---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 233: سوءتفاهمی عمیق • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 233: سوءتفاهمی عمیق

0

روز دوم، نوبت بای نینگ بینگ‌روی​ بود که در بستر بیفتد؛ چنان‌بلند​ دردی داشت که به‌هیچ‌وجه نمی‌توانست تکان بخورد.

فانگ یوان تا حد زیادی‌پیشین​ بهبود یافته بود و برای شخم‌دستش​ زدن زمین‌های شرق دهکده بیرون رفت.

پیرزن وارد اتاق‌دستش​ شد و با‌کرد​ نگرانی حالش را پرسید.

بای نینگ بینگ مدام می‌گفت که حالش خوب‌نکن​ است، از یک روز کار بدنی خسته شده‌رفته​ و تنها به یک روز استراحت نیاز دارد.

پیرزن لبخند معناداری زد: «معلومه که‌روی​ خسته می‌شی، کاراتون تو این دو‌بلند​ روز یه کم پرسروصدا بود، همه‌شو می‌شنیدم.»

بای نینگ بینگ‌درست​ که متوجه منظورش‌خاندانِ​ نمی‌شد پرسید: «چی؟»

پیرزن خندید: «دخترجون، دیگه‌گرفت​ از من پنهون نکن،‌دستگیرم​ من از صد فرسخی می‌فهمم!»

مردمکِ چشمانِ بای نینگ بینگ تنگ شد. آیا هویتش لو‌می‌فهمم​ رفته بود؟ چطور چنین چیزی ممکن بود؟ بی‌درنگ نیت قتلی‌ممکن​ عمیق در وجودش شعله‌ور گشت، اما دستانش به این کار نمی‌رفت.

او می‌توانست با سنگدلی سوختن خواهر و برادرِ خاندان بای را در آتش تماشا کند، اما‌دسته​ دلیلش این بود که خاندان بای از پیش دشمن آن‌ها محسوب می‌شد. با وجود غرورش، مانند‌مردا​ فانگ یوان بی‌رحم نبود؛ او نمی‌توانست روی کسانی که به وی یاری رسانده بودند، دست بلند کند.

پیرزنِ پیش رویش از همین دسته‌خاندانِ​ بود، درست مانند رئیس پیشین خاندان‌گرفت​ بای (از خاندانِ خودِ بای نینگ بینگ).

پیرزن که هیچ شکی به بای نینگ بینگ نداشت، دستش را گرفت و نوازش کرد: «دخترجون، تو این چند روز‌می‌ذاری​ دستگیرم شد. مگه مردا هم همچین کمر و باسنی دارن! بی‌خود نیست کلاه حصیری سرت می‌ذاری و زیاد اهل حرف زدن‌همدلانه​ نیستی. من با این سن‌وسالم هنوزم یه زنم، ما زنا نسبت به مردا یه استعدادی داریم، اونم اینه که خیلی ریزبینیم.»

بای نینگ بینگ‌نمی‌شد​ که نمی‌دانست چه‌دیگه​ بگوید، زمزمه کرد: «آه؟»

پیرزن با اشتیاق و لحنی همدلانه ادامه داد: «درکت‌رسانده​ می‌کنم، یه زن وقتی بیرونه باید این‌جوری لباس بپوشه تا‌پیشین​ از خودش محافظت کنه، وگرنه ممکنه هزار جور اتفاق بیفته.»

بای نینگ‌دسته​ بینگ کلمه‌ای‌رئیس​ برای گفتن نداشت.

او از اینکه کسی با کلمهٔ «زن» روی‌دستگیرم​ اعصابش راه برود، بیزار بود. اما در برابر‌نیست​ این پیرزنِ ساده و پرشور، کاملاً احساس درماندگی می‌کرد.

پیرزن چنان لبخندی زد که چشمانش به خطی باریک تبدیل شد و ناگهان صدایش را پایین آورد:‌چطور​ «شما دو تا باید زن و شوهر باشید، مگه نه؟ این روزا خیلی سروصدا می‌کردید، من حتی‌خواهر​ از دور هم صداتونو می‌شنیدم. نمی‌خوام دخالت کنم اما، تو اون کارا... باید یکم خودتونو کنترل کنید.»

این ماجرا‌غرورش​ چیزی کم از‌نبود​ یک کابوس نداشت!

