---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 206: تبدیل شدن به رهبر • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 206: تبدیل شدن به رهبر

0

خورشید درخشان در‌بده​ میان آسمان آبی‌بهتر​ و ابرهای سپید می‌درخشید.

نور خورشید بر زمین می‌تابید و رود‌بتونه​ اژدهای زرد در جریان بود. در کنار رودخانه،‌می‌تونه​ جنگلی انبوه اقیانوسی از سرسبزی پدید آورده بود.

بر تاجِ درختِ تله‌جانور، تاک‌ها آویزان بودند و هشت‌هاپچو​ یا نُه برگ، قفسی را شکل داده بودند که‌انداخت​ همچون مجموعه‌ای از صدف‌های دریاییِ افراشته به نظر می‌رسید.

ناگهان یکی از‌فرار​ قفس‌ها به شدت‌حمله​ به لرزه درآمد.

ویژژژ!

تیغِ ماهِ سرخ و درخشانی از‌چون​ درونِ آن به بیرون شلیک شد‌داشتن​ و برگ‌ها را از هم درید.

دختر جوانی با جامه‌ای روشن که‌بهتر​ زرهی سپید بدنش را پوشانده بود،‌کرد​ از درونِ قفسِ برگی بیرون آمد.

او بسیار چابک بود. پاهایش بر شاخه‌های درختان‌چون​ فرود آمد و با حرکاتی سریع به پایین‌غریزه‌اش​ پرید تا در نهایت، به‌سلامت روی زمین مستقر شود.

او بای نینگ بینگ بود.

در تمام این مدت،‌حمله​ درخت تله‌جانور هیچ حرکتی‌پسِ​ نکرد، گویی مرده بود.

بای نینگ بینگ به درخت‌طبیعت​ تله‌جانور چشم دوخت و به یاد‌عطسه​ حرف‌های شب گذشتهٔ فانگ یوان افتاد.

«درختِ تله‌جانور به طعمه‌ای که فرار کنه، دیگه حمله نمی‌کنه. چون طعمه‌ای که‌بدون​ بتونه فرار کنه، از پسِ درخت برمیاد. درخت تله‌جانور حتی بدون داشتن عقل، با‌هاپچو​ غریزه‌اش می‌تونه خودش رو با محیط وفق بده و توی طبیعت بهتر زنده بمونه.»

«هاپچو!»

بای نینگ بینگ بی‌اختیار عطسه کرد. در‌بتونه​ حالی که بینی‌اش را می‌مالید، نگاهی به‌غریزه‌اش​ اطراف انداخت و موقعیتش را بررسی کرد.

در این جنگلِ تله‌جانور، بیشترِ قفس‌های‌بهتر​ برگی مانند صدف‌های سبز و درخشان،‌کرد​ در ارتفاعاتِ تاجِ درختان آویزان بودند.

«مثل اینکه بوی خونِ روی ساحل، جانوران وحشیِ زیادی رو جذب کرده. درخت‌های‌بدون​ تله‌جانور دیشب شکارِ خوبی داشتن.» بای نینگ بینگ در حالی که به بدنش‌بمونه​ کش و قوسی می‌داد و قولنج گردنش را می‌شکست، با خود فکر کرد.

شب گذشته خوابِ راحتی نداشت؛ جسد تمساح سفت و زمخت‌بی‌اختیار​ بود. سرمای شب نیز مزید بر علت شده بود تا با‌جنگلِ​ وجود خستگیِ مفرط، چندین بار از شدت سرما از خواب بپرد.

از این رو، با حلقه‌های پف‌کردهٔ زیر چشمانش، وضعیت‌برمیاد​ ذهنی و روانیِ نامناسبی داشت. اما پس از مدتی‌وفق​ تزکیه، بیش از نیمی از توانش بازیابی شده بود.

در این لحظه، در نقطه‌ای آفتاب‌گیر‌بهتر​ ایستاده بود و از گرمای خورشید‌کرد​ برای دفع سرمای بدنش بهره می‌برد.

صدایی به گوش رسید: «بای نینگ بینگ، منو بیار بیرون.»‌پسِ​ کسی جز فانگ یوان نبود. او برای درکِ سروصدای بیرون،‌وفق​ نیازی به استفاده از علف گوش ارتباط با زمین نداشت.

بای نینگ بینگ نگاهی به درختِ تله‌جانورِ دیگری انداخت.‌هاپچو​ بر تاج این درخت، قفس برگی که فانگ یوان را‌موقعیتش​ در خود حبس کرده بود، همچنان سر جایش قرار داشت.

