---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 243: منافعی که به سوی شخص روانه می‌شود • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 243: منافعی که به سوی شخص روانه می‌شود

0

استاد گویِ خاندان جین با سوءظن به فانگ‌وسوسه​ یوان نگاه کرد و گفت: «این همه جنس‌مغروری​ ارزون درنمیاد. حداقل پنجاه هزار تا سنگ ازلی می‌خواد.»

پس از گرفتن تأیید از شانگ شین‌تقریباً​ تسی، فانگ یوان بی‌درنگ به سراغ چند استاد‌سمت​ گویِ خاندان جین رفت؛ این ششمین نفر بود.

فانگ یوان سر تکان داد: «من‌خونه​ سنگ ازلی ندارم. اما می‌تونم اجناسم‌تنها​ رو با اجناس شما معاوضه کنم.»

استاد گو ابرو بالا انداخت و پرسید:‌گرون‌تر​ «معاوضه؟» او چندان غافلگیر نشد، زیرا دادوستدِ کالا‌جمع​ به کالا، به‌ویژه در کاروان، امری رایج بود.

تا زمانی که ارزش کالاها‌وگرنه​ تقریباً برابر بود، این معاوضه‌دستی​ برای او ضرری به همراه نداشت.

«با چی می‌خوای معاوضه کنی؟»

فانگ یوان بی‌درنگ‌می‌شه​ او را به‌خونه​ سمت اجناس برد.

استاد گویِ خاندان جین‌هرچی​ اخم کرد: «جنسای تو‌می‌شه​ از مال من ارزون‌تره.»

فانگ یوان خندید و گفت: «اما‌مدت‌ها​ می‌تونید روی همین کوه هوانگ جین‌اصلاً​ با قیمت خوبی بفروشیدشون، اشتباه می‌کنم؟»

اخم‌های استاد گویِ خاندان جین در هم‌تقریباً​ گره خورد: «اگه قیمت رو خیلی بالا‌کنی​ ببریم، رو دستمون می‌مونه و نمی‌تونیم بفروشیمش.»

فانگ یوان لبخند زد: «خب کم‌کم بفروشید، بالاخره که‌سودتون​ فروش می‌ره. جنس هرچی کمیاب‌تر باشه گرون‌تر می‌شه، اون‌پیش​ موقع تو خونه می‌شینید و فقط سودتون رو جمع می‌کنید.»

استاد گو خندید. تنها دلیلِ‌کمیاب‌تر​ چانه‌زدنش پایین‌آوردنِ قیمت بود؛ وگرنه‌موقع​ مدت‌ها پیش وسوسه شده بود.

استاد گو دستی به شانه‌های فانگ یوان زد و گفت: «اصلاً بد نیستی. به عنوان‌فانی​ یه فانی، نه مغروری نه خودتو دست‌کم می‌گیری. من سه تا مغازه دارم، دوست داری‌دستمزدت​ برام کار کنی؟ می‌تونم مقام مغازه‌دار رو بهت بدم! سر دستمزدت هم می‌تونیم بیشتر حرف بزنیم.»

فانگ یوان مؤدبانه پیشنهادش‌زمانی​ را رد کرد؛ استاد‌برابر​ گو کمی احساس تأسف کرد.

پس از پایان معامله، شیائو دیه‌خونه​ با چهره‌ای سرد و یخبندان به سمتش‌دلیلِ​ دوید و گفت: «هی تو، چیکار کردی!»

شیائو دیه از روی خشم پایش را به زمین کوبید: «همهٔ جنسا رو معاوضه کردی؟ می‌خوای چه‌تنها​ غلطی بکنی؟ خیلی پررویی! می‌دونی این جنسا رو بانوی جوان با چه دقتی انتخاب کرده؟ اگه اینا‌دست‌کم​ رو تا شهر خاندان شانگ ببریم، می‌تونیم دو برابر قیمت بفروشیمشون! زود باش، همین الان پسشون بگیر!»

