چپتر 354: گوی پوست برنزی باستانی
0سدِ چیِ بنفشِ تیره چون برجیحالی بلند بود که گسترهای هزار متریبازیابی را محکم در خود حبس کرده بود.
با وجود این، سدِ چی مانعِ دیدمنو نمیشد. چه کسی میدانست چند جفت چشم، مخفیانهکشته از بیرونِ سد این صحنه را نظاره میکنند.
چهار پیرمردِ خاندان تیه، جداگانه در موقعیتهای شرق، جنوب، غرب و شمال مستقربشم شدند و بای نینگ بینگ را در مرکز محاصره کردند. آنها فریاد زدند:مدام «بای نینگ بینگ، دست از تقلا بردار و تسلیم شو. محاله بتونی فرار کنی!»
بای نینگ بینگ چهارزانو روی تختهسنگی نشسته بودمنو و در حالی که سنگهای ازلی را درکشته هر دو دست داشت، جوهر ازلیاش را بازیابی میکرد.
نگاهِ چهار پیرمرد سنگین بود و بیآنکه رخنهای در محاصرهشان بگذارند، خیرهبازیابی به بای نینگ بینگ غریدند: «بای نینگ بینگ، خیالبافی نکن. یکی از اعضاییکی خاندان تیه رو کشتی و بازم فکر میکنی میتونی قسر در بری؟ هه.»
بای نینگ بینگ آرام چشمانِ نیمهبازش را گشود؛ نگاهش خونسرد و لحنش بیتفاوت بود: «چهار پیرمردِ خاندان تیه،نفرتون اینقدر ور زدن چه فایدهای داره؟ اگه میخواین منو دستگیر کنید و بکشید، پس بیاین جلو! حتی اگهبرده من، بای نینگ بینگ، به دست شما کشته بشم، قطعاً چند نفرتون رو هم با خودم به گور میبرم.»
او پیش از ادامه دادن، لحظهای درنگ کرد: «شماها مدام این سد چی رو سر پا نگه داشتید، حتماً جوهر ازلیِ زیادی ازتون برده،کرد نه؟ ههه، میدونم شما چهار نفر تو تاکتیکهای نبرد تیمی خبره هستید، در حالی که من فقط تو رتبه چهار مرحلهٔ آغازینم. اما مطمئنباشید باشید اگه منو بکشید، حتی اگه خودتون نمیرید، قطعاً آسیب سنگینی میبینید. و اگه یهو سروکلهٔ شریکم پیدا بشه، اون وقت چه بلایی سرتون میاد؟»
چهار پیرمردِاینقدر خاندان تیه ازداره کوره دررفتند: «تو...»
هرچند بای نینگ بینگ از نامحالی فانگ یوان مایه گذاشته بود، امابازیابی دقیقاً دست روی نقطه ضعفشان گذاشت.
یکی از پیرمردها به پا خاست ومنو گفت: «بای نینگ بینگ، دست از لجبازیشما بردار. بیا ببینم چه غلطی میتونی بکنی.»
بای نینگ بینگ لبخندِ نرمی زد و برای پذیرفتنِ این چالش، آرام از جا برخاست. با موهای نقرهای وپیش جامهای به سفیدی برف، وقاری داشت که او را از هر جمعی متمایز میساخت. حتی در بندِ محاصره نیز خونسردیاشتیمی را حفظ کرده بود؛ رفتاری سرشار از اطمینان که نشان میداد هیچ باکی از این مهلکهٔ مرگ و زندگی ندارد.
نبردِ آن دو آغاز گشت؛ شن و سنگریزهها دروندستگیر سد چی به هوا برخاستند، نوری برفی همهجا راقطعاً فرا گرفت و طنینِ برخورد فولاد به گوش رسید...
دورتر، بر فرازِ قلهایتختهسنگی کوتاه، گروهی از استادانازلی گوی خاندان شانگ ایستاده بودند.
یکی از آنها آهی کشید: «یه دورِ دیگه از نبرد دوباره شروع شد. این بای نینگبشم بینگ واقعاً لایقِ اون شهرتیه که تو صحنهٔ نبرد به هم زده. میتونه جلوی چهار تاحتماً استاد گوی رتبه چهار مرحلهٔ میانی که نوبتی بهش حمله میکنن دووم بیاره؛ اصلاً آدم سادهای نیست!»
شخص دیگری تحلیل کرد: «بای نینگ بینگ درکِ نبردِ فوقالعادهایحتی داره و واقعاً قویه. اما یه دلیل دیگهش اینه کهادامه چهار پیرمرد خاندان تیه جرئت ندارن از تمام توانشون استفاده کنن.»
«دقیقاً. پیرمردها نگرانن و از ضدحملهٔ بای نینگ بینگ تو لحظاتِ نزدیک به مرگش میترسن. اونا تو تاکتیکهایقطعاً نبرد تیمی مهارت دارن و قدرتِ فردیشون به ترسناکیِ بقیهٔ استادان گوی همردهشون نیست. اگه یکی از اعضاشون روبرده از دست بدن، کلِ قدرتشون به شدت افت میکنه و رقابت برای میراث سه شاه براشون خیلی سخت میشه.»
«چیزی که الان منو نگران میکنه اینه کهازلی بای نینگ بینگ نشان خار بنفش رو داره.سنگین اگه درش بیاره، ما باید وارد عمل بشیم؟»
«فعلاً هیچ کاری نکنید. من پیام رو فرستادم وکنید خاندان هم نیروی کمکیِ قدرتمندی اعزام کرده. بزرگ یینفرتون هوئو داره با سرعت خودش رو به اینجا میرسونه!»
