، این‌اخم​ بهترین راه‌حله. حداقل دیگه به بقیه آسیبی نمی‌رسونه. با تبدیل شدن از سیاه به سفید، می‌تونه قدرتش رو در خدمتِ جناح حق قرار بده.»

صدای تیه شوئه لنگ پخته و خردمندانه، اما در عین حال غم‌انگیز بود: «این همدردی نیست. هر جا که آدم‌ها باشن، پای منافع هم‌نمی‌داند​ در میونه. جاهایی که منافع در میون باشه، جرم و جنایت هم هست. تا وقتی آدم‌ها وجود دارن، جنایت هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. فرزندم، بالاخره‌بپذیرد​ متوجه می‌شی که قدرت یه آدم خیلی ناچیزه... بگذریم. واسه تو هنوز خیلی زوده که از این چیزا بشنوی، بهتره روی حل پرونده تمرکز کنی.»

تیه روئو نان که با‌رفته​ دیدگاه بدبینانهٔ تیه شوئه لنگ موافق‌هستی​ نبود، لب‌ورچید و گفت: «چشم پدر.»

انسان‌ها در جوانی گمان می‌کنند که می‌توانند دنیا را تغییر دهند. اما‌آدمی​ پس از آنکه بزرگ می‌شوند، سرانجام درمی‌یابند همین که آدمی بتواند هویت خویش‌مهارتِ​ را حفظ کند و دنیا او را تغییر ندهد، خود موفقیت بزرگی است.

همان‌طور که دختر به‌تیه​ ورق زدن ادامه می‌داد،‌صمیمیت​ دستش ناگهان از حرکت ایستاد.

چشمانش درخشید: «رئیس خاندانِ‌کوهِ​ نسل چهارم... راهبِ شرابِ‌اکنون​ گل؟ کرم... کرم شراب؟»

...

جریان‌های الکتریسیته در جریان بود‌رمز​ و لبهٔ دندان‌های تیز که همچون‌جور​ تیغ می‌برید، با نوری سرد می‌درخشید.

گرگ آذرخش دیوانه‌ای به سمت‌روئو​ بای نینگ بینگ هجوم برد و‌ممنونم​ پنجه‌اش سایه‌ای در هوا رسم کرد.

بای نینگ بینگ از جای خود تکان نخورد.‌اکنون​ همان‌طور که پنجهٔ گرگ آذرخش دیوانه در چشمانش‌جور​ بزرگ‌تر می‌شد، هیچ تمایلی برای جاخالی دادن نشان نمی‌داد.

ناگهان، رنگین‌کمانی سپید‌رمز​ از روزنه‌اش به‌برادر​ بیرون شلیک شد.

رنگین‌کمانِ نورانی منفجر شد و نوری سپید همچون باران فرو‌دقیقاً​ ریخت. در میان این بارانِ نور، ماری سپید و برازنده‌نیرنگ​ پدیدار گشت که سبیل‌های بلندش حال‌وهوایی افسانه‌ای به فضا می‌بخشید.

در برابر این گویِ مارِ رتبه ۵، گرگ‌صمیمیت​ آذرخش دیوانه که تا لحظه‌ای پیش مغرور بود،‌واقعی​ بی‌درنگ خود را باخت و قصد عقب‌نشینی کرد.

اما مارِ جاودانِ فرمِ سپید‌فروریختهٔ​ دهانش را باز کرد و‌رمز​ توده‌ای از دود به بیرون دمید.

دود سپید کُند به‌راز​ نظر می‌رسید، اما به‌سرعت گرگ‌جور​ آذرخش را در بر گرفت.

دود، دیدِ گرگ آذرخش دیوانه را کور کرد و جانور به‌سرعت عقب‌آدمی​ کشید. اما هر طور که حرکت می‌کرد، دود سپید همچون سایه در‌داشت​ پی‌اش می‌رفت، همواره پیرامونش را می‌پوشاند و هیچ مجالی برای فرار باقی نمی‌گذاشت.

