---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 129: هزارپای طلاییِ ارّه‌ای • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 129: هزارپای طلاییِ ارّه‌ای

0

وقتی فانگ یوان بیدار‌می‌یافت​ شد، دیگر ظهر روز‌سپرد​ دوم فرا رسیده بود.

سردردش برطرف شده‌می‌ساخت​ و درد شدید به‌کلی‌ویژه​ از بین رفته بود.

ناخودآگاه گوشش را لمس کرد؛ حس لامسه‌اش‌مرد​ هیچ تفاوتی با گذشته نداشت. گویی بریدنِ‌زمین​ گوشش در شب گذشته، هرگز رخ نداده بود.

از تخت پایین آمد‌می‌یافت​ و آینه‌ای یافت تا خود‌ریشه‌هایی​ را در آن برانداز کند.

در آینه چهرهٔ مردی جوان نمایان شد؛ او خوش‌چهره نبود، اما‌رشد​ مردمکِ چشمانش که همچون مغاکی تاریک بود، او را از فانی‌ها‌می‌رفتند​ متمایز می‌ساخت و خونسردی و جذبه‌ای منحصربه‌فرد و ویژه به او می‌بخشید.

گوش‌های مرد‌متمایز​ جوان هیچ تفاوتی‌جذبه‌ای​ با دیگران نداشت.

شب گذشته، هنگام کاشتنِ علف گوش ارتباط با زمین، گوش راست فانگ‌گوش​ یوان متورم و بزرگ شده و تا نزدیکی چانه‌اش آویزان مانده بود.‌تماماً​ اما اکنون ظاهرش تماماً عادی بود و هیچ تفاوتی به چشم نمی‌خورد.

دلیل این امر آن بود که‌می‌شد​ بدنش و علف گوش ارتباط با‌کردند​ زمین با یکدیگر سازگار شده بودند.

با ارادهٔ فانگ یوان، اندکی جوهر ازلی‌دقت​ فولاد سرخ از روزنه‌اش در امتداد بدنش جریان‌جینسینگِ​ یافت و به سوی گوش راستش بالا رفت.

در دم، شنوایی‌اش چندین‌خونسردی​ برابر تقویت شد و صدای‌گوش‌های​ قدم‌های پرشماری به گوش رسید.

با وجود اینکه در‌ویژه​ طبقهٔ دوم بود، احساس می‌کرد‌هنگام​ پاهایش روی خاک قرار دارد.

همان‌طور که مصرف جوهر ازلی ادامه می‌یافت و شنوایی‌اش‌ریشه‌هایی​ نیز تقویت می‌شد، فانگ یوان با دقت گوش سپرد.‌می‌یافتند​ در آینه، ریشه‌هایی از گوشش شروع به رشد کردند.

این ریشه‌ها همچون ریشه‌های جینسینگِ هزارساله بودند‌دقت​ که از گوشش به بیرون امتداد می‌یافتند،‌ریشه‌های​ پیوسته بلندتر می‌شدند و به سوی زمین می‌رفتند.

هم‌زمان، گوش‌متمایز​ راستش دوباره‌خونسردی​ متورم شد.

فانگ یوان استفاده از علف گوش ارتباط با زمین‌هنگام​ را متوقف کرد؛ ثانیه‌ای بعد، ریشه‌های بیرون‌آمده از گوشش‌نزدیکی​ پس کشیدند و گوش راستش دوباره به حالت عادی بازگشت.

طبیعتاً، شنوایی‌مصرف​ او نیز به‌نیز​ حالت اولیه‌اش بازگشت.

فانگ یوان پیراهنش را پوشید، تشت آبی‌دقت​ از زیر تخت بیرون کشید و گفت:‌ریشه‌های​ «به این ترتیب، یک گویِ شناسایی دارم.»

شب گذشته، آبِ خون‌آلود به دلیل زغال‌هایی که درونش ریخته بود، به آبی کثیف و سیاه‌رنگ تبدیل شده بود. حولهٔ خونیِ‌نزدیکی​ غوطه‌ور در آن نیز وضعیتی مشابه داشت. در ابتدا هنوز رگه‌هایی از سفیدی در میان رنگ سرخ به چشم می‌خورد، اما‌فولاد​ اکنون تماماً با دودهٔ سیاه پوشیده شده بود. به‌راحتی می‌شد تصور کرد که این پارچه‌ای برای پاک کردن چربی‌های آشپزخانه است.