چهرهٔ بای نینگ بینگ در‌پیشین​ هم کشیده شد، گویی صاعقه‌ای‌نداشت​ به او برخورد کرده باشد.

پس از مدتی طولانی، در حالی که چهره‌اش‌دستگیرم​ بی‌نهایت خشک و بی‌روح بود، به‌سختی این جمله را‌کلاه​ بر زبان آورد: «خاله، اون‌طوری که فکر می‌کنید نیست.»

پیرزن چشمکی زد و چنان خندید که دندان‌هایش نمایان شد:‌می‌فهمم​ «آه... چرا این‌قدر خجالت می‌کشی؟ چیزی نیست که، می‌تونی همه‌چیز رو‌بی‌درنگ​ به خودم بگی. من این‌همه سال عمر کردم، چیا که ندیدم!»

سپس، خواسته یا‌مانند​ ناخواسته، نگاهش به‌روی​ سمت بستر چرخید.

بای نینگ بینگ ردِ نگاه او‌خاندانِ​ را دنبال کرد و در آن‌گرفت​ لحظه فقط می‌خواست خودش را بکشد.

اما راستش را‌دستش​ بخواهید، ملحفه‌ها را خودِ‌چند​ او پاره کرده بود...

پس از آن، پیرزن حرف‌های دیگری هم‌پنهون​ زد، اما ذهن بای نینگ بینگ چنان آشفته‌هویتش​ بود که حتی یک کلمه را هم نمی‌شنید.

بعدازظهر، وقتی فانگ یوان برای غذا خوردن بازگشت، پیرزن جلوی در راهش را بست و با‌دسته​ مهربانی نصیحتش کرد: «پسرجون، زنت همه‌چیز رو بهم گفت. می‌دونم شما جوونا تو اوجِ حرارتین، اما‌مردا​ باید مراقب سلامتی‌تون باشین، مخصوصاً باید بیشتر هوای زنت رو داشته باشی. حرفام یادت بمونه، باشه؟»

فانگ یوان دهانش از تعجب باز‌خاندانِ​ ماند و در حالی که نمی‌توانست به‌نوازش​ آنچه شنیده واکنشی نشان دهد، گفت: «هاه؟»

پیرزن نوچ‌نوچ کرد و با لحنی آمیخته به‌دستگیرم​ نارضایتی و درماندگی گفت: «همه‌چیزت خوبه، فقط حیف که‌کلاه​ خیلی ساده‌ای. با این‌همه صداقت، آخرش سرت کلاه می‌ره!»

اگر اعضای خاندان گو یوئه، بازرس الهی‌پنهون​ تیه، یا بای هوا و بای شنگ این‌هویتش​ حرف‌ها را می‌شنیدند، احتمالاً از گورهایشان بیرون می‌پریدند.

فانگ یوان مبهوت در جای خود‌روی​ خشکش زد، اما ناگهان برقی در‌بلند​ چشمانش درخشید و بالاخره قضیه را فهمید.

او در حالی که سرش را با‌خودِ​ حالتی خجالت‌زده می‌خاراند، سر تکان داد: «اوه...‌کرد​ اون قضیه، ههه... خاله، حق با شماست، چشم.»

سر میز‌نداشت​ شام، بای نینگ‌نوازش​ بینگ را دید.

بای نینگ بینگ با نگاهی یخبندان‌دیگه​ به او خیره شده بود؛ گویی‌چشمانِ​ از بدنش سرمای گزنده‌ای ساطع می‌شد.

گوشهٔ چشمانِ‌غرورش​ فانگ یوان‌بی‌رحم​ بی‌وقفه می‌پرید.

این ماجرا برای‌درست​ فانگ یوان نیز‌خاندانِ​ یک زنگ خطر بود.

فانگ یوان به لطف تجربهٔ غنی و دیدِ وسیعش، به‌راحتی‌مردا​ می‌توانست در هر نقشی فرو برود. اما بای نینگ بینگ‌می‌ذاری​ این‌گونه نبود؛ او حتی پس از تغییر چهره نیز نقص‌هایی داشت.

خوشبختانه این نقص کوچک بود. در این‌پنهون​ دنیا، هرگاه زنی به سفر می‌رفت، برای کاهش‌هویتش​ خطرات احتمالی بی‌شک لباس مردانه به تن می‌کرد.

