چپتر 254: یورش ارتش زامبیها
0دینگ هائو همانطور که پشت بوتهها پنهانکرد شده بود، به کاروانِ پایینِ کوه چشمدرجهٔ دوخت و با هیجان لبانش را لیسید.
«طبق اطلاعاتِ توی غار، اگه هزار نفر رو بکشم وکردن یه ارتش زامبی راه بندازم، میتونم از اینجا برم وآخرین راهی کوه ژائو زه بشم تا شاگرد رسمی استاد بشم!»
دینگ هائو در اصل یک روستاییهمچون بود، اما کاروانی عبوری او راامان به عنوان کارگر به خدمت گرفت.
با وجود این، هنگامی که از کوه مو بِی میگذشتند، شمارتمرکزش زیادی از زامبیها به کاروان یورش بردند. او به همراه دهها خدمتکارآخرین دیگر، همچون سپری گوشتی رها شد تا جان بقیه در امان بماند.
در حالی که دیگر خدمتکاران یکی پس از دیگری جان میباختند، او وحشتزدهاستعداد به اعماق کوهستان گریخت. درست زمانی که در تنگنا گرفتار شده بود، غاریسال را یافت؛ غاری که هیچیک از زامبیها جرئت نزدیک شدن به آن را نداشتند.
او وارد غارکارگیری شد و میراثیاستعدادش اهریمنی را یافت.
مشخص شد که این، میراثِ پنهانِ همان استادگوشتی گوی اهریمنی است که تمام خاندان را قتلعامیکی کرده و سنگقبری در میان ویرانهها برافراشته بود.
این میراث به دقت پنهانداشت شده بود و تنها فانیهاارتقا اجازهٔ دریافت آن را داشتند.
دینگ هائو روزنهاش را در این غارکرد بیدار کرد و به تزکیه پرداخت و آزمونهاداشت را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت.
او در ابتدا تنها استعداد درجهٔ C داشت، اما با به کارگیری گویی کمیاب در غار، استعدادش به درجهٔ B ارتقا یافت.
او تمام تمرکزش را بر تزکیه معطوف کرد و پسجان از سپری کردن بیش از هشت سال، به قلمرو رتبهاعماق ۳ رسید؛ سطحی که شرط ورود به آخرین تالار مخفی بود.
در آخرین تالار مخفی، تختهسنگی قرار داشت که استاد گوی اهریمنی نوشتهای بر آن به یادگار گذاشته بود: «من خودسطحی را دومین شاهِ زامبی مینامم. اگر فردِ مقدری حقیقتاً پای در این مکان بگذارد، در صورت تمایل میتواند راهی کوهمکان ژائو زه شود تا به عنوان شاگرد رسمیام پذیرفته گردد و در کنار من، مرز جنوبی را زیر پا بگذارد.»
به عنوان آزمون نهایی، دومین شاهِ زامبی از وارث میخواست تا جان هزار نفر را بگیرد و ارتشِ زامبیِ بزرگی برپا کند. معیارهایکردن دقیقی برای این آزمون تعیین شده بود؛ مانند اینکه ارتش باید شامل چه تعداد زامبی مو سفید، زامبی مو مشکی و زامبی مو سبزمقدری باشد. با وجود این، اگر زامبی مو آبی در میان آنها پیدا میشد، تنها یک عدد از آن برای برآورده کردن شرط کافی بود.
دینگ هائو مردی ساده وکمیاب بیآلایش بود و چنین افرادی معمولاًبیش نقطه قوتی داشتند؛ آنها ثابتقدم بودند.
او بیش از هشت سال به تنهایی در کوه مو بِی تزکیهامان کرد. در حالی که ذرهذره تا رتبه ۳ پیش میرفت، مجبور بودزمانی سکوت و تنهایی را تاب بیاورد و تنها زامبیها همدم او بودند.
او پیش از این تنها خدمتکاری بود کهکمیاب نقشی جز تماشاگر در دنیای استادان گو نداشت،سال از این رو درک درستی از بسیاری مسائل نداشت.