اگر این تشت را بیرون می‌برد،‌گوش‌های​ حتی اگر آبش را جلوی چشم دیگران‌ارتباط​ خالی می‌کرد، کسی به آن مشکوک نمی‌شد.

تابستان در راه بود و بسیاری از افراد خاندان در حال تمیز‌کردند​ کردن اجاق‌هایی بودند که در زمستان از آن‌ها استفاده می‌کردند. در بیشتر‌دوباره​ مواقع، نتیجهٔ کارشان تشتی از آب کثیف دقیقاً شبیه به همین بود.

فانگ یوان تا فرصت از‌نیز​ دست نرفته بود، دوباره وارد‌شروع​ غار مخفیِ شکاف سنگ شد.

این بار دست‌خالی وارد نشد، بلکه بچه‌گوزنی را در بیرون شکار کرد و چهار دست‌گوش​ و پایش را بست. با پوزه‌بندی فولادی دهانش را بست، سپس گوی فلس‌های مخفی را‌نمی‌خورد​ برای پنهان کردن حضور خود به کار گرفت و حیوان را تا درِ سنگی آورد.

برای باز کردن در عجله‌می‌بخشید​ نکرد، بلکه علف گوش ارتباط‌کاشتنِ​ با زمین را فعال ساخت.

ریشه‌ها از گوشش‌ادامه​ بیرون زدند و‌می‌شد​ قدرت شنوایی‌اش تقویت گشت.

تاپ‌تاپ‌تاپ...

در ابتدا صدای‌می‌ساخت​ ضعیفی به گوشش رسید؛‌ویژه​ صدای ضربان قلبی کُند.

با بلندتر شدنِ ریشه‌ها، صدای‌می‌بخشید​ ضربان قلب نیز بلندتر شد‌کاشتنِ​ و منابع صدا افزایش یافت.

فانگ یوان بدون نیاز به تفکر‌می‌شد​ دریافت که این ضربان‌ها متعلق به میمون‌های‌ریشه‌ها​ سنگی چشم یشمی در جنگل سنگی است.

چشمانش را بست؛ می‌توانست در ذهن خود مجسم‌سپرد​ کند که صاحبان این صداها در غارهایشان پنهان‌هزارساله​ شده، در خود مچاله شده و به خواب رفته‌اند.

اما این چیزی‌می‌ساخت​ نبود که به‌منحصربه‌فرد​ دنبال کشفش باشد.

به گوش سپردن ادامه داد؛ گوش راستش دوباره کمی متورم شده بود و شاخک‌های جینسینگ‌راست​ که از گوشش بیرون زده بودند، تقریباً به طول نیم متر می‌رسیدند. این ریشه‌ها گویی‌امر​ هوشیار بودند. ریشه‌ها تا درِ سنگی امتداد یافتند و با عمق کمی در آن فرو رفتند.

در این لحظه، فانگ‌می‌یافت​ یوان حس کرد که‌سپرد​ شنوایی‌اش جهشی عظیم یافته است.

او می‌توانست تمامی صداهای‌می‌یافت​ پرشمار را در شعاع‌سپرد​ سیصد قدمیِ خود بشنود!

کاربرد حقیقیِ علف گوش ارتباط با‌منحصربه‌فرد​ زمین این بود؛ آنچه در دهکده انجام‌کاشتنِ​ داده بود، صرفاً یک آزمایش محسوب می‌شد.

اگر ریشه‌های علف گوش ارتباط با زمین با خاک تماس پیدا نمی‌کردند، قدرت‌ارتباط​ آن برای یک گویِ شناساییِ رتبه ۲ در سطحی کاملاً معمولی قرار داشت.‌چشم​ اما به‌محض ورود ریشه‌ها به درون زمین، دامنهٔ آن به طرز چشمگیری افزایش می‌یافت.

این مسئله کاملاً منطقی بود.

در کرهٔ زمین، نظریه بر این بود که سرعت‌ریشه‌هایی​ انتقال صدا به محیط انتشارِ آن بستگی دارد. سرعت انتقال‌پیوسته​ صدا در خاک یا آب، بسیار بیشتر از هوا بود.

