چپتر 290: فانگ یوان در برابر لی هائو (۱)
0در یک چشمگویِ بر هم زدن،موقعیت پنج روز سپری شد.
نبرد دیگریفعالیت برای فانگ یوانوظیفهاش مقرر شده بود.
وِی یانگ به سوی فانگ یوانپیروز رفت و با تأکید بر اینکه مراقبسرمایهاش باشد، گفت: «حریف امروزت پیشینهٔ پروپیمانی داره.»
فانگ یوان سر تکان داد.
او هرگز بدون آمادگیِ کافی وارد نبرد نمیشد.تجربهٔ پس از همپیمان شدن با لی ران، اطلاعات ارزشمندِخرید بسیاری دربارهٔ شرکتکنندگانِ صحنهٔ نبرد به دست آورده بود.
لی ران جاسوسی بود که هشت سال در خفا فعالیتفراتر میکرد و در هر حال وظیفهاش گردآوری اطلاعات بود. شناختِبالا او از صحنهٔ نبرد، حتی از وِی یانگ نیز فراتر میرفت.
«لی هائو هم زمانی تزکیهگر مسیر قدرت بود و تا شهر داخلی چهارم بالا رفت. گذشتهٔ درخشانی داشت، اما بهفراهم بنبست خورد. تزکیهگرهای مسیر قدرت اولش خیلی قویان، اما تو مرحلهٔ میانی ضعف نشون میدن و همونجا گیر میافتن؛ بیهیچمیگذاشت راهی برای پیشرفت. لی هائو ضربهٔ روحیِ سنگینی خورد، مسیر قدرت رو ول کرد و به سبک پشتیبانی رو آورد.»
«البته شانس هم باهاش یار بود؛ تو قمارخونه یه سنگ قمارِ خوب انتخابشرکت کرد و گویِ کمیابِ جابهجایی موقعیت رو به دست آورد. با اون تجربهٔ بالاش،خودش درجا تمام گوهایی که داشت رو فروخت و یه وزغ پشتکوهی از حراجی خرید.»
«بعد از اون، با ترکیبِ قدرتِ این دو گو، تو تمام نبردهایی که شرکت کرد پیروز شد. با اتکا بهقدرتِ گوها و سنگهای ازلیِ برندهشدهاش، کمکم سرمایهاش رو روی هم گذاشت و مجموعهٔ جدیدی از کرمهای گو برای خودش فراهمبهزور کرد. دلیل اینکه بهزور تو رو به چالش کشیده اینه که گوی تلاش تمامعیار رو میخواد، باید خیلی مراقب باشی.»
وِی یانگ پس از گفتن اینگردآوری حرف، دستی به شانهٔ فانگ یوانهائو زد و در میان جمعیت گم شد.
همانطور که فانگ یوان قدمشرکت در صحنهٔ نبرد میگذاشت، نگاهِازلیِ عمیقی به وِی یانگ انداخت.
هرگاه نبرد مهمی در پیش بود، وِی یانگ برای تماشا میآمد. فانگ یوانشرکت میدانست که حضور او صرفاً برای حمایت روانی است. یک دلیلش این بودکرمهای که خاندان شانگ قصد داشت او را به خدمت بگیرد، اما محتملترین دلیل...
این بود کهگویِ فانگ یوان راموقعیت برادرِ واقعیِ خود میدانست!
روابط میانفعالیت انسانها به همینوظیفهاش اندازه عجیب است.
برخی دهها سال با یکدیگر مراوده دارنداتکا بیآنکه به هم نزدیک شوند، و برخی تنهاگذاشت با یک همکلامی، به دوستانی صمیمی بدل میگردند.
فانگ یوان احساساتِ وِی یانگ را درک میکرد. وِی یانگ سایهٔ گذشتهٔ خودشرکت را در فانگ یوان میدید. این حسِ عمیقِ همذاتپنداری، در کنارِ ذاتِ صریحکرمهای و بیپردهٔ فانگ یوان، سبب شده بود تا او را دوستی نزدیک بشمارد.
