---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 332: حیرت ژو چوان • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 332: حیرت ژو چوان

0

پیشکار پیر سراسیمه به سمت‌قبلاً​ ژو چوان دوید و برای‌فقط​ کسب تکلیف پرسید: «ارباب، چیکار کنیم؟»

ژو چوان که پیش‌تر هراسان از خواب پریده‌کرد​ بود، با دیدن غوغایی که فانگ یوان در‌درخشانی​ خانه‌اش به پا کرده بود، از خشم کبود شد.

«این فانگ ژنگ اصلاً هیچ قانونی سرش نمیشه، واقعاً جرئت کرده توی‌جریمه​ شهر خاندان شانگ دست به زور ببره! وایسا... این هاله، رتبه چهاره!‌فِی​ خدای من، مگه چند سالشه؟ به همین زودی به رتبه چهار رسیده؟»

ژو چوان مخفیانه اوضاع را زیر‌پنج​ نظر داشت، اما ناگهان چشمانش از‌یان​ حدقه بیرون زد و کاملاً مبهوت ماند.

او خود زمانی استاد گوی رتبه چهار و رئیس یک خاندان بود، اما تازه‌جریمه​ در آستانهٔ پنجاه سالگی توانسته بود به قلمرو رتبه چهار برسد. سن و سال‌ویژه‌ای​ فانگ یوان در صحنهٔ نبرد بر کسی پوشیده نبود؛ او تنها بیست سال داشت!

این دیگر‌خوبه​ چه استعداد خدادادی‌قبلاً​ و شگرفی بود!

ژو چوان ترکیبی از حسرت و حسادت، خشم و درماندگی را در وجودش احساس می‌کرد: «فانگ ژنگ هم به رتبه چهار رسیده، اون الان یه استاد گوی رتبه چهار واقعیه. نشان خار بنفش رو هم داره و رابطه‌ش با شانگ‌حریفش​ شین تسی و شانگ چائو فنگ هم خیلی خوبه. بیش از حد یک‌دنده‌ست، قبلاً توی بازار برده‌ها هم شر به پا کرد، ولی فقط چهل و نه سنگ ازلی جریمه شد. آیندهٔ درخشانی پیش رو داره و احتمالاً تا رتبه‌شیونگ​ پنج هم بالا می‌ره. طبق شایعات، حتی شانگ یان فِی هم حساب ویژه‌ای روش باز کرده و الان کل خاندان شانگ دارن روی کارهاش چشم می‌بندن. من چطور می‌تونم باهاش دربیفتم؟ ولی خب، اگه نمی‌تونم حریفش بشم، مگه نمی‌تونم قایم بشم؟»

با این فکر، ژو چوان آهی کشید و به پیشکار پیرش‌حتی​ گفت: «زود باش وسایلمون رو جمع کن، می‌ریم توی مغازه قایم بشیم.‌چطور​ اونا با تمام قوا افتادن به جونمون، فعلاً باید ازشون دوری کنیم.»

پیشکار پیر به سرعت‌یک‌دنده‌ست​ رفت تا وسایل را‌کرد​ جمع کند: «چشم ارباب.»

دیری نپایید که آن گروه عمارت را زیر‌کرد​ و رو کردند؛ مکانی که تا پیش از آن‌پیش​ آرام و باصفا بود، اکنون به میدان جنگ می‌مانست.

شیونگ تو گزارش داد:‌بازار​ «سرورم، همه‌جا رو گشتیم،‌فقط​ اثری از ژو چوان نیست.»

فانگ یوان با خنده‌ای کوتاه گفت: «هوم، حتماً از در پشتی فلنگ رو‌فِی​ بسته. نمی‌تونه خیلی دور شده باشه، احتمالاً رفته توی مغازه قایم شده. ولی‌دربیفتم​ همهٔ اینا طبق نقشه‌ست، خودم عمداً در پشتی رو باز گذاشتم، هه هه.»