در چین باستان، برخی از سربازان در زمان جنگ از تیردان‌های چوبی به عنوان بالش استفاده‌ارتباط​ می‌کردند. با حملهٔ سواره‌نظام، سربازان صدا را از طریق زمین می‌شنیدند و به‌موقع بیدار می‌شدند. اگر‌این​ منتظر می‌ماندند تا صدا از طریق هوا به آن‌ها برسد، دیگر فرصتی برای واکنش نشان دادن نداشتند.

با نفوذ ریشه‌ها به درون‌می‌بخشید​ درِ سنگی، فانگ یوان بی‌درنگ‌کاشتنِ​ هیاهوی پشت آن را شنید.

صدایی بسیار درهم‌وبرهم و نامفهوم بود، اما با بسامدی‌ریشه‌هایی​ بالا تکرار می‌شد. در مقایسه با این صدا، ضربان‌می‌یافتند​ قلب میمون‌های سنگی همچون صدای طبل به نظر می‌رسید.

اگر یک تازه‌کار برای نخستین بار علف گوش ارتباط با زمین را به کار می‌گرفت،‌جینسینگِ​ با شنیدن این صدا ذهنش درگیر هزاران حدس و گمان می‌شد. اما برای فانگ یوان،‌کشیدند​ این صدا کاملاً قابل پیش‌بینی بود. او تنها لحظاتی گوش سپرد و سپس اخم کرد.

درِ سنگی‌متمایز​ را هل داد‌جذبه‌ای​ و باز کرد.

درِ سنگی سنگین بود، اما اکنون‌گوش‌های​ با در اختیار داشتن قدرت دو‌گوش​ گراز، این کار برایش آسان می‌نمود.

با باز شدن درِ سنگی، تونل تاریک‌دقت​ و طویلی پیش رویش نمایان شد که در‌جینسینگِ​ خطی مستقیم، به سوی مقصدی ناشناخته امتداد می‌یافت.

فانگ یوان گره از دست و پای‌دقت​ گوزنی که شکار کرده بود باز کرد‌ریشه‌های​ و آن را به درون تونل انداخت.

بچه‌گوزن بسیار باهوش بود. با حس کردن خطراتِ مسیر تاریکِ پیش‌دیگران​ رو، جرئت نمی‌کرد قدمی به جلو بردارد. چشمان درشتش به فانگ‌چانه‌اش​ یوان خیره مانده بود و ترس و التماس در آن‌ها موج می‌زد.

فانگ یوان پوزخندی‌منحصربه‌فرد​ زد و تیغِ‌گوش‌های​ ماهی پرتاب کرد.

او اندازهٔ این تیغِ ماه را کوچک‌دقت​ نگه داشته بود تا با برشی عمودی،‌ریشه‌های​ تنها جراحت سبکی بر بدن بچه‌گوزن وارد کند.

خون از جراحتش فواره زد و بر اثر‌سپرد​ درد، ترسِ بچه‌گوزن از فانگ یوان بر وحشتش‌هزارساله​ غلبه کرد و به درون تونل تاریک دوید.

طولی نکشید که‌می‌ساخت​ تاریکی او را‌منحصربه‌فرد​ در خود بلعید.

فانگ یوان بار دیگر گویِ علف گوش‌مرد​ ارتباط با زمین را فعال کرد، اما‌زمین​ این بار ریشه‌ها در دیواره‌ها فرو رفتند.

شنوایی‌اش تقویت شد و در‌نیز​ ابتدا صدای قدم‌های بچه‌گوزن، ضربان قلبش‌رشد​ و سپس صداهای دیگری را شنید.

«غار هزارپای طلایی پرخطر است،‌نیز​ علف گوش ارتباط با زمین‌شروع​ راهِ گریز از این بلاست...»

فانگ یوان در دل‌خونسردی​ می‌دانست که این صداها،‌می‌بخشید​ صدای حرکت هزارپایان است.

صدای ناله‌های‌جذبه‌ای​ بچه‌گوزن در‌ویژه​ گوشش می‌پیچید.

پیدا بود که حیوان‌می‌یافت​ به درون غار رفته و‌ریشه‌هایی​ با هزارپایان روبه‌رو شده است.

