چپتر 233: سوءتفاهمی عمیق
0روز دوم، نوبت بای نینگ بینگبودند بود که در بستر بیفتد؛ چناندسته دردی داشت که بههیچوجه نمیتوانست تکان بخورد.
فانگ یوان تا حد زیادیکسانی بهبود یافته بود و برای شخمپیرزنِ زدن زمینهای شرق دهکده بیرون رفت.
پیرزن وارد اتاقیاری شد و بادست نگرانی حالش را پرسید.
بای نینگ بینگ مدام میگفت که حالش خوبنوازش است، از یک روز کار بدنی خسته شدهباسنی و تنها به یک روز استراحت نیاز دارد.
پیرزن لبخند معناداری زد: «معلومه کهبودند خسته میشی، کاراتون تو این دودسته روز یه کم پرسروصدا بود، همهشو میشنیدم.»
بای نینگ بینگنبود که متوجه منظورشیاری نمیشد پرسید: «چی؟»
پیرزن خندید: «دخترجون، دیگهرسانده از من پنهون نکن،پیرزنِ من از صد فرسخی میفهمم!»
مردمکِ چشمانِ بای نینگ بینگ تنگ شد. آیا هویتش لوچند رفته بود؟ چطور چنین چیزی ممکن بود؟ بیدرنگ نیت قتلیکلاه عمیق در وجودش شعلهور گشت، اما دستانش به این کار نمیرفت.
او میتوانست با سنگدلی سوختن خواهر و برادرِ خاندان بای را در آتش تماشا کند، اماخاندانِ دلیلش این بود که خاندان بای از پیش دشمن آنها محسوب میشد. با وجود غرورش، ماننددارن فانگ یوان بیرحم نبود؛ او نمیتوانست روی کسانی که به وی یاری رسانده بودند، دست بلند کند.
پیرزنِ پیش رویش از همین دستهیاری بود، درست مانند رئیس پیشین خاندانرویش بای (از خاندانِ خودِ بای نینگ بینگ).
پیرزن که هیچ شکی به بای نینگ بینگ نداشت، دستش را گرفت و نوازش کرد: «دخترجون، تو این چند روزدستش دستگیرم شد. مگه مردا هم همچین کمر و باسنی دارن! بیخود نیست کلاه حصیری سرت میذاری و زیاد اهل حرف زدننیستی نیستی. من با این سنوسالم هنوزم یه زنم، ما زنا نسبت به مردا یه استعدادی داریم، اونم اینه که خیلی ریزبینیم.»
بای نینگ بینگهیچ که نمیدانست چهدستش بگوید، زمزمه کرد: «آه؟»
پیرزن با اشتیاق و لحنی همدلانه ادامه داد: «درکتپیرزنِ میکنم، یه زن وقتی بیرونه باید اینجوری لباس بپوشه تاشکی از خودش محافظت کنه، وگرنه ممکنه هزار جور اتفاق بیفته.»
بای نینگبیرحم بینگ کلمهایروی برای گفتن نداشت.
او از اینکه کسی با کلمهٔ «زن» رویپیرزنِ اعصابش راه برود، بیزار بود. اما در برابرخودِ این پیرزنِ ساده و پرشور، کاملاً احساس درماندگی میکرد.
پیرزن چنان لبخندی زد که چشمانش به خطی باریک تبدیل شد و ناگهان صدایش را پایین آورد:دارن «شما دو تا باید زن و شوهر باشید، مگه نه؟ این روزا خیلی سروصدا میکردید، من حتیداریم از دور هم صداتونو میشنیدم. نمیخوام دخالت کنم اما، تو اون کارا... باید یکم خودتونو کنترل کنید.»
این ماجراروی چیزی کم ازرسانده یک کابوس نداشت!
چهرهٔ بای نینگ بینگ درکسانی هم کشیده شد، گویی صاعقهایبلند به او برخورد کرده باشد.
پس از مدتی طولانی، در حالی که چهرهاشپیرزنِ بینهایت خشک و بیروح بود، بهسختی این جمله راهیچ بر زبان آورد: «خاله، اونطوری که فکر میکنید نیست.»
پیرزن چشمکی زد و چنان خندید که دندانهایش نمایان شد:چند «آه... چرا اینقدر خجالت میکشی؟ چیزی نیست که، میتونی همهچیز روحصیری به خودم بگی. من اینهمه سال عمر کردم، چیا که ندیدم!»
سپس، خواسته یاکسانی ناخواسته، نگاهش بهبودند سمت بستر چرخید.
بای نینگ بینگ ردِ نگاه اویاری را دنبال کرد و در آنرویش لحظه فقط میخواست خودش را بکشد.