در دل خندید و پاسخی نداد. در عوض‌پسِ​ چشمانش را بست و غرق در نور خورشید‌خودش​ به استراحت پرداخت تا عمداً او را معطل کند.

پانزده دقیقه بعد، تیغِ‌توی​ ماهِ خونینی شلیک کرد‌بمونه​ و تاک‌ها را برید.

برگ‌های صدف‌مانند از‌فرار​ هم دریده شدند و‌نمی‌کنه​ روی زمین پراکنده گشتند.

بای نینگ بینگ آرام به آن سمت رفت و‌هاپچو​ با استفاده از تیغِ ماهِ خونینِ دیگری، برگ‌ها را‌انداخت​ شکافت تا فانگ یوان بتواند از قفس خارج شود.

فانگ یوان با چهره‌ای درخشان و کاملاً سرحال‌پسِ​ گفت: «چرا این‌قدر لفتش دادی؟ من خیلی وقته‌خودش​ بیدار شدم، حتی تونستم یه کم تزکیه کنم.»

او لباس‌ها و شنلی را‌طبیعت​ که شب گذشته بیرون آورده بود،‌عطسه​ پیش از این جمع کرده بود.

بای نینگ بینگ غُرولُندی‌کنه​ کرد. وضعیت کنونی فانگ‌چون​ یوان کاملاً برخلاف تصوراتش بود.

گمان می‌کرد فانگ یوان نیز وضعیتی مشابه او دارد؛ اینکه‌بی‌اختیار​ از شدت سرما و گرسنگی نتوانسته بخوابد. به همین دلیل‌بررسی​ آزادی‌اش را به تعویق انداخته بود تا کمی زجرش دهد.

اما چه کسی فکرش‌حمله​ را می‌کرد که او در‌برمیاد​ اوج نشاط و آمادگی باشد!

فانگ یوان گفت: «داره دیر میشه، باید راه بیفتیم. اول یه‌عطسه​ چیزی بخوریم.» او گل توسیتا را فراخواند و زغال‌سنگ، پایهٔ آهنی،‌بیشترِ​ دیگچهٔ آهنی، قمقمهٔ آب، بیسکویت‌های خشک و وسایل دیگر را بیرون آورد.

با حرکاتی سریع، در‌کنه​ مدت کوتاهی دیگچه‌ای از‌چون​ خورش گوشت آماده کرد.

سپس به جستجوی اطراف پرداخت‌طبیعت​ و تعداد زیادی قارچ در‌بی‌اختیار​ زیر سایهٔ درختِ تله‌جانور پیدا کرد.

این قارچ‌های درختی، کشیده، خشک‌نمی‌کنه​ و باریک بودند و رنگی‌حتی​ بنفش تیره یا سیاه داشتند.

بای نینگ بینگ در حالی که به ریختن‌بمونه​ قارچ‌ها درون دیگچه توسط فانگ یوان نگاه می‌کرد، گفت:‌اطراف​ «گیاهای وحشی رو نباید همین‌طوری خورد، ممکنه سمی باشن.»

فانگ یوان سر‌فرار​ تکان داد: «آره، حق‌نمی‌کنه​ با توئه. پس نخور.»

بای نینگ بینگ پوزخندِ سردی‌طبیعت​ زد: «اگه مسموم بشی، من کرم‌عطسه​ گوی شفابخش ندارم که نجاتت بدم.»

فانگ یوان بی‌تفاوت ملاقه‌ای برداشت و‌چون​ زیر نگاهِ خیرهٔ بای نینگ بینگ، جرعهٔ‌عقل​ بزرگی از سوپ گوشت را سر کشید.

بای نینگ بینگ غُرولُندی کرد.

تنها پس از آنکه فانگ یوان پنج‌نمی‌کنه​ یا شش جرعه از سوپ خورد، مطمئن‌داشتن​ شد که خطری در آن وجود ندارد.

با چشیدن اولین‌بده​ جرعه از ملاقه،‌بهتر​ برقی در چشمانش درخشید.

در مقایسه با روز‌حمله​ گذشته، این خورش طعمی‌پسِ​ بسیار تازه‌تر و لذیذتر داشت!

نگاهش به سمت قارچ‌های درختیِ درون‌بهتر​ سوپ کشیده شد. کاملاً مشخص بود که‌حالی​ این تفاوتِ طعم، به خاطر همین قارچ‌هاست.