ژو چوان گمان می‌کرد فانگ یوان حریم خاندان شانگ را نگه می‌دارد و از‌جریمه​ شرآفرینی دست برمی‌دارد. اما فانگ یوان که بود؟ در نگاه او، حتی خاندانِ غول‌پیکر‌ویژه‌ای​ شانگ نیز چیزی جز یک سکوی پرتابِ کمی بزرگ‌تر برای رسیدن به جاه‌طلبی‌هایش نبود.

فانگ یوان رو برگرداند و‌قبلاً​ از وِی ده شین پرسید: «چیزایی‌چهل​ که بهت گفتم رو آماده کردی؟»

وِی ده شین‌قبلاً​ بی‌درنگ پاسخ داد:‌کرد​ «بله، همه‌چیز آماده‌ست.»

فانگ یوان دستش‌درخشانی​ را تکان داد:‌پنج​ «بسیار خب. بریم.»

با خروج آن‌ها‌بیش​ از عمارت، در دم‌برده‌ها​ هیاهویی به پا شد.

شهر خاندان شانگ همواره در صلح و امنیت کامل به‌فقط​ سر می‌برد. یورش فانگ یوان به خانهٔ یک نفر و به‌می‌ره​ هم ریختنِ آن، توجه بسیاری را به خود جلب کرده بود.

افزون بر این، فانگ یوان به وِی ده شین دستور‌سنگ​ داده بود تا اخبار این ماجرا را پخش کند؛ از‌طبق​ این رو، ماجرا در سطح شهر جنجالی‌تر نیز شده بود.

رهگذران بی‌شماری‌آیندهٔ​ به سمت محل‌احتمالاً​ حادثه کشیده شدند.

فانگ یوان فرمان داد: «حرکت کنید.» او جلوی پیروانش‌ولی​ به راه افتاد و در خیابان‌ها قدم می‌زد، و‌احتمالاً​ عمداً طوری رفتار می‌کرد که کاملاً به چشم بیاید.

در طول مسیر، بر تعداد رهگذران‌بازار​ افزوده می‌شد، تا جایی که خیابان از‌ازلی​ ازدحام جمعیت کیپ تا کیپ پر شد.

پیشکار پیر با وحشت‌بازار​ خبر داد: «ارباب، ارباب! اون‌چهل​ فانگ ژنگ دوباره پیداش شد.»

ژو چوان ریشش را نوازش کرد و برای‌می‌ره​ آرام کردن پیشکارش گفت: «جای نگرانی نیست، این مغازه‌باز​ متعلق به خاندان شانگه، جرئت نمی‌کنه پاشو اینجا بذاره.»

هنوز حرفش به پایان‌یک‌دنده‌ست​ نرسیده بود که صدای‌کرد​ مهیبی به گوش رسید.

فانگ یوان در مقابل دیدگان همه، با‌برده‌ها​ یک لگد درِ مغازه را از جا کنده‌آیندهٔ​ و با قدم‌های بلند وارد آنجا شده بود.

گروهی از نگهبانانِ شهر خاندان‌برده‌ها​ شانگ با چهره‌هایی عبوس جلو‌سنگ​ آمدند و فریاد زدند: «همون‌جا وایسا!»

فانگ یوان و گروهش چنان سروصدایی به‌بالا​ پا کرده بودند که نگهبانان شهر از‌حساب​ مدت‌ها پیش در جریان قرار گرفته بودند.

فرماندهٔ نگهبانان در حالی که غرق در عرق شده‌ولی​ بود، فریاد زد: «اینجا مغازهٔ خاندان شانگه، نمی‌تونید با‌احتمالاً​ زور وارد بشید. این کار نقض قوانین شهر خاندان شانگه!»

او امروز شیفت بود؛ اگر حرفی‌بازار​ نمی‌زد، شهر خاندان شانگ بعداً او‌سنگ​ را به خاطر بی‌مسئولیتی‌اش بازخواست می‌کرد.

اما فانگ یوان کاملاً او‌برده‌ها​ را نادیده گرفت و بی‌توجه به‌ازلی​ حرف‌هایش به راه خود ادامه داد.

