---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 49: ترسی از خارج شدن فانگ یوان از چنگشان نداشتند • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 49: ترسی از خارج شدن فانگ یوان از چنگشان نداشتند

0

چشمانی جدی به‌آورده​ زمین‌های تمرینِ دوردست‌دیده​ خیره مانده بود.

بزرگِ آکادمی کنار پنجرهٔ طبقهٔ سوم‌بودند​ ایستاده بود و به تمام آنچه‌می‌گذاشتند​ در میدانِ مبارزه رخ می‌داد، می‌نگریست.

ابروانش را‌بی‌نهایت​ عمیقاً در‌حضور​ هم کشید.

در همان لحظه‌ای که فانگ یوان میدان را ترک‌کلاس​ کرد، حسی غریب در دلِ بزرگِ آکادمی ریشه دواند؛ او‌می‌ده​ هرگز انتظار نداشت فانگ یوان دست به چنین کاری بزند.

«گیر انداختنِ این پسر کار ساده‌ای نیست. به قوانین آکادمی کاملاً مسلطه و در حالت عادی دست از پا‌کسانی​ خطا نمی‌کنه. با اینکه سر کلاس می‌خوابه، اما تا سوالی ازش پرسیده می‌شه، چنان دقیق جواب می‌ده که هیچ‌عبارتِ​ بهونه‌ای دست کسی نمی‌ده. پیدا کردنِ یه نقطه ضعف ازش برای سرکوب کردنِ این سلطه‌جوییش، حسابی دشوار خواهد بود.»

ناگزیر، حسِ مبهمی از انزجار‌کسانی​ نسبت به فانگ یوان در‌پیوسته​ وجودِ بزرگِ آکادمی جوانه زد.

او به عنوان یک آموزگار، ذاتاً شاگردانِ باهوش‌فرامین​ و فرمان‌بردار را دوست می‌داشت و از شاگردانِ‌پیوسته​ سرکشی که از قوانین سرپیچی می‌کردند، بیزار بود.

با این حال، سال‌ها ایفای نقش به عنوان بزرگِ آکادمی، تجربه‌ای شگرف برایش به ارمغان آورده بود و‌جواب​ شاگردانِ گوناگونی را به چشم دیده بود. در میانِ آن‌ها، شاگردانی بی‌نهایت مطیع حضور داشتند که بی‌هیچ پرسشی فرامین‌انزجار​ را اجرا می‌کردند. در مقابل، کسانی هم بودند که شبانه‌روز دردسر می‌آفریدند و پیوسته قوانین را زیر پا می‌گذاشتند.

قلبِ او از مدت‌ها پیش همچون آبی راکد، آرام و نسبت به همگان بی‌طرف شده‌پرسشی​ بود. در عین حال، عبارتِ «یک آموزگار باید با تمامِ شاگردانش عادلانه رفتار کند» را‌همچون​ بر گوشهٔ راستِ میزِ خود حک کرده و آن را سرلوحهٔ کار خویش قرار داده بود.

او هرگز چنین‌اجرا​ انزجاری نسبت به یک‌شبانه‌روز​ شاگرد احساس نکرده بود.

با درکِ این حسِ‌حضور​ انزجار در دلِ خود، بزرگِ‌اجرا​ آکادمی نیز اندکی شگفت‌زده شد.

در سالیانِ گذشته، او حتی در برابرِ سرکش‌ترین شاگردان نیز با‌اما​ سعه‌صدر برخورد می‌کرد و اعمالشان را تاب می‌آورد. اما چرا وقتی پای‌نمی‌ده​ فانگ یوان به میان می‌آمد، این حسِ بی‌طرفی را از دست می‌داد؟

بارها و بارها در‌گوناگونی​ این باره اندیشید و‌آن‌ها​ سرانجام دلیلِ آن را دریافت.

این پسر که فانگ‌مقابل​ یوان نام داشت، تکبری‌دردسر​ ذاتی در خونش جریان داشت!

