---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 195: پس بگذار اهریمن شوم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 195: پس بگذار اهریمن شوم

0

گو یوئهٔ نسل اول با لذت بیشتری خندید؛ ناگهان خنده‌اش را برید و رو به سرورْ دُرنای آسمان چرخید. او با صدایی سرشار از نفرت گفت: «برادر کوچیک‌تر، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی همچین روزی برسه، نه؟! جفتمون یتیمایی بودیم که استاد بزرگمون کرد. اما از همون بچگی، استاد همیشه تو رو بیشتر لوس می‌کرد. چرا؟ مگه غیر از اینه که درجهٔ استعداد تو A بود و مال من فقط C؟»

«طبیعتاً با اون استعداد درجهٔ A، تزکیه‌ت خیلی سریع‌تر پیش می‌رفت. می‌دونی من با استعداد درجهٔ C خودم، چقدر باید در مقایسه با تو عرق می‌ریختم و جون می‌کندم تا فقط بتونم به‌زور به پای تو برسم؟ با اینکه بهمون می‌گفتن درناهای دوقلوی جناح حق... تو همیشه نفر اصلی بودی و من نفر دوم. تو مثل درخشان‌ترین ستاره بودی، فقط به این خاطر که یه نابغهٔ درجهٔ A بودی!»

«حتی بختت هم بلند بود و یکی از میراث‌های حقیقی جدِ دریای خون رو به دست آوردی. گوی جمجمهٔ خون می‌تونست خونِ‌عوض​ خویشاوندای کشته‌شده رو تصفیه کنه و بریزه توی روزنه تا ارتقاش بده. می‌دونی اون موقع چه حالی داشتم؟ شب و روز فکر‌شروع​ می‌کردم، نقشه‌های بی‌شماری می‌کشیدم. می‌دونستم گوی جمجمهٔ خون تنها امیدمه؛ با اون می‌تونستم زندگیم رو عوض کنم، می‌تونستم تقدیرم رو تغییر بدم!»

سرورْ دُرنای آسمان چنان خشمگین بود که‌بتونم​ پیاپی پاهایش را بر زمین کوبید و‌درناهای​ فریاد زد: «اما اون مال منه، مال من!»

گو یوئهٔ نسل اول سر تکان داد و گفت: «آره، مال توئه. استعدادت عالیه و بختت هم بلنده. کاملاً مشخصه، ما با هم‌اصلی​ شروع کردیم، با هم دشمنا رو کشتیم، اما آسمان فقط قدر تو رو دونست و میراث حقیقی رو به تو داد. می‌دونی، وقتی‌خونِ​ به اون قیافهٔ مغرورت نگاه می‌کردم و به حرفات دربارهٔ نقشه‌های آینده‌ت گوش می‌دادم، وقتی داشتم به‌زور لبخند می‌زدم، یهو یه چیزی رو فهمیدم.»

«آسمان بهت لطف داشت، استعداد درجهٔ A و میراث حقیقی دریای خون رو بهت داد. اما من چی کار می‌تونستم بکنم؟ من فقط یه استعداد ناچیز درجهٔ C بودم، پس چطور می‌تونستم فقط با تکیه به خودم موفق بشم؟ فقط می‌تونستم چنگ بندازم، غارت کنم! چیزی رو که مال من نبود، مال خودم کنم! تقدیری که آسمان برام رقم زده بود این بود که زیر دست یکی دیگه سر خم کنم و بشم سایه‌ای پشت سر بقیه! اما من زیر بار نمی‌رم، آخه رو چه حسابی اون منو گذاشت پایین و تو رو گذاشت بالا؟»

در پایان، به نظر می‌رسید‌توی​ گو یوئهٔ نسل اول واقعاً‌حالی​ در حال گریه و زاری است.

ظاهر زامبی خونین به‌شدت هولناک بود و با‌به‌زور​ افزوده شدن این صدای عجیب، سرما به استخوان‌جناح​ هر کسی که آن را می‌شنید نفوذ می‌کرد.