چهرهٔ فانگ یوان سرد شد: «بانوی جوانت همهٔ‌وسوسه​ جنسا رو به من قرض داده، یعنی اینا مال‌خودتو​ منن. هومف، دارم با جنسای خودم معامله می‌کنم، مشکلیه؟»

نگاه فانگ یوان روی‌زمانی​ شیائو دیه چرخید و‌برابر​ برقی سرد در چشمانش درخشید.

شیائو دیه در دم‌اون​ سرمایی را احساس کرد که‌سودتون​ قلبش را به لرزه درآورد.

فانگ یوان تصمیم گرفته بود کمی بیشتر از ماهیت‌اون​ خود را آشکار کند و از این رو، چنین رفتار‌چانه‌زدنش​ تند و قاطعی در برابر شیائو دیه در پیش گرفت.

شیائو دیه همیشه حاضرجواب و خوش‌بیان بود،‌پیش​ اما اکنون احساسی سرد در قلبش می‌خزید:‌عنوان​ «تو، تو... به بانوی جوان می‌گم، حواست باشه!»

او تمام تلاشش را کرد تا‌کالاها​ احساسات درونی‌اش را پنهان کند، اما در‌می‌خوای​ نهایت با سراسیمگی از آنجا دور شد.

گزارش او طبیعتاً‌می‌شه​ هیچ خللی در کار‌می‌شینید​ فانگ یوان ایجاد نکرد.

اما خدمتکارانی که شانگ شین تسی با خود آورده بود، نظرات تندی‌می‌شینید​ دربارهٔ اقدامات فانگ یوان داشتند. بسیاری پنهانی با هم پچ‌پچ می‌کردند و بر‌شده​ این باور بودند که این هی تو عقلش را از دست داده است.

فانگ یوان ارزش این اجناس‌وگرنه​ را می‌دانست و می‌توانست استعداد تجاری‌شانه‌های​ شانگ شین تسی را درک کند.

اما این نخستین باری بود که او دست به تجارت‌ضرری​ می‌زد؛ با وجود استعدادش، به‌شدت بی‌تجربه بود. تجارت صرفاً انتقال‌ارزون‌تره​ اجناس به مقصد و کسب سود از اختلاف قیمت‌ها نبود.

یک تاجرِ خبرهٔ واقعی، در طول مسیر نیز سودآوری می‌کرد. آن‌ها با استفاده از‌چانه‌زدنش​ آینده‌نگریِ تیزبینانهٔ خود برای کشف فرصت‌های جدید، شناخت ویژگی‌های هر کوهستان و تطبیق دادنِ خود‌دست‌کم​ با نیازهای هر خاندان، شبکه‌های ارتباطیِ گسترده‌ای می‌ساختند و هم‌زمان از تمام اطرافیانشان سود می‌بردند.

البته این انتظارات برای شانگ شین تسیِ کنونی بسیار فراتر‌موقع​ از حد توان بود. او تازه شانزده‌ساله شده بود و‌پایین‌آوردنِ​ با وجود استعدادش، همچنان دختری جوان و خام به شمار می‌رفت.

فانگ یوان در زندگیِ گذشته‌اش حدود صد سال را صرف تجارت کرده بود.‌نیستی​ او به کاروان‌ها پیوسته و حتی به مقام رهبری رسیده بود. همچنین مغازه‌های‌مقام​ خودش را دایر کرده بود، از جمله مراکزی برای قمار سنگ و حتی حراجی‌ها.

وقتی پای تجربه و آینده‌نگری به میان می‌آمد، حتی رهبران‌ضرری​ و معاونانِ رئیسِ کاروان نیز در برابر فانگ یوان حرفی‌ارزون‌تره​ برای گفتن نداشتند، چه رسد به شانگ شین تسیِ بی‌تجربه.