اما راستش رایاری بخواهید، ملحفهها را خودِبلند او پاره کرده بود...
پس از آن، پیرزن حرفهای دیگری همگرفت زد، اما ذهن بای نینگ بینگ چنان آشفتهکمر بود که حتی یک کلمه را هم نمیشنید.
بعدازظهر، وقتی فانگ یوان برای غذا خوردن بازگشت، پیرزن جلوی در راهش را بست و باخاندانِ مهربانی نصیحتش کرد: «پسرجون، زنت همهچیز رو بهم گفت. میدونم شما جوونا تو اوجِ حرارتین، امادارن باید مراقب سلامتیتون باشین، مخصوصاً باید بیشتر هوای زنت رو داشته باشی. حرفام یادت بمونه، باشه؟»
فانگ یوان دهانش از تعجب بازیاری ماند و در حالی که نمیتوانست بههمین آنچه شنیده واکنشی نشان دهد، گفت: «هاه؟»
پیرزن نوچنوچ کرد و با لحنی آمیخته بهپیرزنِ نارضایتی و درماندگی گفت: «همهچیزت خوبه، فقط حیف کههیچ خیلی سادهای. با اینهمه صداقت، آخرش سرت کلاه میره!»
اگر اعضای خاندان گو یوئه، بازرس الهیگرفت تیه، یا بای هوا و بای شنگ اینکمر حرفها را میشنیدند، احتمالاً از گورهایشان بیرون میپریدند.
فانگ یوان مبهوت در جای خودبودند خشکش زد، اما ناگهان برقی دردسته چشمانش درخشید و بالاخره قضیه را فهمید.
او در حالی که سرش را بارسانده حالتی خجالتزده میخاراند، سر تکان داد: «اوه...دسته اون قضیه، ههه... خاله، حق با شماست، چشم.»
سر میزکسانی شام، بای نینگبودند بینگ را دید.
بای نینگ بینگ با نگاهی یخبنداندستش به او خیره شده بود؛ گوییمگه از بدنش سرمای گزندهای ساطع میشد.
گوشهٔ چشمانِروی فانگ یوانیاری بیوقفه میپرید.
این ماجرا براینبود فانگ یوان نیزیاری یک زنگ خطر بود.
فانگ یوان به لطف تجربهٔ غنی و دیدِ وسیعش، بهراحتیهمین میتوانست در هر نقشی فرو برود. اما بای نینگ بینگدستش اینگونه نبود؛ او حتی پس از تغییر چهره نیز نقصهایی داشت.
خوشبختانه این نقص کوچک بود. در اینگرفت دنیا، هرگاه زنی به سفر میرفت، برای کاهشکمر خطرات احتمالی بیشک لباس مردانه به تن میکرد.
با وجود اینکه چنین سوءتفاهمی بسیار معذبکنندهدست بود، فانگ یوان باید اعتراف میکرد که اینپیشین ماجرا میتوانست هویت واقعیشان را بهتر پنهان سازد.
خلقوخوی بایبیرحم نینگ بینگروی بدتر هم شد.
آن شب، او دوباره ازبودند فانگ یوان پرسید که کِی میتوانددسته گوی یانگ را به وی بازگرداند.
فانگ یوان تنها یک پاسخنداشت داد؛ بهمحض اینکه به رتبه ۳دستگیرم برسد، آن را پس خواهد داد.
بای نینگ بینگ پوزخندی زد. او فانگ یوان را خوب میشناخت؛همین ترجیح میداد بمیرد تا اینکه به حرفهای او اعتماد کند! اماگرفت در حال حاضر نمیتوانست گوی یانگ را با زور پس بگیرد.
«وقتی به شهر خاندان شانگ برسم، باید حداقل یه گوی عهد زهرآگین یاهمین گوی سه دست گیر بیارم، حتی گوی تسخیر هم کارمو راه میندازه...» باکرد این افکار، بای نینگ بینگ برای رسیدن به شهر خاندان شانگ بیقرارتر شد.
علاوه بر تزکیهٔ دوگانه، فصلبودند جدیدی نیز به روند تزکیهٔهمین فانگ یوان افزوده شده بود.
آن هم استفاده ازشکی گوی قدرت تمساح براینوازش افزایش قدرت بدنیاش بود.
ناگفته نماند، تواناییِ تغذیهٔ گویرسانده قدرت تمساح تا به امروز، کاملاًهمین دور از انتظار فانگ یوان بود.
برای این موضوع باید از خاندان بای تشکر میکرد. تنها بهپیرزنِ لطفِ به دست آوردنِ مقدار زیادی گوشت تمساح از آنها بود کهدستش فانگ یوان توانست این گو را تا به الان زنده نگه دارد.
