---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 270: پاداشِ شانگ یان فی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 270: پاداشِ شانگ یان فی

0

اربابان جوان با‌تسی​ چهره‌هایی بهت‌زده به‌نیست​ یکدیگر نگاه کردند: «دختر؟»

شانگ یا زی‌جمعیت​ بی‌درنگ متوجه ماجرا شد‌یان​ و به پیشانی‌اش کوبید.

پس ماجرا از این قرار بود!‌منو​ به همین دلیل بود که پدر با‌افتخارتون​ آن دو این‌گونه محترمانه برخورد کرده بود!

پردهٔ ابهام کنار رفت و شانگ یا‌عزیز​ زی در حالی که نفرتی عظیم در‌شایستهٔ​ نگاهش نهفته بود، به فانگ یوان خیره شد.

او دیگر‌شین​ ترسی در‌خندید​ دل نداشت.

اکنون که دلیل این رفتار را می‌دانست، پس‌فِی​ از ارزیابی و زمانی که جایگاهش را دوباره تثبیت‌همکاری​ می‌کرد، سرِ فرصت به خدمتِ آن دو اوباش می‌رسید!

در یک‌بلکه​ آن، سکوت بر‌عزیز​ فضا حاکم شد.

همان‌طور که جمعیت را زیر نظر داشت،‌عزیز​ شانگ یان فِی لبخندی زد تا به آن‌ها‌افتخارتون​ فرصت دهد این اطلاعات جدید را هضم کنند.

فانگ یوان برای «همکاری» در این نمایش، چهره‌ای‌شانگه​ شوکه به خود گرفت، گویی کمی جا خورده‌واسه​ بود، و با نگاهی مشکوک زمزمه کرد: «نکنه...؟»

شانگ یان فِی به او نگاه کرد و با تکان دادن سر گفت: «درسته. همون بانو‌برای​ ژانگ که شما دو نفر تو کاروان همراهی و محافظتش کردین. اون دختر منه. به‌محض اینکه‌دادن​ پاشو تو شهر خاندان شانگ گذاشت، تبارش رو حس کردم و همین الانم باهاش تجدید دیدار کردم.»

بای نینگ‌بلکه​ بینگ بی‌درنگ گفت:‌عزیز​ «ژانگ شین تسی!»

شانگ یان فِی از ته دل خندید: «هه هه هه، اون دیگه ژانگ‌واسه​ نیست، بلکه شانگه. شما دو نفر جون دختر عزیز منو نجات دادین، شما ولی‌نعمتِ‌گوی​ خاندان شانگ هستین، واسه همین شایستهٔ این هستین که به افتخارتون جامی بالا ببریم.»

با گفتن این‌تسی​ حرف، کسی در‌نیست​ را به‌آرامی باز کرد.

تیان لان، استاد گوی جوان که لباس‌یان​ خدمتکاران را به تن داشت، در را‌هضم​ گشود و به کنار شانگ شین تسی بازگشت.

شیائو دیه به حیاطِ پر‌عزیز​ از جمعیت نگاه کرد و‌هستین​ با اضطراب گفت: «بانوی من...»

شانگ شین تسی نفسش را به‌آرامی بیرون‌عزیز​ داد و گفت: «بریم داخل.» سپس زیر‌شایستهٔ​ نگاهِ خیرهٔ همگان، قدم به درون حیاط گذاشت.

ناگهان قدم‌هایش متوقف شد‌خندید​ و چهره‌اش غرق در‌شانگه​ تعجب و شادی گشت.

او فانگ‌همان‌طور​ و بای‌زیر​ را دیده بود.

این واقعاً خودشه! با دیدن شانگ شین تسی، مردمکِ‌ولی‌نعمتِ​ چشمانِ بای نینگ بینگ تا اندازهٔ یک سوزن تنگ‌حرف​ شد و در بهت و حیرت مطلق فرو رفت!