با وجود اینکه چنین سوءتفاهمی بسیار معذب‌کننده‌کسانی​ بود، فانگ یوان باید اعتراف می‌کرد که این‌همین​ ماجرا می‌توانست هویت واقعی‌شان را بهتر پنهان سازد.

خلق‌وخوی بای‌دسته​ نینگ بینگ‌رئیس​ بدتر هم شد.

آن شب، او دوباره از‌نوازش​ فانگ یوان پرسید که کِی می‌تواند‌همچین​ گوی یانگ را به وی بازگرداند.

فانگ یوان تنها یک پاسخ‌دخترجون​ داد؛ به‌محض اینکه به رتبه ۳‌مردمکِ​ برسد، آن را پس خواهد داد.

بای نینگ بینگ پوزخندی زد. او فانگ یوان را خوب می‌شناخت؛‌دست​ ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه به حرف‌های او اعتماد کند! اما‌هیچ​ در حال حاضر نمی‌توانست گوی یانگ را با زور پس بگیرد.

«وقتی به شهر خاندان شانگ برسم، باید حداقل یه گوی عهد زهرآگین یا‌نوازش​ گوی سه دست گیر بیارم، حتی گوی تسخیر هم کارمو راه می‌ندازه...» با‌حصیری​ این افکار، بای نینگ بینگ برای رسیدن به شهر خاندان شانگ بی‌قرارتر شد.

علاوه بر تزکیهٔ دوگانه، فصل‌نوازش​ جدیدی نیز به روند تزکیهٔ‌مردا​ فانگ یوان افزوده شده بود.

آن هم استفاده از‌خندید​ گوی قدرت تمساح برای‌نکن​ افزایش قدرت بدنی‌اش بود.

ناگفته نماند، تواناییِ تغذیهٔ گوی‌نبود​ قدرت تمساح تا به امروز، کاملاً‌دست​ دور از انتظار فانگ یوان بود.

برای این موضوع باید از خاندان بای تشکر می‌کرد. تنها به‌دستش​ لطفِ به دست آوردنِ مقدار زیادی گوشت تمساح از آن‌ها بود که‌بی‌خود​ فانگ یوان توانست این گو را تا به الان زنده نگه دارد.

وگرنه خیلی وقت‌دستش​ پیش از گرسنگی‌کرد​ تلف شده بود.

گوی قدرت تمساح مانند گوی گراز سیاه‌پنهون​ و سفید بود، آن‌ها به طور دائمی‌آیا​ قدرت بدن استاد گو را افزایش می‌دادند.

اما پیش از رتبه ۶، استاد گو همچنان بدنی‌رسانده​ فانی دارد. مانند کاسه‌ای که نمی‌تواند دریاچه‌ای را در خود‌پیشین​ جای دهد، بدن استاد گو نیز در نهایت محدودیت‌هایی دارد.

به همین دلیل بود که فانگ یوان پیش از این نمی‌توانست از‌گرفت​ گوی قدرت تمساح استفاده کند. اما اکنون، او گوی استخوان آهنین و‌نیست​ گوی استخوان یشمی را از کوه بای گو به دست آورده بود.

این دو گو از نوع مصرفی بودند. هر کدام‌مگه​ مزایای خود را داشتند و ارزششان تقریباً یکسان بود و‌سرت​ می‌توانستند کالبد استاد گو را به طور دائمی بهبود بخشند.

انتخاب هر یک از‌خندید​ این گوها، مسیر پیشرفت‌نکن​ استاد گو را تعیین می‌کرد.

هنگام استفاده از گو، موارد زیادی برای در نظر گرفتن وجود داشت.‌بلند​ برخی از گوها را نمی‌شد با هم استفاده کرد، در حالی که برخی‌دستش​ دیگر مکمل یکدیگر بودند و با استفادهٔ همزمان، تأثیر بیشتری به همراه داشتند.

بای نینگ بینگ پیش از این از گوی عضلات یخی استفاده کرده بود،‌نوازش​ بنابراین بدنش از عضلات یخی ساخته شده بود. عضلات یخی مانع از تعریق می‌شد،‌سرت​ در نتیجه او نمی‌توانست در آینده از گویی مانند «گوی عرق خون» استفاده کند.

و اگر از گوی استخوان یشمی استفاده می‌کرد،‌دستگیرم​ استخوان‌های فانیِ اصلی‌اش به استخوان‌های یشمی تبدیل می‌شد.‌نیست​ عضلات یخی و استخوان‌های یشمی، ترکیب فوق‌العاده‌ای بود.

