چپتر 1752: کشتار جاودانهها، غارت غنائم
0دشتهای شمالی.
دشت تیغه پاییزی.
جاودانهای پابرهنهنیتِ بر پهنهٔشدیدشان چمنزار گام برمیداشت.
او بلندقامت و تنومند بود و پوستش درخششی برنزی داشت.دنیای جلیقهای زرهی به تن داشت که شانههایش را بیرون میانداخت.فرو شلوارش را بالا زده بود و ساق پاهایش نمایان بود.
با هر گامی کهپنجههایی برمیداشت، ردپاهایی خونین برغرق چمنزار بر جای میماند.
او منگ تو بود.
شبهاستاد اعظمِ مسیر تیغ و جاودانهٔ رتبه ۷ با قدرتشده نبردِ مرحلهٔ اوجِ رتبه ۷؛ او یکی از سه قدرتمندِداشتن برتر در میان نخبگان رتبه ۷ قبیلهٔ منگ به شمار میرفت!
برای شکستن مرز در سطح تبحر مسیر تیغ خود، منگ توتقریباً تصمیم گرفت از دشت تیغه پاییزی محافظت کند؛ او با تقلیدچشمانش از کارهای رن زو، دنیای بیرون را تقریباً بهکلی نادیده گرفته بود.
همانطور که گامبهگام در دشت تیغه پاییزی پیش میرفت، درنیتِ سکوتی مطلق فرو رفته بود؛ چشمانش را بسته و عمیقاًدیگر تمرکز کرده بود تا ژرفای مسیر تیغ را درک کند.
ناگهان، چشمانش را گشود!
دید که هیولاهاییکشتارِ با جیغهای گوشخراشسیخ به او حمله میکنند.
این هیولاها ظاهری هولناک داشتند؛ به شکل انسان بودند اما چهرههایی بدخواهانهبهکلی و وحشتناک داشتند. پنجههایی همچون چاقو داشتند، چشمانشان غرق در خون بودعمیقاً و نیتِ کشتارِ شدیدشان باعث شد مو بر تن منگ تو سیخ شود.
منگ تو که شوکهپنجههایی و خشمگین شده بود،غرق فریاد زد: «این دیگر چیست؟!»
پس از نبرد با این هیولاها،نبرد با حیرت متوجه شد که هر یکبرابر از آنها قدرت نبرد رتبه ۷ دارند!
حتی با داشتن قدرت نبرد مرحلهٔسیخ اوجِ رتبه ۷، در برابر ایندیگر موجِ بیامانِ هیولاها، چارهای جز عقبنشینی نداشت.
اما درست در لحظهایتصمیم که میخواست عقب بنشیند، هیولاهایکارهای مهاجم خود را منفجر کردند.
این رویداد ناگهانی خارج ازهمچون انتظارات منگ تو بود ونیتِ او را واقعاً غافلگیر کرد.
گرومب! گرومب! گرومب!
هیولاها به انفجارِ انتحاریِ قدرتمندِ خودسیخ ادامه دادند؛ منگ تو در حالی کهچیست خون تف میکرد، به عقب رانده شد.
«این هیولاها با آرایشی فشرده با هم کار میکنندکارهای و هماهنگی فوقالعادهای دارند. حتماً جاودانهای دارد آنها را کنترلمطلق میکند! نمیدانم جاودانهای از مسیر روح است یا مسیر بردگی؟»
منگ تو نامطمئن و نگران بود.چاقو درست زمانی که میخواست از قبیلهاششدیدشان کمک بخواهد، رنگِ دنیا ناگهان تغییر کرد.
تا منگ تو به خودچیست بیاید، از پیش درونِ یک میدانحتی نبرد جاودان به دام افتاده بود.
بهت و حیرت در چشمانباعث منگ تو درخشید: «این میدان نبردفریاد جاودان به این سرعت برپا شد؟!»
تا این لحظه،خود او حتی چهرهٔ دشمنکند را هم ندیده بود.
منگ تو فریاد زد:پنجههایی «عالیجناب، شما کیستید؟ چراغرق با قبیلهٔ منگ دشمنی میکنید؟»
طراحِ این نقشه، فانگ یوان، لبخندنبرد کمرنگی زد. او بیاعتنا به منگ تو،برابر آمادهسازیِ مهر لوئو پو را آغاز کرد.
