---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 190: سومین نبرد با بای نینگ بینگ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 190: سومین نبرد با بای نینگ بینگ

0

با نزدیک شدن تیغ، فانگ ژنگ‌بهتی​ فریاد زد و کرم گوی خود‌تغییر​ را به کار گرفت: «جامهٔ ماه!»

نوری مه‌آلود و آبی‌رنگ همچون ماه از‌کاملاً​ بدنش فوران کرد، گسترش یافت و تمام‌آنکه​ استادان گوی اطرافش را در بر گرفت.

با وجود این،‌می‌آورد​ همگان همچنان در‌بادها​ ناامیدی به سر می‌بردند.

چشمان آبی بای نینگ‌هوا​ بینگ با بی‌رحمی و‌شدت​ بی‌تفاوتی درخشید: «دست‌وپا زدن بی‌فایده‌ست.»

اما در همین لحظه!

گرومب!

زمینِ زیر پای همه ناگهان برآمد،‌بادها​ به توده‌ای تبدیل شد و سپس منفجر‌بهتی​ گشت و خاک را به هوا فرستاد.

استادان گو با‌خاک​ ناله‌هایی دردمندانه از شدت‌دردمندانه​ ضربه به اطراف غلتیدند.

در میان ابری از‌می‌آورد​ دود، عنکبوتی غول‌پیکر در‌می‌شکافت​ برابر دیدگان همه پدیدار شد.

هالهٔ یک گوی‌چهرهٔ​ رتبه پنج، همگان‌کوتاه​ را به وحشت انداخت.

بر روی عنکبوتی که گویی از‌بادها​ فولاد ساخته شده بود، جوانی سیاه‌پوش‌آرام​ با موهای سیاه، راست‌قامت ایستاده بود.

فانگ یوان مشتش را گره کرد‌ناله‌هایی​ و در حالی که چشمانش درخششی‌میان​ خیره‌کننده داشت، گفت: «بالاخره رسیدم به سطح!»

«ها؟» اندکی بعد، بای نینگ‌تیغِ​ بینگ را دید که در‌فرود​ هوا به سوی او یورش می‌آورد.

تیغِ یخیِ غول‌پیکر‌چهرهٔ​ بادها را می‌شکافت و‌کاملاً​ به سمتش فرود می‌آمد.

چهرهٔ آرام بای نینگ بینگ، پس از‌می‌شکافت​ بهتی کوتاه، کاملاً به هیجان و اشتیاقِ‌کوتاه​ نبرد تغییر یافت: «فانگ یوان، بالاخره پیدات شد!»

پیش از آنکه تیغ یخی به او برخورد کند،‌ضربه​ فانگ یوان پوزخندی زد. بادهای یخبندان سرمای خفیفی به جانش‌پدیدار​ انداخت و موهای سیاهش را در هوا به رقص درآورد.

او دستش‌سوی​ را بالا برد؛‌تیغِ​ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای!

گرومب!

تیغ یخی با هزارپای طلاییِ ارّه‌ای برخورد کرد و‌فرود​ پس از کشمکشی کوتاه، ارّه‌های هزارپای طلایی دیوانه‌وار چرخیدند‌نبرد​ و حجم عظیمی از خرده‌یخ‌ها را به اطراف پراکندند.

خششش!

ترک‌هایی به‌سرعت روی سطح تیغ‌تیغِ​ یخی پدیدار شد و در‌فرود​ چشم‌برهم‌زدنی تمام آن را پوشاند.

فانگ یوان غرید: «بشکن!» او قدرت دو‌کاملاً​ گراز را در اختیار داشت و زورش‌آنکه​ کاملاً بر بای نینگ بینگ چیره بود.

با تکه‌تکه شدنِ تیغ یخی‌یخیِ​ و فروریختن خرده‌یخ‌ها، بای نینگ بینگ‌چهرهٔ​ چاره‌ای جز رها کردن آن نداشت.