بقیه نیز‌آیندهٔ​ به دنبال‌پیش​ او وارد شدند.

بای نینگ بینگ بیرون ماند و در حالی که هالهٔ رتبه‌چهل​ چهار خود را ساطع می‌کرد، با نگاهی سرد به فرماندهٔ نگهبانان‌طبق​ شهر گفت: «ما الان می‌ریم داخل، که چی؟ می‌تونی جلومون رو بگیری؟»

قلب این فرماندهٔ‌بیش​ رتبه دو به شدت‌برده‌ها​ به تپش افتاده بود.

او آب دهانش را قورت داد و با چهره‌ای رنگ‌پریده پاسخ داد: «حتی اگه نتونم جلوتون‌احتمالاً​ رو بگیرم، بازم باید تلاشم رو بکنم. اینجا شهر خاندان شانگه، این وظیفهٔ ماست. باید بدونید که‌می‌بندن​ کارهای سرور فانگ ژنگ قوانین شهر خاندان شانگ رو نقض کرده، فصل سه مادهٔ بیست و پنج...»

بای نینگ بینگ ابروهایش را بالا انداخت‌بالا​ و کیسه‌ای از سنگ‌های ازلی را به سمت‌ویژه‌ای​ فرمانده پرتاب کرد: «می‌دونیم، جریمه داره دیگه، نه؟»

«پانصد سنگ ازلی توشه، بقیه‌ش هم مال خودت. ما بعداً‌فقط​ بازم باید اینجا رو درب‌وداغون کنیم، این پیش‌پرداختشه.» بای نینگ‌بالا​ بینگ پس از گفتن این حرف، او نیز وارد مغازه شد.

فرمانده در حالی که کیسهٔ سنگینِ سنگ‌های ازلی را‌ولی​ در دست داشت، سر جایش خشکش زده بود؛ هالهٔ‌احتمالاً​ بای نینگ بینگ او را کاملاً مبهوت کرده بود.

«خیلی گستاخن، بیش‌قبلاً​ از حد گستاخن!»‌کرد​ رهگذران فریاد می‌زدند.

«تا حالا ندیدم کسی‌پیش​ توی شهر خاندان شانگ‌می‌ره​ این‌قدر خودسرانه رفتار کنه.»

«فانگ ژنگ و بای نینگ بینگ استادای گوی‌کرد​ رتبه ۴ هستن، تواناییش رو دارن. حتی نشان‌درخشانی​ خار بنفش هم حامیشونه، کی می‌تونه مثل اونا باشه؟»

«من اگه قدرتش رو هم داشتم،‌بازار​ جرئتش رو نداشتم. اونا دیگه خیلی‌سنگ​ جسورن! اونم تو روز روشن، واقعاً که...»

در حالی که عده‌ای‌بازار​ سرگرم بحث بودند، بیشتر‌فقط​ تماشاگران صرفاً مبهوت مانده بودند.

عده‌ای می‌خواستند برای تماشای ماجرا وارد مغازه‌بالا​ شوند، اما افراد فانگ یوان راهشان را‌حساب​ بستند یا نگهبانان شهر آن‌ها را بیرون راندند.

یکی از نگهبانان‌بیش​ شهر آرام پرسید:‌بازار​ «رئیس، بریم تو؟»

رئیس فریاد زد: «بریم تو که چی بشه؟‌کرد​ که با سنگای ازلی بزنن تو سرمون؟! وایسید، وایسید‌پیش​ تا خود بزرگ بیاد و قضیه رو جمع کنه!»

اما در آن‌قبلاً​ سو، فانگ یوان‌کرد​ وارد مغازه شده بود.

