---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 333: ترک شهر خاندان شانگ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 333: ترک شهر خاندان شانگ

0

او گمان می‌کرد فانگ یوان تنها قصد دارد درسی به او‌فکرش​ بدهد. اما هرگز انتظار نداشت فانگ یوان نیتِ قتل در سر‌وگرنه​ داشته باشد و حتی حاضر شود از نشان خار بنفشِ ارزشمندش بگذرد!

ژو چوان با حس کردنِ «عزمِ» فانگ یوان، تا‌تمام​ مرز گریه پیش رفت و در دل نالید: «فقط به‌به‌سرعت​ خاطر من این‌قدر بی‌رحمانه عمل کردی... واقعاً ارزشش رو داشت؟»

او انسانی عادی بود.

او نیز‌گرفته​ از مرگ‌اندیشید​ هراس داشت.

در غیر این صورت، پس از نابودی‌میشه​ خاندان ژو و رها شدنش در تنهایی‌غرورش​ و جراحت، تا به حال جان داده بود.

اما زنده مانده بود.

میل به‌برمی‌گزید​ بقا، غریزهٔ هر‌سال‌ها​ موجود زنده‌ای بود.

او دستِ رد به سینهٔ شانگ شین تسی زده بود، چرا‌می‌کردم​ که او را حقیر می‌شمرد. او مردی مغرور و زمانی رئیس یک‌وگرنه​ خاندان بود؛ چطور می‌توانست مطیعِ دختری ضعیف و بی‌قدرت چون او شود؟

اما هرگز‌خود​ فکر نمی‌کرد کار‌می‌دونستم​ به اینجا بکشد!

اکنون، سایهٔ مرگ را بر‌بی‌شک​ سرش می‌دید! جنونِ فانگ یوان‌سال‌ها​ کاملاً دور از انتظارش بود.

ژو چوان که حسرتِ شدیدی وجودش را فرا گرفته‌زندگی​ بود، با خود اندیشید: «اگه می‌دونستم این‌طور میشه، دعوتش رو‌درسته​ قبول می‌کردم. کی فکرش رو می‌کرد کار به اینجا بکشه!»

با وجود غرورش، احمق نبود.

میان بقا و غرور، بی‌شک اولی‌این‌طور​ را برمی‌گزید. وگرنه در تمام این سال‌ها،‌وجود​ همچون سگی کتک‌خورده به زندگی ادامه نمی‌داد.

ژو چوان با حس کردنِ نیتِ قتلِ شدیدِ فانگ یوان، به‌سرعت دلیلِ این ماجرا را درک‌نمی‌داد​ کرد: «درسته، فهمیدم! رد کردنِ شانگ شین تسی، ضربهٔ سنگینی به اعتبارش زد. فانگ ژنگ بزرگ‌ترین‌اونه​ حامیِ اونه، برای همین باید منو از سر راه برداره! شانگ یی فان منو گمراه کرد...»

با هوشی که داشت، تنها با اندکی‌سگی​ تحلیل فهمید که تمام آن شایعاتِ پیشین،‌به‌سرعت​ زیر سرِ شانگ یی فان بوده است.

تا همین چندی پیش، او غرق در غرور و شادمانی بود. این شایعات بهترین بهانه را به دستش داده‌غرور​ بود تا شانگ شین تسی را رد کند. در عین حال، از طریق همین شایعات حس می‌کرد که شانگ‌کرد​ یی فان ارزشِ زیادی برایش قائل است. پیش خود می‌گفت در بدترین حالت، می‌تواند به شانگ یی فان پناه ببرد.

برای او تفاوتی میان شانگ یی فان و شانگ شین‌می‌کردم​ تسی وجود نداشت. تا زمانی که حاضر به همکاری بود، می‌توانست‌برمی‌گزید​ به‌راحتی هر یک از آن‌ها را به مقامِ ارباب جوان برساند.

این مایهٔ‌نبود​ اعتمادبه‌نفسِ ژو‌غرور​ چوان بود.

اما اکنون،‌برمی‌گزید​ حسرتِ وجودش از‌سال‌ها​ حد گذشته بود.

به خاطر همین شایعه بود که فانگ‌این‌طور​ یوان قصدِ جانش را داشت. دیگر برای پناه‌بردن‌غرورش​ به شانگ یی فان بسیار دیر شده بود.

فانگ یوان دیوانه‌ای بود که از‌این‌طور​ هیچ قانونی پیروی نمی‌کرد. ژو چوان‌بکشه​ این بار بدجوری گند زده بود!