«حالا که آسمان بهم لطف نداره، استاد دوستم نداره، بقیه برام ارزشی قائل نیستن... من فقط می‌تونم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم، فقط می‌تونم برای خودم بیشتر ارزش قائل بشم، فقط‌حتی​ می‌تونم بیشتر به خودم تکیه کنم. فقط می‌تونم بیشتر تلاش کنم، فقط می‌تونم بیشتر خطر کنم، فقط می‌تونم بیشتر به خودم فشار بیارم! تنها این‌طوریه که می‌تونم موفق بشم! اما جناح حق‌می‌دونستم​ از اصول اخلاقی، رفاقت، صلاحیت‌ها و سلسله‌مراتب دم می‌زنه. من فقط یه آدم تنهام، یه هیچ‌کس بدون هیچ پشتوانه، بدون هیچ استعداد و بدون هیچ منابعی. پس بهم بگو، چطور می‌تونستم موفق بشم؟»

«توی جناح حق، فقط می‌تونستم اجازه بدم ازم سوءاستفاده کنن و بهم زور بگن، فقط می‌تونستم‌نفر​ چشمم به دست این ارباب‌های جوان و نابغه‌ها باشه. حتی اگه تا زمان پیری مدام صلاحیت‌هام‌جدِ​ رو بالا می‌بردم، فقط به یه موفقیت ناچیز می‌رسیدم. این همون جناح حقه... یه مسیر مزخرف!»

«تنها با اهریمن شدن، با کنار گذاشتن اخلاقیات، رفاقت، قوانین اجتماعی و پرداختن یه بهای سنگین، می‌تونستم مسیر‌تنها​ دیگه‌ای رو از میون خار و خاشاک در پیش بگیرم، مسیری که متعلق به خودم باشه! پس، علیه‌ت‌داد​ نقشه کشیدم، میراث حقیقی دریای خونِت رو غصب کردم و یه اهریمن شدم. هاه، و چه اهریمنی هم شدم!»

اهریمن شدم...

اهریمن شدم...

این صدا‌عرق​ درون سپر‌جون​ خونی طنین‌انداز شد.

بیرون از سپر، سرورْ‌بریزه​ دُرنای آسمان در حالتی ساکت‌موقع​ و دلگیر فرو رفته بود.

گو یوئهٔ نسل اول آرام‌آرام خنده‌اش را متوقف کرد و سپس دوباره کشتار را از سر گرفت.‌نفر​ شمار زیادی از استادان گو کشته شدند؛ گوی جمجمهٔ خون، خونشان را می‌مکید و در چشمهٔ خون متمرکز‌خون​ می‌کرد، سپس آن را به درون روزنهٔ گو یوئهٔ نسل اول می‌ریخت و درجهٔ استعدادش را بالا می‌برد.

هرچه درجهٔ استعداد بالاتر‌خودم​ می‌رفت، جوهر ازلیِ بیشتری‌عرق​ می‌توانست در روزنه ذخیره شود.

همان‌طور که گو یوئهٔ نسل اول افراد بیشتری از خاندان گو‌بهمون​ یوئه را می‌کشت، درجهٔ استعدادش مدام افزایش می‌یافت. پس از جویدن‌ستاره​ سنگ‌های ازلی، جوهر ازلی‌اش بیشتر می‌شد و قدرت نبردش فزونی می‌گرفت.

بیرون از سپر خونی، سرورْ دُرنای آسمان در آتش اضطراب می‌سوخت، اما گل‌می‌کردم​ آسمانیِ پردهٔ خون همچون شکافی عمیق بود؛ او کاری جز آه کشیدن نمی‌توانست بکند.‌چنان​ تلاش کرده بود تا مانع این کار شود، اما چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت.

با گذشت زمان، تنها‌می‌ریختم​ شمار اندکی از افراد‌به‌زور​ درون سپر خونی باقی ماندند.

گو یوئهٔ نسل اول قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر می‌شد و نیتِ قتلش کاملاً روی فانگ یوان‌پای​ قفل شده بود. او گفت: «توله، تو نیلوفر گنجینهٔ جوهر آسمانی رو دزدیدی. بهت‌ستاره​ یه فرصت می‌دم تا جرمت رو جبران کنی، مطیعانه تحویلش بده تا از جونت بگذرم!»

فانگ یوان می‌دانست که شانس زنده‌ماندش ناچیز است، اما حالت چهره‌اش تغییری نکرد و در عوض پوزخند زد: «فقط بچه‌های سه‌ساله‌درخشان‌ترین​ ممکنه گول این چرندیاتت رو بخورن. همف، اگه یه قدم دیگه بیای جلو، نیلوفر گنجینهٔ جوهر آسمانی رو نابود می‌کنم. خودت‌کشته‌شده​ خوب می‌دونی که من این گو رو پالایش کردم و به‌راحتی می‌تونم با یه فکر باعث خودتخریبی‌ش بشم. انتخاب با خودته.»