گویی فانگ یوان از اساس هیچ احترامی برای جایگاهِ آموزگارانِ خود‌کسانی​ قائل نبود. در برخورد با مربی هنرهای رزمی، او نه‌تنها نافرمانی‌همچون​ کرده بود، بلکه حتی در ملأ عام به او تاخته بود.

در حقیقت، چنین مواردی از حاضرجوابی و گستاخی در برابرِ آموزگاران، در‌سوالی​ سالیانِ گذشته نیز به‌وفور دیده می‌شد. با وجود این، آن کودکان همواره ذهنیتی‌کردنِ​ آشفته و متلاطم داشتند؛ آن‌ها یا سرکش بودند، یا خشمگین و یا لجباز.

برای بزرگِ آکادمی روشن بود که هرچه‌میانِ​ این جوانان آشفته‌تر رفتار می‌کردند، بیشتر نشان‌بی‌هیچ​ می‌داد که در اعماقِ دلشان ترس نهفته است.

اما فانگ یوان این‌گونه نبود.

او ذره‌ای هراس در‌حضور​ دل نداشت؛ گویی دستِ آکادمی‌اجرا​ و ترفندهایش را خوانده بود.

چهره‌اش سرد و بی‌تفاوت بود و حتی پس از‌کلاس​ ترکِ میدانِ مبارزه نیز هیچ نشانی از تغییر در‌جواب​ رخسارش پدیدار نگشت؛ گویی تنها کارِ بی‌اهمیتی انجام داده است.

آری، او مسئلهٔ نافرمانی‌گوناگونی​ از آموزگارانش را همچون‌آن‌ها​ موضوعی پیش‌پاافتاده و بی‌ارزش می‌پنداشت!

به بیانِ ساده...

او ترسی در وجودش نداشت.

دقیقاً همین مسئله موجب ناخشنودیِ‌عادی​ بزرگِ آکادمی شده و حسِ انزجار‌اما​ را در او بیدار کرده بود.

بزرگِ آکادمی می‌توانست شاگردی به‌مراتب سرکش‌تر از فانگ یوان، یا نوجوانی‌مطیع​ ده‌بار دردسرسازتر از او را تحمل کند. چرا که این شاگردان‌دردسر​ مفهومِ ترس را می‌فهمیدند و بر اساسِ احساساتِ متلاطمِ خود عمل می‌کردند.

تا زمانی که ترس در وجودشان بود و‌دردسر​ از روی تکانه عمل می‌کردند، به‌راحتی می‌شد آن‌ها‌همچون​ را مهار کرد و هرگز از کنترل خارج نمی‌شدند.

اما فانگ یوان این‌گونه نبود.

او خونسرد و بی‌تفاوت‌حالت​ بود و با آموزگارانش‌اینکه​ با احترام برخورد نمی‌کرد.

او هیچ حرمتی نگه نمی‌داشت!

کسی که هیچ احترامی برای خاندان‌بودند​ قائل نیست، حتی اگر پرورش یابد،‌می‌گذاشتند​ چگونه می‌تواند برای خاندان سودمند واقع شود؟

«به محضِ ظهورِ چنین اشخاصی، باید سرکوب بشن... حتماً باید سرکوب بشن! در غیر این صورت، وجودِ اون باعث‌قلبِ​ می‌شه بقیهٔ شاگردها هم جسور بشن و حس کنن می‌تونن هر کاری بکنن. در درازمدت، این مسئله روی بقیه‌راستِ​ هم تأثیر می‌ذاره و باعث می‌شه حرمتِ آموزگاران از بین بره. اون‌وقت آکادمی چطور می‌خواد شاگردها رو مدیریت کنه؟»

بزرگِ آکادمی چشمانش را‌حالت​ ریز کرد و تصمیمش‌اینکه​ را در ذهن قطعی ساخت.

اما دیری نپایید که چهره‌اش‌چشم​ در هم رفت و آثارِ‌بی‌نهایت​ استیصال در آن نمایان شد.

چگونه باید‌فرامین​ فانگ یوان‌مقابل​ را سرکوب می‌کرد؟

فانگ یوان مرتکبِ هیچ خطایی نشده‌بی‌هیچ​ بود و هیچ نقطه ضعفی وجود‌بودند​ نداشت که بتوان از آن بهره‌برداری کرد.