ژو چوان در حالی که استخوان‌هایش از شدت نبرد تیر‌سال‌ها​ می‌کشید، روی زمین افتاده بود و پای فانگ یوان که‌دلیلِ​ روی صورتش قرار داشت، او را کاملاً بی‌حرکت کرده بود.

می‌خواست دهان باز‌وگرنه​ کند و برای‌همچون​ بخشش التماس کند.

اما کلمات‌گرفته​ بر زبانش‌اندیشید​ جاری نمی‌شد.

با خود اندیشید: «آدمای زیادی دارن تماشا می‌کنن،‌دعوتش​ اگه جلوی همه التماس کنم، آبروم میره. اما اگه‌میان​ این کار رو نکنم، جونم رو از دست می‌دم...»

شخصیتِ هر‌نبود​ فرد، سرنوشتِ او‌بی‌شک​ را رقم می‌زند.

در این لحظهٔ حیاتی،‌تمام​ غرورِ ژو چوان همچنان‌کتک‌خورده​ بر او غلبه داشت.

فانگ یوان در حالی که فشارِ پایش را بیشتر می‌کرد، پوزخندی زد و گفت: «قدیمیا می‌گن آدمِ عاقل‌میان​ تسلیمِ شرایط میشه. ژو چوان، از اونجا که نمی‌تونی شرایطت رو درک کنی، پس آدمِ عاقلی نیستی. من‌ماجرا​ یه نشان خار بنفش رو حروم کردم تا تو رو بکشم، پس به خودت افتخار کن. حالا بمیر.»

ژو چوان که فشارِ خردکننده‌ای را‌این‌طور​ روی خود حس می‌کرد، سرانجام تمام‌بکشه​ تردیدها را کنار گذاشت تا التماس کند.

اما از آنجا که فانگ یوان نیروی‌برمی‌گزید​ زیادی وارد می‌کرد، گونه‌هایش به هم فشرده‌زندگی​ شده بود؛ می‌خواست حرف بزند، اما نمی‌توانست.

وحشت تمامِ‌برمی‌گزید​ وجودِ ژو چوان‌سال‌ها​ را فرا گرفت!

«صبر کن، من نمی‌خوام‌اندیشید​ بمیرم، می‌خوام التماس کنم، می‌خوام‌دعوتش​ تسلیم بشم، بذار حرف بزنم...»

او در دل فریاد می‌زد و هم‌زمان، دست و پایش را دیوانه‌وار‌بکشه​ تکان می‌داد. پای فانگ یوان را چسبید، اما بدنِ فانگ یوان همچون‌سال‌ها​ فولاد سخت بود و حتی به اندازهٔ یک انگشت هم تکان نخورد.

درست در لحظه‌ای که ژو چوان‌اولی​ غرق در ناامیدی با خود می‌گفت:‌سگی​ «کارم تمومه...»، صدای آشنایی به گوشش رسید.

شانگ شین تسی که با شتاب‌همچون​ خود را به آنجا رسانده بود،‌قتلِ​ گفت: «برادر هی تو، بهش رحم کن.»

فانگ یوان با لحنی سرد پاسخ داد، اما فشارِ پایش را متوقف‌فکرش​ کرد: «شین تسی، انگار بالاخره فهمیدی. می‌دونم که برای استعدادها ارزش قائلی،‌تمام​ اما لازم نیست به خاطرِ اون التماس کنی. همچین آدمی حقشه که بمیره.»

شانگ شین تسی با قاطعیتی‌می‌دونستم​ تمام گفت: «نه برادر هی‌می‌کردم​ تو، باید حرفم رو بزنم.»

او ادامه داد: «تو زمانِ زیادی رو با سرور ژو چوان نگذروندی، من ایشون رو بهتر می‌شناسم. سرور ژو همیشه برای بازسازی خاندان ژو مصمم بوده. بارِ‌سنگینی​ سنگینی روی شونه‌هاشه و آرمان‌های بزرگی تو قلبش داره. یه بار با دردِ فراوان بهم گفت که نمی‌تونه افرادِ خاندانِ سابقش رو فراموش کنه. همسرش قبل از مرگ،‌بهترین​ ازش خواسته بود که خونه‌شون رو دوباره بسازه. تو این سال‌ها، بارِ سنگینی رو به دوش کشیده و براش سخت تلاش کرده. اون هم دردهای خودش رو داره...»

فانگ یوان در حالی که‌سال‌ها​ چهره‌اش تغییر می‌کرد و فشارِ پایش‌نمی‌داد​ را کمتر می‌کرد، گفت: «که این‌طور؟»

ژو چوان با تعجب پیش خود فکر کرد: «چرا‌دعوتش​ یادم نمیاد همچین حرفی بهش زده باشم؟» وقتی همسرش‌میان​ جان داده بود، او حتی در آنجا حضور نداشت.