قدم‌های گو یوئهٔ نسل اول کند‌روزنه​ شد، اما سپس با قاطعیت و‌روز​ سرعت به سمت فانگ یوان پیشروی کرد.

«توله، دل‌وجرئت داری و باهوش هم هستی. تو واقعاً از نوادگان منی، خونِت رو می‌گیرم و ازش برای بالا بردن درجهٔ استعدادم استفاده می‌کنم. معلومه که نمی‌ذارم قسر در بری. در اصل، من از یه گوی نوعِ خون استفاده کردم تا دودمانِ وارثانم رو تصفیه کنم، تا سعی کنم نواده‌ای با کالبدِ ماهِ باستانیِ برهوت به وجود بیارم. فقط کافی بود خونِ همچین نابغه‌ای رو جذب کنم تا بتونم درجهٔ استعدادم رو به‌شدت تا ۹۹٪ درجهٔ A بالا ببرم!»

«اگه این‌طور می‌شد، می‌تونستم بذارم شماها برید، اما متأسفانه به نظر می‌رسه بخت باهاتون یار‌برسم​ نیست. همف، چیزی که تو زندگیم بیشتر از همه ازش متنفرم اینه که کسی بخواد بهم‌نابغهٔ​ زور بگه. اگه نیلوفر گنجینهٔ جوهر آسمانی از بین بره، به درک، اما تو قطعاً می‌میری!»

هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که دو بالِ روی‌برسم​ کمرش به هم خوردند و او را به جلو راندند؛‌دوم​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن، او در برابر فانگ یوان ظاهر شد.

گو یوئهٔ نسل اول با دست راستش چنگ انداخت؛ در‌حالی​ همان صدمِ ثانیه، مردمکِ چشمانِ فانگ یوان منقبض شد و در‌زندگیم​ حالی که مو بر تنش سیخ شده بود، شتابان عقب کشید.

اما جاخالی دادن از یک قدرتمندِ رتبه پنج کجا‌پای​ آسان بود؟ پنجه‌های زامبی خونین تقریباً به او رسیده‌اصلی​ بود که ناگهان دستِ یخیِ بزرگی از پهلو پیش آمد.

گرومب!

با طنین صدای برخورد، دست یخی درهم شکست‌پای​ و هاله‌ای سرد فضا را پر کرد؛ گو‌نفر​ یوئهٔ نسل اول مجبور شد یک قدم عقب برود.

فانگ یوان با دیدن شخصی‌توی​ که به یاری‌اش آمده بود، یکّه‌داشتم​ خورد و گفت: «بای نینگ بینگ؟!»

بای نینگ بینگ بازوی درهم‌شکسته‌اش را عقب کشید. بی‌درنگ هوای سردی از زخمش بیرون زد و‌جناح​ متراکم شد تا دست یخیِ جدیدی، درست مانند قبل، شکل بگیرد. با این تفاوت که دیگر هیچ‌جدِ​ گوشتی در آن دست وجود نداشت؛ او به پایانِ طول عمرِ ده کالبد مطلقِ خود نزدیک می‌شد.

بای نینگ بینگ آهی عمیق کشید، سپس ناگهان لبخند زد و در حالی که با مردمک‌های آبیِ تیره‌اش به فانگ یوان چشم‌نفر​ دوخته بود، گفت: «فکرش رو نمی‌کردم همچین مرگ باشکوهی نصیبم بشه. حیف که نمی‌تونم پایان این نبرد رو ببینم! فانگ یوان، من‌جمجمهٔ​ و تو از یه قماشیم. مرگ من حتمیه، اما واقعاً حیفه اگه تو هم بمیری. پس ازت محافظت می‌کنم، اما یه شرط دارم.»

هرچند بای نینگ بینگ تنها یک استاد گوی رتبه ۳ بود،‌بهمون​ اما با نزدیک شدنِ مرگش، قدرت نبردِ او مانند فواره‌ای خروشان اوج‌این​ می‌گرفت. او آخرین امید برای پیروزی بر گو یوئهٔ نسل اول بود!

نگاه فانگ یوان‌کنه​ برقی زد و‌روزنه​ پرسید: «چه شرطی؟»

بای نینگ بینگ دستانش را چنان گشود که گویی می‌خواهد جهان را در آغوش‌درناهای​ بکشد. او با ردای سفیدش که با موهای برف‌گون و ابروهای تیزش هماهنگ بود،‌بختت​ گفت: «به جای من زنده بمون و شگفتی‌های بی‌شمارِ این دنیا رو به چشم ببین!»