بی‌اختیار نگاهش به فانگ یوان افتاد که روی‌چون​ سنگی نشسته بود و با سرِ پایین‌افتاده و‌غریزه‌اش​ پرانرژی، مشغول خوردن سوپ و بیسکویت‌های خشک بود.

با وجود اینکه شرایط خوابشان یکسان بود، بای نینگ بینگ وضعیتِ رقت‌انگیزِ‌کرد​ خودش را با او مقایسه کرد و هرچند سعی در انکارش داشت،‌مانند​ اما در اعماق قلبش رگه‌هایی از تحسین نسبت به فانگ یوان احساس کرد.

البته، اگر می‌دانست که فانگ یوان پنهانی شنل‌پسِ​ و لباس‌هایش را بیرون آورده تا خود را‌خودش​ گرم نگه دارد، قطعاً احساس کاملاً متفاوتی پیدا می‌کرد.

فانگ یوان‌وفق​ سنگینی نگاه او‌طبیعت​ را احساس کرد.

اما سرش را بالا نیاورد؛ تنها لبخندِ‌نمی‌کنه​ محوی زد و با تظاهر به اینکه‌داشتن​ متوجه چیزی نشده، به خوردن ادامه داد.

از زمانِ وقایعِ کوه چینگ مائو که بای نینگ‌هاپچو​ بینگ قاطعانه جانش را نجات داده بود، فانگ یوان‌انداخت​ آن ذاتِ اهریمنیِ خالص را در وجود او حس می‌کرد.

اهریمنان دیوانه‌اند، منطق‌ناپذیرند و‌حمله​ با سرسختیِ تمام در‌پسِ​ مسیرِ خود گام برمی‌دارند.

ذاتِ اهریمنیِ بای نینگ بینگ،‌طبیعت​ ایده‌هایی برای نحوهٔ بهره‌برداری از‌بی‌اختیار​ او به فانگ یوان داده بود.

اما شخصیتِ بای‌فرار​ نینگ بینگ نیز پیچیدگی‌های‌نمی‌کنه​ خاص خود را داشت.

از یک سو، او بیش از حد خام و احساساتی بود. پس از‌حالی​ یافتنِ زندگیِ دوباره و حلِ مشکلِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال، دیگر قصدِ‌ارتفاعاتِ​ تسلیم شدن نداشت؛ می‌خواست از زندگی لذت ببرد و دیگر به دنبال مرگ نبود.

اما از سوی دیگر، ذات اهریمنی‌اش او را به جستجوی هیجان وامی‌داشت‌داشتن​ و از این رو، شخصیتی کاملاً بی‌قید و بند داشت. او از‌بمونه​ مرگ نمی‌هراسید و اگر مرگ به‌اندازهٔ کافی هیجان‌انگیز می‌بود، به پیشوازش می‌رفت.

چنین شخصی همچون اژدهایی جوان است؛ سرشار از‌بمونه​ کنجکاوی نسبت به جهان، با ذاتی مهارنشدنی و سرکشیِ‌اطراف​ رام‌نشدنی. او مسیر، جاه‌طلبی‌ها و آرمان‌های خود را داشت.

بای نینگ بینگ هنوز به اربابی اهریمنی بدل نگشته بود؛ او اکنون‌حتی​ تنها کودکی اهریمنی بود. اما این اهریمنِ حقیقی هرگز مسیرش را تغییر‌بهتر​ نمی‌داد، راهش دگرگون نمی‌شد و قطعاً سرِ تسلیم در برابر هیچ‌کس فرود نمی‌آورد.

اهریمنانِ حقیقی تنها به خود‌طبیعت​ وفادارند، در تاریکی یکه‌وتنها گام‌بی‌اختیار​ برمی‌دارند و مسیرِ خود را می‌پیمایند.

اهریمنانِ حقیقی شاید‌دیگه​ دیگران را تحسین کنند،‌بتونه​ اما هرگز تسلیم نمی‌شوند.

اهریمنِ حقیقی‌وفق​ اربابِ خویشتن و‌طبیعت​ وجودی برتر است!

فانگ یوان، بای نینگ بینگ را درک می‌کرد، چرا که خود را می‌شناخت. او می‌دانست که بای‌می‌تونه​ نینگ بینگ هرگز تسلیمش نخواهد شد، اما تسلیم‌نشدن بدین معنا نبود که نمی‌توان او را رام کرد. هرچند‌اطراف​ نمی‌توانست مسیرِ او را تغییر دهد، اما این بدان معنا نبود که نمی‌تواند او را به کار گیرد.