«هنوز تا کوه شانگ لیانگ فاصله مونده. اگه‌فقط​ با تمام توانم این کار رو مدیریت کنم،‌وگرنه​ می‌تونم ارزش این جنسا رو حداقل هفت-هشت برابر کنم!»

این حاشیهٔ سود وحشتناک بود. فراتر از این مقدار، حتی از‌خونه​ عهدهٔ فانگ یوان نیز خارج بود. با توجه به شرایط واقعی،‌مدت‌ها​ سودِ هفت تا هشت برابری، سقفِ محدودیت‌های این دنیا به شمار می‌رفت.

«البته، اگه از روش‌های غیرمتعارف استفاده کنم، نه فقط هفت-هشت برابر،‌شانه‌های​ بلکه به‌راحتی می‌تونم سود رو تا هفتاد-هشتاد برابر بالا ببرم.» با‌دوست​ این فکر، فانگ یوان ناخودآگاه به یاد شعری در زمین افتاد ——

قانون‌مداران در هراسِ مدام زیستند،

و راهزنان هر شب در بزم و شادمانی.

آنان که به بهای رنجِ دیگران سود بردند، بر اسبانِ مراد تاختند،

و آنان که به حق و عدالت زیستند، در گرسنگی جان دادند.

آنان که پل ساختند و راه گشودند، کور شدند،

و آنان که خون ریختند و آتش افروختند، تبارشان فزونی یافت.

چون مُردم، از بودا پرسیدم،

بودا گفت: «کاری از دستِ من ساخته نبود!»

هاها، آنچه نظام و قانون نامیده‌مدت‌ها​ می‌شد، تنها ابزاری برای محروم ساختنِ‌اصلاً​ توده‌ها و محدود کردنِ ضعفا بود.

در هر دنیایی‌گرون‌تر​ که پا می‌گذاشتی، تنها‌خونه​ قانونِ جنگل حکم‌فرما بود!

از این رو، حتی در دورانی که قانون بر جامعه حاکم بود، ثروتمندان‌سودتون​ و قدرتمندانِ بی‌شماری با یافتنِ خلأهای قانونی، از تیغِ عدالت می‌گریختند. چه رسد‌شانه‌های​ به این دنیای گو؛ جایی که قدرت، تنها شرطِ لازم برای اعمال نفوذ بود!

فانگ یوان در زندگیِ گذشته‌اش، زمانی با تمام وجود به تجارت پرداخته و میلیون‌ها‌ضرری​ دارایی و املاکِ بی‌شماری گرد آورده بود. اما چندی بعد، چند تن از خبرگان‌همین​ به‌سادگی اموالش را غصب کردند و باعث شدند او ورشکسته و آوارهٔ خیابان‌ها شود.

در چهارصد سالِ بعدیِ زندگی‌اش، هرگاه‌مدت‌ها​ به آن دوران می‌اندیشید، از داشتنِ‌اصلاً​ چنین تجربه‌ای عمیقاً احساس خرسندی می‌کرد.

تنها از مسیرِ‌گرون‌تر​ درد است که می‌توان‌خونه​ به حقیقت پی برد!

دقیقاً به واسطهٔ همین تجربه بود که او از توهماتش‌خونه​ بیدار شد و زنجیرهایی را که در زمانِ زندگی در‌وگرنه​ جامعهٔ قانون‌مدارِ زمین به دست‌وپایش بسته شده بود، در هم شکست.

انسان‌ها اغلب نه به واسطهٔ آنچه‌امری​ در برابر چشمانشان قرار داشت، بلکه‌برابر​ با زنجیرهایِ بسته بر قلبشان کور می‌شدند.

از نگاه فانگ یوان، اگر او به اخلاقیاتِ تجارت‌شده​ پایبند می‌ماند و نقشِ یک تاجرِ درستکار را بازی می‌کرد،‌می‌گیری​ تنها می‌توانست سودی هفت تا هشت برابری به دست آورد.