در دوران سردرگمیاش، این نوشتهٔ رویبیدار تختهسنگ بیشک مسیر و هدفی کاملاًابتدا جدید برای تلاش پیش رویش قرار داد.
این حقیقت که دومین شاهِ زامبی نیزارتقا در گذشته خدمتکار بوده و پیشینهای مشابهقلمرو داشتند، تأثیر عمیقتری بر قلب دینگ هائو گذاشت.
پس از خواندن کتیبه، دینگدیگر هائو کشتار مردم و گردآوریجان ارتش زامبیهایش را آغاز کرد.
دینگ هائو خیلی زود دریافت که این دو مأموریت در واقع مکمل یکدیگرند؛کردن او میتوانست از اجساد قربانیانش برای خلق زامبیهای جدید استفاده کند و زامبیهایتختهسنگی جدید نیز به نوبهٔ خود قدرت او را برای کشتن افراد بیشتر افزایش میدادند.
کوه مو بِی در مسیر یکی ازکرد سه شاهراه تجاری مهم مرز جنوبی قرار داشتداشت و هر ماه کاروانهایی از آن عبور میکردند.
دینگ هائو سه سال دیگر زمان صرفارتقا کرد تا به این نقطه برسد؛ جاییقلمرو که چیزی تا پایان مأموریتش نمانده بود.
کاروانِ پایینِ کوه، آخرین پلهٔدیگر او برای رسیدن به موفقیتجان بود! و چه طعمهٔ بینظیری!
کاروانها در ابعاد مختلفی بودند، برخی بزرگ و برخی کوچک؛ هر زمان که کاروان بزرگی میگذشت، دینگ هائو چارهایرسید جز پنهان شدن در دوردست نداشت. او حتی جرئت حمله به کاروانهای متوسط را نیز به خود نمیداد. تنهاحقیقتاً در برابر کاروانهای کوچک بود که دینگ هائو میتوانست دست به کار شود و مخفیانه زامبیها را به حمله وادارد.
وقتی بخت یارش بود، این کاروانها برای فرار، دامها یا خدمتکارانشان را رها میکردند؛ اماداشت وقتی بدشانسی میآورد و به پست افراد سرسختی میخورد، زامبیها تارومار میشدند و خسارت سنگینیسطحی متحمل میشد. در آن مواقع، چارهای نداشت جز اینکه رفتهرفته دوباره زامبیهای بیشتری گردآوری کند.
با وجود این، کاروانِ پیش رو حتی از کاروانهای کوچک نیز حقیرتر بودسال و به نظر میرسید پیش از این آسیب شدیدی دیده است. درست مانندیادگار پیرمردی که در آستانهٔ مرگ دستوپا میزند و با تلنگری نقش بر زمین میشود.
دینگ هائو اطمیناندهها داشت که ازهمچون پس این کاروان برمیآید.
حتی احساس میکرداستعداد این هدیهای ازکارگیری جانب آسمان است.
شبهنگام بود؛ ابرهای تیره درروزنهاش آسمان میگذشتند و ماه راآزمونها در پسِ خود پنهان میکردند.
نورِ ضعیفیداشت اطراف اردوگاه راکمیاب روشن کرده بود.
دینگ هائو اراده کرد و در حالی که چشمانش برقیجان میزد، غرید: «بکشید.» ارتش زامبیها که از پیش آرایش یافتهاعماق بودند، بیسروصدا از هر سو به سمت اردوگاه به راه افتادند.
استاد گوی بازرسِ بسیار هوشیاری کهکارگیری بیرون اردوگاه مستقر بود، گویی چیزیمعطوف شنید و پرسید: «این دیگه چه صداییه؟»
چند استاد گویِدریافت کنار او مضطرب شدندکرد و پرسیدند: «چی شده؟!»
هر پنج استادکارگیری گو بیحرکت به تاریکیِارتقا پیش رویشان خیره شدند.