اگر فانگ یوان تزکیهٔ رتبه ۳ داشت، نیازی به‌هاپچو​ او پیدا نمی‌کرد. اما اکنون که تنها در مرحلهٔ‌انداخت​ آغازین رتبه ۱ بود، بای نینگ بینگ ارزش والایی داشت.

البته برای رام‌کردن‌دیگه​ و بهره‌کشی از او،‌بتونه​ باید کمی زحمت می‌کشید.

بای نینگ بینگ باهوش و مغرور بود و نمی‌شد او را‌عطسه​ وادار به کاری کرد. تنها از طریق مسائلی جزئی یا اِعمال‌بیشترِ​ فشار از طریق عوامل بیرونی، می‌شد رفته‌رفته او را رام کرد.

اینکه پنهانی لباس درآورده بود تا خود را گرم نگه دارد، به‌حتی​ خاطر تنگ‌نظریِ فانگ یوان نبود. پیش‌تر نیز که بای نینگ بینگ عمداً‌بهتر​ وقت‌کشی کرده بود و فانگ یوان واکنشی نشان نداد، به خاطر بزرگواری‌اش نبود.

«برای رام‌کردن بای نینگ بینگ باید زمان زیادی‌بمونه​ صرف کنم. اما عجله‌ای ندارم، می‌ذارم آروم پیش‌نگاهی​ بره، برای بازیابی تزکیه‌ام به زمان نیاز دارم.»

پس از صرف‌دیگه​ غذا، دیگر نزدیک‌چون​ ظهر شده بود.

همه‌جای زمین پر از ردپای جانوران وحشی بود. آن‌هاپچو​ دو به مسیر خود ادامه دادند و بای نینگ‌انداخت​ بینگ راه را به سوی جنوب شرقی باز می‌کرد.

هرچه بیشتر در جنگل پیش می‌رفتند، درختان بلندتر می‌شدند. پیش‌تر تنها درختانِ تله‌جانور با ارتفاع سه تا چهار متر‌محیط​ دیده می‌شدند، اما رفته‌رفته جای خود را به درختانی با ارتفاع پنج تا شش متر دادند و گاهی نیز‌بررسی​ درختانِ شاه با ارتفاع هفت تا هشت متر به چشم می‌خوردند که همچون درنایی در میان گلهٔ مرغان خودنمایی می‌کردند.

البته شاخه‌های خشکیده و پوشیده از خزهٔ سبز نیز روی زمین افتاده بود.‌حالی​ در برخی نقاط، برگ‌های تازه‌جوانه‌زده به چشم می‌خورد یا تنه‌های شکسته‌ای که بر‌ارتفاعاتِ​ اثر اصابت آذرخش از هم شکافته بودند و خشم آسمان‌ها را به تصویر می‌کشیدند.

این موجودات عظیم در این‌نمی‌کنه​ منطقه چنان تنگاتنگِ هم روییده‌حتی​ بودند که آسمان را می‌پوشاندند.

هرچه بیشتر‌وفق​ پیش می‌رفتند،‌توی​ هوا سردتر می‌شد.

برگ‌های انبوه و درخشانِ درختان مانع از تابش‌چون​ شدید خورشید می‌شدند و تنها پرتوهای باریکی توان‌غریزه‌اش​ نفوذ داشتند که سایه‌هایی بزرگ در جنگل پدید می‌آورد.

با وزش باد، برگ درختان صدای‌بهتر​ خش‌خشی به راه می‌انداخت و سایه‌ها‌کرد​ همچون قطعات خردشدهٔ طلا به رقص درمی‌آمدند.

اما در‌کنه​ جنگل، همه‌چیز‌حمله​ در آرامش نبود.

گاه‌وبیگاه، گوزن‌ها، روباه‌ها،‌بده​ خرگوش‌ها و جانوران دیگر‌زنده​ در اطراف پرسه می‌زدند.

بیشترِ آن‌ها پرندگان بودند؛ انواع و اقسام پرندگان که یا در دسته‌های‌حتی​ سه تا پنج‌تایی و یا در دسته‌هایی بزرگ در آسمان پرواز می‌کردند. برخی‌زنده​ دیگر نیز روی شاخه‌های درختان نشسته بودند و هماهنگ با هم آواز می‌خواندند.

گاهی اوقات نیز‌بده​ غرش ببرهایی از‌بهتر​ دوردست به گوش می‌رسید.