عنکبوت گرگ خاکی هزار لی بار دیگر‌دردمندانه​ به جنون افتاد، شش پایش را گشود‌دود​ و به سمت بای نینگ بینگ حمله‌ور شد.

کرم‌های گو هوش پایینی داشتند، اما ذاتاً حساس بودند و می‌توانستند حس کنند‌آرام​ کدام هدف تهدید بزرگ‌تری برایشان محسوب می‌شود. هالهٔ بای نینگ بینگ باعث شد‌کند​ عنکبوت گرگ خاکی هزار لی او را دشمن بپندارد و رویش قفل کند.

بای نینگ بینگ دستانش را تکان داد و قندیل‌های یخی پشت‌سرهم به پرواز درآمدند.‌آنکه​ قندیل‌ها به بدن عنکبوت گرگ خاکی هزار لی برخورد کردند و در هم شکستند، در‌برد​ حالی که عنکبوت دیوانه‌وار غرید و همراه با فانگ یوان که سوارش بود، خیز برداشت.

ویژژژ!

سه پای مارپیچ و سیاه‌فرستاد​ همچون تیر به سوی بدن‌اطراف​ شکنندهٔ بای نینگ بینگ شلیک شد.

با احساس خطر، نوری‌می‌آورد​ برفی از روزنهٔ بای‌می‌شکافت​ نینگ بینگ به بیرون جهید.

نور گسترش یافت و گویِ‌بهتی​ مارِ جاودانِ سپیدشکل را نمایان‌نبرد​ کرد که در هوا شناور بود.

بای نینگ بینگ از ته دل خندید، پرید و روی پشت‌چهرهٔ​ مار جاودان سپیدشکل فرود آمد و در حالی که به فانگ یوان‌یخی​ خیره شده بود، گفت: «جالبه! خیلی جالبه! فانگ یوان، بالاخره ناامیدم نکردی!»

فانگ ژنگ از روی زمین بلند شد. صورتش با تیغ یخی بریده‌میان​ شده بود و در حالی که غرق در خون بود، با نگاهی‌انداخت​ پیچیده به فانگ یوان خیره شد و زمزمه کرد: «بـ... برادر... بزرگ...»

نگاه رئیس خاندان بای در هم‌یخیِ​ گره خورد و با اضطراب گفت:‌چهرهٔ​ «حریف هم گوی رتبه پنج داره؟»

توجه گو یوئه بو جلب شد: «فانگ‌کاملاً​ یوان، بالاخره پیدات شد! گوی رتبه پنج...‌آنکه​ اون عنکبوت گرگ خاکی هزار لی نیست؟»

در میدان نبرد، دو‌تیغِ​ جوان با سنین متفاوت‌سمتش​ در برابر یکدیگر ایستاده بودند.

یکی ردای سفید بر تن داشت، با موهای نقره‌ای و‌اطراف​ چشمان آبی، سوار بر مار جاودان سپیدشکل و تیغی یخی در‌رتبه​ دست، همچون جاودانه‌ای یخی که به قلمرو فانی نزول کرده باشد.

دیگری ردایی سیاه، موهایی سیاه و چشمانی سیاه داشت، ایستاده بر پشت‌چهرهٔ​ عنکبوت گرگ خاکی هزار لی، با هزارپای طلاییِ ارّه‌ای در دست که‌یخی​ با وزوز می‌چرخید، همچون خدایی اهریمنی که به این جهان احضار شده باشد.

تقابل این دو،‌چهرهٔ​ نگاه‌های بسیاری را‌کوتاه​ به خود خیره کرد.

بای نینگ بینگ با چهره‌ای هیجان‌زده، تیغ یخی را بالا‌می‌آمد​ برد و با صدای بلند فریاد زد: «این هیجان‌انگیزترین نبردِ‌پیدات​ زندگیم میشه. بیا فانگ یوان، بیا تا پای مرگ بجنگیم!»