وگرنه خیلی وقتیاری پیش از گرسنگیدست تلف شده بود.
گوی قدرت تمساح مانند گوی گراز سیاهگرفت و سفید بود، آنها به طور دائمیهمچین قدرت بدن استاد گو را افزایش میدادند.
اما پیش از رتبه ۶، استاد گو همچنان بدنیپیرزنِ فانی دارد. مانند کاسهای که نمیتواند دریاچهای را در خودشکی جای دهد، بدن استاد گو نیز در نهایت محدودیتهایی دارد.
به همین دلیل بود که فانگ یوان پیش از این نمیتوانست ازرویش گوی قدرت تمساح استفاده کند. اما اکنون، او گوی استخوان آهنین وگرفت گوی استخوان یشمی را از کوه بای گو به دست آورده بود.
این دو گو از نوع مصرفی بودند. هر کدامرویش مزایای خود را داشتند و ارزششان تقریباً یکسان بود ونداشت میتوانستند کالبد استاد گو را به طور دائمی بهبود بخشند.
انتخاب هر یک ازشکی این گوها، مسیر پیشرفتنوازش استاد گو را تعیین میکرد.
هنگام استفاده از گو، موارد زیادی برای در نظر گرفتن وجود داشت.دسته برخی از گوها را نمیشد با هم استفاده کرد، در حالی که برخیچند دیگر مکمل یکدیگر بودند و با استفادهٔ همزمان، تأثیر بیشتری به همراه داشتند.
بای نینگ بینگ پیش از این از گوی عضلات یخی استفاده کرده بود،همین بنابراین بدنش از عضلات یخی ساخته شده بود. عضلات یخی مانع از تعریق میشد،چند در نتیجه او نمیتوانست در آینده از گویی مانند «گوی عرق خون» استفاده کند.
و اگر از گوی استخوان یشمی استفاده میکرد،پیرزنِ استخوانهای فانیِ اصلیاش به استخوانهای یشمی تبدیل میشد.خودِ عضلات یخی و استخوانهای یشمی، ترکیب فوقالعادهای بود.
هر شخص نیازهای خاص خود را دارد، عضلاتنوازش یخی و استخوانهای یشمی ممکن است برای بای نینگدارن بینگ مناسب باشد، اما به درد فانگ یوان نمیخورد.
با در نظر گرفتن گوی افسانهای دردست شهر خاندان شانگ، فانگ یوان قصد داشت مؤثرترینپیشین «تاندون فولادی و استخوانهای آهنین» را شکل دهد.
به دست آوردن گوی استخوانکسانی آهنین در کوه بای گو، موقعیتیپیرزنِ بینقص برای او به شمار میرفت.
پس از استفاده از گوی استخوان آهنین، اکنون استخوانهای فانگ یواندسته مانند آهن سخت شده بود. با بهبود بنیان بدنش، او اکنون میتوانستکرد علاوه بر قدرت دو گراز، قدرت یک تمساح را نیز اضافه کند.
قدرتش همچنانخودِ در حالشکی افزایش بود.
هفت روزروی در یکیاری چشمبههمزدن گذشت.
طبق توافق اولیهشان، فانگ یوانکسانی یک گاری برگ افرای بنفشبلند از رئیس پیر دهکده گرفت.
این کالاها بسیار ارزان بودند، کل گاری حتی به قیمت دو سنگ ازلیرئیس هم به فروش نمیرفت. اما این هدف فانگ یوان نبود، او تنها میخواستمگه هویتش را پنهان کند و با دنبال کردن کاروان، به آنها نزدیک شود.
کاروان سه روز دیرترشکی از انتظار رئیس پیرنوازش دهکده از راه رسید.
آنها تازهروی در روزیاری نهم پدیدار شدند.
شهرک که در اصلروی آرام بود، دوباره پربودند از شور و نشاط شد.
اندازهٔ کاروان عظیم بود.
سوسکهای چاقِ سیاهپوست به بزرگی یکدستش کالسکهٔ عظیم کالاها و افراد رامگه حمل میکردند و به آرامی میخزیدند.
در کنار آنها، شترمرغهای رنگارنگ گاریها را میکشیدند. عنکبوتهای غولپیکر کوهستانیهمین جعبهها و محمولهها را روی بدنشان نگه داشته بودند، مارهای بالدارگرفت روی زمین میخزیدند و وزغها بقچههای بزرگی را به دوش میکشیدند.
این گوهای بارکش، بدنهٔ اصلی کاروان را تشکیل میدادند. علاوهبلند بر آن، تعداد زیادی از فانیها نیز حضور داشتند کههیچ گاوها و اسبها را میکشیدند یا کیسههای بامبو را حمل میکردند.