در آن لحظه،‌می‌دونی​ فانگ یوان عمیقاً‌باید​ تحت‌تأثیر قرار گرفت!

این مرد...

فانگ یوان به بای نینگ‌توی​ بینگ نگریست؛ گویی داشت به جوانیِ‌داشتم​ خودش در زندگیِ پیشین نگاه می‌کرد.

سخنان بای نینگ بینگ شاید یاوه‌گویی به نظر می‌رسید، اما از صمیم‌بهمون​ قلب بود. شاید مردم عادی هرگز چنین چیزی را باور نمی‌کردند، اما‌این​ فانگ یوان معنای ژرفِ نهفته در این کلمات را به‌خوبی درک می‌کرد.

بای نینگ بینگ نابغه‌ای بی‌بدیل بود؛ استعدادش با آسمان‌ها برابری می‌کرد، اما طول‌به‌زور​ عمرش به‌شدت کوتاه بود. او پیش‌تر مسیرش را یافته و به باورش رسیده‌مثل​ بود. از مرگ هراسی نداشت، اما دل کندن از این دنیا برایش دشوار بود.

او حسرت‌هایی در دل داشت، اما در‌به‌زور​ این شرایط که هیچ چاره‌ای برایش نمانده بود،‌جناح​ تنها می‌توانست آن‌ها را به فانگ یوان بسپارد.

گو یوئهٔ نسل اول با بدذاتی پوزخند زد: «اوه، پس واقعاً کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ‌بی‌شماری​ شماله! نوچ، حیف که از تبارِ من نیستی، وگرنه نیازی نبود بقیه بمیرن. ولی فکر‌پاهایش​ کردی می‌تونی با تکیه به این کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمال جلومو بگیری؟ خیلی خامی!»

پیکرش ناپدید شد و‌می‌ریختم​ درست در برابر بای‌به‌زور​ نینگ بینگ پدیدار گشت.

گرومب!

با طنین انفجاری مهیب،‌جون​ آن دو ضربه‌ای با‌پای​ یکدیگر رد و بدل کردند.

گو یوئهٔ نسل اول دو قدم به عقب‌بده​ رانده شد، در حالی که تمام جمجمه و‌می‌کشیدم​ بخش اعظم بدن بای نینگ بینگ متلاشی گشت.

اما در‌مقایسه​ لحظهٔ بعد،‌می‌ریختم​ تَرَق، تَرَق...

هوای سرد فضا را فرا گرفت؛ یخ و برف‌می‌ریختم​ در هم آمیختند و جمجمه و بدن او را‌می‌گفتن​ از نو ساختند. بای نینگ بینگ دوباره زنده شده بود!

گو یوئهٔ نسل اول که در تمام عمرش چنین یکّه نخورده‌بهمون​ بود، فریاد زد: «چی؟!» ده کالبد مطلق به‌ندرت دیده می‌شدند و‌ستاره​ این نخستین باری بود که او با یکی از آن‌ها روبه‌رو می‌گشت.

آن دو بار دیگر درگیر شدند. سطح تزکیهٔ بای نینگ بینگ پایین‌تر بود و‌نقشه‌های​ به‌شدت تحت فشار قرار گرفت؛ اوضاع اصلاً به نفع او نبود. با وجود این،‌خشمگین​ گو یوئهٔ نسل اول هر طور که او را می‌کشت، بای نینگ بینگ نمی‌مرد.

در این لحظه، کالبدِ روحِ یخِ ظلمتِ شمالِ بای نینگ بینگ تقریباً‌بهمون​ به بدنی نامیرا بدل شده بود؛ جراحات هر قدر هم که سنگین‌این​ بودند، در عرض چند ثانیه با یخ زدن به حالت اولیه‌شان برمی‌گشتند.

گو یوئهٔ نسل اول که لحظه‌به‌لحظه خشمگین‌تر و هراسان‌تر می‌شد، دیوانه‌وار بر شدت حملاتش‌پای​ افزود. رفته‌رفته رنگِ حیات به‌کلی از رخسار بای نینگ بینگ پر کشید و او به‌این​ مردِ یخیِ متحرکی بدل گشت. حتی موهای سفیدش نیز به قندیل‌هایی باریک تغییر شکل دادند.

سرانجام زمان موعود فرا رسید...