فانگ یوان پوزخندی زد و در حالی‌دردمندانه​ که به بای نینگ بینگ خیره شده‌دود​ بود، با گوشهٔ چشم اطراف را پایید.

اینجا محل‌سوی​ رقابت سه‌می‌آورد​ خاندان بود.

باورش سخت بود که عنکبوت‌بهتی​ گرگ خاکی هزار لی او‌نبرد​ را به اینجا آورده باشد...

او نمی‌خواست با بای نینگ بینگ درگیر شود و وقتش را در اینجا تلف کند.‌کاملاً​ چه تیه شوئه لنگ پیروز می‌شد و چه گو یوئهٔ نسل اول، قطعاً به شکار‌خفیفی​ او می‌آمدند. اما اگر این بای نینگ بینگ را از پای درنمی‌آورد، چگونه می‌توانست بگریزد؟

پس چاره‌ای جز نبرد نبود!

گرومب!

مار جاودان سپیدشکل و عنکبوت گرگ خاکی هزار لی‌اشتیاقِ​ با هم برخورد کردند. مار سپید به دور هدف‌پوزخندی​ پیچید و عنکبوت سیاه ضربه زد؛ نبردی از فاصلهٔ نزدیک.

بر پشت این دو گو، دو پیکر در تقلا بودند؛ تیغ‌چهرهٔ​ یخی جرقه‌های گوناگونی در آسمان ترسیم می‌کرد، در حالی که هزارپای‌آنکه​ طلاییِ ارّه‌ای با وزوزِ خود، به ارادهٔ صاحبش باز و بسته می‌شد.

صخره‌های کوهستان در‌خاک​ هم می‌شکستند و انفجارهای‌دردمندانه​ رعدآسا پی‌درپی رخ می‌داد.

قندیل‌های یخی مستقیماً به فانگ یوان اصابت کردند، اما زره سفیدِ گوی سایبان آسمان مانع آن‌ها شد. تیغِ ماهِ‌نبرد​ خونین به بای نینگ بینگ برخورد کرد و جراحت بزرگی به جا گذاشت که فوراً با لایه‌ای از یخبندان‌برد​ پوشیده و مهروموم شد. یخبندان به خون و گوشت تبدیل گشت و بای نینگ بینگ را کاملاً درمان کرد.

رئیس خاندان شیونگ با دیدن این صحنه،‌کاملاً​ با چشمانی از حدقه‌درآمده خیره ماند و‌آنکه​ گفت: «این واقعاً کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شماله!»

ده کالبدِ مطلق استعدادهایی افسانه‌ای بودند؛‌بادها​ او هرگز فکر نمی‌کرد بتواند یکی‌آرام​ از آن‌ها را با چشمان خود ببیند.

رئیس خاندان بای با بدجنسی خندید:‌ناله‌هایی​ «هه هه هه، فانگ یوان جرئت کرده‌ابری​ با بای نینگ بینگ بجنگه، قطعاً بازنده‌ست!»

تیه روئو نان که‌می‌آورد​ کنار او بود، اخم کرد‌سمتش​ و گفت: «شاید این‌طور نباشه...»

گو یوئه بو مشتش را گره کرد و با چهره‌ای به‌شدت آشفته گفت: «ده کالبدِ مطلق، باید همین باشه. توی همچین نبردی، اگه درجهٔ C بود، جوهر ازلی‌ش خیلی وقت پیش تموم می‌شد! فانگ یوان، تو واقعاً کالبدِ ماهِ باستانیِ برهوتِ یین هستی!»

دهان فانگ ژنگ نیمه‌باز مانده بود و با چهره‌ای غرق در‌چهرهٔ​ سرخوردگی زمزمه کرد: «این قدرت واقعی برادر بزرگه؟ پس اون واقعاً‌آنکه​ یکی از ده کالبد مطلقه، تمام این مدت خودشو مخفی کرده بود!»