در تمام حیاط، هیچ‌کس‌بلکه​ نمی‌توانست شوکِ نهفته در‌منو​ قلب او را درک کند.

حیرت بای نینگ بینگ‌خندید​ به‌خاطر شانگ شین تسی نبود،‌جون​ بلکه به‌خاطر فانگ یوان بود.

او شخص باهوشی بود؛ در همان لحظه‌ای‌یان​ که شانگ شین تسی را دید، بی‌درنگ فهمید‌کنند​ که انگیزهٔ حقیقیِ فانگ یوان چه بوده است!

ژانگ شین تسی همان شانگ شین‌منو​ تسی بود، و به همین دلیل‌شایستهٔ​ فانگ یوان از او محافظت کرده بود.

چطور هویتش رو‌نیست​ می‌دونست؟ یعنی همهٔ اینا‌عزیز​ بخشی از نقشه‌ش بود؟!

در آن لحظه، افکار بای‌دیگه​ نینگ بینگ به هم پیچید و‌منو​ طوفانی در قلبش به پا خاست.

شانگ شین تسی در حالی که چشمانش به‌روشنی می‌درخشید، بدون‌آن‌ها​ اینکه پلک بزند به فانگ یوان خیره شد و پرسید:‌شوکه​ «برادر هی تو، خواهر بای یون، شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟»

شانگ یان فِی با ملایمت‌عزیز​ خندید: «تسی اِر، پدر بهت‌هستین​ گفت که قراره غافلگیرت کنه، نگفتم؟»

شانگ شین تسی تعظیم کرد و ادای احترام‌منو​ به‌جا آورد: «ممنونم پدر، این شادترین روزیه که‌جامی​ از زمان اومدنم به شهر خاندان شانگ داشتم.»

پس از آشفتگی‌های اولیه، او‌دیگه​ دیگر شانگ یان فِی را‌عزیز​ به‌عنوان پدر تنی‌اش پذیرفته بود.

مهم نبود پدرش چقدر‌زیر​ مادرش را ناامید کرده بود،‌لبخندی​ او همچنان خانواده‌اش محسوب می‌شد!

حتی اگر شانگ شین تسی کینه و نفرتی نسبت‌ولی‌نعمتِ​ به شانگ یان فِی در دل داشت، پیوند خونیِ‌حرف​ میانشان گسستنی نبود، به‌ویژه برای بانوی مهربانی چون او.

شانگ یان فِی برای نخستین بار شنید که‌منو​ دخترش او را پدر خطاب می‌کند؛ لبانش به‌جامی​ خنده باز شد و لبخندی درخشان بر چهره‌اش نشست.

شانگ شین تسی دوباره برگشت و در حالی که اضطراب در چهره‌اش نمایان بود، برای فانگ یوان توضیح داد:‌جامی​ «برادر هی تو، من از قصد بهت دروغ نگفتم. بعد از اینکه مادرم فوت کرد، بهم وصیت کرد که‌اضطراب​ بیام به شهر خاندان شانگ. من تازه بعد از دیدن پدرم بود که دلیل تلاش‌های مادرم و حقیقت رو فهمیدم.»

این کلمات همچون‌جمعیت​ صاعقه‌ای بر قلب بای‌یان​ نینگ بینگ فرود آمد.

چشمان آبی‌اش تا حد یک خط باریک شد و قلبش‌هستین​ آکنده از تعجب و سردرگمی گشت: حتی خودِ شانگ شین تسی‌باز​ هم هویتش رو نمی‌دونست؟ چرا؟ چرا فانگ یوان همه‌چیز رو می‌دونه؟

پیش از این نیز، فانگ یوان در‌عزیز​ قلب او در هاله‌ای از مه فرو‌شایستهٔ​ رفته بود و نمی‌توانست به‌روشنی او را بشناسد.