در حالی که ژو چوان سعی داشت با استفاده از نام خاندان شانگ، هیبت‌حساب​ فانگ یوان را در هم بشکند، با چهره‌ای عبوس گفت: «فانگ ژنگ، چه قصدی‌نمی‌تونم​ داری؟ با زور وارد مغازهٔ خاندان شانگ شدی، دیگه نمی‌خوای توی شهر خاندان شانگ بمونی؟»

فانگ یوان پوزخند زد و با نگاهی تحقیرآمیز به ژو چوان خیره شد: «پیرمرد، مگه تو‌درخشانی​ خونه‌ت چرت نمی‌زدی؟ چرا اینجا قایم شدی؟ جفتمون آدمای باهوشی هستیم، پس حاشیه نمی‌رم؛ من به خاطر‌کارهاش​ تو اومدم اینجا. الان دو تا راه داری: یا تسلیمم میشی، یا می‌میری. زود باش انتخاب کن.»

ژو چوان به زور لبخندی زد؛ غرور ذاتی‌اش بر او غلبه کرد و‌ازلی​ حاضر به سر خم کردن نشد: «هه هه هه. پسرجون، بهت نصیحت می‌کنم دست‌حساب​ از این گستاخیت برداری. می‌خوای به من آسیب بزنی؟ کوری نمی‌بینی الان کجاییم؟ هوم؟»

فانگ یوان‌یک‌دنده‌ست​ با صدای‌بازار​ بلند خندید.

ژو چوان با‌درخشانی​ چهره‌ای به‌شدت درهم‌کشیده‌پنج​ پرسید: «به چی می‌خندی؟»

«این همه سال عمر کردی، ولی چشم‌بصیرتت داره کورتر میشه. نمی‌فهمی‌چهل​ من با شانگ شین تسی فرق دارم؟ بی‌خیال، بهت رحم می‌کنم‌طبق​ و یه فرصت بهت می‌دم؛ فرصتی که من رو کاملاً بشناسی.»

فانگ یوان این‌بیش​ را گفت و ناگهان‌برده‌ها​ با فریادی حمله کرد.

ژو چوان انتظار نداشت فانگ یوان تا این حد‌چهل​ افسارگسیخته باشد؛ با دریافت ضربه، بی‌درنگ نقش بر زمین‌بالا​ شد و چیزی نمانده بود که از هوش برود.

اما همچنان تجربهٔ سرشارش را به‌پنج​ همراه داشت؛ به‌سرعت از جا برخاست‌یان​ و با فانگ یوان درگیر شد.

گرومب گرومب گرومب...

صدای نبرد‌خوبه​ به بیرون‌یک‌دنده‌ست​ راه یافت.

جمعیتی که بیرون‌قبلاً​ مغازه ایستاده بودند،‌کرد​ به همهمه‌ افتادند.

«درگیر شدن، درگیر شدن!»

«واقعاً حمله کرد!‌بیش​ این فانگ ژنگ دل‌برده‌ها​ شیر داره، رسماً دیوانه‌ست.»

«ژو چوان‌خوبه​ چقدر بدشانسه که‌قبلاً​ گیر این افتاده.»

همه آهی کشیدند؛‌قبلاً​ هیچ‌کس شانسی برای پیروزی‌ولی​ ژو چوان قائل نبود.

حق با آن‌ها بود.

نبردِ درون مغازه به‌سرعت پایان یافت. ژو چوان به‌هیچ‌وجه حریف فانگ یوان نمی‌شد.‌ازلی​ او همچنان از جراحاتی پنهان رنج می‌برد و با وجود اینکه در مرحلهٔ اوجِ‌حساب​ رتبه ۳ قرار داشت، در برابر فانگ یوانِ زورگو هیچ شانسی برای پیروزی نداشت.

مغازه در جریان این درگیری ویران شد و تقریباً نیمی از آن فرو‌ازلی​ ریخت. پس از فرونشستن غبار، همه دیدند که ژو چوان نقش بر زمین‌فِی​ شده است؛ با استخوان‌هایی شکسته و بدنی غرق در خون، بی‌حرکت افتاده بود.

فانگ یوان ایستاده بود و در حالی که‌فقط​ پایش را روی سر ژو چوان گذاشته بود،‌احتمالاً​ هاله‌ای از اقتدارِ مطلق از خود ساطع می‌کرد.