«کاروان امسال بالاخره رسید!»
«هر بار کههیچ این مارها رودستش میبینم، یکم میترسم.»
«سروران استاد گو واقعاًیاری محشرن، میتونن این مارهایبلند بیرحم رو اینقدر رام کنن.»
«امیدوارم گوشت نمکسودم این دفعه فروشیاری بره، انتظار قیمت بالایی ندارم، بهرویش چند تا تیکه سنگ ازلی هم راضیم.»
«آره، بختکسانی ما به خوبیبودند اون غریبهها نیست...»
«رئیس دهکده خیلی فرق میذاره، اوندستش یه گاری کامل برگ افرای بنفشه،مگه کی فکرشو میکرد همینطوری بدتشون بره!»
روستاییان غرفههای موقت زیادی در ورودی دهکده برپا کردند ورویش فانگ یوان و بای نینگ بینگ در حالی که گارینداشت برگهای افرای بنفش را میکشیدند، در میان آنها جا گرفتند.
در میان این افراد، برخی کاملاً محلیرسانده بودند و برخی دیگر از دهکدههای دیگردسته آمده بودند و کالاهایی به همراه داشتند.
هر جا که انسانهارسانده باشند، رقابت بر سرپیرزنِ منافع نیز وجود دارد.
با اینکه فانگ یوان و بای نینگ بینگ هفت روزچند در دهکده مانده و زمینها را شخم زده بودند، اما گاریحصیری برگهای افرای بنفششان نگاههای حسودانهٔ بسیاری را به خود جلب کرد.
البته فانگروی یوان هیچ توجهیرسانده به آنها نکرد.
او پنهانی درنبود حال بررسی اعضاییاری کاروان تازهرسیده بود.
این کاروان ترکیبی بود و نیروهای خاندانهای مختلفی در آن گرد هم آمده بودند.پیشین مانند کاروان خاندان جیا نبود که خاندان جیا نیروی اصلی آن باشد. در اینهمچین کاروان، علاوه بر رهبر منتخب، تعدادی معاون نیز حضور داشتند، درست مانند ارتشی متحد.
این خبرخودِ خوبی برایشکی فانگ یوان بود.
هرچه ساختار کاروانکسانی پیچیدهتر بود، نفوذ بهدست آن برایش آسانتر میشد.
شخصی به سرعت جلو آمدکسانی و قیمت پرسید: «هوی، این گاریپیرزنِ برگ افرای بنفش رو چند میفروشی؟»
فانگ یوان پاسخیاری داد: «دو ودست نیم سنگ ازلی.»
آن شخص با چشمانیشکی گشادشده خیره ماند: «دونوازش و نیم؟ برو سر گردنه!»
بای نینگ بینگ دریاری کناری گفت: «یا بخربلند یا شرتو کم کن!»
آن شخص آستینهایش راروی تکان داد و بابودند گفتن «همف!» دور شد.
اگر آنها واقعاً این گاری را میفروختند، با چهرویش بهانهای میتوانستند به کاروان ملحق شوند؟ بنابراین، آنها عمداً سهنداشت خریدار احتمالی را رد کردند و آنها را فراری دادند.
تا غروب، هنوز نتوانسته بودند گاری برگهای افرای بنفشکرد را بفروشند. در عوض، دیگران موفق شدند بیشترِ گیاهان دارویی،نیست گوشت نمکسود، شیر و سایر کالاهایشان را به فروش برسانند.
به هر حال، کاروان عظیمرسانده بود و آنها نیاز داشتندرویش این کالاها را تأمین کنند.
بسیاری از مردم فانگ یوان و بای نینگ بینگ را دستمایهٔ خندهرویش قرار دادند و برخی حتی شروع به تمسخر آنها کردند. برخی افرادگرفت مهربان نیز به آنها یادآوری کردند که قیمت را کمی پایین بیاورند.
اما فانگ یوانیاری و بای نینگ بینگبلند به هیچکدام توجهی نکردند.
پیش از فرارسیدن شب، فانگ یوان خودگرفت را به افسردگی زد و گاری برگهای افرایکمر بنفش را به خانهٔ رئیس پیر دهکده بازگرداند.
رئیس پیر دهکده با دیدن آنها آهی کشید: «شما دو تا... بهتون گفتمدرست که دو سنگ ازلی هم قیمت بالاییه. میتونیم حتی به یک و نیم هممگه بفروشیمش. چرا به حرفم گوش ندادید؟ الکی اصرار کردید که دو و نیم بفروشید!»