اما اکنون، این مه غلیظ‌تر شده‌نیست​ بود و فانگ یوان حتی از قبل‌دادین​ هم مرموزتر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر به نظر می‌رسید!

فانگ یوان سرش را بالا گرفت و آهی کشید، سپس به‌آرامی سر تکان داد و با صدایی‌همکاری​ بلند گفت: «پس ماجرا اینه، برام سؤال بود که چرا خاندان شانگ این‌قدر باهام خوب رفتار می‌کنه.‌درسته​ پس دلیلش این بود... کی فکرشو می‌کرد، کی فکرشو می‌کرد که تو دختر رئیس خاندان شانگ باشی!»

شانگ شین تسی دستانش را در‌منو​ هم فشرد و با اضطراب پرسید:‌شایستهٔ​ «برادر هی تو، می‌تونی منو ببخشی؟»

شانگ یان فِی اخم کمرنگی کرد؛‌جون​ با دیدن رفتار دخترش، فهمید که او‌واسه​ احترام زیادی برای این جوان قائل است.

فانگ یوان خندید: «مهم نیست، چرا باید‌بلکه​ سرزنشت کنم. کسی که بی‌خبر بوده بی‌گناهه.‌ولی‌نعمتِ​ راستش رو بخوای، منم بهت دروغ گفتم.»

شانگ شین‌همان‌طور​ تسی خشکش‌زیر​ زد: «چی؟»

فانگ یوان بینی‌اش را مالید‌عزیز​ و گفت: «هی تو و‌هستین​ بای یون فقط اسمای جعلی‌ان.»

شانگ شین تسی لبخند ملایمی‌شانگه​ زد و به‌آرامی گفت: «خیلی‌دادین​ وقت پیش اینو حدس زده بودم.»

فانگ یوان عمداً مکثی کرد، سپس دندان‌هایش را روی هم فشرد، دستانش‌نجات​ را به نشانهٔ احترام در هم گره کرد و گفت: «شرمنده‌ام، اسم‌کسی​ واقعی من گو یوئه فانگ ژنگه، و اینم همراهم بای نینگ بینگه.»

شانگ شین تسی این نام را چند‌یان​ بار تکرار کرد: «گو یوئه فانگ ژنگ،‌هضم​ فانگ ژنگ...» و آن را به خاطر سپرد.

لبخند شانگ یان فِی نیز‌عزیز​ پهن‌تر شد؛ او از صداقت‌هستین​ فانگ یوان خوشش آمده بود.

حقیقت این بود که‌بلکه​ او مدت‌ها پیش در‌منو​ این باره تحقیق کرده بود.

هرچند خاندان گو یوئه نابود شده بود،‌بلکه​ اما خاندان شانگ راه‌های خودش را برای‌ولی‌نعمتِ​ بیرون کشیدن اطلاعات از خاندان جیا داشت.

در دهکدهٔ گو یوئه شخصی به نام گو یوئه فانگ ژنگ وجود داشت، و این شخص دارای استعداد درجهٔ A و نامزد ریاستِ جوانِ خاندان بود.

در عین حال، بای‌جون​ نینگ بینگ نیز نامزد‌دادین​ ریاستِ جوانِ خاندان بای بود.

این دو‌دیگه​ نفر به‌عنوان‌بلکه​ نوابغ شناخته می‌شدند.

اما در مورد اینکه چرا آن‌ها مجبور شده‌شانگه​ بودند خود را پنهان کنند و مخفیانه وارد‌واسه​ کاروان شوند، تحقیق دربارهٔ این موضوع حتی آسان‌تر بود.

بر سرِ میراث کوه بای گو، دو ارباب جوانِ خاندان‌آن‌ها​ بای به دست آن‌ها کشته شده بودند. در همان زمان،‌شوکه​ آن‌ها نیمی از میراث را نیز با خود برده بودند.

حکم جلبی که‌شانگه​ خاندان بای صادر‌منو​ کرد، بهترین مدرک بود.

