چپتر 206: تبدیل شدن به رهبر
0خورشید درخشان دربده میان آسمان آبیبهتر و ابرهای سپید میدرخشید.
نور خورشید بر زمین میتابید و رودبتونه اژدهای زرد در جریان بود. در کنار رودخانه،میتونه جنگلی انبوه اقیانوسی از سرسبزی پدید آورده بود.
بر تاجِ درختِ تلهجانور، تاکها آویزان بودند و هشتهاپچو یا نُه برگ، قفسی را شکل داده بودند کهانداخت همچون مجموعهای از صدفهای دریاییِ افراشته به نظر میرسید.
ناگهان یکی ازفرار قفسها به شدتحمله به لرزه درآمد.
ویژژژ!
تیغِ ماهِ سرخ و درخشانی ازچون درونِ آن به بیرون شلیک شدداشتن و برگها را از هم درید.
دختر جوانی با جامهای روشن کهبهتر زرهی سپید بدنش را پوشانده بود،کرد از درونِ قفسِ برگی بیرون آمد.
او بسیار چابک بود. پاهایش بر شاخههای درختانچون فرود آمد و با حرکاتی سریع به پایینغریزهاش پرید تا در نهایت، بهسلامت روی زمین مستقر شود.
او بای نینگ بینگ بود.
در تمام این مدت،حمله درخت تلهجانور هیچ حرکتیپسِ نکرد، گویی مرده بود.
بای نینگ بینگ به درختطبیعت تلهجانور چشم دوخت و به یادعطسه حرفهای شب گذشتهٔ فانگ یوان افتاد.
«درختِ تلهجانور به طعمهای که فرار کنه، دیگه حمله نمیکنه. چون طعمهای کهبدون بتونه فرار کنه، از پسِ درخت برمیاد. درخت تلهجانور حتی بدون داشتن عقل، باهاپچو غریزهاش میتونه خودش رو با محیط وفق بده و توی طبیعت بهتر زنده بمونه.»
«هاپچو!»
بای نینگ بینگ بیاختیار عطسه کرد. دربتونه حالی که بینیاش را میمالید، نگاهی بهغریزهاش اطراف انداخت و موقعیتش را بررسی کرد.
در این جنگلِ تلهجانور، بیشترِ قفسهایبهتر برگی مانند صدفهای سبز و درخشان،کرد در ارتفاعاتِ تاجِ درختان آویزان بودند.
«مثل اینکه بوی خونِ روی ساحل، جانوران وحشیِ زیادی رو جذب کرده. درختهایبدون تلهجانور دیشب شکارِ خوبی داشتن.» بای نینگ بینگ در حالی که به بدنشبمونه کش و قوسی میداد و قولنج گردنش را میشکست، با خود فکر کرد.
شب گذشته خوابِ راحتی نداشت؛ جسد تمساح سفت و زمختبیاختیار بود. سرمای شب نیز مزید بر علت شده بود تا باجنگلِ وجود خستگیِ مفرط، چندین بار از شدت سرما از خواب بپرد.
از این رو، با حلقههای پفکردهٔ زیر چشمانش، وضعیتبرمیاد ذهنی و روانیِ نامناسبی داشت. اما پس از مدتیوفق تزکیه، بیش از نیمی از توانش بازیابی شده بود.
در این لحظه، در نقطهای آفتابگیربهتر ایستاده بود و از گرمای خورشیدکرد برای دفع سرمای بدنش بهره میبرد.
صدایی به گوش رسید: «بای نینگ بینگ، منو بیار بیرون.»پسِ کسی جز فانگ یوان نبود. او برای درکِ سروصدای بیرون،وفق نیازی به استفاده از علف گوش ارتباط با زمین نداشت.
بای نینگ بینگ نگاهی به درختِ تلهجانورِ دیگری انداخت.هاپچو بر تاج این درخت، قفس برگی که فانگ یوان راموقعیتش در خود حبس کرده بود، همچنان سر جایش قرار داشت.