اما اگر روش‌های غیرقانونی به کار می‌گرفت‌خونه​ و به تاجری بی‌وجدان بدل می‌گشت، می‌توانست‌دلیلِ​ بیش از ده برابر سود به جیب بزند.

اگر جایگاهش را زیر پا می‌گذاشت، دروغ‌می‌شه​ می‌گفت، کلاهبرداری می‌کرد و به سوداگری فریبکار تبدیل‌می‌کنید​ می‌شد، می‌توانست ده‌ها برابر سود به دست آورد.

اگر مستقیماً دست به قتل و غارت‌رایج​ می‌زد، دیگر حتی به سرمایه هم نیازی‌ضرری​ نداشت. تجارتِ بدون سرمایه، همیشه پرسودترین تجارت بود!

اما فانگ یوان اکنون از تجارت اهداف دیگری در سر‌دستی​ داشت. از این رو، نمی‌توانست روش‌های قانون‌شکنانه را به کار‌مغازه​ گیرد و همین امر باعث می‌شد کمی احساس محدودیت کند.

با وجود این، شبِ پیش‌اون​ از حرکتِ کاروان، استاد گویی از‌جمع​ خاندان جین مخفیانه نزد او آمد.

این استاد گو یکی از کسانی بود که‌اون​ پیش‌تر با فانگ یوان معامله کرده بود. او پرسید:‌دلیلِ​ «یه معاملهٔ مخفیانه هست که می‌خوایم انجامش بدیم، پایه‌ای؟»

فانگ یوان در ابتدا‌به‌ویژه​ اعتنایی نکرد، اما پس از‌ارزش​ چند دقیقه، نظرش عوض شد.

او بی‌نهایت متعجب شده بود، تا جایی‌پیش​ که شک کرد مبادا اشتباه شنیده باشد:‌عنوان​ «داری می‌گی کسی می‌خواد علف جینزان بفروشه؟»

برای خاندان جین، علف جینزان با هیچ مادهٔ دیگری جایگزین نمی‌شد و منبع جنگیِ مهمی به شمار می‌رفت.‌مدت‌ها​ دقیقاً به این دلیل که می‌شد از آن به عنوان مواد پالایش استفاده کرد، خاندان جین می‌توانست شمار‌برام​ زیادی گوی کرم ابریشم طلایی تولید کند. اما حالا کسی پیدا شده بود که می‌خواست آن را بفروشد؟

در خاطرات فانگ یوان، دقیقاً به خاطر در اختیار داشتنِ شمار زیادی گوی‌سودتون​ کرم ابریشم طلاییِ رتبه ۳ بود که قدرت نبرد خاندان جین به‌سرعت افزایش‌شانه‌های​ یافت و در نتیجه، با نابودی خاندان هوانگ، به حاکمِ بلامنازعِ منطقه تبدیل شدند.

افکار فانگ یوان چون صاعقه از ذهنش عبور کرد: «صبر کن... خاندان هوانگ هنوز پابرجاست.‌همراه​ یعنی خاندان جین هنوز دستورالعمل گوی کرم ابریشم طلایی رو کامل نکرده؟ نه، بعیده. تا‌هوانگ​ الان باید به نتایجی رسیده باشن، وگرنه چرا باید علف جینزان رو تو سطح وسیع بکارن؟»

او برای محک زدنِ طرف مقابل گفت: «من دیگه‌شده​ تقریباً خریدهام رو کردم. علف جینزان هم مادهٔ پرطرفداری‌دست‌کم​ نیست، درسته که کمیابه، اما آدمای کمی بهش نیاز دارن...»

با دیدن امتناع فانگ یوان، استاد گو‌خونه​ هول شد: «سر قیمت می‌تونیم بیشتر راه‌دلیلِ​ بیایم، چرا نشینیم درست‌وحسابی درموردش حرف بزنیم؟»

چشمان فانگ یوان برقی زد.‌باشه​ با دیدن اضطرابِ شدیدِ طرف مقابل،‌می‌شینید​ شروع به پایین آوردن قیمت کرد.