شانگ پو لائو با‌بلکه​ خنده گفت: «پس واسه همین‌نجات​ بود که قلبم تند می‌زد.»

شانگ بی شی‌تسی​ گفت: «این فرزند به‌بلکه​ پدرِ بزرگوار تبریک می‌گه.»

شانگ چیو نیو نگاهی به شانگ‌داشت​ شین تسی انداخت و گفت: «اگه‌اطلاعات​ به مشکلی برخوردی، به برادرِ بزرگت بگو.»

شانگ چی ون با خنده گفت: «محشره،‌نجات​ یه خواهرِ جدید پیدا کردم. واقعاً ارزشش‌جامی​ رو داشت که به این ضیافت بیام.»

...

ارباب‌های جوان با بیرون آمدن‌دیگه​ از بهت و حیرت، بی‌درنگ‌عزیز​ مهر و محبتشان را ابراز کردند.

شانگ یان فِی که به‌خوبی از افکار درونیشان آگاه بود،‌آن‌ها​ نگاهی به فرزندانش انداخت و گفت: «این اتفاق برای همه‌مون‌شوکه​ مایهٔ خوشحالیه، چون همه‌تون یه خواهرِ هم‌خونِ جدید پیدا کردید.»

«پیدا شدنِ سروکلهٔ‌شانگه​ شانگ شین تسی‌منو​ بدون شک یه تهدیده.»

«از حالا به بعد،‌بلکه​ یه نفر دیگه هم واسه‌نجات​ جایگاهِ ارباب جوان رقابت می‌کنه.»

«مگه اون موقع شانگ توئو‌دیگه​ های فرزند نامشروع پدر نبود؟ الان‌منو​ همون آدم رئیسِ جوانِ خاندانِ شانگه!»

«البته جای نگرانی نیست. خاندان ژانگ زیرمجموعهٔ خاندان ووئه‌لبخندی​ و با خاندان شانگ دشمنی داره. شانگ شین تسی‌نمایش​ اینجا هیچ پایگاهی نداره، راحت می‌شه از پسش برومد.»

ارباب‌های جوان لبخند بر لب‌عزیز​ داشتند، اما در دلِ خود‌هستین​ مشغولِ سبک‌سنگین کردنِ اوضاع بودند.

در خاندانِ‌دیگه​ امپراتوری، پیوندِ خویشاوندی‌شانگه​ هیچ جایگاهی نداشت.

تختِ امپراتوری کلیدِ دست‌یابی به عظیم‌ترین منافع‌بلکه​ بود؛ چیزی که حتی خون و خویشاوندی‌ولی‌نعمتِ​ نیز توانِ رقابت با آن را نداشت.

خاندان شانگ فرمانروای مرز جنوبی بود. هر کس در آینده به جایگاهِ رئیس خاندان‌هضم​ می‌رسید، به یکی از قدرت‌های تصمیم‌گیرنده در سراسرِ مرز جنوبی بدل می‌گشت. نشستن بر چنین‌کرد​ جایگاهِ رفیع و قدرتمندی و صعود به قلهٔ قلمروِ فانی، منافعی باورنکردنی به همراه داشت.

مگر می‌شد کسی بدون پشت سر‌منو​ گذاشتنِ نبردی خونین و جان‌فرسا، بر‌شایستهٔ​ مسندِ ریاستِ خاندانِ شانگ تکیه بزند؟

شانگ یان فِی خود در گذشته‌جون​ این مسیر را پیموده بود، از این‌واسه​ رو به‌خوبی از شرایطِ کنونی آگاهی داشت.

به همین دلیل، دلش‌خندید​ بیش از پیش به‌شانگه​ حالِ شانگ شین تسی می‌سوخت.

اکنون با افشای هویتِ او، هرچند قصدش‌یان​ محافظت از دخترک بود، اما ناخواسته او‌هضم​ را به درونِ این گردابِ رقابت پرتاب می‌کرد.