حقیقت پیش چشمانش‌خاک​ بود؛ پس غرور پیشینش‌دردمندانه​ اکنون چه ارزشی داشت؟

هر بار که فانگ یوان و‌یخیِ​ بای نینگ بینگ به‌شدت با هم‌چهرهٔ​ درگیر می‌شدند، قلبش به لرزه می‌افتاد.

احساس می‌کرد حقیرتر می‌شود و‌بهتی​ سایهٔ برادر بزرگ‌ترش، فانگ یوان،‌نبرد​ بار دیگر بر سرش سنگینی می‌کرد.

«این دیگه چه جور نبردیه!‌یخیِ​ باورم نمیشه این مبارزهٔ دو‌می‌آمد​ تا استاد گوی رتبه سه باشه!»

«دارم اشتباه می‌بینم؟ فانگ یوان‌فرستاد​ این‌قدر وحشیه؟ تک‌به‌تک با بای نینگ‌غلتیدند​ بینگ می‌جنگه و باهاش برابری می‌کنه!»

برخی از استادان گوی جوان‌تیغِ​ که جان به در برده‌فرود​ بودند، با ناباوری خیره ماندند.

ناگهان ورقِ‌می‌آمد​ نبرد بار‌آرام​ دیگر برگشت.

مار جاودانِ فرمِ سفید و عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی، هر دو‌چهرهٔ​ آسیب سنگینی متحمل شدند. مار را بای نینگ بینگ پالایش نکرده‌آنکه​ بود، بلکه صرفاً جذبِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال شده بود.

مار جاودانِ فرمِ سفید توده‌ای از مهِ سپید بیرون داد که‌غلتیدند​ سراسرِ میدان نبرد را پوشاند. سپس لرزشی به بدنش داد، بای‌پنج​ نینگ بینگ را به پایین پرت کرد و از آنجا دور شد.

با دیدن این صحنه، رئیس خاندان بای در بهت‌سمتش​ فرو رفت و زمزمه کرد: «این... جاودان...» همان‌طور که دور‌نبرد​ شدنِ مار سپید را تماشا می‌کرد، زبانش بند آمده بود.

این مه همچون هزارتویی بود که می‌توانست دید را کور‌نبرد​ کند و سایه‌وار به دنبال فرد بیاید. فانگ یوان در‌یخبندان​ مهِ سپید غرق شد و چشمانش چیزی جز سپیدی نمی‌دید.

اما او دستپاچه نشد؛ هرچند بینایی‌اش مختل‌می‌شکافت​ شده بود، همچنان چهار حس دیگرش را‌کوتاه​ در اختیار داشت: چشایی، شنوایی، بویایی و لامسه.

علف گوش ارتباط با زمین.

ریشه‌هایی از گوش‌های فانگ یوان بیرون زد‌کاملاً​ و خیلی زود توانست با شنیدن صداها، وضعیتِ‌یخی​ پیرامونش را تا شعاعِ سیصد قدمی تحلیل کند.

گوی چشم آذرخش!

آذرخش در چشمان بای نینگ بینگ درخشید. هرچند گوی چشم آذرخش رتبه‌چهرهٔ​ ۳ بود و می‌توانست توهمات را در هم بشکند، اما مِهی که‌یخی​ مار جاودانِ رتبه ۵ ایجاد کرده بود، آن را کاملاً سرکوب می‌کرد.

با صدای‌می‌آمد​ بلندی ناسزا‌آرام​ گفت: «لعنتی!»

گوی قندیل یخ!

ده‌ها قندیلِ‌سوی​ یخ به هر‌تیغِ​ سو شلیک شد.

گوش‌های فانگ یوان تکان خورد و صدای شکافته شدنِ‌اشتیاقِ​ باد توسط قندیل‌ها را شنید. از این رو، شتابان‌پوزخندی​ خود را به سوی دیگرِ عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی کشاند.