هرچند ابرهای تیره ماهخدمتکار را پوشانده بودند، اما آتشرها بزرگی در اردوگاه زبانه میکشید.
با وزش باد،استعداد صدای تَرَقتَرَق ازکارگیری آتش به گوش میرسید.
در پرتوِ شعلههای لرزان، زامبیِروزنهاش پوشیده از موهای سفید به درونگذاشت میدان دیدِ استاد گوی بازرس جهید.
استادان گو نگاهیکارگیری به یکدیگر انداختند وارتقا سپس زدند زیر خنده.
«هاها، یه زامبی مو سفید.»
«نوچ، الکیابتدا نگران شدیم،درجهٔ زهرهتَرَکم کرد.»
رهبر این گروه از استادان گوبیدار با بیتفاوتی گفت: «شیائو سان، بروابتدا کلک این زامبی بدبخت رو بکن...»
زامبیهای مو سفید بسیارگویی ضعیف بودند، حتی ضعیفترتمرکزش از جانوران وحشی معمولی.
استاد گوی جوانی خندید ودیگر در حالی که به سمتجان زامبی میرفت گفت: «چشم رئیس.»
استاد شفابخشِ گروه هشدار داد: «مراقبکارگیری زهر جسدش باش، اگه آلوده بشیمعطوف دردسر میشه چون من گوی پادزهر ندارم.»
استاد گوی جوان با بیحوصلگیروزنهاش دستش را تکان داد وآزمونها گفت: «فهمیدم، فهمیدم. مگه بچه سهسالهم؟»
اگر واقعاً به زهر جسد آلوده میشد، میتوانستتمرکزش از دیگر استادان گو بخواهد درمانش کنند، اما اینسطحی کار دستکم نیم سنگ ازلی برایش هزینه در برداشت.
با این حال، زامبیهای مو سفید با الگوی مشخصی حمله میکردندبقیه و جاخالی دادن از آنها آسان بود. استاد گوی جوان از زماندرست ورود به کوه مو بِی، تعداد زیادی از آنها را کشته بود.
استاد گوی جوان داشت با خودش زمزمه میکرد: «تا وقتی حواسمتمرکزش به جاخالی دادن باشه، نیازی نیست نگران این چیز باشم... اوه!» کهآخرین ناگهان در جای خود خشکش زد و صدایش در گلو خفه شد.
مردمک چشمانش به سرعت منقبض شدبیدار و دهانش کاملاً باز ماند؛ چهرهاشابتدا حالتی به شدت وحشتزده به خود گرفت.
چهار استاد گویی که درکمیاب عقب بودند، احساس کردند مشکلی وجودبیش دارد و بیدرنگ پرسیدند: «چی شده؟»
استاد گوی جوان به خود آمد،همچون تمام بدنش همچون برقگرفتهها لرزید و سپسبماند بیدرنگ چرخید و شروع به دویدن کرد.
او در حالی که چهرهاش پرکارگیری از ترسی عمیق بود، فریاد زد:معطوف «زود باشید، زنگ خطر رو بزنید. زامبیها!»
«فقط یه زامبی موداشتند سفیده، چرا اینقدر هولتزکیه کردی... چی، چه غلـ...!»
هر چهارداشت استاد گوگویی فریاد کشیدند.
چند صد زامبی مو سفید به سمتسپری اردوگاه میجهیدند. زامبیهای مو مشکی که قویتر بودندخدمتکاران نیز در میان این دسته به چشم میخوردند.
زیر نور آتشِ اردوگاه، میشد پیکرهای درهمتنیدهگویی را در تاریکی تشخیص داد، اما هیچکسبیش نمیدانست چه تعداد زامبی به جلو هجوم میآورند.
دانگ دانگ دانگ...
در اردوگاهِداشت آرام، ناگهان صدایکمیاب زنگها طنینانداز شد.
«یه گلههمراه زامبی دارهخدمتکار میاد سمت اردوگاه!»
