---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 33: بفرما و هرچه می‌خواهی ناسزا بگو • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 33: بفرما و هرچه می‌خواهی ناسزا بگو

0

«همم؟» مو یان اخم کرد. همین‌مشخصی​ که دریافت فانگ یوان او را فریب‌هیچ‌کسِ​ داده است، خشمش در دم فوران کرد.

هم‌زمان با این سخنان، دست راستش را دراز کرد‌لبخند​ تا فانگ یوان را چنگ بزند و غرید: «خیلی دل‌وجرئت‌خشمگین​ داری که حتی به دروغ گفتن به من فکر می‌کنی!»

فانگ یوان محکم بر جای خود ایستاد.‌لبخند​ سرش را بالا گرفت و خندید: «مو‌رتبه​ یان، بهتره خوب به این قضیه فکر کنی!»

مو یان از حرکت ایستاد. در حالی که همچنان درست‌محافظت​ بیرون در ایستاده بود، دستِ درازشده‌اش در هوا متوقف شد‌نفوذ​ و نشانه‌ای از تردید و کینه در چهره‌اش پدیدار گشت.

در خاندان، قوانین مشخصی حاکم بود. دانش‌آموزان در خوابگاه‌ها تحت محافظت بودند و هیچ‌کسِ دیگری اجازه نداشت‌برای​ برای دستگیری آن‌ها به استراحتگاه نفوذ کند. مو یان تنها می‌خواست درسی به فانگ یوان بدهد و طعم‌نقض​ رنج را به او بچشاند. او به هیچ وجه نمی‌خواست خطر مجازاتِ نقض قوانین را به جان بخرد.

«اگه فقط من قوانین رو بشکنم، بازم طوری نیست. اما اگه این کار به خانواده و حتی شرافت پدربزرگ لطمه‌خیره​ بزنه...» با این اندیشه، مو یان با اکراه دستش را عقب کشید. با چشمانی خون‌گرفته به فانگ یوان که داخل‌دوریِ​ اتاق بود نگریست. اگر نگاهِ مرگبارش می‌توانست به آتش بدل شود، فانگ یوان را در دم به خاکستر تبدیل می‌کرد.

فانگ یوان با دستانی گره‌خورده در پشت لبخند کم‌رنگی زد. او با نادیده گرفتن فشار یک استاد‌خشمگین​ گوی رتبه دو، بی‌باکانه به چشمان خشمگین مو یان خیره شد و گفت: «من هرگز بهت دروغ نگفتم.‌داشت​ گفتم تو رو پیش فانگ یوان می‌برم و حالا هم پیداش کردی. به نظر می‌رسه حرفی باهام داری.»

او تنها یک قدم با مو یان فاصله‌خوابگاه‌ها​ داشت. یکی درون اتاق ایستاده بود و دیگری بیرون.‌دستگیری​ اما همین فاصله، به دوریِ شرق از غرب می‌مانست.

مو یان در حالی که خشمش را فرو می‌خورد،‌خوابگاه‌ها​ با لبخندی شوم گفت: «هه هه هه، فانگ یوان،‌دستگیری​ معلومه که قوانین خاندان رو خیلی خوب و کامل خوندی.»

سپس افزود: «ولی به ضررته، چون حتی با تکیه به قوانین‌نادیده​ هم فقط می‌تونی زمان بخری. امکان نداره بتونی تا ابد توی خوابگاه‌بهت​ بمونی. می‌بینم تا کِی می‌تونی قایم شدن اون تو رو تحمل کنی.»

فانگ یوان با آسودگی خندید و با تحقیر به مو یان نگریست: «پس منم بیشتر دلم‌چشمان​ می‌خواد ببینم تا کِی می‌تونی مزاحمم بشی. آه، دیگه دیروقته. من تختی برای خوابیدن دارم، اما تو‌قدم​ چی؟ اگه فردا سر کلاس حاضر نشم و بزرگان بیان پیگیری کنن، فکر می‌کنی چی بهشون می‌گم؟»

مو یان از کوره در رفت. در حالی که به سختی خود‌هیچ‌کسِ​ را کنترل می‌کرد، انگشتش را به سوی فانگ یوان نشانه رفت و فریاد‌بدهد​ زد: «تو! واقعاً فکر می‌کنی جرئت ندارم بیام تو و حسابت رو برسم؟»

قیژژژ.