در دل خندید و پاسخی نداد. در عوضپسِ چشمانش را بست و غرق در نور خورشیدخودش به استراحت پرداخت تا عمداً او را معطل کند.
پانزده دقیقه بعد، تیغِتوی ماهِ خونینی شلیک کردبمونه و تاکها را برید.
برگهای صدفمانند ازفرار هم دریده شدند ونمیکنه روی زمین پراکنده گشتند.
بای نینگ بینگ آرام به آن سمت رفت وهاپچو با استفاده از تیغِ ماهِ خونینِ دیگری، برگها راانداخت شکافت تا فانگ یوان بتواند از قفس خارج شود.
فانگ یوان با چهرهای درخشان و کاملاً سرحالپسِ گفت: «چرا اینقدر لفتش دادی؟ من خیلی وقتهخودش بیدار شدم، حتی تونستم یه کم تزکیه کنم.»
او لباسها و شنلی راطبیعت که شب گذشته بیرون آورده بود،عطسه پیش از این جمع کرده بود.
بای نینگ بینگ غُرولُندیکنه کرد. وضعیت کنونی فانگچون یوان کاملاً برخلاف تصوراتش بود.
گمان میکرد فانگ یوان نیز وضعیتی مشابه او دارد؛ اینکهبیاختیار از شدت سرما و گرسنگی نتوانسته بخوابد. به همین دلیلبررسی آزادیاش را به تعویق انداخته بود تا کمی زجرش دهد.
اما چه کسی فکرشحمله را میکرد که او دربرمیاد اوج نشاط و آمادگی باشد!
فانگ یوان گفت: «داره دیر میشه، باید راه بیفتیم. اول یهعطسه چیزی بخوریم.» او گل توسیتا را فراخواند و زغالسنگ، پایهٔ آهنی،بیشترِ دیگچهٔ آهنی، قمقمهٔ آب، بیسکویتهای خشک و وسایل دیگر را بیرون آورد.
با حرکاتی سریع، درکنه مدت کوتاهی دیگچهای ازچون خورش گوشت آماده کرد.
سپس به جستجوی اطراف پرداختطبیعت و تعداد زیادی قارچ دربیاختیار زیر سایهٔ درختِ تلهجانور پیدا کرد.
این قارچهای درختی، کشیده، خشکنمیکنه و باریک بودند و رنگیحتی بنفش تیره یا سیاه داشتند.
بای نینگ بینگ در حالی که به ریختنبمونه قارچها درون دیگچه توسط فانگ یوان نگاه میکرد، گفت:اطراف «گیاهای وحشی رو نباید همینطوری خورد، ممکنه سمی باشن.»
فانگ یوان سرفرار تکان داد: «آره، حقنمیکنه با توئه. پس نخور.»
بای نینگ بینگ پوزخندِ سردیطبیعت زد: «اگه مسموم بشی، من کرمعطسه گوی شفابخش ندارم که نجاتت بدم.»
فانگ یوان بیتفاوت ملاقهای برداشت وچون زیر نگاهِ خیرهٔ بای نینگ بینگ، جرعهٔعقل بزرگی از سوپ گوشت را سر کشید.
بای نینگ بینگ غُرولُندی کرد.
تنها پس از آنکه فانگ یوان پنجنمیکنه یا شش جرعه از سوپ خورد، مطمئنداشتن شد که خطری در آن وجود ندارد.
با چشیدن اولینبده جرعه از ملاقه،بهتر برقی در چشمانش درخشید.
در مقایسه با روزحمله گذشته، این خورش طعمیپسِ بسیار تازهتر و لذیذتر داشت!
نگاهش به سمت قارچهای درختیِ درونبهتر سوپ کشیده شد. کاملاً مشخص بود کهحالی این تفاوتِ طعم، به خاطر همین قارچهاست.