فانگ یوان روشِ پنهانسازیِ وو یونگ را نداشت. به محضشده اینکه آمادهسازی مهر لوئو پو را آغاز کرد، بادهای شدیدی وزیدنبرابر گرفت و هالهای کوبنده سراسرِ میدان نبرد یاما را فرا گرفت.
بدین ترتیب،تبحر موقعیت اوتصمیم لو رفت.
نگاهِ تیزبینِ منگ تو به آن سو چرخید؛ او دید کهکشتارِ فانگ یوان جاودانهای با ظاهری معمولی است که ردایی خاکستری بهنبرد تن دارد و بسیار شبیه به یک رهگذر عادی به نظر میرسد.
اما هالهٔ کنونیِفریاد فانگ یوان، منگ توحیرت را بهشدت حیرتزده کرد.
در واقع، منگ تو گیج شده بود: «اوشوکه تنها تزکیهٔ مرحلهٔ اوجِ رتبه ۷ را دارد، چطورآنها میتواند از یک حرکت کشندهٔ رتبه ۸ استفاده کند؟»
در حقیقت، مهر لوئو پو تنها شبهرتبه ۸ بود، اما هالهای عظیم داشت.نادیده از آنجا که فانگ یوان هنوز جوهر جاودان رتبه ۸ را در اختیار نداشت،ژرفای مهر لوئو پویی که اکنون فعال کرده بود، کمی اصلاح و تضعیف شده بود.
منگ تو دندانهایش راپنجههایی به هم سایید و بهخون سمت فانگ یوان یورش برد.
جاودانههای دشتهایشده شمالی در نهایتچیست همینقدر شجاع بودند!
فانگ یوان لبخند کمرنگی زد؛ اوسیخ چنان آسوده و خونسرد بود کهدیگر گویی منگ تو اصلاً وجود نداشت.
تعداد زیادی از فرزندان یاما که ظاهریکند انسانی داشتند، پدیدار شدند و با جانِگرفته خود راهِ منگ تو را سد کردند.
تعدادِ فرزندان یاما،وحشتناک منگ تو راچاقو به ورطهٔ ناامیدی کشاند!
به محض اینکه مهر لوئوچیست پوی فانگ یوان آماده شد،دارند او از راه دور حمله کرد.
به دلیل ممانعت فرزندان یاما، منگ توشود نمیتوانست به هیچ سویی جاخالی دهد ونبرد مهر لوئو پو به او برخورد کرد.
در دم، رنگخود از رخسارش پریدمحافظت و چهرهاش بیجان شد.
او مرده بود.
روحش بهکلی متلاشیفریاد شد و هیچ ردیحیرت از آن باقی نماند.
فانگ یواننیتِ شروع بهشدیدشان جمعآوری غنائمش کرد.
بدنِ منگ تو دستنخورده باقی مانده بود وتقلید روزنهٔ جاودانش نیز بر جای مانده بود؛ منابع تزکیهٔپیش فراوان و سه گویِ جاودان درون آن قرار داشت.
در زندگی قبلی، منگ تو خود را منفجر کردهخون بود و فانگ یوان تنها گویِ جاودانِ بالتیغی راشده به دست آورده بود، اما اکنون دستاوردهایش بسیار بیشتر بود.
پس از باطل کردن میدانچیست نبرد یاما، فانگ یوان سراسرِدارند دشت تیغه پاییزی را غارت کرد.
شرابِ تیغنوش که در زیر زمینسیخ دفن شده بود هدف اصلیاش بود؛دیگر فانگ یوان آن را نیز جمعآوری کرد.
به غیر از آن،تصمیم تعداد عظیمی از گویِتقلید فانیِ لبه وجود داشت.
گویِ لبه در سطح جاودان کهچاقو جای خود داشت؛ آن گو در دستانِباعث جاودانهٔ مرز جنوبی، تیه چو ژونگ، بود.
«در زندگی قبلی، منگ تو خودش رو منفجر کرد کهدارند از انتظارم خارج بود. نشانهای دائو مسیر تیغش در این دشتمیخواست تیغه پاییزی باقی موند و پتانسیل این مکان رو بینظیر کرد.»
«اما در این زندگی، منگ تو رو قبل از اینکهشده حتی به فکر انفجار انتحاری بیفته، کشتم. حالا که همهچیز روبرابر اینجا غارت کردم، این دشت تیغه پاییزی دیگه به تاریخ پیوسته.»
فانگ یوان تقریباً همهچیز را برداشت. اوکند با نگاهی سرد منطقه را از نظر گذراندهمانطور و سپس برگشت و آنجا را ترک کرد.