فانگ یوان درهای اقامتگاه را کاملاً گشود. پوزخندی بر لبانش نقش بست، چشمانش‌فشار​ چون ورطه‌ای تاریک بود و لحنش چنان لبریز از اطمینان که گویی اوضاع‌پیش​ کاملاً در چنگ اوست. او مو یان را به چالش کشید: «پس نشونم بده.»

با دیدن این صحنه، مو یان آرام گرفت. چشمانش‌نادیده​ را ریز کرد، به فانگ یوان نگریست و گفت:‌خیره​ «هه هه هه... فکر کردی گولِ تحریک‌کردنت رو می‌خورم؟»

فانگ یوان شانه‌ای بالا انداخت.‌مشخصی​ او پیش از این، شخصیت‌محافظت​ مو یان را کاملاً خوانده بود.

اگر در را می‌بست یا حتی نیمه‌باز می‌گذاشت، دست‌کم پنجاه درصد احتمال داشت که مو یان به زور‌دستگیری​ وارد اتاق شود. اما وقتی عمداً آن را کاملاً گشود، این کار نتیجهٔ عکس داد و دختر را محتاط‌تر‌بخرد​ و آرام‌تر ساخت. از این رو، دیگر بعید بود که به زور راه خود را به داخل باز کند.

پانصد سال تجربه، او را‌می‌کرد​ نسبت به ذات انسان و‌کم‌رنگی​ نقاط ضعفش کاملاً آگاه ساخته بود.

او با طمأنینه روی برگرداند و پشتش را کاملاً در معرض دید مو یان قرار داد. اگر‌خشمگین​ مو یان در آن لحظه حمله می‌کرد، قطعاً می‌توانست با یک حرکتِ سریع او را دستگیر کند.‌فاصله​ با وجود این، مو یان بیرون در بی‌حرکت ماند، گویی کوهی نامرئی راهش را سد کرده بود.

حتی پس از آنکه فانگ یوان روی تختش نشست، مو‌محافظت​ یان تنها با خشم به او خیره ماند و دندان‌نفوذ​ قروچه کرد. اما با تمام این‌ها، دست به هیچ اقدامی نزد.

«این همون رویِ رقت‌انگیزِ انسان‌هاست. گاهی اوقات چیزی که مانع اقدامِ آدما می‌شه، سختیِ فیزیکی نیست،‌نداشت​ بلکه محدودیت‌هاییه که ناخودآگاه برای خودشون وضع کردن.» فانگ یوان نشست و در دل اندیشید، در‌نمی‌خواست​ حالی که به مو یان که بیرون مانند یک احمق به نظر می‌رسید خیره شده بود.

در مقایسهٔ سطوح تزکیه، فانگ یوان در این مقطع زمانی قطعاً حریف او نبود. اما او حتی با سطح تزکیهٔ رتبه‌گفت​ دوی خود، تنها می‌توانست به فانگ یوان خیره شود و جرئتِ هیچ حرکتی را نداشت. فاصله‌اش با او تنها چند قدم‌غرب​ بود و در بدون هیچ مانعی کاملاً باز قرار داشت. تنها چیزی که واقعاً او را محدود می‌کرد، کسی جز خودش نبود.

«بشریت برای درک جهان و فهمِ قوانین، بی‌وقفه به دنبال دانش رفت تا در نهایت از اون‌ها استفاده کنه. اگه کسی‌بهت​ دائماً در بندِ قوانین باشه و در نتیجه توسط همون دانشی که به دنبالش بوده محدود بشه، این نهایتِ فاجعه‌ست.» فانگ‌فرو​ یوان پیش از آنکه چشمانش را ببندد و بگذارد آگاهی‌اش در دریای ازلی غرق شود، نگاهِ آخر را به مو یان انداخت.

«این فانگ یوان جرئت می‌کنه درست جلوی چشم من تزکیه کنه! قشنگ داره‌دیگری​ هر کاری دلش می‌خواد می‌کنه!» با دیدن این منظره، مو یان احساس کرد‌طعم​ استیصالی از اعماق سینه‌اش فوران می‌کند؛ چنان‌که چیزی نمانده بود خون بالا بیاورد.

او شدیداً دلش‌گشت​ می‌خواست جلو برود و‌حاکم​ چند مشت نثارش کند!

اما می‌دانست که نمی‌تواند.