سه تن از بزرگان خاندان شانگ سر‌بالا​ رسیدند و با هم فریاد زدند: «سرور‌حساب​ فانگ ژنگ، این چه کاری است که کردید؟»

فانگ یوان چشمانش را چرخاند و با‌برده‌ها​ صدای بلند پاسخ داد: «مگه کورید؟ خودتون‌جریمه​ نمی‌بینید؟ دارم به این یارو درس عبرت می‌دم!»

جمعیت به خنده افتادند.

بزرگان خاندان با لحنی جدی گفتند: «سرور فانگ‌فقط​ ژنگ، ما اینجا نیامده‌ایم که شوخی کنیم. این‌احتمالاً​ مسئله بسیار سنگین است، آیا از عواقبش خبر دارید؟»

ژو چوان که زیر پای فانگ یوان‌بالا​ لگدمال شده بود، پوزخندی زد؛ در حالی‌حساب​ که خون از دهانِ بازش بیرون می‌ریخت.

«فانگ ژنگ خیلی تند رفت!»

«قضیه رو خیلی بیخ‌دار‌یک‌دنده‌ست​ کرد، این بار چطوری‌کرد​ می‌خواد قِسِر در بره؟»

«فانگ ژنگ هر چقدر‌بازار​ هم که نابغه باشه، بازم‌چهل​ از افراد خاندان شانگ نیست...»

زیر نگاه خیرهٔ جمعیت، فانگ یوان‌پنج​ خندید: «معلومه که عواقبش رو می‌دونم.‌یان​ تازه، عواقبِ آدم کشتن رو هم می‌دونم!»

با گفتن این‌بیش​ حرف، نشان خار‌بازار​ بنفش را بیرون آورد.

فانگ یوان پرسید: «بزرگان، اگه من توی شهر خاندان‌ولی​ شانگ کسی رو بکشم، آرامش خاندان به هم می‌ریزه. و‌پنج​ طبق قوانین، نشان خار بنفش رو از دست می‌دم. درسته؟»

یکی از‌یک‌دنده‌ست​ بزرگان بی‌درنگ‌بازار​ پاسخ داد: «بله.»

با شنیدن این پاسخ روشن، گوشهٔ‌پنج​ لب‌های فانگ یوان بالا رفت و‌یان​ لبخندی بی‌رحمانه بر چهره‌اش نقش بست.

او نیرویی به دستش وارد کرد‌بازار​ و نشان خار بنفش را در‌سنگ​ هم شکست و به پودر تبدیل کرد.

این حرکت باعث شد جمعیت‌قبلاً​ از سرِ شوک فریاد بکشند‌فقط​ و مردمک چشمان بزرگان منقبض شود.

«فانگ ژنگ‌یک‌دنده‌ست​ نشان خار بنفش‌برده‌ها​ رو نابود کرد!»

«اون نشان خار بنفش‌پیش​ بود! نابودش کرد، چه‌می‌ره​ حیف و میلِ بزرگی!»

«فانگ ژنگ حتی از خیر‌قبلاً​ نشان خار بنفش هم گذشت، معلومه‌چهل​ که جون ژو چوان رو می‌خواد...»

«ژو چوان خیلی مغروره، این‌همه دعوت شانگ‌برده‌ها​ شین تسی رو رد کرد. سر همین‌جریمه​ فانگ ژنگ رو کفری کرده، عجب بدبختی‌ای!»

...

با دیدن خرده‌های نشان خار بنفش که‌بالا​ روی زمین می‌ریخت و حتی به صورت خودش‌ویژه‌ای​ برخورد می‌کرد، لبخند روی لبان ژو چوان ماسید.

این نشان خار بنفش بود!!

«فانگ ژنگ حتی نشان خار بنفش خودش‌برده‌ها​ رو هم نابود کرد، اون جون من‌جریمه​ رو می‌خواد. یعنی اون... اون... روانی شده؟!»

ژو چوان از این حد‌برده‌ها​ از جنون، بی‌باکی و دیوانگیِ فانگ‌ازلی​ یوان، یکسره غرق در وحشت شد.

ناولها | novelha.net