او به سرزمین متبرک لانگهمچون یا بازنگشت، چرا که هنوزنیتِ مواد جاودانی برای جمعآوری داشت.
برای پالایش گویِ جاودانِ خودِ بیشمار، چهار مادهٔمتوجه جاودانِ اصلی نیاز بود: شرابِ تیغنوش، گویِ لبه،چارهای سوزنِ مانعِ الهیِ پسوپیش، و آتشِ حیاتِ شناور.
او اکنون دو موردِ نخستباعث را در اختیار داشت و تنهافریاد دو موردِ آخر باقی مانده بود.
فانگ یوانتبحر به درهٔتصمیم سوزنِ الهی رسید.
اینجا درهای مصنوعی بود که بانویچاقو خفته، جاودانهٔ رتبه هفت، آن راشدیدشان مشخصاً برای جوجهتیغیِ الهی ساخته بود.
بانوی خفته، جاودانهٔ تنهای رتبه هفت از دشتهای شمالی بود.دارند او قدرت نبردِ برجستهای نداشت، اما جوجهتیغیِ الهی را که یکمیخواست هیولای برهوتِ ازلی در مسیر شمشیر به شمار میرفت، کنترل میکرد.
جوجهتیغیِ الهی توانایی آن را داشت که تمام تیغهایخشمگین بدنش را پرتاب کند؛ حملهای بینهایت سریع با قدرتیدارند هولناک که میتوانست هر هدفِ در مسیرش را سلاخی کند.
اگر بانوی خفته و جوجهتیغیِ الهی بهخوبیکند با هم همکاری میکردند، بختِ آن راگرفته داشتند که منگ تو را از پای درآورند.
دقیقاً به همین دلیل، در زندگیِ پیشین، هنگامی که منگنیتِ زی زای و منگ ژائو از قبیلهٔ منگ در حالدیگر بررسیِ مرگِ منگ تو بودند، به بانوی خفته مشکوک شدند.
فانگ یوان به درهٔ سوزنِ الهی رسید امامتوجه وارد نشد. او همان ترفندِ پیشین را بهچارهای کار گرفت و فرزندان یاما را برای حمله فرستاد.
دیری نپایید که فریادهای بهتزدهٔ بانوی خفتهشود در دره طنینانداز شد: «عجب جرأتی! چطور جرأتحیرت میکنی به درهٔ سوزنِ الهیِ من حمله کنی!»
همانطور که بانوی خفته با وضعیتیمحافظت آشفته و اسفناک میگریخت، فرزندان یامابهکلی یکی پس از دیگری منفجر شدند.
فانگ یوان پوزخندیوحشتناک زد و گفت: «میخوایچشمانشان بری پیشِ جوجهتیغیِ الهی؟»
او با بهرهگیری از نیروی باقیمانده از انفجارِخشمگین فرزندان یاما، بهسرعت میدان نبرد یاما را شکل داددارند و بانوی خفته را درون آن به دام انداخت.
واکنشِ بانوی خفته نیز تقریباًخشمگین همانند منگ تو بود: «این دیگهحیرت چه میدان نبردِ جاودانیه؟ خیلی سریعه!»
فانگ یوان بهآرامی پدیدار شد ومتوجه گفت: «معلومه که هست. ولی درموجِ مقایسه با قفسِ شایعه، هنوزم خیلی کُنده.»
بانوی خفته با نگاهی محتاطانه به فانگ یوان نگریست و گفت:فریاد «جناب، شما کی هستید؟ مگه ما با هم خصومتی داریم؟ لطفاً دستبیامانِ از سرم بردارید، اگه چیزی نیاز دارید میتونیم با هم کنار بیایم.»
فانگ یوان لبخندِشدیدشان کمرنگی زد وشود گفت: «جونتو میخوام.»
رنگ ازسیخ رخسارِ بانویشوکه خفته پرید.
فرزندان یاما دستهجمعی یورش بردند. بانوی خفته که در این مخمصه ناامیدانه مقاومتبیامانِ میکرد، فریاد برآورد: «بهم رحم کن، هر کاری بخوای برات میکنم! صبر کن، روشِناگهانی کنترلِ جوجهتیغیِ الهی رو بهت یاد میدم، چطوره؟ اینو در ازای جونم بهت میدم!»