مو یان ناگهان رگه‌ای از پشیمانی در خود احساس کرد.‌گرفتن​ همان‌طور که بیرونِ در ایستاده بود، متوجه مخمصه‌ای شد که‌هرگز​ در آن نه راه پس داشت و نه راه پیش.

دست کشیدن از کار در این لحظه برایش زور داشت، اما ادامه دادن هم‌اجازه​ تحقیر وحشتناکی به همراه می‌آورد. او خدمتکارانش را به خط کرده بود تا درسی‌بچشاند​ به فانگ یوان بدهد، اما در نهایت خودش مضحکهٔ عام و خاص شده بود.

به‌ویژه اکنون که‌گشت​ یکی از خدمتکارانش داشت‌حاکم​ او را تماشا می‌کرد.

مو یان با خشم اندیشید: «لعنتی! فانگ یوان اصلاً راه نمیاد!‌نادیده​ خیلی آب‌زیرکاهه!» سپس شروع کرد به بارشِ انواع و اقسام توهین‌ها،‌هرگز​ به این امید که او را مجبور کند از اتاق بیرون بیاید.

«فانگ یوان،‌تبدیل​ پسرهٔ پررو، اگه‌گره‌خورده​ مردی بیا بیرون!»

«فانگ یوان، به عنوان یه مرد باید پای‌خوابگاه‌ها​ کاری که کردی وایسی. حالا مثل ترسوها توی‌برای​ اون اتاق قایم شدی، از خودت خجالت نمی‌کشی؟»

«الکی خودتو به‌گشت​ نشنیدن نزن، اگه‌مشخصی​ خیرتو می‌خوای بیا بیرون!»

«آشغالِ ترسویِ بی‌جُربزه!»

فانگ یوان گوشش‌می‌کرد​ بدهکار نبود و‌پشت​ هیچ پاسخی نداد.

پس از مدتی ناسزا گفتن، به جای اینکه خشم مو یان تخلیه‌هیچ‌کسِ​ شود، بیشتر احساس کلافگی کرد. کم‌کم داشت حس می‌کرد شبیه یک دلقک یا‌بدهد​ زنی سلیطه شده است؛ ایستادن و بستنِ راهِ در، واقعاً مایهٔ شرمساری بود.

مو یان که دیگر داشت دیوانه می‌شد،‌حاکم​ فریاد زد: «آآآآه، داره جون به لبم می‌کنه!»‌اجازه​ و سرانجام از تحریک فانگ یوان دست کشید.

او با خشم پایش را به زمین کوبید و فریاد زد: «فانگ یوان، الان می‌تونی قایم بشی، اما تا‌خشمگین​ ابد که نمی‌تونی از دستم فرار کنی!» سپس با نارضایتی به راه افتاد و پیش از رفتن، آخرین فرمانش‌یکی​ را صادر کرد: «گائو وان، همونجا بایست و مراقبش باش! عمراً باور کنم که پاشو از خونه بیرون نذاره.»

گائو وان، خدمتکار عضلانی، بی‌درنگ پاسخ داد: «چشم، ارباب!» و مو یان را بدرقه کرد.‌بی‌باکانه​ او در دل احساس تلخ‌کامی می‌کرد؛ شب‌های کوهستان سرد و بادخیز بود. مجبور بود تمام‌می‌رسه​ مدت همان‌جا نگهبانی دهد و به این شکل به راحتی سرما می‌خورد. کار آسانی نبود.

شواااش...

درون دریای ازلی،‌گشت​ جزر و مدِ‌مشخصی​ امواج خروشان بود.

جوهر ازلیِ مسِ سبز همچون آب گرد هم می‌آمد‌لبخند​ و موجی غلتان پدید می‌آورد. با هدایت ذهنی فانگ‌چشمان​ یوان، امواج بی‌وقفه به دیواره‌های روزنهٔ پیرامون برخورد می‌کردند.

دیواره‌های روزنهٔ یک استاد گوی رتبه یک در مرحلهٔ آغازین، به‌فشار​ غشایی سپید از نور می‌مانست. در این لحظه، با برخورد جوهر ازلی‌گفتم​ مس سبز به آن‌ها، سایه‌روشن‌هایی پدید می‌آمد که حسی وصف‌ناپذیر خلق می‌کرد.

زمان رفته‌رفته سپری گشت‌قوانین​ و سطح دریای ازلیِ مسِ‌تحت​ سبز به آرامی پایین رفت.

از ۴۴٪‌پدیدار​ اولیه، به‌خاندان​ ۱۲٪ رسید.