فانگ یوان در مسیرشکمیابِ به سوی مرکز صحنهٔ نبرد،بالاش در دل اندیشید: «وِی یانگ...»
زمینِ این صحنهٔ نبرد، مردابی پهناور بود.شناختِ گِلولایِ سیاه و متعفن، بوی زنندهای در فضامسیر میپراکند و همهجا گودالهای آب به چشم میخورد.
لی هائوقدرتِ هنوز ازنبردهایی راه نرسیده بود.
بیرون از صحنهٔفروخت نبرد، شمارِ کثیری ازخرید تماشاگران گرد آمده بودند.
این بیشترین جمعیتی بود که فانگ یوان تاکنون دربالاش نبردهایش میدید. در صحنهٔ نبرد ایستاد و نگاهی بهبعد انبوهِ مردمی انداخت که گرداگردش را احاطه کرده بودند.
همهمهای یکپارچه از گفتگوی تماشاگرانوظیفهاش برخاسته و تمام فضای صحنهٔ نبردمیرفت را غرق در سروصدا کرده بود.
«امروز کارِقدرتِ این فانگنبردهایی ژنگ زاره!»
«این روزا خیلی بهوزغ خودش غره شده، بایدبعد یه درس حسابی بهش داد.»
«جوجهها خیلی خودشون رو تحویلجابهجایی میگیرن، واقعاً فکر کرده یدونهدرجا گوی تلاش تمامعیار شکستناپذیرش میکنه!»
شخصی فریادفعالیت برآورد: «لیحال هائو اومد!»
جمعیت برای لحظهای در سکوت فروپیروز رفت و سپس دوباره به خروشکمکم آمد؛ چنانکه طنین فریادهایشان سقف را میشکافت.
لی هائوگوهایی در ورودیوزغ پدیدار گشت.
«سرور لیانتخاب هائو، همهٔکمیابِ امیدمون به شماست!»
«امیدوارم تو سیامین مسابقهتونحال پیروز بشید و بهحتی شهر داخلی چهارم صعود کنید.»
در میان جمعیت، بسیارینبردهایی فریاد میزدند و برخیگوها از هیجان نعره میکشیدند.
آنها در قیاس با فانگ یوان، احترامِ بهمراتب بیشتری برای لی هائو قائل بودند. فانگ یوان در بدوازلیِ ورودش بینهایت مغرور بود، حریفانِ بسیاری را از دم تیغ گذرانده بود و بیرحمی و قساوت میبارید. افزونتمامعیار بر این، در اختیار داشتنِ نشان خار بنفش، آتشِ حسادتِ همگان را نسبت به بختِ بلندِ او برانگیخته بود.
در نقطهٔ مقابل، لی هائو از کهنهکارانِ صحنهٔ نبرد به شمار میرفت. او ابتدا در مسیر قدرت گامبعد نهاده و سپس از شهر داخلی چهارم سقوط کرده بود. برخاستنِ دوبارهٔ او از قعرِ تاریکترین روزهای زندگیاش،کرمهای تجلیِ روحیهٔ «تسلیمناپذیری» در صحنهٔ نبرد بود و همین امر، شور و حرارت را در دلِ تماشاگران شعلهور میساخت.
لی هائو با لبخندیحال ملایم بر لب، قدمحتی در صحنهٔ نبرد گذاشت.
مردی لاغراندام بود که ردایی گلدار براتکا تن و آرایشی بر چهره داشت وروی با خونسردی به سوی فانگ یوان گام برمیداشت.
اما در فاصلهٔفروخت شصتقدمی توقف کردحراجی و دیگر پیش نرفت.
فانگ یوان در چند نبردِ پیشین خود، با استفاده از گوی برخورد عمودی به حریفانپشتکوهی یورش برده، آنها را به پرواز درآورده و بهسادگی با یک ضربه پیروز شده بود.کمکم لی هائو کهنهکارِ صحنهٔ نبرد بود و مسلماً برای مقابله با این ترفند تمهیداتی اندیشیده بود.
بُردِ مؤثرِ گوی برخورد عمودی پنجاهگردآوری قدم بود؛ از این رو، توقف درزمانی مرزِ شصتقدمی حاشیهٔ امنی برایش فراهم میکرد.