شانگ یان فِی با دست ضربهٔ‌منو​ آرامی به صندلیِ پایین‌دستِ خود زد‌شایستهٔ​ و گفت: «بیا تسی اِر، اینجا بشین.»

شانگ شین تسی پاسخ داد: «چشم.» و‌عزیز​ نگاهِ عمیقی به فانگ یوان انداخت. فانگ یوان‌افتخارتون​ نیز با لبخندی در جوابش سر تکان داد.

شانگ شین تسی قدم‌زنان‌خندید​ جلو رفت و در‌شانگه​ کنار شانگ یان فِی نشست.

شیائو لان و شیائو‌زیر​ دیه، آن دو خدمتکار‌فِی​ نیز سایه‌به‌سایه به دنبالش رفتند.

با دیدنِ این‌شانگه​ صحنه، حالتِ چهرهٔ‌منو​ حاضران دگرگون شد.

از زمانی که چشم به جهان گشوده‌عزیز​ بودند، هرگز ندیده بودند پدرشان تا این‌شایستهٔ​ حد به یکی از فرزندانش محبت کند.

حتی پسرِ نامشروعش، شانگ‌خندید​ توئو های نیز هرگز‌شانگه​ چنین توجهی دریافت نکرده بود!

شانگ یان فِی دستش را تکان داد‌یان​ و دوباره نگاهش را به سمت فانگ‌هضم​ و بای چرخاند: «خیلی خب، همگی بشینید.»

او ادامه داد: «گو یوئه فانگ ژنگ، بای نینگ بینگ، شما دو نفر جانِ دخترِ عزیزم‌ببریم​ رو نجات دادید و تا اینجا همراهیش کردید. خانوادهٔ ما عمیقاً مدیونِ شماست. اگه خواسته‌ای دارید، می‌تونید‌اضطراب​ همین الان بگید. به عنوان رئیس خاندان شانگ، تمام تلاشم رو می‌کنم تا نیازتون رو برآورده کنم.»

ارباب‌های جوان سر چرخاندند و‌شانگه​ با نگاهی لبریز از حسرت‌دادین​ به فانگ و بای خیره شدند.

این قدردانیِ رئیس خاندان شانگ بود؛‌نیست​ وعده‌ای از جانبِ فرمانروای مرز جنوبی‌نجات​ که کلامش اعتباری به استواریِ کوه داشت!

اما فانگ یوان سر تکان داد و گفت: «سرورم رئیس، تنها‌دهد​ دلیلِ ما برای محافظت از بانو شانگ شین تسی، لطفِ پیشینِ ایشون‌گویی​ بود. دینِ ما ادا شده و دیگه هیچ حساب‌وکتابی با هم نداریم.»

با شنیدنِ این حرف،‌جون​ چهرهٔ همگی از فرطِ‌دادین​ حیرت در هم رفت.

شانگ فو شی که سریع‌تر از بقیه به‌منو​ خود آمده بود، چشمانش را ریز کرد و‌جامی​ در دل، هوشمندیِ نهفته در این پاسخ را ستود.

فانگ و بای جانِ دخترِ شانگ یان فِی را نجات داده بودند و او موظف بود پاداشی‌شایستهٔ​ درخور به آن‌ها پیشکش کند. در غیر این صورت، بیگانگان چه نگاهی به خاندان شانگ می‌داشتند؟ اگر در‌شیائو​ آینده یکی از ارباب‌های جوانِ خاندان شانگ در خطر می‌افتاد، دیگر چه کسی حاضر می‌شد به یاری‌اش بشتابد؟

شانگ شین تسی با دیدنِ رد شدنِ پاداش از سوی فانگ یوان، بی‌درنگ‌جدید​ مضطرب شد و رو به شانگ یان فِی گفت: «پدر، در طولِ سفر‌نگاهی​ با کاروان، برادر هی تو هم بخشِ زیادی از دارایی‌هاش رو از دست داد.»