اما بی‌درنگ متوجه شد که این‌این‌طور​ تنها نمایشی است که شانگ شین‌بکشه​ تسی و فانگ یوان به راه انداخته‌اند.

در حقیقت، فانگ یوان و شانگ‌اولی​ شین تسی همچنان در تلاش بودند‌سگی​ تا او را به خدمت بگیرند!

آن‌ها خاندان شانگ را به صحنهٔ نمایش تبدیل کرده و‌ادامه​ بازیِ بی‌نظیری به اجرا گذاشته بودند. حرف‌های پیشینِ دخترک، در‌فهمیدم​ واقع راهِ نجاتی برای خروجِ او از این مخمصه بود.

این کار نه‌تنها مهربانیِ شانگ شین تسی و‌میشه​ ارزش قائل شدنش برای استعدادها را نشان می‌داد، بلکه‌نبود​ راهِ فراری از این تنگنا پیشِ پای او می‌گذاشت.

ژو چوان در حالی که دندان‌هایش را به هم می‌فشرد و آهی از سرِ درماندگی‌احمق​ می‌کشید، با خود گفت: «عجب نقشهٔ بی‌نظیری، واقعاً بی‌نظیره... من رئیس خاندان ژو هستم، اما‌نمی‌داد​ امروز از این جوون‌ها شکست خوردم. واقعاً که نسلِ جدید داره جای قدیمی‌ها رو می‌گیره.»

او ترکیبی از خشم،‌غرور​ نفرت، اندوه و درماندگی‌وگرنه​ را در وجودش حس می‌کرد.

فانگ یوان با صدای بلند گفت: «پس ماجرا از این قراره. کی فکرش رو می‌کرد سرور ژو همچین مردِ آرمان‌گرایی باشه. اما تو خیلی‌ژنگ​ احمقی، کمک کردن به شین تسی هیچ تضادی با آرمانِ بازسازیِ خونه‌ت نداره. اینکه به خاطرِ اهدافت ترسی از مرگ نداری، من رو تحت‌تأثیر قرار‌شایعات​ داد. اما می‌دونی... مردن آسونه، ولی تحملِ خفت و زنده موندن برای آرمان‌هات، و رو به جلو رفتن زیرِ این همه فشار، شجاعتِ واقعی می‌خواد.»

با شنیدنِ این حرف، ژو چوان‌می‌دونستم​ فهمید که این همان فرصتی است که‌بکشه​ فانگ یوان در اختیارش قرار داده است.

به احتمال‌خود​ زیاد، این‌اگه​ آخرین فرصتش بود.

اگر آن را نمی‌پذیرفت،‌غرور​ کارش تمام بود و هیچ‌تمام​ فرصت دیگری برایش باقی نمی‌ماند.

پیرمرد با این فکر گفت: «آه! نسل‌سگی​ جدید نوابغ تازه‌ای به دنیا میاره. با‌به‌سرعت​ شنیدن حرفای هر دوتون، درس بزرگی گرفتم!»

فانگ یوان پایش را برداشت.

شانگ شین تسی غرق در‌می‌دونستم​ شادی شد و به ژو چوان‌فکرش​ کمک کرد تا از جا برخیزد.

ژو چوان دردِ بدنش را تاب آورد، آرام از‌تمام​ جا برخاست و با ادای احترام به شانگ شین تسی‌به‌سرعت​ گفت: «ژو چوان به بانو شین تسی ادای احترام می‌کنه.»

...

شانگ یی فان در اتاق مطالعه با شنیدن این‌دعوتش​ خبر از شدت شوک خشکش زد و گفت: «چی گفتی؟‌غرور​ ژو چوان اون دختره رو به عنوان سرورش قبول کرده؟»

او با حیرت فریاد زد: «غیرممکنه! من شخصیت ژو چوان رو می‌شناسم. حتی اون موقع‌احمق​ که شانگ یا زی مسئول بود و همهٔ مغازه‌ها رو کنترل می‌کرد، نتونست اونو به‌نمی‌داد​ خدمت بگیره. این شانگ شین تسی چه توانایی‌هایی داره که تونسته وفاداریش رو به دست بیاره؟!»