نگاهی تحقیرآمیز و سرتاسری به فانگ یوان انداخت و گفت: «تزکیهگر مسیر قدرت، هه... پسرجون، متأسفانه نوارِ پیروزیهات همینجا پاره میشه. میدونی، وقتیچالش بهت نگاه میکنم، گذشتهٔ خودم رو میبینم. مسیر قدرت هیچ آیندهای نداره، حالا گیرم که گوی تلاش تمامعیار هم داشته باشی، که چی؟ بایدتماشا ازم ممنون باشی؛ وقتی امروز شکستت بدم، میفهمی که این کارم به نفعِ خودت بوده تا به ضعف و ناتوانیِ مسیر قدرت پی ببری.»
او با تکیه بروزغ جایگاهِ ارشد بودنِ خود، شروعترکیبِ به موعظهٔ فانگ یوان کرد.
فانگ یوان با چهرهای بیتفاوتجابهجایی دستبهسینه ایستاد و گفت: «چقدردرجا فک میزنی، میشه خفه شی؟»
چهرهٔ لی هائو از شدت خشم به سرخی گرایید وفراتر با خندهای آکنده از کینه گفت: «تو... هههههه، پسرجون، توبالا احترامی برای بزرگترت قائل نیستی، قطعاً تاوانِ سنگینی پس میدی.»
در همین حین، با طنیناندازشرکت شدنِ صدای زنگ، استاد گویِازلیِ میزبان آغازِ نبرد را اعلام کرد.
گوی برخورد عمودی!
فانگ یوان گامِگویِ بلندی برداشت وموقعیت به جلو یورش برد.
شِلِپ!
گِلولایِ زیر پاهایش همچون امواجیشرکت خروشان به رقص درآمد وازلیِ به چپ و راست پاشیده شد.
لی هائو خندهٔفروخت سبکی کرد وحراجی گفت: «عجب منظرهٔ باشکوهی.»
او بهخوبی میدانست که گوی برخورد عمودی تنها میتواندبالاش تا پنجاه قدم جلوتر یورش ببرد. پس از هر بارترکیبِ استفاده، به اندازهٔ پنج نفس زمان برای بازیابی نیاز داشت.
او شصت قدم فاصله داشت؛وظیفهاش شاید خطرناک به نظر میرسید،فراتر اما کاملاً در امان بود.
این زمین به نفع او بود. زمینِاتکا گِلآلود با سطوح سخت و هموار تفاوتروی داشت و برای حملاتِ یورشی مناسب نبود.
همانطور که انتظار میرفت،وزغ فانگ یوان پس ازبعد چهلوپنج قدم یورش متوقف شد.
اما لحظهای بعد، فانگ یوانجابهجایی بدنش را چرخاند و پهلویش راتمام به سمت لی هائو قرار داد.
گوی یورش افقی!
با پدیدار شدنِ شبحِ گراز وحشی، خاک و گِل شکافته شد. فانگکمکم یوان با حرکتی یورشی و سرعتی که بهشدت افزایش یافته بود، وحشیانهکشیده و سرسختانه به جلو تاخت. در یک چشمبههمزدن، به لی هائو رسید.
اگر این ضربه به لیپشتکوهی هائو برخورد میکرد، بیشک خونقدرتِ بالا میآورد و چند استخوانش میشکست.
رنگ از رخسار لی هائوجابهجایی پرید و در آن لحظهٔ حساس،تمام گوی حیاتیاش را به کار گرفت.
جابهجایی موقعیت!
در یک چشمبههمزدن،این جای خود را بااتکا فانگ یوان عوض کرد.
فانگ یوان هنگام یورش رو به لی هائو بود، اماقدرتِ اکنون لی هائو پشت سرش قرار داشت و فانگ یوانکمکم با ادامهٔ یورش خود به سمت جلو، از او دورتر میشد.
پیشانی لی هائو غرقکمیابِ در عرق شد وتجربهٔ با خود گفت: «بیاحتیاطی کردم!»