تصویر این صحنه در ذهن فانگ یوان نقش بست؛ گلهٔ هزارپایان به بچه‌گوزنِ وحشت‌زده هجوم برده و‌بیرون​ او را کاملاً در میان خود گرفته بودند. بچه‌گوزن با وحشت به این‌سو و آن‌سو می‌چرخید و در‌اولیه‌اش​ حالی که سم‌های کوچکش را بر زمین می‌کوبید، با حس کردنِ سایهٔ شومِ مرگ، ناله‌های درمانده‌ای سر می‌داد.

هزارپایانِ بی‌شماری از بدنش بالا رفتند‌منحصربه‌فرد​ و حیوان روی زمین افتاد و‌هنگام​ با غلت زدن، به تقلا افتاد.

تنها لحظاتی‌جذبه‌ای​ بعد، تپش قلبش‌می‌بخشید​ از حرکت ایستاد.

لشکر هزارپایان شروع‌ادامه​ به دریدن و‌می‌شد​ خوردن گوشت بچه‌گوزن کردند.

با به گوش رسیدنِ‌می‌یافت​ صدایی متمایز، برقی در‌سپرد​ چشمان فانگ یوان درخشید.

این صدا همچون وزوز بود، شبیه‌منحصربه‌فرد​ به روشن شدنِ یک ارّه؛ صدایی‌هنگام​ لبریز از تکبر، سلطه‌جویی و توحش.

اگر یک تازه‌کار این صدا را می‌شنید، سردرگم‌دیگران​ می‌شد. اما فانگ یوان با تکیه بر تجربه‌اش،‌متورم​ در دم هویت صاحبِ صدا را حدس زد.

گویِ وحشیِ‌مصرف​ رتبه ۳ —‌نیز​ هزارپای طلاییِ ارّه‌ای!

این شاه‌کرمِ میان‌ادامه​ هزارپایان بود، قاتلِ‌می‌شد​ حقیقیِ غارِ هزارپا.

فانگ یوان می‌توانست تصویرش را به‌وضوح مجسم کند: موجودی‌گوش‌های​ با طول بیش از یک متر و پهنای دو‌راست​ مشت، که در غار می‌خزید و به دور خود می‌پیچید.

در دو سوی بدنش، ردیفی از دندانه‌های تیز‌دیگران​ و ارّه‌مانند قرار داشت. هم‌زمان با حرکتش، این‌متورم​ دندانه‌ها نیز به‌سرعت می‌چرخیدند، درست مانند یک ارّهٔ برقی.

با ورود هزارپای‌ادامه​ طلاییِ ارّه‌ای، لشکر هزارپایان‌دقت​ غرق در سکوت شد.

او با درنده‌خویی پیش می‌آمد و از‌دقت​ هر جا که می‌گذشت، هزارپایان راه را برایش‌جینسینگِ​ باز می‌کردند و بقایای نیمه‌خوردهٔ بچه‌گوزن نمایان می‌شد.

هزارپا از لاشهٔ بچه‌گوزن بالا رفت، آرواره‌هایش را گشود و شروع به بلعیدن خون‌علف​ و گوشت آن کرد. وقتی به استخوان‌ها رسید، بدنش را به دور آن‌ها پیچید و‌چشم​ با استفاده از دندانه‌های ارّه‌ای‌اش، استخوان‌ها را به‌آرامی سایید و به‌راحتی به پودر تبدیل کرد.

فانگ یوان در دل اندیشید: «حتی دفاعِ گوی یشم سفید هم یارای مقاومت در برابر حملات این هزارپای طلاییِ ارّه‌ای‌آویزان​ را ندارد. ظاهراً قصد راهبِ شرابِ گل این بوده که با استفاده از گویِ علف گوش ارتباط با زمین، از‌سرخ​ مسیرِ هزارپا دوری کنم. اما من زنجرهٔ بهار و پاییز را دارم، پس مطیع کردنِ این هزارپای طلاییِ ارّه‌ای غیرممکن نیست!»

او از یافتن‌ادامه​ چنین طعمه‌ای در‌می‌شد​ پوست خود نمی‌گنجید.

هزارپای طلاییِ ارّه‌ای کرمِ گویِ برجسته‌ای بود.‌دقت​ اگر می‌توانست آن را به خدمت بگیرد،‌ریشه‌های​ روش حملهٔ قدرتمند دیگری به دست می‌آورد.