فانگ یوان در دل اندیشید: «اگه یه استاد گو بخواد سطح تزکیه‌اش رو بالا ببره، باید جوهر ازلیش رو برای پرورش روزنه مصرف‌بهت​ کنه. دیواره‌های روزنهٔ استادان گوی مرحلهٔ آغازین از جنس غشای نوره، در حالی که تو مرحلهٔ میانی غشای آبه و تو مرحلهٔ بالایی‌لبخندی​ غشای سنگ. من برای تزکیه از مرحلهٔ آغازین به میانی، باید غشای نور رو اون‌قدر پرورش بدم تا به غشای آب تبدیل بشه.»

فانگ یوان از میان خاطرات پانصد ساله‌اش،‌لبخند​ با مراحل کنونی تزکیه آشنایی کامل داشت‌رتبه​ و روش‌های کار برایش مثل روز روشن بود.

او به آرامی چشمانش‌قوانین​ را گشود و دریافت که‌تحت​ پاسی از شب گذشته است.

هلال ماه در بلندای‌خاندان​ آسمان شب جای گرفته و‌خوابگاه‌ها​ مهتاب همچون آبی زلال می‌تابید.

در کاملاً باز بود و مهتاب به‌گره‌خورده​ درون می‌تابید؛ منظره‌ای که شعر معروفی از‌استاد​ زمین را به یاد فانگ یوان آورد:

به شامی آرام، مهتاب را پیشِ بستر خویش دیدم،

و پنداشتم که مگر برفینه بر زمین نشسته است.

بادهای شبانگاهی‌بدل​ با رگه‌ای‌خاکستر​ از سرما می‌وزید.

فانگ یوان هیچ گویِ نوعِ گرمایی‌شود​ نداشت و تنها با بدن یک نوجوان‌لبخند​ پانزده ساله، بی‌اختیار کمی به خود لرزید.

شبِ کوهستان بسیار سرد بود.

با دیدن بیدار شدن فانگ یوان، گائو وان که دم در ایستاده بود جان تازه‌ای گرفت و گفت: «حرومزاده،‌دستانی​ بالاخره چشمات رو باز کردی. تا کی می‌خوای همون‌جا بشینی و تزکیه کنی؟! بیا بیرون، تو در هر صورت مجازات‌پیش​ میشی. تو ارباب جوانمون مو بِی رو کتک زدی، پس اینکه بانوی جوان بهت درسی بده فقط مسئلهٔ زمان بود.»

فانگ یوان چشمانش را ریز‌تبدیل​ کرد؛ به نظر می‌رسید آن استاد‌کم‌رنگی​ گوی زنِ رتبه دو رفته بود؟

گائو وان با دیدن بی‌تفاوتی فانگ یوان، او را تهدید کرد: «کثافت، صدامو شنیدی؟ زود بیا‌گرفتن​ بیرون! تو یه اتاق برای موندن و یه تخت برای خوابیدن داری، اما من مجبور شدم‌حالا​ تمام شب اینجا نگهبانی بدم. اگه همین الان نیای بیرون، فکر می‌کنی نمی‌تونم با زور بیام تو؟!»

فانگ یوان همچنان بی‌تفاوت ماند.

گائو وان به غرولند ادامه داد: «آشغال، بیا بیرون و خودت رو‌می‌توانست​ تسلیم کن. تو با خانوادهٔ مو درافتادی، از این به بعد دیگه‌نادیده​ روز خوش نمی‌بینی. زود باش از بانوی جوان عذرخواهی کن، شاید ببخشدت.»

فانگ یوان حتی یک کلمه از حرف‌هایش را هم نشنید.‌لبخند​ او یک سنگ ازلی از کیسهٔ ذخیره‌اش بیرون آورد، آن‌خشمگین​ را در دستانش گرفت و سرانجام دوباره چشمانش را بست.

گائو وان با دیدن اینکه او قصد دارد به تزکیه ادامه دهد، مضطرب شد و از کوره در رفت: «تو با اون استعداد درجهٔ C درِ پیتت، تهِ تهش بتونی تو زندگی به یه استاد گوی رتبه دو تبدیل بشی! دیگه تزکیه کردنت چیه؟ تو به تنهایی حریف کل خانوادهٔ مو نمیشی! بچه، مگه کری؟ اصلاً یه کلمه از حرفامو شنیدی؟!»

ناولها | novelha.net