هر شخص نیازهای خاص خود را دارد، عضلات‌نکن​ یخی و استخوان‌های یشمی ممکن است برای بای نینگ‌چطور​ بینگ مناسب باشد، اما به درد فانگ یوان نمی‌خورد.

با در نظر گرفتن گوی افسانه‌ای در‌کسانی​ شهر خاندان شانگ، فانگ یوان قصد داشت مؤثرترین‌همین​ «تاندون فولادی و استخوان‌های آهنین» را شکل دهد.

به دست آوردن گوی استخوان‌پیشین​ آهنین در کوه بای گو، موقعیتی‌دستش​ بی‌نقص برای او به شمار می‌رفت.

پس از استفاده از گوی استخوان آهنین، اکنون استخوان‌های فانگ یوان‌همچین​ مانند آهن سخت شده بود. با بهبود بنیان بدنش، او اکنون می‌توانست‌حرف​ علاوه بر قدرت دو گراز، قدرت یک تمساح را نیز اضافه کند.

قدرتش همچنان‌منظورش​ در حال‌خندید​ افزایش بود.

هفت روز‌غرورش​ در یک‌بی‌رحم​ چشم‌به‌هم‌زدن گذشت.

طبق توافق اولیه‌شان، فانگ یوان‌پیشین​ یک گاری برگ افرای بنفش‌نداشت​ از رئیس پیر دهکده گرفت.

این کالاها بسیار ارزان بودند، کل گاری حتی به قیمت دو سنگ ازلی‌باسنی​ هم به فروش نمی‌رفت. اما این هدف فانگ یوان نبود، او تنها می‌خواست‌هنوزم​ هویتش را پنهان کند و با دنبال کردن کاروان، به آن‌ها نزدیک شود.

کاروان سه روز دیرتر‌خندید​ از انتظار رئیس پیر‌نکن​ دهکده از راه رسید.

آن‌ها تازه‌غرورش​ در روز‌بی‌رحم​ نهم پدیدار شدند.

شهرک که در اصل‌رئیس​ آرام بود، دوباره پر‌هیچ​ از شور و نشاط شد.

اندازهٔ کاروان عظیم بود.

سوسک‌های چاقِ سیاه‌پوست به بزرگی یک‌دیگه​ کالسکهٔ عظیم کالاها و افراد را‌چشمانِ​ حمل می‌کردند و به آرامی می‌خزیدند.

در کنار آن‌ها، شترمرغ‌های رنگارنگ گاری‌ها را می‌کشیدند. عنکبوت‌های غول‌پیکر کوهستانی‌دست​ جعبه‌ها و محموله‌ها را روی بدنشان نگه داشته بودند، مارهای بالدار‌هیچ​ روی زمین می‌خزیدند و وزغ‌ها بقچه‌های بزرگی را به دوش می‌کشیدند.

این گوهای بارکش، بدنهٔ اصلی کاروان را تشکیل می‌دادند. علاوه‌نداشت​ بر آن، تعداد زیادی از فانی‌ها نیز حضور داشتند که‌کمر​ گاوها و اسب‌ها را می‌کشیدند یا کیسه‌های بامبو را حمل می‌کردند.

«کاروان امسال بالاخره رسید!»

«هر بار که‌نمی‌شد​ این مارها رو‌دیگه​ می‌بینم، یکم می‌ترسم.»

«سروران استاد گو واقعاً‌بی‌رحم​ محشرن، می‌تونن این مارهای‌یاری​ بی‌رحم رو این‌قدر رام کنن.»

«امیدوارم گوشت نمک‌سودم این دفعه فروش‌خاندانِ​ بره، انتظار قیمت بالایی ندارم، به‌گرفت​ چند تا تیکه سنگ ازلی هم راضیم.»

«آره، بخت‌نداشت​ ما به خوبی‌نوازش​ اون غریبه‌ها نیست...»

«رئیس دهکده خیلی فرق می‌ذاره، اون‌دیگه​ یه گاری کامل برگ افرای بنفشه،‌چشمانِ​ کی فکرشو می‌کرد همین‌طوری بدتشون بره!»