تواناییِ مارِ جاودانِ فرمِ سپید، همین تودهٔ دود بود. پس‌بانو​ از احاطه شدن با آن، از آنجا که دیدِ فرد در‌مثل​ دودی سپید غرق می‌شد، دیگر قادر به تشخیص مسیر خود نبود.

جانوران وحشی نظیر گرگ‌های آذرخش، به بیناییِ قدرتمند خود متکی بودند و شنوایی ضعیفی داشتند. گرگ آذرخش‌آدمی​ دیوانه نیز از این قاعده مستثنی نبود؛ از این رو، کور شدنِ کارآمدترین اندام حسی‌اش باعث شد تا‌جانِ​ وحشت‌زده زوزه بکشد. جانور در حین تقلا و آشفتگیِ روزافزونش، درختان و صخره‌های بسیاری را در هم شکست.

آووووو!

ناگهان دهانش را‌اکنون​ باز کرد و‌راز​ صاعقه‌ای آبی‌رنگ شلیک کرد.

صاعقه به سمت بای نینگ‌روئو​ بینگ روانه شد، اما او‌بانو​ هیچ قصدی برای جاخالی دادن نداشت.

تَرَق!

صاعقه به سینهٔ بای‌راز​ نینگ بینگ اصابت کرد‌دقیقاً​ و آن را شکافت.

بای نینگ بینگ سرش را پایین انداخت و حفرهٔ عظیمی‌دقیقاً​ را که صاعقه ایجاد کرده بود دید؛ حفره‌ای که آن‌قدر بزرگ‌حیله​ بود که می‌توانست فضای پشت سرش را از درون آن ببیند.

اما طولی نکشید که آن حفرهٔ عظیم شروع به یخ‌زدن‌بانو​ کرد. لایه‌هایی از یخِ سپید جراحت را پوشاندند و سپس‌شما​ یخ به‌آرامی ذوب شد و جای خود را به گوشت داد.

بای نینگ بینگ همان‌طور که به‌آرامی بازوی راستش را بالا می‌آورد، با خود‌برادر​ اندیشید: «این قدرت حقیقیِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شماله. من یخم و یخ‌حیله​ منم. جراحات مرگبار برای استادان گوی عادی، برای من تو چند ثانیه ترمیم می‌شه.»

بازوی راستش پیش‌تر شکسته بود، اما‌برادر​ با تکیه بر کالبدِ روحِ یخِ‌لحظه​ ظلمتِ شمال، اکنون کاملاً بهبود یافته بود.

«گویِ مارِ جاودانِ فرمِ سپید هم کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال رو حس کرد،‌لحظه​ برای همین وارد روزنه‌ام شد. کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال می‌تونه کرم‌های گوی نوع‌نسبت​ آب رو جذب کنه تا به من ملحق بشن! چه قدرت عظیمی، اما چقدر شکننده!»

بای نینگ‌ناخودآگاه​ بینگ رو به‌روئو​ آسمان آهی کشید.

این روزها، او تزکیه‌اش را سرکوب نمی‌کرد. کالبدِ روحِ‌هاله‌ای​ یخِ ظلمتِ شمال در حال قوی‌تر شدن بود، اما او‌لحظه​ احساس می‌کرد که مرگ حتی سریع‌تر به او نزدیک می‌شود.

در این هنگام، رئیس خاندان‌رفته​ بای جلو آمد و با‌آدمی​ نگرانی پرسید: «جاودانهٔ بزرگ کاری نکرده؟»

بای نینگ بینگ سرش را تکان داد: «این گوی مار منو به رسمیت نمی‌شناسه، فقط جذب کالبدِ‌دربارهٔ​ روحِ یخِ ظلمتِ شمالِ من شده و از چشمهٔ جانِ خاندان به روزنهٔ من نقل مکان کرده.‌میان​ فقط وقتی تو خطر مرگبار باشم و تو وضعیت مرگ قرار بگیرم، بیرون میاد و ازم محافظت می‌کنه.»