رفتارِ زیرکانهٔ فانگ یوان، حسِ درماندگی را در او بیدار‌می‌خوابه​ می‌کرد. او هرگز با شاگردی این‌چنین روبه‌رو نشده بود؛ کسی‌هیچ​ که تا این حد با قوانین و مقرراتِ آکادمی آشنایی داشت.

به عنوانِ بزرگِ آکادمی، او همواره نسبت به تمامِ شاگردان‌بی‌نهایت​ بی‌طرفانه عمل می‌کرد. نمی‌توانست همچون اراذل و اوباشِ خیابانی رفتار‌بودند​ کند و بی‌دلیل برای جوانی چون فانگ یوان دردسر بتراشد.

او امیدش را به مربی‌کسانی​ هنرهای رزمی بسته بود، اما‌پیوسته​ اکنون عمیقاً ناامید شده بود.

«به نظر می‌رسه برای سرکوب کردنِ این سلطه‌جوییِ فانگ‌اجرا​ یوان، چاره‌ای نیست جز اینکه صبر کنیم تا بقیهٔ‌می‌گذاشتند​ شاگردها به رتبه ۱ مرحلهٔ میانی ارتقا پیدا کنن.»

پیشرفتِ یک استاد گو،‌حالت​ بیش از هر چیز‌اینکه​ به استعدادِ او بستگی دارد.

بزرگِ آکادمی با تکیه بر تجربهٔ سرشارِ خود، پیش‌تر در ذهن‌مطیع​ حساب‌وکتاب کرده بود: کسانی که بیشترین شانس را برای پیشرفتِ زودهنگام‌دردسر​ داشتند، گو یوئه فانگ ژنگ، چی چنگ و مو بِی بودند.

استعدادِ آن‌ها به ترتیب در درجهٔ A و دو نفرِ دیگر در درجهٔ B قرار داشت و با حمایتِ بزرگانی که پشتوانه‌شان بودند، هیچ کمبودی در زمینهٔ سنگ‌های ازلی نداشتند. فرقی نمی‌کرد کدام‌یک از این سه نفر باشد، به‌احتمال قوی یکی از آن‌ها نخستین کسی می‌بود که در مسیرِ تزکیه، به رتبه ۱ مرحلهٔ میانی دست می‌یافت.

بزرگِ آکادمی نگاهی به میدان انداخت، آهی کشید‌فرامین​ و گفت: «گو یوئه فانگ ژنگ، چی چن و‌زیر​ مو بِی... این سه تا، بذرای امیدِ این دوره‌مونن.»

با نگاهِ کارکشته‌اش به‌خوبی درمی‌یافت: هرچند به نظر‌اینکه​ می‌رسید دانش‌آموزان در میدان بی‌هدف ایستاده‌اند، اما در‌چنان​ نهان، از پیش به سه گروه تقسیم شده بودند.

در مرکزِ یکی از حلقه‌ها، گو یوئه‌میانِ​ چی چن قرار داشت و گروهی از‌بی‌هیچ​ هم‌خون‌های هم‌سن‌وسالش گردِ او حلقه زده بودند.

هستهٔ حلقهٔ دوم، گو یوئه فانگ ژنگ بود؛ نسل جوانِ پیروِ رئیس خاندان، نامحسوس از این نابغهٔ دارای استعداد درجهٔ A حمایت می‌کردند.

رهبریِ حلقهٔ سوم را گو یوئه مو بِی بر عهده‌مقابل​ داشت. او که جراحت داخلی‌اش درمان شده بود، با چهره‌ای‌مدت‌ها​ رنگ‌پریده در میدان ایستاده بود و هم‌کلاسی‌های پیرامونش، جویای احوالش بودند.

بزرگِ آکادمی با دیدن این سه‌خطا​ دسته، غرق در شادمانی شد، خندید و‌ازش​ با خود گفت: «معنیِ رقابت آزادانه همینه.»