بیاختیار نگاهش به فانگ یوان افتاد که رویچون سنگی نشسته بود و با سرِ پایینافتاده وغریزهاش پرانرژی، مشغول خوردن سوپ و بیسکویتهای خشک بود.
با وجود اینکه شرایط خوابشان یکسان بود، بای نینگ بینگ وضعیتِ رقتانگیزِکرد خودش را با او مقایسه کرد و هرچند سعی در انکارش داشت،مانند اما در اعماق قلبش رگههایی از تحسین نسبت به فانگ یوان احساس کرد.
البته، اگر میدانست که فانگ یوان پنهانی شنلپسِ و لباسهایش را بیرون آورده تا خود راخودش گرم نگه دارد، قطعاً احساس کاملاً متفاوتی پیدا میکرد.
فانگ یوانوفق سنگینی نگاه اوطبیعت را احساس کرد.
اما سرش را بالا نیاورد؛ تنها لبخندِنمیکنه محوی زد و با تظاهر به اینکهداشتن متوجه چیزی نشده، به خوردن ادامه داد.
از زمانِ وقایعِ کوه چینگ مائو که بای نینگهاپچو بینگ قاطعانه جانش را نجات داده بود، فانگ یوانانداخت آن ذاتِ اهریمنیِ خالص را در وجود او حس میکرد.
اهریمنان دیوانهاند، منطقناپذیرند وحمله با سرسختیِ تمام درپسِ مسیرِ خود گام برمیدارند.
ذاتِ اهریمنیِ بای نینگ بینگ،طبیعت ایدههایی برای نحوهٔ بهرهبرداری ازبیاختیار او به فانگ یوان داده بود.
اما شخصیتِ بایفرار نینگ بینگ نیز پیچیدگیهاینمیکنه خاص خود را داشت.
از یک سو، او بیش از حد خام و احساساتی بود. پس ازحالی یافتنِ زندگیِ دوباره و حلِ مشکلِ کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال، دیگر قصدِارتفاعاتِ تسلیم شدن نداشت؛ میخواست از زندگی لذت ببرد و دیگر به دنبال مرگ نبود.
اما از سوی دیگر، ذات اهریمنیاش او را به جستجوی هیجان وامیداشتداشتن و از این رو، شخصیتی کاملاً بیقید و بند داشت. او ازبمونه مرگ نمیهراسید و اگر مرگ بهاندازهٔ کافی هیجانانگیز میبود، به پیشوازش میرفت.
چنین شخصی همچون اژدهایی جوان است؛ سرشار ازبمونه کنجکاوی نسبت به جهان، با ذاتی مهارنشدنی و سرکشیِاطراف رامنشدنی. او مسیر، جاهطلبیها و آرمانهای خود را داشت.
بای نینگ بینگ هنوز به اربابی اهریمنی بدل نگشته بود؛ او اکنونحتی تنها کودکی اهریمنی بود. اما این اهریمنِ حقیقی هرگز مسیرش را تغییربهتر نمیداد، راهش دگرگون نمیشد و قطعاً سرِ تسلیم در برابر هیچکس فرود نمیآورد.
اهریمنانِ حقیقی تنها به خودطبیعت وفادارند، در تاریکی یکهوتنها گامبیاختیار برمیدارند و مسیرِ خود را میپیمایند.
اهریمنانِ حقیقی شایددیگه دیگران را تحسین کنند،بتونه اما هرگز تسلیم نمیشوند.
اهریمنِ حقیقیوفق اربابِ خویشتن وطبیعت وجودی برتر است!
فانگ یوان، بای نینگ بینگ را درک میکرد، چرا که خود را میشناخت. او میدانست که بایمیتونه نینگ بینگ هرگز تسلیمش نخواهد شد، اما تسلیمنشدن بدین معنا نبود که نمیتوان او را رام کرد. هرچنداطراف نمیتوانست مسیرِ او را تغییر دهد، اما این بدان معنا نبود که نمیتواند او را به کار گیرد.