ژانگِ پیر آهی کشید و گفت: «این اتفاق واقعاً افتاده. شانگ شین تسی هنوز جوونه و طبیعتاً چنین توانایی‌ای نداره. اما فانگ ژنگ‌کرد​ و بای نینگ بینگ رو کنارش داره. راستش رو بخواید، من فانگ ژنگ رو دست‌کم گرفتم. کی فکرش رو می‌کرد زیر اون ظاهر‌پیشین​ ساده، این‌قدر مکار باشه. اون عمداً کاری کرد که مسئله غیرقابل حل بشه و ژو چوان رو مجبور کرد تا تسلیمِ اون دختر بشه.»

ژانگِ پیر ادامه داد: «اگه ژو چوان تسلیم نمی‌شد، فانگ ژنگ همون‌جا می‌کشتش. الان کل منطقهٔ تجاری دارن دربارهٔ این موضوع حرف‌سنگینی​ می‌زنن. همه‌جا شایعه شده که ژو چوان برای بازسازی خاندانش، با تحمل تحقیر و شرمساری زندگی می‌کرده. بعد از اینکه فانگ ژنگ روشنش‌است​ کرد، تصمیم گرفت به شانگ شین تسی که قدر استعدادها رو می‌دونه ملحق بشه. حالا شهرت شانگ شین تسی به اوج خودش رسیده!»

شانگ یی فان با شنیدن این حرف خشمگین شد: «یعنی تمام اون زحماتی که قبلاً‌غرورش​ برای پخش کردن شایعات کشیدیم، در عوض به نفع اونا تموم شد؟ دروغگو، همه‌شون دروغگوان!‌ادامه​ حتماً خودشون این شایعات رو پخش کردن، چطور ممکنه همچین داستانِ احساسی‌ای واقعیت داشته باشه، هومف!»

ژانگِ پیر با آرامش تحلیل کرد: «ارباب جوان یی فان، آروم باشید. رقابت هنوز تموم‌احمق​ نشده. هرچند شانگ شین تسی الان چند نفری رو دور خودش جمع کرده، اما اونا‌نمی‌داد​ ممکنه واقعاً بهش وفادار نباشن. الان ما هنوز کمکِ بانو رو داریم و شانس پیروزی‌مون بالاست.»

با شنیدن این‌میان​ توصیه، آرامش به‌اولی​ شانگ یی فان بازگشت.

او در حالی که دندان‌هایش را به هم می‌سایید و نوری شوم در چشمانش می‌درخشید، گفت: «حق با توئه. ساختن‌فهمیدم​ یه نیرو زمان زیادی می‌بره. تمام این آدمایی که استخدام کرده یا تهدید شدن یا مجبور بودن، چطور می‌تونه وفاداری‌شون‌شایعاتِ​ رو به دست بیاره؟ هه‌هه‌هه، قدم بعدی اینه که بین‌شون تفرقه بندازم و بعد با پول بخرَ‌م‌شون. مطمئنم که جواب میده!»

...

با مدیریت شانگ شین تسی، نگهبانی فانگ و بای،‌قبول​ دستیاری ژو چوان و همکاری وِی ده شین و برادران‌بی‌شک​ خاندان شیونگ، تجارت اطلاعات در آوردگاه نبرد سرانجام پایه‌گذاری شد.

همان‌طور که شانگ شین تسی پیش‌بینی کرده‌برمی‌گزید​ بود، با آغاز به کارِ این تجارت،‌زندگی​ هیاهو و واکنش‌های فراوانی به پا شد.

در همان روز‌وگرنه​ نخست، آن‌ها سرمایهٔ‌همچون​ اولیهٔ خود را بازگرداندند.

در روز‌گرفته​ دوم، کسب‌وکار‌اندیشید​ همچنان پررونق بود.

در روز‌خود​ سوم، بازارشان‌اگه​ همچنان داغ بود.

پس از هفت روز، سیصد‌بی‌شک​ هزار سنگ ازلیِ شانگ شین تسی‌همچون​ به چهارصد و چهل هزار رسید.

نقشه‌های شانگ یی فان هیچ پیشرفتی نکرد. نیروهای‌کتک‌خورده​ شانگ شین تسی بسیار متحد بودند و هیچ‌کس متزلزل‌درک​ نمی‌شد. چنین اتحادی باعث شگفتی دیگر اربابان جوان شد.

شانگ یی فان به وحشت افتاده بود، زیرا می‌دانست:‌دعوتش​ اگر شانگ شین تسی با شهرت کنونی‌اش به این‌میان​ روند پیشرفت ادامه دهد، قطعاً برندهٔ نهایی خواهد بود.

از این رو، او شروع به‌این‌طور​ استفاده از نفوذ مادرش کرد تا‌بکشه​ بر مقامات عالی‌رتبهٔ خاندان شانگ تأثیر بگذارد.