رها گذاشتنِ دانش‌آموزان برای رقابت، تنها برای پرورشِ غریزهٔ‌شاگردانی​ نبرد در آن‌ها نبود، بلکه برای آن بود که‌مقابل​ شخصیت‌های رهبرگونه، پیش از موعد خود را نشان دهند.

در دوره‌های گذشته، باید تا پایان سال زمان می‌گذشت تا دانش‌آموزان تواناییِ‌می‌گذاشتند​ شکل‌دادن به حلقه‌های خود را پیدا کنند. اما امسال، با حضور فانگ‌عبارتِ​ یوان و اخاذی‌هایش، این جدایی و دسته‌بندی بسیار زودتر رقم خورده بود.

در برابرِ فانگ یوان، تنها‌داشتند​ فانگ ژنگ، مو بِی و چی‌کسانی​ چن جرئتِ رقابت و ایستادگی داشتند.

با گذشت زمان و تحتِ این‌خطا​ تأثیرِ نامحسوس، دیگر جوانان ناخودآگاه این سه‌ازش​ نفر را به چشمِ رهبرانِ خود می‌دیدند.

اگر اتفاقِ غیرمنتظره‌ای رخ نمی‌داد،‌چشم​ همین سه حلقهٔ اجتماعی، ساختارِ مقاماتِ‌مطیع​ ارشدِ آیندهٔ خاندان را شکل می‌دادند.

بزرگِ آکادمی در دل اندیشید: «اما این دسته‌ها هنوز ثباتِ کافی ندارن. هنوز خیلیا بین گروه‌ها جابه‌جا می‌شن. وقتی‌آرام​ این سه تا پیش‌قدم بشن و زودتر از بقیه به مرحلهٔ میانیِ رتبه ۱ برسن، مقامِ مبصرِ کلاس و‌قرار​ معاون‌ها رو بهشون می‌دم. با این تفاوتِ مقام، قدرت و نفوذ به دست میارن و حلقه‌های اجتماعی‌شون محکم‌تر می‌شه.»

البته، در این میان‌حضور​ کسی بود که در هیچ‌یک‌اجرا​ از این دسته‌ها جای نمی‌گرفت.

تنها یک نفر،‌مسلطه​ و او کسی‌خطا​ نبود جز فانگ یوان.

نزدیک‌شدن به قدرتمندان، در سرشتِ آدمی است. در حقیقت، هرچند‌بی‌نهایت​ فانگ یوان از دانش‌آموزان اخاذی می‌کرد و در برابرشان می‌ایستاد، اما‌شبانه‌روز​ همچنان شماری از جوانان می‌خواستند خود را به او نزدیک کنند.

با وجود این، فانگ یوان دستِ رد به سینه‌شان زده‌پیوسته​ بود. در نگاهِ او، تنها کسانی که کارایی داشتند مهره‌های‌همگان​ شطرنج به حساب می‌آمدند و این جوانان، ارزشِ چندانی نداشتند.

این خود دلیلِ دیگری برای بیزاریِ بزرگِ آکادمی از فانگ یوان بود.‌بودند​ او بیش از حد منزوی بود و هیچ تمایلی به هم‌رنگ‌شدن با‌راکد​ جمع نداشت. کنترلِ خاندان بر چنین افرادی، هرگز به‌اندازهٔ دیگر جوانان نبود.

نگاهِ بزرگِ آکادمی بارِ‌حالت​ دیگر در میدان به‌اینکه​ سوی فانگ یوان چرخید.

فانگ یوان در گوشه‌ای از میدان، تنها و با دستانی گره‌خورده در پشت، ایستاده‌بی‌هیچ​ بود. پلک‌هایش نیمه‌بسته بود و می‌گذاشت دانش‌آموزان برای رسیدن به جایزه‌شان به جانِ هم‌مدت‌ها​ بیفتند. حتی در میانِ آن رقابتِ پرحرارت، کوچک‌ترین تغییری در حالتِ چهره‌اش پدیدار نگشت.

پیرامونش خالی بود؛‌اجرا​ هیچ جوانی حاضر‌بودند​ نبود در کنارش بایستد.

و کاملاً پیدا بود‌حضور​ که خودش نیز تمایلی‌فرامین​ به نزدیک‌شدنِ آن‌ها نداشت.