«کل اردوگاه رو محاصره کردن!»
«سریع، سریع،اجازهٔ همه برایداشتند دفاع آماده بشید...»
جیا لونگ و چند تن از معاونان ازتمرکزش دیوار چوبی بالا رفتند و وضعیت را بررسیرسید کردند، چهرههایشان به شدت درهم رفته و جدی بود.
«لعنت بهش، این کاروانخدمتکار به کدوم خدایی بیاحترامیگوشتی کرده که اینقدر بدشانسی میاره!»
«من دهها بار به کوه موکارگیری بِی اومدم، اما تا حالا گلهمعطوف زامبی به این بزرگی ندیده بودم...»
«نالیدن فایدهای نداره. حالا که نمیتونیم شرایطکرد رو عوض کنیم، اگه میخوایم زنده بمونیمدرجهٔ باید جانمون رو کف دست بذاریم و بجنگیم!»
«باید نیروهامون رو یکیگویی کنیم و این گلهتمرکزش زامبی رو از بین ببریم!»
با غرشهای خشمگینانهشان، همه در اردوگاه احساس کردند روحیهشان بالاجان میرود. در نقطه مقابل، ارتش زامبیها کاملاً ساکت بود و جزکوهستان صدای پیوستهٔ جهیدن و فرود آمدنشان، هیچ صدایی به گوش نمیرسید.
آرایش نیروهای دو طرف،درجهٔ تضادی عجیب و آشکارکمیاب را شکل داده بود.
نبرد به طور کامل درگرفت.
استادان گو بر دفاع دیوارهای چوبی تکیه کردند و انواع حملات دوربرد راسال به راه انداختند. رنگهای گوناگونی در اطراف اردوگاه درخشید؛ قندیلهای یخ، گلولههای آتش،یادگار تاکها، تختهسنگهای غلتان و موارد دیگر مستقیماً با خط مقدم زامبیها برخورد کردند.
شمار زیادی از زامبیهای مو سفید بر زمین افتادند؛رها تکهتکه شدند، به خاکستر بدل گشتند، درون قالبهای یخمیباختند منجمد شدند یا زیر سنگها به خمیر گوشت تبدیل گشتند.
دینگ هائو در حالی که از بالایگویی کوه با لبخندی سرد همهچیز را زیر نظرهشت داشت، گفت: «بکشید، همهشون رو سلاخی کنید. هاهاها...»
او دیگر آن جوان بیتجربهٔ گذشته نبود. اینتزکیه زامبیهای مو سفید تنها گوشت دم توپ بودندکارگیری تا جوهر ازلیِ استادان گو را هدر دهند.
همانطور که انتظار میرفت،گویی پس از مدتی، حملات استادانمعطوف گو پراکندهتر و ضعیفتر شد.
«من بریدم،همراه جوهر ازلیخدمتکار زیادی برام نمونده.»
«منم بایدابتدا جوهر ازلیمدرجهٔ رو بازیابی کنم!»
«کسی میتونه جای منداشتند بیاد؟ لعنتی، چرا اینتزکیه زامبیهای مو سفید کم نمیشن؟»
تعداد استادان گو در کاروان بسیار کم بود در حالی کهبیش به نظر میرسید زامبیهای مو سفید پایانی ندارند؛ سرانجام، آنها توانستندمخفی در برابر فشار مقاومت کنند و خود را به دیوار چوبی برسانند.
زیر حملهٔ گلهٔ زامبیها، این دیوارهایهمچون چوبیِ خامی که موقتاً بنا شده بودند،بماند بیدرنگ با غژغژی خطرناک به صدا درآمدند.
«لعنتی، جلوشونابتدا رو بگیرید،درجهٔ جلوشون رو بگیرید!»
«نیروهای ذخیره رو خبر کنید.»
هر دو طرف در اطراف دیوار چوبی وارد بنبست شدند. یک طرف بهسال جلو یورش میبرد، در حالی که طرف دیگر از این سد محافظت میکرد.یادگار تلفات عظیم زامبیهای مو سفید باعث شد قلب دینگ هائو به درد بیاید.