بنگ! بنگ! بنگ!

قندیل‌ها به بدن عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی‌دردمندانه​ برخورد کردند؛ جانور به خشم آمد و‌دود​ به سمت مسیر شلیک قندیل‌ها هجوم برد.

فانگ یوان از عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی پایین پرید و گفت: «وقت بازی‌آرام​ با تو رو ندارم.» او جانور را به حال خود رها کرد و با‌پوزخندی​ تکیه بر علف گوش ارتباط با زمین، سعی کرد از میدان نبرد خارج شود.

گوی جنون خون پیش‌تر این عنکبوتِ گرگ‌خاکیِ هزار لی را‌نبرد​ فاسد کرده بود و جانور به‌زودی به گودالی از خوناب‌یخبندان​ تبدیل می‌شد، پس باید هرچه زودتر آن را رها می‌کرد.

بای نینگ بینگ اکنون همچون بمب ساعتیِ در‌سمتش​ حال تیک‌تیک بود و کشتنش به معنای منفجر‌هیجان​ کردن این بمب بود؛ نباید به او نزدیک می‌شد.

استادان گویی که نبرد را تماشا می‌کردند، تنها توده‌ای از‌اطراف​ مه را دیدند که بخش کوچکی از آن جدا شد‌هالهٔ​ و به سمت جنوب شرقیِ میدان نبرد به حرکت درآمد.

بدیهی بود که‌یورش​ فانگ یوان درون این‌بادها​ مهِ جداشده قرار داشت.

مهِ هزارتو سایه‌وار او را تعقیب می‌کرد و‌هیجان​ اگر باطل نمی‌شد، همچنان دیدِ فانگ یوان را‌برخورد​ کور نگه می‌داشت تا زمانی که خودبه‌خود محو شود.

چشمان فانگ یوان همچنان چیزی جز مه نمی‌دید،‌سمتش​ اما با در اختیار داشتنِ علف گوش ارتباط با‌اشتیاقِ​ زمین، می‌توانست موقعیتش را از طریق صداها تشخیص دهد.

وزش باد در میان برگِ درختان، جریان آبِ چشمه‌های کوهستان، آواز پرندگان و‌ابری​ نفس کشیدنِ جانوران وحشی؛ همهٔ این‌ها تولید صدا می‌کردند. تنها صخره‌های کوهستان بودند‌گویی​ که هیچ صدایی نداشتند و از این رو، او گاهی با آن‌ها برخورد می‌کرد.

صدای بای نینگ بینگ‌می‌آورد​ از پشت سرش به‌می‌شکافت​ گوش رسید: «طوفان تیغه یخی!»

هووووو... هووووو...

با وزش باد، سرمای شدیدی در فضا پخش شد‌فرود​ و دمای هوا افت کرد. طوفان تیغه یخیِ سپیدرنگی‌نبرد​ شکل گرفت که حتی از قبل هم عظیم‌تر بود.

این طوفان حتی عنکبوتِ‌هوا​ گرگ‌خاکیِ هزار لی را‌شدت​ نیز به عقب راند.

تیه روئو نان که در آن حوالی‌بادها​ بود، با صدای بلندی فریاد زد: «اون تودهٔ‌کوتاه​ مه، باید فانگ یوان باشه! زود جلوشو بگیرید!»

گو یوئه بو با اضطراب فریاد زد: «فانگ یوان،‌اشتیاقِ​ نرو! دهکدهٔ گو یوئه خونهٔ توئه!» او خواست به‌پوزخندی​ دنبالش برود، اما دو رئیس خاندانِ دیگر راهش را بستند.