فانگ یوان آنجا‌مسلطه​ تنها ایستاده بود، غرق‌نمی‌کنه​ در هاله‌ای از انزوا.

او کاملاً‌ارمغان​ بیرون از این‌چشم​ دسته‌بندی‌ها سیر می‌کرد.

برقی در چشمانِ بزرگِ آکادمی درخشید و در افکاری ژرف فرو رفت: «اما جای نگرانی نیست. این فانگ یوان هنوز جوونه و می‌شه کم‌کم تغییرش داد. قدمِ بعدی، تعیینِ مبصرِ کلاس و معاون‌هاست. یک سال بعد، اونا رو به گروه‌هایی‌انزجاری​ تقسیم می‌کنیم و برای هر گروه سرگروه و دستیار می‌ذاریم. هر سالِ تحصیلی هم پر از افتخارات و جوایزِ مختلفه؛ مثل جایزهٔ گلِ سرخِ کوچک، جایزهٔ دستمال‌گردنِ آبی و جایزهٔ پنج دانش‌آموزِ برتر. اون می‌خواد تزکیه کنه، پس به منابع‌احترامی​ نیاز داره؛ در نتیجه مجبوره برای این مقام‌ها و جوایز رقابت کنه. با گذشتِ زمان و تعامل با بقیهٔ دانش‌آموزا، ناگزیره که پیوندهای خونی، دوستی و عشق براش تبدیل به غل‌وزنجیر بشن. نیازی نیست نگرانِ خارج‌شدنش از کنترلِ خاندان باشم.»

در طولِ این سال‌ها،‌حضور​ بزرگِ آکادمی رفته‌رفته به‌فرامین​ حقیقتی پی برده بود.

هنگامی که عضوِ جدیدی‌حالت​ در خاندان زاده می‌شد، خاندان‌کلاس​ او را شست‌وشوی مغزی می‌داد.

نخست، والاترین نظامِ ارزشیِ خاندان به آن‌ها آموخته‌آن‌ها​ می‌شد. سپس تحتِ آموزش‌های اخلاقی قرار می‌گرفتند و از‌اجرا​ زیبایی و اهمیتِ پیوندهای خونی، دوستی و عشق می‌آموختند.

پس از آن، مفهومِ افتخار به آنان تدریس می‌شد و در روندِ رشد و‌مدت‌ها​ بالندگی، منابعِ فراوانی همچون جوایزِ گوناگون برای جذبِ آنان به کار می‌رفت. با استفاده از‌رفتار​ مقام‌هایی که خاندان تعیین می‌کرد، وفادارترین هم‌خون‌ها را برمی‌گزیدند و به دسته‌های خود جذب می‌کردند.

نباید مقام‌های کوچکی چون مبصر یا معاونِ کلاس را‌اجرا​ دست‌کم گرفت؛ چرا که به‌محضِ رسیدن به این جایگاه‌ها،‌می‌گذاشتند​ آنان به بخشی از بدنهٔ مدیریتیِ خاندان بدل می‌شدند.

در چنین ساختاری با تأثیرگذاریِ مداوم، از یک سو مزایای داشتنِ نفوذ و شیرینیِ قدرت به‌چنان​ فرد چشانده می‌شد و از سوی دیگر، جداشدن از این ساختار به معضلی بزرگ بدل می‌گشت.‌دشوار​ با هویجی در یک دست و چماقی در دستِ دیگر، چه کسی می‌توانست از این چارچوب بگریزد؟

حتی سرکش‌ترین یا منزوی‌ترین افراد نیز رفته‌رفته به بخشی از خاندان تبدیل می‌شدند.‌داشتند​ فردی که هیچ بویی از وفاداری نبرده بود، به شخصی وفادار پرورش می‌یافت.‌می‌گذاشتند​ حتی بدونِ پیوندهای خونی، دوستی یا عشق، این احساسات در درونشان پرورانده می‌شد.

این، قدرتِ این ساختار است.

این، قدرتِ قوانین است.

این، راهِ بقای خاندان است!

ناولها | novelha.net