با ارادهای در ذهنش، دستهای از زامبیهای موگوشتی مشکی از عقب یورش بردند و وارد میدان نبرددیگری شدند. او زمزمه کرد: «حالا نوبت شماست، بچههای من.»
زامبیهای مو سفید کند بودند و نور خورشید به آنها آسیب میرساند، بنابراین نمیتوانستند در طول روز حرکت کنند. اگر آنها سالها از خونتالار تغذیه میکردند، میتوانستند به زامبیهای مو مشکی تکامل یابند. زامبیهای مو مشکی پوشیده از موهای سیاه بودند، قدرت و توانایی دفاعیشان از زامبیهای مو سفیدکنار بیشتر بود و سرعت جهش آنها بسیار سریعتر بود. اگرچه هنوز از نور خورشید آسیب میدیدند، اما مانند زامبیهای مو سفید از آن ترسی نداشتند.
زامبیهای مو مشکیدریافت قدرتی معادل یکبیدار شاه صد جانور داشتند!
دینگ هائو بیش از پنجاه زامبی مو مشکی را در این دسته فرستاد؛ همهٔقلمرو آنها به صورت گروهی به جلو یورش بردند. آنها به دنبال شکافی در دیوارخود دفاعی اردوگاه گشتند و بیدرنگ بخشی از آن را همچون شاخههای خشک در هم شکستند.
با وجود اینکه اردوگاه نیروی انسانی بیشتریسپری برای تقویت این شکاف فرستاد، چندین زامبی موخدمتکاران مشکی همچنان توانستند به داخل اردوگاه یورش ببرند.
یک زامبی مو مشکی دستانش راکارگیری تاب داد و یک استاد گویمعطوف رتبه ۱ را به عقب پرتاب کرد.
استاد گو روی زمین افتاد وبیدار نتوانست بیدرنگ روی پاهایش بایستد. زامبیابتدا مو مشکی به سوی او خیز برداشت.
استاد گو در حالی که بااستعدادش ناامیدی چشمانش را میبست، فریاد زد:هشت «کارم تمومه!» اما ناگهان صدای بلندی شنید.
چشمانش را باز کرد؛ پیکری نیرومند جلوی او ایستاده بودجان و مانع ایجاد کرده بود، در حالی که آن زامبیاعماق مو مشکی در فاصلهای دور نقش بر زمین شده بود.
قلب استاد گو لرزیددرجهٔ و گفت: «سرور هیکمیاب تو از خاندان ژانگه!»
غرررش!
قفسه سینهٔ آن زامبی مو مشکی بر اثر مشتمعطوف فانگ یوان فرو رفته بود اما نمرده بود، بلکهشرط از جا پرید و به سمت فانگ یوان حملهور شد.
فانگ یوان با لایهای از زره نور سفید پوشیده شده بود.بقیه او اندکی اخم کرد و منتظر ماند تا زامبی به اوگریخت نزدیک شود، سپس دو بازوی آن را گرفت و به شدت کشید.
زامبی مو مشکیاستعداد بیدرنگ به دوکارگیری نیم پاره شد.
خون متعفنی که حامل سم جسدبیدار بود به اطراف پاشید، اما زرهابتدا نور سفید آن را کاملاً دفع کرد.
فانگ یوان با بیتفاوتی دو نیمهٔ جسد را بهمعطوف کناری انداخت. حتی یک زامبی مو آبی در سطحشرط شاه ده هزار جانور نیز بر اثر چنین جراحاتی میمرد.
استاد گوی نجاتیافته که کاملاً محو ابهت فانگ یوانرها شده بود، با صدایی پر از شادی و احتراممیباختند گفت: «ممنون سرور هی تو که جونم رو نجات دادید!»
فانگ یوان او رادرجهٔ نادیده گرفت و نگاهش رااستعدادش به میدان نبردِ پرآشوب دوخت.