رئیس خاندان شیونگ دست‌به‌سینه ایستاد و پوزخند زد:‌سمتش​ «چرا عجله می‌کنی؟ رئیس خاندان گو یوئه، نکنه‌هیجان​ می‌خوای بزنی زیر توافق و وارد میدون نبرد بشی؟»

گو یوئه بو در حالی که با اضطرابِ فزاینده به دور شدنِ‌میان​ فانگ یوان نگاه می‌کرد، غرید: «همف! خاندان گو یوئهٔ ما شکست تو‌انداخت​ این نبرد رو قبول می‌کنه. حالا هر کی جلومو بگیره، درجا می‌کشمش!»

چهرهٔ رئیس خاندان بای در هم رفت و در‌سمتش​ حالی که مخفیانه به استادان گویش علامت می‌داد، گفت: «داری‌نبرد​ منو تهدید می‌کنی؟ من ازت ترسی ندارم، گو یوئه بو.»

استادِ گو منظور او را‌بهتی​ فهمید و بی‌درنگ افرادش را‌نبرد​ برای تعقیب فانگ یوان اعزام کرد.

تیه روئو نان با دیدن این فرصت گفت: «نباید بذاریم فرار کنه، من‌بهتی​ می‌رم جلو.» او بی‌درنگ به حرکت درآمد؛ جفت‌بالی از جنس فولادِ سیاه از‌پوزخندی​ پشتش بیرون زد و به پرواز درآمد تا فانگ یوان را تعقیب کند.

اما در همین‌خاک​ لحظه، سایه‌ای سبز به‌دردمندانه​ سوی او شلیک شد.

رتبه ۵ — گوی عروسکِ کوهستانِ غول‌پیکر!

این گو شبیه به یک نقاب برنزی بود. ظاهری ساده داشت که تنها‌بهتی​ جای دو چشم و یک دهان روی آن دیده می‌شد. نقاب برنزی که غرق‌بادهای​ در خون بود، بی‌توجه به بهت‌زدگیِ دختر جوان، مستقیم به سمت صورتش پرواز کرد.

تیه روئو نان‌خاک​ با دیدن ردِ خون،‌دردمندانه​ ناخودآگاه جیغ کشید: «پدر!»

در همین حین، دستِ فولادیِ بزرگی نیز در‌می‌شکافت​ هوا پدیدار شد، تیه روئو نان را چنگ زد‌هیجان​ و بدون لحظه‌ای درنگ، او را به دوردست برد.

این اتفاقِ ناگهانی،‌چهرهٔ​ همه را در بهت‌کاملاً​ و حیرت فرو برد.

در ارتفاعی بیش از سیصد متر از سطح زمین، استاد گوی کهن‌سالی با چهره‌ای آرام و‌هیجان​ بی‌تفاوت به این صحنه خیره شده بود و گفت: «به نظر می‌رسه کارِ تیه شوئه لنگ‌سیاهش​ دیگه تمومه. ههه، تقریباً هزار سال گذشته، برادر ارشد. تو واقعاً برادر کوچیک‌ترت رو غافلگیر کردی.»

موها و ابروهایش کاملاً سپید بود. همان‌طور که بر‌ضربه​ پشت درنایی غول‌پیکر نشسته بود، دست راستش را باز‌دیدگان​ کرد؛ گوی کرمِ خونِ خویشاوندی در کف دستش قرار داشت.

این گو همچون عقیق سرخ، شفاف و زلال بود. ظاهری‌فرود​ شبیه به زنجره داشت و گهگاه درخششی از خود ساطع‌تغییر​ می‌کرد، در حالی که جهتِ دهکدهٔ گو یوئه را نشان می‌داد.

«برادر ارشد، حتی اگه اینجا هم قایم بشی،‌هیجان​ بازم پیدات می‌کنم. اون زمان فرصتِ منو دزدیدی،‌برخورد​ حالا این بار هزار برابر بدتر تلافی می‌کنم!»

پیرمردِ ابروسپید این کلمات را‌یخیِ​ با دندان‌قروچه ادا کرد و‌می‌آمد​ چهره‌اش غرق در نفرتی عمیق شد.

ناولها | novelha.net