شانگ یان فِی مردِ زیرکی بود؛ پیش از آنکه‌ولی‌نعمتِ​ حرفِ شانگ شین تسی به پایان برسد، به نیتش پی‌کسی​ برد. او می‌خواست برای فانگ و بای ثروتی دست‌وپا کند.

شانگ یان فِی سر تکان داد و گفت:‌منو​ «از اونجا که هر دوتون استاد گو هستید، به‌بالا​ نشونهٔ قدردانی، یک میلیون سنگ ازلی بهتون پیشکش می‌کنم.»

با شنیدنِ این رقم،‌خندید​ طمع در نگاهِ بسیاری‌شانگه​ از ارباب‌های جوان موج زد.

هرچند کنترلِ بخشِ عظیمی از دارایی‌های خاندان شانگ در دستانِ‌آن‌ها​ آن‌ها بود، اما همه‌چیز زیرِ ذره‌بینِ نظارت قرار داشت و‌شوکه​ با وجودِ ارزیابی‌های سالانه، به‌سختی می‌توانستند چیزی به جیب بزنند.

شانگ یا زی استعدادِ خوبی داشت،‌منو​ اما طمعِ بی‌حدومرزش باعث شده بود‌شایستهٔ​ تا نتایجِ تجاری‌اش به خطر بیفتد.

فانگ یوان بار دیگر سر تکان داد و گفت: «راستش رو‌ولی‌نعمتِ​ بخواید، من برای چنگ انداختن به یه میراث، خطرِ بزرگی رو به‌باز​ جون خریدم. بعد از فروش دستورالعمل، دیگه نیازی به سنگ‌های ازلی ندارم.»

شانگ یان فِی نگاهِ معناداری‌دیگه​ به شانگ یا زی انداخت‌عزیز​ و گفت: «اوه، که این‌طور.»

شانگ یا زی چنان به وحشت افتاد‌یان​ که قلبش در سینه فرو ریخت؛ دهانش‌هضم​ خشک شد و عرقِ سرد بر پیشانی‌اش نشست.

مگر می‌شد شانگ یان فِی از ماجرای شانگ‌دادین​ یا زی بی‌خبر باشد؟ حتی با وجودِ حساب‌سازی‌های‌ببریم​ او، حدس زدنِ حقیقتِ ماجرا کارِ دشواری نبود.

اما شانگ یا زی در نهایت پسرِ خودش بود. حتی‌دادین​ اگر قوانینِ خاندان شانگ را زیر پا می‌گذاشت، تا زمانی که‌کسی​ دستش رو نمی‌شد، این کار نیز نوعی مهارت به حساب می‌آمد.

او با نشستن بر چنین جایگاهی، مدت‌ها پیش این حقیقت را آموخته بود: پیروی از قوانین هنر نیست؛ هنرِ‌جامی​ واقعی در این است که برای کسبِ منافع، قوانین را بشکنی اما از مجازات قسر در بروی. کسانی که از‌بانوی​ توانمندیِ حقیقی برخوردارند، نظمِ کهنه را در هم می‌شکنند و ضمنِ پایه‌گذاریِ قوانینِ جدید، از منافعِ مسیر نیز بهره‌مند می‌شوند.

شانگ یان فِی پیش از آنکه پاداشِ دیگری‌فِی​ برای بررسی به آن‌ها پیشنهاد دهد، از این فرصت‌همکاری​ برای هشدار دادن به شانگ یا زی استفاده کرد.

هنوز حرفِ شانگ یان فِی‌عزیز​ به نیمه نرسیده بود که چشمانِ‌واسه​ شانگ شین تسی از هیجان درخشید.

این دقیقاً همان چیزی بود‌شانگه​ که فانگ و بای بیش از‌ولی‌نعمتِ​ هر چیز به آن نیاز داشتند!

ناولها | novelha.net