مرگ در‌تصفیه​ همین لحظه‌بریزه​ فرود می‌آمد.

بای نینگ‌مقایسه​ بینگ با لبخندی‌جون​ محو، شعری خواند:

شکوهِ بی‌کران در قلمروِ فانی،

تا کرانه‌های جهان، آنجا که آسمان‌ها و دریاها امتداد می‌یابند.

آن‌گاه که بادها خاکسترم را به آغوش زمین بازمی‌گردانند،

هیچ‌یک با انعکاسِ ماهِ درخشان بر پهنهٔ آب قیاس‌پذیر نیست!

پس از آن،‌روز​ حالت چهره‌اش برای‌بی‌شماری​ همیشه یخ بست.

تندبادی سرد وزیدن گرفت و‌روزنه​ مِهی از جنس یخ و‌داشتم​ برف ناگهان به هوا برخاست.

تَرَق...

حجم عظیمی از یخ از زیر پاهایش‌زندگیم​ شروع به گسترش کرد، سپس یخچالی غول‌پیکر،‌خشمگین​ همچون کوهی که تازه متولد می‌شود، سر برآورد!

یخِ باشکوه و خروشان، همچون بهمن، همچون سونامی، و‌تنها​ همچون اژدهایی که بر امواج می‌غلتد، به سوی گو یوئهٔ‌خشمگین​ نسل اول هجوم برد تا او را در هم بشکند.

گو یوئهٔ نسل اول نفس‌نفس‌زنان تمام قدرت خود را برای مقاومت به کار گرفت. موهای سرخِ سرش سیخ شده‌می‌تونستم​ بود و غباری از خون از سراسر بدنش برمی‌خاست. او دسته‌های بزرگی از «گویِ گیوتین خون» و «گویِ خفاشِ‌استعدادت​ خونینِ بال‌تیغی» را فرستاد تا خود را به یخچال بکوبند، بلکه بتوانند سرعت آن را حتی ذره‌ای کاهش دهند.

اما در نهایت، مغلوبِ‌چقدر​ یخچال شد؛ یخ او را‌جون​ در بر گرفت و بلعید.

یخچالِ عظیم تمامِ فضای درون سپر خون را پر کرد، اما‌تغییر​ به فانگ یوان آسیبی نرساند، چرا که او در فضای کوچکی‌داد​ قرار داشت که بای نینگ بینگ عمداً برایش خالی گذاشته بود.

گرومب.

«گویِ گلِ آسمانیِ پردهٔ خون» با صدایی خفیف در هم شکست. با‌می‌کردم​ از بین رفتن موانع، هوای سرد دیوانه‌وار به هر سو وزید و یخ‌ها‌بدم​ بی‌درنگ متراکم شدند تا یخچالی را بسازند که همچنان در حال گسترش بود.

سرورْ دُرنای آسمان که جرئت نمی‌کرد با یخچال روبه‌رو‌جون​ شود، بی‌درنگ به آسمان پرواز کرد و گفت: «سپرِ گویِ‌دوقلوی​ گلِ آسمانیِ پردهٔ خون رو در هم شکست! چه قدرتی...»

زیر نگاه شگفت‌زدهٔ او، یخچال به گسترش خود ادامه داد و تمام کوه‌چنان​ چینگ مائو را از قله تا کوهپایه در بر گرفت. در یک چشم‌برهم‌زدن، کوه‌بلنده​ سرسبز و پرطراوتِ چینگ مائو، به سرزمینی شوم از یخ و برف بدل گشت.

زمین یخیِ زیر پای فانگ یوان‌بی‌شماری​ همچنان بالا می‌آمد و او نیز‌زندگیم​ با چشمان خود شاهد این صحنه بود.

این یخچال هزار لی، گواه سقوط یک نابغهٔ‌موقع​ جوان بود و خشم و آهِ درماندگیِ بای‌می‌دونستم​ نینگ بینگ را در دل خود نهفته داشت.

فانگ یوان متوجه شد فضایی که در آن قرار دارد در حال کوچک شدن است؛ یخ‌ها بی‌وقفه متراکم می‌شدند و‌جناح​ با پیشروی خود، فضای او را تنگ‌تر می‌کردند. با خود اندیشید: «اوضاع خرابه، باید هرچه زودتر از اینجا برم! هوشیاری‌دست​ بای نینگ بینگ داره ضعیف میشه و کم‌کم از بین میره، همین الانشم داره کنترل یخچال رو از دست میده.»

ناولها | novelha.net