پس از چانه‌زنیِ سنگینی،‌به‌ویژه​ قیمت علف جینزان تا‌زمانی​ حد وحشتناکی پایین آمد.

رنگ از رخسار استاد گو پرید، چهره‌اش در هم‌شده​ رفت و با لحنی عصبی گفت: «خیلی خب، تو بردی!‌می‌گیری​ با همین قیمت معامله می‌کنیم. حالا می‌تونیم کارو تموم کنیم؟»

این قیمت بسیار پایین بود، حتی‌موقع​ پایین‌تر از هزینهٔ پرورش علف جینزان. فروش‌تنها​ با این قیمت، ضررِ خالصی بیش نبود.

استاد گوی خاندان جین‌کمیاب‌تر​ این را می‌دانست و از‌موقع​ همین رو، دلش خون بود.

فانگ یوان نیز می‌دانست که این دیگر تهِ قیمت‌ارزش​ است، اما همچنان سر تکان داد: «این قیمت زیادی پایینه.‌سمت​ راستش رو بخوای، این طرز برخوردت منو به شک میندازه.»

استاد گوی خاندان جین در دم‌مدت‌ها​ از کوره دررفت: «خودت قیمت رو‌اصلاً​ کشیدی پایین، حالا میگی زیادی پایینه؟!»

فانگ یوان شانه‌ای بالا انداخت: «خودت اولش گفتی، این یه معاملهٔ مخفیانه‌ست و هیچ مدرک‌چانه‌زدنش​ محکمی هم در کار نیست. اگه جنس تقلبی بهم بندازی، یقهٔ کیو بگیرم؟ خودت که می‌دونی،‌می‌گیری​ کاروان فردا راه میفته. اون موقع حتی اگه سرم کلاه رفته باشه، چاره‌ای جز رفتن ندارم.»

خشم استاد گوی خاندان جین فروکش کرد: «شکت‌اون​ بجاست... اما نگران جنسا نباش، قطعاً اصلن. راستش‌تنها​ رو بخوای، ارباب جوانمون داره اینا رو مخفیانه می‌فروشه.»

چشمان فانگ یوان برقی‌به‌ویژه​ زد؛ سرانجام اطلاعات مفیدی‌زمانی​ به دست آورده بود.

او وانمود کرد‌چانه‌زدنش​ که جا خورده‌مدت‌ها​ است: «ارباب جوانتون دزدیدتش؟»

استاد گو گفت: «این علف جینزان گیاه موردعلاقهٔ رئیس خاندانه، برای همین عمداً سه جریب ازش کاشته. ما‌مدت‌ها​ هم نمی‌تونیم حرفی بزنیم، چون رئیس خاندانمون سلیقهٔ خاص خودش رو داره. پس نگران نباش، علف جینزان چیز‌برام​ مهمی نیست. پسری که مال پدرش رو برداره بفروشه، نهایتش اینه که اگه لو بره، فقط یه دعوا می‌شنوه.»

فانگ یوان‌می‌ره​ بلافاصله همه‌چیز‌کمیاب‌تر​ را فهمید.

که این‌طور!

خاندان جین از مدت‌ها پیش در تلاش بود تا دستورالعمل گوی کرم‌اصلاً​ ابریشم طلایی را تکمیل کند. در این مقطع، آن‌ها به نتایج اولیه‌ای‌برام​ رسیده بودند و از همین رو، سه جریب علف جینزان کاشته بودند.

اما برای جلوگیری از جلب توجهِ ناخواستهٔ خاندان هوانگ، این اطلاعات تنها در میان‌دلیلِ​ مقامات رده‌بالای خاندان مخفی نگه داشته شده بود. حتی ارباب جوان نیز از این‌مغروری​ موضوع خبر نداشت و گمان می‌کرد این علف‌ها صرفاً از روی علاقه کاشته شده‌اند.