اگر فانگ یوان تزکیهٔ رتبه ۳ داشت، نیازی بههاپچو او پیدا نمیکرد. اما اکنون که تنها در مرحلهٔانداخت آغازین رتبه ۱ بود، بای نینگ بینگ ارزش والایی داشت.
البته برای رامکردندیگه و بهرهکشی از او،بتونه باید کمی زحمت میکشید.
بای نینگ بینگ باهوش و مغرور بود و نمیشد او راعطسه وادار به کاری کرد. تنها از طریق مسائلی جزئی یا اِعمالبیشترِ فشار از طریق عوامل بیرونی، میشد رفتهرفته او را رام کرد.
اینکه پنهانی لباس درآورده بود تا خود را گرم نگه دارد، بهحتی خاطر تنگنظریِ فانگ یوان نبود. پیشتر نیز که بای نینگ بینگ عمداًبهتر وقتکشی کرده بود و فانگ یوان واکنشی نشان نداد، به خاطر بزرگواریاش نبود.
«برای رامکردن بای نینگ بینگ باید زمان زیادیبمونه صرف کنم. اما عجلهای ندارم، میذارم آروم پیشنگاهی بره، برای بازیابی تزکیهام به زمان نیاز دارم.»
پس از صرفدیگه غذا، دیگر نزدیکچون ظهر شده بود.
همهجای زمین پر از ردپای جانوران وحشی بود. آنهاپچو دو به مسیر خود ادامه دادند و بای نینگانداخت بینگ راه را به سوی جنوب شرقی باز میکرد.
هرچه بیشتر در جنگل پیش میرفتند، درختان بلندتر میشدند. پیشتر تنها درختانِ تلهجانور با ارتفاع سه تا چهار مترمحیط دیده میشدند، اما رفتهرفته جای خود را به درختانی با ارتفاع پنج تا شش متر دادند و گاهی نیزبررسی درختانِ شاه با ارتفاع هفت تا هشت متر به چشم میخوردند که همچون درنایی در میان گلهٔ مرغان خودنمایی میکردند.
البته شاخههای خشکیده و پوشیده از خزهٔ سبز نیز روی زمین افتاده بود.حالی در برخی نقاط، برگهای تازهجوانهزده به چشم میخورد یا تنههای شکستهای که برارتفاعاتِ اثر اصابت آذرخش از هم شکافته بودند و خشم آسمانها را به تصویر میکشیدند.
این موجودات عظیم در ایننمیکنه منطقه چنان تنگاتنگِ هم روییدهحتی بودند که آسمان را میپوشاندند.
هرچه بیشتروفق پیش میرفتند،توی هوا سردتر میشد.
برگهای انبوه و درخشانِ درختان مانع از تابشچون شدید خورشید میشدند و تنها پرتوهای باریکی توانغریزهاش نفوذ داشتند که سایههایی بزرگ در جنگل پدید میآورد.
با وزش باد، برگ درختان صدایبهتر خشخشی به راه میانداخت و سایههاکرد همچون قطعات خردشدهٔ طلا به رقص درمیآمدند.
اما درکنه جنگل، همهچیزحمله در آرامش نبود.
گاهوبیگاه، گوزنها، روباهها،بده خرگوشها و جانوران دیگرزنده در اطراف پرسه میزدند.
بیشترِ آنها پرندگان بودند؛ انواع و اقسام پرندگان که یا در دستههایحتی سه تا پنجتایی و یا در دستههایی بزرگ در آسمان پرواز میکردند. برخیزنده دیگر نیز روی شاخههای درختان نشسته بودند و هماهنگ با هم آواز میخواندند.
گاهی اوقات نیزبده غرش ببرهایی ازبهتر دوردست به گوش میرسید.