فانگ یوان با نگاهی بیتفاوت به او خیره شد وشده گفت: «فیلم بازی نکن. کسی که تونسته بین قبیلهٔ مورونگداشتن و قبیلهٔ منگ دوام بیاره، چطور ممکنه اینقدر ترسو باشه؟»
با دیدنِ اینکه فانگ یوان دستش راشوکه خوانده است، بانوی خفته غریدی کشید وحیرت قدرت نبردِ حقیقیاش را به نمایش گذاشت.
قدرتِ او بههیچوجه کم نبود و با ارزیابیِ دنیایچیست بیرون تفاوتِ چشمگیری داشت؛ تا جایی که توانست با جنگیدن،بیامانِ راهِ خود را از میانِ محاصرهٔ فرزندان یاما باز کند.
اما چه فایده؟
او نمیتوانست از میدانشدیدشان نبرد یاما بگریزد؛ همچنانشوکه ماهیِ گرفتاری در تور بود.
فانگ یوان آمادهسازیِشدیدشان مهر لوئو پوشود را آغاز کرد.
بانوی خفته به سوی اوخشمگین هجوم برد تا جلوی اجراینبرد حرکتِ فانگ یوان را بگیرد.
اما قدرتِ او بسیار کمتر از منگآنها تو بود؛ وقتی منگ تو نتوانسته بودچارهای فانگ یوان را متوقف کند، او چگونه میتوانست؟
بانوی خفته لبخندِ تلخی زد و گفت: «من فقط یه جاودانهٔ تنهام که کاری به کارِ کسی نداره. معمولاً تو خونهبرابر میمونم و خیلی کم بیرون میرم، فقط میخواستم کسبوکارِ کوچیکم رو اینجا راه بندازم. کی فکرشو میکرد حتی وقتی تو خونهام همگرومب دردسر بیاد سراغم. ای شیطان، یه روز تقاص پس میدی! تمامِ کارای شرورانهت صدبرابر بهت برمیگرده! تو هم عاقبتت مثلِ من میشه!»
او با صدای بلند فانگ یوانشود را نفرین کرد و خشم وچیست ترسِ نهفته در قلبش را بیرون ریخت.
صدای فانگ یوان همچونشوکه یخ سرد بود: «مثلدیگر اینکه هنوز گناهتو نمیدونی.»
بانوی خفته با چشمانینبرد گشادشده به او خیرهدارند ماند: «من چه گناهی کردم؟»
او بهشدت خشمگین بود؛ فانگباعث یوان نهتنها میخواست جانش را بگیرد،فریاد بلکه به او تهمت نیز میزد.
بانوی خفته پوزخندِ سردی زد و گفت: «تو یه جاودانهٔ جناحِدیگر اهریمنی هستی، اونوقت داری مثلِ منافقای جناحِ حق به دشمنات تهمتبیامانِ میزنی؟ هه، واقعاً مسخرهست! تو حتی لیاقتِ ذرهای احترام رو هم نداری.»
فانگ یوان گفت:شود «میخوای گناهتو بدونی؟شده ضعفت، همون گناهته!»
با گفتنِ اینکشتارِ حرف، مهر لوئوسیخ پو را شلیک کرد.
همانطور که انتظار میرفت، این ضربه به بانویتقلید خفته اصابت کرد. دفاعِ او همچون کاغذی نازکگامبهگام در هم شکست و در دم جان باخت.
فانگ یوان جسد و روزنهٔ جاودانِ او راغرق برداشت. تنها نکتهٔ مأیوسکننده این بود که بانویشوکه خفته تمامِ گوهای جاودانِ خود را منفجر کرده بود.
فانگ یوان میدان نبرد یاما را باطل کرد. او بادارند تغییر قیافه، خود را به شکل بانوی خفته درآورد ولحظهای تمامِ سوزنهای مانعِ الهیِ پسوپیش را از جوجهتیغیِ الهی جمعآوری کرد.
قدرت نبردِ جوجهتیغیِ الهی به پایینترین حدِ ممکنشوکه افت کرده بود؛ ازاینرو، فانگ یوان مستقیماً آنمتوجه را سرکوب کرد و به درونِ روزنهٔ جاودانش فرستاد.
در مورد درهٔخود سوزنِ الهی نیز، فانگکند یوان از آن نگذشت.
او گویِ جاودانِ کششِ کوه را به کارغرق گرفت تا کلِ دره را از جا بکَند وخشمگین درونِ روزنهٔ جاودانش بچپاند؛ هیچچیز در آنجا باقی نماند!