روستاییان غرفه‌های موقت زیادی در ورودی دهکده برپا کردند و‌بودند​ فانگ یوان و بای نینگ بینگ در حالی که گاری‌خاندانِ​ برگ‌های افرای بنفش را می‌کشیدند، در میان آن‌ها جا گرفتند.

در میان این افراد، برخی کاملاً محلی‌خودِ​ بودند و برخی دیگر از دهکده‌های دیگر‌کرد​ آمده بودند و کالاهایی به همراه داشتند.

هر جا که انسان‌ها‌گرفت​ باشند، رقابت بر سر‌دستگیرم​ منافع نیز وجود دارد.

با اینکه فانگ یوان و بای نینگ بینگ هفت روز‌می‌فهمم​ در دهکده مانده و زمین‌ها را شخم زده بودند، اما گاری‌بی‌درنگ​ برگ‌های افرای بنفششان نگاه‌های حسودانهٔ بسیاری را به خود جلب کرد.

البته فانگ‌غرورش​ یوان هیچ توجهی‌نبود​ به آن‌ها نکرد.

او پنهانی در‌درست​ حال بررسی اعضای‌خاندانِ​ کاروان تازه‌رسیده بود.

این کاروان ترکیبی بود و نیروهای خاندان‌های مختلفی در آن گرد هم آمده بودند.‌دارن​ مانند کاروان خاندان جیا نبود که خاندان جیا نیروی اصلی آن باشد. در این‌زنا​ کاروان، علاوه بر رهبر منتخب، تعدادی معاون نیز حضور داشتند، درست مانند ارتشی متحد.

این خبر‌منظورش​ خوبی برای‌خندید​ فانگ یوان بود.

هرچه ساختار کاروان‌مانند​ پیچیده‌تر بود، نفوذ به‌کسانی​ آن برایش آسان‌تر می‌شد.

شخصی به سرعت جلو آمد‌پیشین​ و قیمت پرسید: «هوی، این گاری‌دستش​ برگ افرای بنفش رو چند می‌فروشی؟»

فانگ یوان پاسخ‌دستش​ داد: «دو و‌کرد​ نیم سنگ ازلی.»

آن شخص با چشمانی‌خندید​ گشادشده خیره ماند: «دو‌نکن​ و نیم؟ برو سر گردنه!»

بای نینگ بینگ در‌بی‌رحم​ کناری گفت: «یا بخر‌یاری​ یا شرتو کم کن!»

آن شخص آستین‌هایش را‌رئیس​ تکان داد و با‌هیچ​ گفتن «همف!» دور شد.

اگر آن‌ها واقعاً این گاری را می‌فروختند، با چه‌مگه​ بهانه‌ای می‌توانستند به کاروان ملحق شوند؟ بنابراین، آن‌ها عمداً سه‌سرت​ خریدار احتمالی را رد کردند و آن‌ها را فراری دادند.

تا غروب، هنوز نتوانسته بودند گاری برگ‌های افرای بنفش‌فرسخی​ را بفروشند. در عوض، دیگران موفق شدند بیشترِ گیاهان دارویی،‌چیزی​ گوشت نمک‌سود، شیر و سایر کالاهایشان را به فروش برسانند.

به هر حال، کاروان عظیم‌نبود​ بود و آن‌ها نیاز داشتند‌بودند​ این کالاها را تأمین کنند.

بسیاری از مردم فانگ یوان و بای نینگ بینگ را دستمایهٔ خنده‌گرفت​ قرار دادند و برخی حتی شروع به تمسخر آن‌ها کردند. برخی افراد‌نیست​ مهربان نیز به آن‌ها یادآوری کردند که قیمت را کمی پایین بیاورند.

اما فانگ یوان‌دستش​ و بای نینگ بینگ‌چند​ به هیچ‌کدام توجهی نکردند.

پیش از فرارسیدن شب، فانگ یوان خود‌پنهون​ را به افسردگی زد و گاری برگ‌های افرای‌هویتش​ بنفش را به خانهٔ رئیس پیر دهکده بازگرداند.

رئیس پیر دهکده با دیدن آن‌ها آهی کشید: «شما دو تا... بهتون گفتم‌پیرزنِ​ که دو سنگ ازلی هم قیمت بالاییه. می‌تونیم حتی به یک و نیم هم‌نوازش​ بفروشیمش. چرا به حرفم گوش ندادید؟ الکی اصرار کردید که دو و نیم بفروشید!»

ناولها | novelha.net