تنها مشکل این بود که برای مطیع‌ویژه​ کردنِ این موجود، حتی یک استاد گوی رتبه‌گوش​ ۴ نیز باید زحمت فراوانی به جان می‌خرید.

زنده‌گرفتن و کشتن دو مقولهٔ‌می‌بخشید​ کاملاً متفاوت بودند و اولی‌کاشتنِ​ به‌مراتب دشوارتر از دومی بود.

گوهای وحشی همگی زیرک بودند و اگر هزارپای طلاییِ ارّه‌ای متوجه‌رشد​ خطری می‌شد، در زمین فرو می‌رفت و می‌گریخت. اگر یک استاد‌می‌رفتند​ گو روشی برای حفر زمین نداشت، چگونه می‌توانست او را تعقیب کند؟

اما فانگ یوان زنجرهٔ بهار و پاییز را داشت؛ بنابراین کافی بود این هزارپای‌ریشه‌های​ طلاییِ ارّه‌ای را گیر بیندازد و ذره‌ای از هالهٔ زنجرهٔ بهار و پاییز را‌بعد​ آزاد کند تا کرمِ گو از ترس فلج شود و جرئت حرکت نداشته باشد.

زنجرهٔ بهار و پاییز در رتبه ۶ قرار داشت و هاله‌اش در برابر گوهای‌علف​ رتبه ۱ تا ۴ به‌شدت قدرتمند بود. اما این هاله در برابر رتبه ۵‌عادی​ تأثیر کمتری داشت و در برابر سایر گوهای رتبه ۶، هیچ نیروی بازدارنده‌ای محسوب نمی‌شد.

این پدیده بسیار جالب بود،‌می‌بخشید​ اما در حقیقت جامعهٔ بشری نیز‌علف​ دقیقاً به همین شکل عمل می‌کرد.

مردم در برابر فردی با اختلافِ قدرتِ فاحش، تنها به پرستش و‌کردند​ تحسین می‌پرداختند. اما در برابر کسی که تنها کمی از آن‌ها برتر بود،‌استفاده​ جرئت جسارت پیدا می‌کردند و رابطه‌شان بیشتر به رقابت و حسادت ختم می‌شد.

فانگ یوان شرایط را سنجید: «من اکنون تنها در مرحلهٔ‌شروع​ میانیِ رتبه ۲ هستم، بنابراین مطیع کردنِ این هزارپای طلاییِ‌بلندتر​ ارّه‌ایِ رتبه ۳، هرچند ممکن است، اما هنوز برایم زود است.»

برای استادان گوی رتبه ۲، استفاده از گوهای رتبه ۲ مناسب‌ترین‌دیگران​ و کارآمدترین انتخاب بود. البته، یک استاد گوی رتبه ۲ می‌توانست‌چانه‌اش​ گوهای رتبه ۳ یا حتی رتبه ۴ نیز در اختیار داشته باشد.

اما این اتفاق رایجی نبود.

اول اینکه، هرچه رتبهٔ گو بالاتر می‌رفت، هزینهٔ تغذیهٔ آن نیز سنگین‌تر می‌شد. دوم اینکه، استفاده از آن‌ها دشوارتر‌پیوسته​ می‌گشت و فعال‌سازی‌شان جوهر ازلیِ بیشتری می‌طلبید. درست مانند کودکی که بخواهد پتکِ بزرگی را تاب دهد؛ اگر با‌تشت​ زور این کار را می‌کرد، وزن پتک باعث کشیدگی عضلاتش می‌شد و در نهایت پای خودش را خرد می‌کرد.

«بچه‌گوزن تمامِ گله را هوشیار کرده است. ده روز تا نیم‌ماه طول می‌کشد تا این هزارپایان دوباره‌بیرون​ آرام بگیرند. با آزمایشی که انجام دادم، فرضیه‌ام تأیید شد، اما هنوز فرصت مناسبی برای اقدام ندارم.‌شنوایی​ بهتر است دست نگه دارم و کمی به آن زمان بدهم؛ در این کار نباید عجله کرد.»

فانگ یوان به افکارش پایان داد و‌ویژه​ درِ سنگی را دوباره بست. سپس با استفاده‌گوش​ از گویِ فلس‌های مخفی، آنجا را ترک کرد.

ناولها | novelha.net