آن دو با تکیه بر علف گوش ارتباط با زمین برای دوری از خطرات‌غریزه‌اش​ بی‌شمار، پیوسته در حرکت و توقف بودند. اما از برخی مناطق نمی‌شد اجتناب کرد،‌کرد​ از این رو برای باز کردن راه، به قدرت نبرد بای نینگ بینگ نیاز بود.

تزکیهٔ رتبه ۳ به‌خودی‌خود‌توی​ برای مقابله با خطرات‌بمونه​ طبیعت وحشی کفایت می‌کرد.

شب دوباره فرا رسید‌کنه​ و فانگ یوان مکان امنی‌بتونه​ برای اتراق یافت؛ تپه‌ای سنگی.

بای نینگ بینگ به‌شدت خسته‌طبیعت​ بود و بی‌درنگ حتی روی سنگ‌های‌عطسه​ ناهموار و تیز به خواب رفت.

روز دوم با بیدار شدن از خواب، تمام بدنش درد‌حتی​ می‌کرد و حتی سرش به‌درستی نمی‌چرخید؛ گردنش خشک شده بود.‌توی​ عطسه‌هایش نیز بیشتر شد؛ مشخص بود که سرما خورده است.

همان‌طور که به سفر خود‌طبیعت​ ادامه می‌دادند، فانگ یوان تمام‌بی‌اختیار​ این‌ها را زیر نظر داشت.

آن‌ها بسیار کُند حرکت می‌کردند، چرا که هیچ گوی حرکتی‌ای برای سفر نداشتند. پیش از این، فانگ‌می‌تونه​ یوان از عنکبوت گرگ‌خاکی هزار لی و بای نینگ بینگ از گوی مار جاودانِ فرم سفید استفاده‌نگاهی​ می‌کرد؛ هر دو، گوهای حرکتیِ رتبه ۵ بودند. اما متأسفانه یکی مرده و دیگری فرار کرده بود.

اما فانگ یوان عجله‌ای نداشت‌طبیعت​ — تزکیه‌اش ضعیف بود و برای‌عطسه​ تزکیه کردن به زمان نیاز داشت.

هر بار که در طول سفرِ روزانه‌بتونه​ توقفی داشتند، حتی در زمان استراحت نیز‌غریزه‌اش​ از هر ثانیه برای تزکیه بهره می‌برد.

شب‌ها نیز تا‌بده​ پاسی از شب‌بهتر​ به تزکیه می‌پرداخت.

چند روز بعد، بیماریِ بای نینگ بینگ‌نمی‌کنه​ شدت گرفت و سرما خورد. سردرد داشت و‌عقل​ قدرت نبردش به‌سرعت کاهش یافت؛ همچنین تب کرد.

فانگ یوان مجبور به توقف شد و از داروهای درونِ گل توسیتا‌کرد​ برای او استفاده کرد و مقداری پماد دارویی روی بدنش مالید. اگرچه‌مانند​ پماد روی پوست سوزش ایجاد می‌کرد، اما به دفع سرمای بدنش کمک می‌کرد.

تنها پس از شش‌حمله​ روز استراحت بود که‌پسِ​ بای نینگ بینگ بهبود یافت.

این بیماری درس بزرگی برای او بود. در این مدت، او مدام‌کرد​ خواب‌آلود بود و توانی در بدن نداشت، تا حدی که حتی نمی‌توانست‌مانند​ خودش پماد را بمالد. فانگ یوان بود که در این کار یاری‌اش کرد.

پس از بهبودی، بای نینگ بینگ در درون آهی کشید: «اگه‌برمیاد​ فانگ یوان نبود، این بار تو وضعیت وخیمی قرار می‌گرفتم...» هرچند‌توی​ اصلاً دلش نمی‌خواست این موضوع را بپذیرد، اما این یک حقیقت بود.

پیش از این، لحنی تند و بسیار تهاجمی داشت. اما پس‌عطسه​ از این ماجرا، بسیار آرام‌تر شد و بیشتر اوقات سکوت می‌کرد؛‌بیشترِ​ گاهی پیش می‌آمد که نیمی از روز کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد.

هرچه او کمتر سخن می‌گفت، فانگ یوان بیشتر زمام امور‌حتی​ را به دست می‌گرفت و اقتدارش فزونی می‌یافت. بدین ترتیب،‌توی​ او رفته‌رفته رهبریِ این گروه دونفره را بر عهده گرفت.

ناولها | novelha.net