آن دو با تکیه بر علف گوش ارتباط با زمین برای دوری از خطراتغریزهاش بیشمار، پیوسته در حرکت و توقف بودند. اما از برخی مناطق نمیشد اجتناب کرد،کرد از این رو برای باز کردن راه، به قدرت نبرد بای نینگ بینگ نیاز بود.
تزکیهٔ رتبه ۳ بهخودیخودتوی برای مقابله با خطراتبمونه طبیعت وحشی کفایت میکرد.
شب دوباره فرا رسیدکنه و فانگ یوان مکان امنیبتونه برای اتراق یافت؛ تپهای سنگی.
بای نینگ بینگ بهشدت خستهطبیعت بود و بیدرنگ حتی روی سنگهایعطسه ناهموار و تیز به خواب رفت.
روز دوم با بیدار شدن از خواب، تمام بدنش دردحتی میکرد و حتی سرش بهدرستی نمیچرخید؛ گردنش خشک شده بود.توی عطسههایش نیز بیشتر شد؛ مشخص بود که سرما خورده است.
همانطور که به سفر خودطبیعت ادامه میدادند، فانگ یوان تمامبیاختیار اینها را زیر نظر داشت.
آنها بسیار کُند حرکت میکردند، چرا که هیچ گوی حرکتیای برای سفر نداشتند. پیش از این، فانگمیتونه یوان از عنکبوت گرگخاکی هزار لی و بای نینگ بینگ از گوی مار جاودانِ فرم سفید استفادهنگاهی میکرد؛ هر دو، گوهای حرکتیِ رتبه ۵ بودند. اما متأسفانه یکی مرده و دیگری فرار کرده بود.
اما فانگ یوان عجلهای نداشتطبیعت — تزکیهاش ضعیف بود و برایعطسه تزکیه کردن به زمان نیاز داشت.
هر بار که در طول سفرِ روزانهبتونه توقفی داشتند، حتی در زمان استراحت نیزغریزهاش از هر ثانیه برای تزکیه بهره میبرد.
شبها نیز تابده پاسی از شببهتر به تزکیه میپرداخت.
چند روز بعد، بیماریِ بای نینگ بینگنمیکنه شدت گرفت و سرما خورد. سردرد داشت وعقل قدرت نبردش بهسرعت کاهش یافت؛ همچنین تب کرد.
فانگ یوان مجبور به توقف شد و از داروهای درونِ گل توسیتاکرد برای او استفاده کرد و مقداری پماد دارویی روی بدنش مالید. اگرچهمانند پماد روی پوست سوزش ایجاد میکرد، اما به دفع سرمای بدنش کمک میکرد.
تنها پس از ششحمله روز استراحت بود کهپسِ بای نینگ بینگ بهبود یافت.
این بیماری درس بزرگی برای او بود. در این مدت، او مدامکرد خوابآلود بود و توانی در بدن نداشت، تا حدی که حتی نمیتوانستمانند خودش پماد را بمالد. فانگ یوان بود که در این کار یاریاش کرد.
پس از بهبودی، بای نینگ بینگ در درون آهی کشید: «اگهبرمیاد فانگ یوان نبود، این بار تو وضعیت وخیمی قرار میگرفتم...» هرچندتوی اصلاً دلش نمیخواست این موضوع را بپذیرد، اما این یک حقیقت بود.
پیش از این، لحنی تند و بسیار تهاجمی داشت. اما پسعطسه از این ماجرا، بسیار آرامتر شد و بیشتر اوقات سکوت میکرد؛بیشترِ گاهی پیش میآمد که نیمی از روز کلمهای به زبان نمیآورد.
هرچه او کمتر سخن میگفت، فانگ یوان بیشتر زمام امورحتی را به دست میگرفت و اقتدارش فزونی مییافت. بدین ترتیب،توی او رفتهرفته رهبریِ این گروه دونفره را بر عهده گرفت.