او گمان نمیکرد فانگ یوان تهدید بزرگی برایش باشد. حتی پس از اینکه فهمیدتزکیهگر فانگ یوان گوی برخورد عمودی و گوی یورش افقی را در اختیار دارد، چنداناولش به آن اهمیت نداده بود، اما همین موضوع نزدیک بود جراحت سنگینی روی دستش بگذارد.
در آن لحظهٔاین بحرانی، سالها تجربهاشپیروز جانش را نجات داد.
در مقایسه با دفاعوزغ کردن، چه چیزی بهتربعد از جاخالی دادن بود؟
تنها با یکگویِ جابهجایی موقعیت، ضربهٔ فانگاون یوان به خطا رفت.
مهم نبود قدرت ضربه چقدر عظیم باشد؛شناختِ تا زمانی که به هوا برخورد میکردتزکیهگر و آسیبی وارد نمیساخت، کاملاً بیفایده بود.
«این پسره گوی تلاش تمامعیار رو داره، هر ضربهش بهشدتازلیِ سنگینه. من گوی قدرتم رو فروختم و از شر قدرتفراهم جانور توی بدنم خلاص شدم، نمیتونم رودررو باهاش سرشاخ بشم.»
لی هائو برفروخت اعصابش مسلط شدحراجی و عقب کشید.
گوی حرکتیاش را به کار گرفت؛ بدنش همچونتجربهٔ باد سبک شد و درحالیکه به سمت عقبحراجی شناور بود، بهسرعت از فانگ یوان فاصله گرفت.
همزمان، انگشتش را بالا برد وگردآوری به آسمان اشاره کرد. بیدرنگ، نور سبزیزمانی از روزنهاش به سوی آسمان شلیک شد.
نورِ سبزِ یشمی درنبردهایی میانهٔ هوا متوقف گشتگوها و سپس منفجر شد.
در زیر آن نور خیرهکننده،پشتکوهی پیکر وزغ پشتکوهی پدیدار شدقدرتِ و به سمت پایین سقوط کرد.
سایهٔ سیاهی روی زمین افتادجابهجایی که فانگ یوان را دردرجا بر گرفت و لحظهبهلحظه بزرگتر میشد.
از آنجا که پنج نفس زمان از پیش سپرینیز شده بود، فانگ یوان نگاهی به لی هائو انداخت وچهارم با فعال کردن گوی برخورد عمودی، به سمتش یورش برد.
سرعتش را بهشدت بالانبردهایی برد و بهسرعت ازگوها محدودهٔ سایه خارج شد.
به محض اینکه ازوزغ سایه بیرون آمد، وزغبعد پشتکوهی به زمین برخورد کرد.
گرومب!
با صدای کوبندهٔ مهیبی، تمام صحنهٔ نبردشناختِ به لرزه درآمد و گِل و خاکِتزکیهگر سیاه همچون امواج خروشان به هوا برخاست.
امواجِ گِل تا لبهٔ میدان نبرد پاشیده شد وسنگهای تماشاگران را واداشت تا بهطور غریزی جاخالی دهند، اماکرمهای سپرِ سرخرنگِ تیره و عظیمی از آنها محافظت کرد.
کاملاً مشخص بود که میدانپشتکوهی نبرد برای محافظت از تماشاگران،قدرتِ به گوهای دفاعی مجهز است.
با دیدن این صحنه، شخصیجابهجایی با هیجان فریاد زد: «پیداشدرجا شد! وزغ پشتکوهیِ سرور لی هائو!»
«حتی اگه فانگ ژنگ به لی هائو حمله کنه همفراتر بیفایدهست. لی هائو فقط کافیه از گوی جابهجایی موقعیت استفادهبالا کنه و راحت جاش رو با وزغ پشتکوهی عوض کنه... هِهِهِه.»
اما فانگ یواناین به سمت لیپیروز هائو یورش نبرد.
او سر جایش ایستاد.
گِل سیاه همچون موجی رویجابهجایی او ریخت، اما زرهِ سفیدِدرجا گوی سایبان آن را دفع کرد.
گوی یورش افقی.