دورهٔ رشد علف جینزان بسیار طولانی‌گرون‌تر​ بود و برای رسیدن به بلوغ،‌فقط​ به چهار سال زمان نیاز داشت.

در خاطرات او، خاندان جین یک سال بعد حمله‌اش را آغاز کرد. آن‌ها‌برای​ با استفاده از گوی کرم ابریشم طلاییِ رتبه ۳ که قدرت تهاجمیِ بُرنده‌ای‌می‌تونید​ داشت، خاندان هوانگ را از بین بردند و بر کوه هوانگ جین مسلط شدند.

اگر این سه جریب علف جینزان از دست می‌رفت، آن‌ها نمی‌توانستند چنین‌اصلاً​ حجمی را در بازار نیز پیدا کنند. در آن صورت، خاندان جین‌برام​ برای نابودی خاندان هوانگ مجبور می‌شد چند سال دیگر نیز زمان تلف کند.

پرواضح بود که‌گرون‌تر​ این علف جینزان، کالای‌خونه​ خطرناکی به شمار می‌رفت!

اگر فانگ یوان واقعاً‌کمیاب‌تر​ آن را می‌خرید، عملاً خاندانِ‌موقع​ بزرگِ جین را تحریک می‌کرد.

یک فرد عادی مانند طاعون‌کاروان​ از آن دوری می‌جست، اما فانگ‌تقریباً​ یوان در آن فرصتی عظیم می‌دید.

این سود با وجود خطراتش،‌وگرنه​ دودستی تقدیمش شده بود؛ پس‌دستی​ چطور می‌توانست آن را رد کند؟

راستش را بخواهید، هرچند فانگ یوان نیلوفر گنجینه جوهر‌فقط​ آسمانی را در اختیار داشت، اما همچنان به سنگ‌های‌مدت‌ها​ ازلی نیازمند بود و این نیاز هم مقدار کمی نبود.

با رسیدن به شهر خاندان شانگ، او باید کرم‌های گو می‌خرید‌می‌شینید​ و این کار به سنگ‌های ازلیِ فراوانی نیاز داشت. تکیه بر‌پیش​ تولید روزانهٔ نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی، هم دردسرساز بود و هم ناکافی.

«اون ارباب جوان قطعاً یه بی‌مصرفِ ولخرجه. لابد رئیس‌ارزش​ خاندان هم حسابی لوسش کرده، اما اخیراً لنگِ پول شده‌سمت​ و برای همین چشمش رو دوخته به علف جینزان. هه‌هه‌هه...»

با این فکر،‌چانه‌زدنش​ فانگ یوان نتوانست‌مدت‌ها​ جلوی خنده‌اش را بگیرد.

اگر این سود را به جیب می‌زد، نه‌تنها در خرید کرم‌های‌جمع​ گو به او کمک می‌کرد، بلکه تأثیر عمیقی نیز بر شانگ شین‌شانه‌های​ تسی می‌گذاشت. این کار عملاً زدن دو نشان با یک تیر بود.

استاد گوی خاندان جین‌کمیاب‌تر​ با دیدن لبخند فانگ‌اون​ یوان، خندید: «پس قبوله؟»

فانگ یوان به او نگاه کرد.‌امری​ به‌محضِ جوش‌خوردنِ این معامله، این مرد قطعاً‌برای​ به دردسر می‌افتاد. او پاسخ داد: «البته.»

«اما دردسر اون چه ربطی به من داره؟» تنها چیزی که‌شانه‌های​ فانگ یوان در آن لحظه به آن می‌اندیشید، این بود که‌دوست​ چگونه این سود را ببلعد بی‌آنکه لقمه در گلویش گیر کند.

ناولها | novelha.net