تجارت اطلاعاتِ شانگ شین تسی مربوط به آوردگاه نبرد بود و این موضوعی حساس به شمار می‌رفت.‌قتلِ​ مقامات عالی‌رتبهٔ خاندان شانگ جلسه‌ای تشکیل دادند و در آستانهٔ متوقف کردنِ کسب‌وکار شانگ شین تسی بودند‌همین​ که شانگ یان فِی برخاست، تمام مخالفت‌ها را کنار زد و با تمام وجود از دخترش حمایت کرد.

موضع‌گیریِ شانگ یان فی،‌تمام​ ضربهٔ نهایی بر پیکرهٔ‌کتک‌خورده​ شانگ یی فان بود.

چند ماه بعد، شانگ یی‌اگه​ فان و نیروهای مادرش شکست‌قبول​ سختی از شانگ شین تسی خوردند.

شانگ شین تسی به عنوان‌می‌دونستم​ جانشینِ شانگ یا زی، به یکی‌فکرش​ از ده ارباب جوان تبدیل شد.

اما دردِ‌نبود​ جدایی، بر شادیِ‌بی‌شک​ موفقیتش سایه انداخت.

شانگ شین تسی در حالی که‌همچون​ برای بدرقه به بیرون شهر آمده بود،‌شدیدِ​ پرسید: «برادر هی تو، این‌قدر عجله دارید؟»

فانگ یوان پاسخ داد: «تو حالا دیگه یه ارباب جوان شدی. با‌فکرش​ استعدادی که داری، قطعاً اینجا به خوبی پیشرفت می‌کنی. شین تسی، هیچ‌تمام​ ضیافتی بی‌‌پایان نیست، ما در آینده دوباره همدیگه رو می‌بینیم، غمگین نباش.»

فانگ یوان دلداری داد، اما سپس موضوع را عوض کرد: «قبل از رفتنم، باید چیزی رو بهت یادآوری کنم. همیشه‌اولی​ دیدِ وسیعی داشته باش و به جلو نگاه کن. بالاتر از جایگاهِ ده ارباب جوان، رئیسِ جوانِ خاندان، شانگ توئو های‌سنگینی​ قرار داره. بالاتر از اون، پنج بزرگِ خاندان شانگ، پدرت شانگ یان فی و حتی بزرگِ اعظمِ خاندان شانگ حضور دارن...»

در حالی که برقی در چشمان شانگ شین تسی می‌درخشید، پاسخ داد: «خیالتون راحت باشه برادر. اون زمان که شانگ توئو های رئیسِ جوانِ خاندان شد، شرایط بی‌نقصی‌اعتبارش​ داشت. بقیهٔ اربابان جوان هم وقتی به قدرت رسیدن، روابط مساعدی داشتن. اما من هیچ‌کدوم از اینا رو ندارم. من فقط می‌تونم روی سرمایهٔ انسانی سرمایه‌گذاری کنم. تنها با‌دستش​ تکیه بر استعدادهاست که می‌تونم باهاشون رقابت کنم. برادر، اگه به چیزی نیاز داشتید، به من خبر بدید. هر کاری از دستم بربیاد برای کمک به شما انجام می‌دم!»

سخنان او باعث شد‌تمام​ فانگ و بای با دیدی‌زندگی​ متفاوت به او نگاه کنند.

همان‌طور که از رئیس آیندهٔ‌اگه​ خاندان شانگ انتظار می‌رفت؛ نابغهٔ زنی‌می‌کردم​ که دنیا را به لرزه درآورد!

فانگ یوان نگاه عمیقی به شانگ شین‌میشه​ تسی انداخت و پیش از آنکه برای‌غرورش​ رفتن برگردد، گفت: «بسیار خب، تا دیدار بعدی.»

بای نینگ‌نبود​ بینگ بی‌درنگ به‌بی‌شک​ دنبال او رفت.

آن دو، یکی سیاه‌پوش و‌سال‌ها​ دیگری سفیدپوش، رفته‌رفته در پستی‌ادامه​ و بلندی‌های کوهستان ناپدید شدند.

شانگ شین تسی و دو خدمتکارش‌می‌دونستم​ همان‌جا ایستادند و بدون هیچ حرکتی،‌فکرش​ به دور شدن آن دو خیره ماندند.

در حالی که چشمان شانگ شین تسی پر از اشک‌می‌کردم​ شده بود، در دل برای او دعا کرد: «برادر هی‌اولی​ تو، کوه سان چا خیلی خطرناکه، لطفاً مراقب خودتون باشید!»

ناولها | novelha.net