پس از فروکش کردن امواجِ گِل،پیروز بدنش را به پهلو چرخاند و بهصورتسرمایهاش افقی به سمت وزغ پشتکوهی یورش برد.
غرررش!
غرش خرسی به گوش رسید و شبحِاون خرس قهوهای پدیدار گشت؛ رو به آسمانوزغ غرید و هالهٔ وحشیاش را به نمایش گذاشت.
بنگ!
فانگ یوان با شدت بهشرکت پیکر وزغ پشتکوهی کوبید وازلیِ باعث شد وزغ تلوتلو بخورد.
اما همهچیزگوهایی به همینوزغ ختم شد.
تپهٔ منحصربهفردِ روی پشتِ وزغ، از صخرههای کوهستانیتجربهٔ با تراکم بسیار بالا تشکیل شده بود. این کرم،خرید یکی از سنگینترین گوهای رتبه ۳ به شمار میرفت.
زمانی که چهار پایش روی زمین قرارشناختِ میگرفت، همچون کوهی استوار و غیرقابلحرکت میشد ومسیر صلابتش نفس را در سینهٔ تماشاگران حبس میکرد.
اما فانگ یوان اهمیتی نداد؛شرکت هر دو دستش را بالا بردبرندهشدهاش و همچون پتک روی آن کوبید.
غرررش!
بالای سرش، اشباحِ گراز،کمیابِ خرس قهوهای و تمساح یکیبالاش پس از دیگری پدیدار شدند.
مشتهایش هوا را میشکافت و بدون هیچ ملاحظهایحتی حمله میکرد. با برخورد ضرباتش به وزغ پشتکوهی،قدرت صداهای مهیبی همچون انفجار ترقه به گوش میرسید.
چنین حملهٔ وحشیانهای تماشاگران راشرکت در ترسی عمیق فرو بردازلیِ و عرق سرد بر تیرهپشتشان نشاند.
«اگه من هدفشفروخت بودم، تا الان جنازهمخرید هم سالم نمونده بود!»
«گوی تلاش تمامعیارگویِ خیلی قویه، واقعاًموقعیت بیش از حد قویه.»
«ولی فانگ ژنگ عقلش رو از دستشناختِ داده، بهجای اینکه به لی هائو حملهتزکیهگر کنه، داره به اون کوه مشت میزنه.»
...
دفاع وزغ پشتکوهی خیرهکننده بود؛ حتی درخرید برابر حملات درندهخوی فانگ یوان نیز تکان نخورداتکا و حس درماندگی را به بینندگان القا کرد.
اما فانگ یوان چهرهای سرد و بیروحاون داشت؛ هرچه بیشتر حمله میکرد، ضرباتش وحشیانهتروزغ میشد، گویی با این وزغ خونخواهیِ دیرینهای داشت.
چهرهٔ لیفعالیت هائو درحال هم رفت.
وزغ پشتکوهی هرچقدر هم که سرسختپیروز بود، محدودیتهای خودش را داشت و دیگرسرمایهاش نمیتوانست این بارانِ مشتها را تاب بیاورد.
قور قور قور...
با فراتر رفتنِ دردکمیابِ از حد تحملش، وزغتجربهٔ پشتکوهی شروع به ناله کرد.
قلب لی هائو فرو ریخت و باشناختِ خود گفت: «اینطوری نمیشه!» بیدرنگ اراده کردتزکیهگر و بر پشت وزغ پشتکوهی سوار شد.
وزغ پشتکوهی ضدحمله را آغاز کرد؛پیروز پاهایش را بر گِل کوبید وکمکم به سمت فانگ یوان یورش برد.
با آن وزنِ عظیم، اگرپشتکوهی فانگ یوان رودررو با آن برخورداین میکرد، بیشک به عقب پرتاب میشد.
گوی یورش افقی.
چشمانش برقی زد و در آخرینگردآوری لحظه با دور شدن از مسیر،هائو حملهٔ وزغ پشتکوهی را جاخالی داد.
او پیکر وزغ رانبردهایی دور زد و دوبارهگوها ضرباتش را فرود آورد!