اما از آنجا که مارِ جاودانِ فرمِ‌دنبال​ سپید توسط بای نینگ بینگ پالایش نشده بود،‌چهرهٔ​ این محافظت نیز محدودیت‌های خاص خود را داشت.

درست مانند لحظاتی پیش، صاعقهٔ گرگ آذرخش دیوانه بیش از حد‌راز​ سریع بود و مارِ جاودانِ فرمِ سپید نتوانست به‌موقع واکنش نشان‌دربارهٔ​ دهد؛ در نتیجه، بای نینگ بینگ مستقیماً هدف حمله قرار گرفت.

هر چه باشد،‌رمز​ مارِ جاودانِ فرمِ سپید‌بزرگ​ یک گوی دفاعی نبود.

در زندگی پیشینِ فانگ یوان، وضعیتِ جیانگ فان و وزغ بلعنده رود‌آدمی​ نیز به همین منوال بود. با وجود اینکه جیانگ فان از یاریِ‌داشت​ آن بهره می‌برد، اما در نهایت توسط یک استاد گو ترور شد.

رئیس خاندان بای آهی کشید. او نسبت به این موضوع‌بانو​ احساس حسرت و ترحم شدیدی می‌کرد، با این حال کاری از‌مثل​ دستش برنمی‌آمد. او پیش‌تر آنچه در توان داشت انجام داده بود.

«راستی، نتایج مذاکراتِ سه خاندان مشخص شد. خاندان شیونگ بیشتر از نیمی از قدرتشون رو حفظ کردن، نمی‌تونیم‌هستی​ دست‌کم بگیریمشون. در نهایت سه خاندان به این نتیجه رسیدن که یه مسابقهٔ سه‌جانبه برگزار بشه. غرامت هم‌انسان‌ها​ بر اساس نتایج همین مسابقات تعیین می‌شه. فقط استادان گوی سی ساله و پایین‌تر می‌تونن تو مسابقه شرکت کنن.»

بای نینگ بینگ سر تکان داد: «می‌فهمم. همین الانشم می‌تونم‌آدمی​ حس کنم که زندگیم داره به پایان می‌رسه. اینکه تو پایان‌عمیقی​ کار یه مسابقه در پیشه، واقعاً خوشحالم می‌کنه. ممنون، بزرگِ خاندان.»

حالت چهرهٔ رئیس خاندان بای شرمسار شد: «نه، نه، این هم به خاطر‌هستی​ خاندانه.» این پیشنهاد از همان ابتدا ایدهٔ او بود و بزرگ‌ترین دلیلش هم این‌بی‌تفاوتی‌اش​ بود که آخرین قطره‌های ارزش باقی‌مانده در وجود بای نینگ بینگ را بیرون بکشد.

اما قدردانی بای‌ردپای​ نینگ بینگ، از‌نان​ صمیم قلبش بود.

مارِ جاودانِ فرمِ سپید بی‌تفاوت بود، به این معنی که‌رمز​ او مقدر نبود میراث جدِ نسل اول را دریافت کند.‌دریافت​ اما مرگ و زندگی اجتناب‌ناپذیرند، او چه ترسی می‌توانست داشته باشد؟

بای نینگ بینگ از قبل مسیر خود را‌دقیقاً​ یافته بود و دیگر نمی‌ترسید. تنها یک نبرد‌هم‌خونِ​ ناتمام وجود داشت که نمی‌توانست از آن دست بکشد.

«فانگ یوان، تو مسابقاتِ سه‌رمز​ خاندان شرکت می‌کنی؟ ناامیدم نکن،‌دقیقاً​ چون الان، من واقعاً، واقعاً قویم...»

ناولها | novelha.net