با شنیدنِ اینمیخواین خبر، استادان گویکنید خاندان شانگ روحیه گرفتند.
یی هوئو یک استاد گوی معمولی نبود؛ او یکی از پنج بزرگِ اعظمِ خاندان شانگ با تزکیهٔبشم رتبه چهار مرحلهٔ اوج بود! او یکی از خبرگانِ تحت فرمانِ شانگ یان فی به شمار میرفتازلیِ و اکنون که اعزام شده بود، قطعاً معادلاتِ قدرت را در سراسر کوه سان چا تغییر میداد.
...
در میانِ بوتهزاری، منگ تو در حالی که با چشمانی براق نبردِ درونِ سد چیکشته را زیر نظر داشت، با لحنی نگران گفت: «کی فکرشو میکرد اوضاع اینطوری بشه. اگهنگه بای نینگ بینگ به دست خاندان تیه کشته بشه، معاملهمون با خاندان شانگ به هم میخوره.»
او در اوجِ جوانی قرار داشتکنید و درست مانند شریکش جیاو هوانگ،کشته در رتبه سه مرحلهٔ اوج بود.
این دو از قاتلانِ مشهورِ جناح اهریمنی بودند؛ چندیدستگیر پیش حتی شیائو فو لو از جناح حق را کهنفرتون در رتبه چهار مرحلهٔ میانی بود، از پای درآورده بودند.
آنها مأموریتی از خاندان شانگ پذیرفته بودند؛سنگهای اگر میتوانستند فانگ و بای را بهنگاهِ قتل برسانند، اجازه مییافتند به خاندان شانگ بپیوندند.
آنها پیشتر در کوه هوئو تان وارد عمل شده بودند،بکشید اما گروهِ تمساحهای گدازه که به سوی آن دو کشاندهگور بودند، هیچ دردسری برای فانگ و بای ایجاد نکرده بود.
آن دو تسلیم نشدند و به تعقیبِ فانگبیاین و بای تا کوه سان چا ادامه دادندخودم و از آن زمان در کمینِ فرصتی مناسب بودند.
پیرمرد جیاو هوانگ با آهی گفت: «هوف... چه کار میتونیم بکنیم؟ ما تو ترور مهارت داریم،کشته نه تو حملاتِ رودررو. اگه جلوی چشم همه وارد عمل بشیم، شانسِ موفقیتمون خیلی میاد پایین. اگهحتماً بای نینگ بینگ بمیره هم کاری از دستمون برنمیاد؛ فقط میتونیم همهچیز رو بسپریم به دست تقدیر!»
منگ تو با درماندگی افزود: «آره، خدا میدونه چند نفرجوهر دارن از تو تاریکی تماشا میکنن. کی میتونه تضمین کنهبگذارند که تا همین الان که اومدیم اینجا لو نرفته باشیم.»
آنها استادان گوی قاتل بودند و توجهِ ویژهای به پنهانکاری داشتند؛ اگر دست به حمله نمیزدندبشم مشکلی نبود، اما اگر حرکتی میکردند، باید ضربهای کشنده میبود. پیش از هر اقدامی، برنامهریزیهای دقیقیحتماً انجام میدادند و تدارکاتِ فراوانی میدیدند تا در یک لحظه همهچیز را با تمامِ توان پیاده کنند.
اگر شانسِ موفقیت بسیار پایین بود،کنید دست به هیچ اقدامی نمیزدند وکشته ترجیح میدادند قیدِ معامله را بزنند.
به همین دلیل بود که توانسته بودندمیخواین با وجودِ پرسه زدن در جناح اهریمنی برایشما مدتی چنین طولانی، جانِ سالم به در ببرند.
هر استاد گویروی نامداری، روشهای منحصربهفردِ خودسنگهای را برای بقا داشت.
...
لی شیان در برابرِ سد چی ایستاده بود و به نبردِ درونِ آن مینگریست؛ چشمانشنفرتون را ریز کرد و در حالی که از تیرهروزیِ دیگران غرق در لذت شده بود،ازلیِ گفت: «هه هه هه... این چهار پیرمرد خاندان تیه تو چه وضعیتِ مسخرهای گیر افتادن.»
با آنکه این مکان از پیش بهمیخواین کانونِ توجهِ نگاههای بسیاری در کوه سان چاشما بدل شده بود، لی شیان هیچ اهمیتی نمیداد.
او کاملاً اطمینان داشتتختهسنگی که به هیچوجه توسطازلی دیگران لو نخواهد رفت.
این اطمینان خاطر ازداره گوی رتبه پنج اودستگیر نشئت میگرفت؛ گوی نامرئی!
کرمهای گوی رتبه پنج کمیاب بودند. بسیاری ازبیاین استادان گوی رتبه پنج پس از سالها، تنهاخودم یک یا دو گویِ همردهٔ خود در اختیار داشتند.
گوی نامرئی تنها با گوهایِ بازرسِ رتبه پنجِ خاصی قابلشناسایی بود. با وجود این، از بازکشته شدنِ میراث سه شاه زمان زیادی نمیگذشت و هنوز کسی نتوانسته بود از مراحل میانی عبور کند؛حتماً از این رو، بعید بود که استادان گوی رتبه پنج برای مداخله در این مکان جذب شوند.
لی شیان به لطفِ رویاروییهای بختیارانهٔ خود توانسته بودداشت در همان زمانی که در رتبه چهار قرار داشت،رخنهای این گویِ رتبه پنجِ کمیاب را به دست آورد.
«دستورالعملِ این گوی محفظهٔ آهنین رو استادِ مسیر پالایشِ خاندان تیه، تیه یی بان خلق کرده. قصد اولیهش این بود که یه نوع گویِ ذخیرهسازی محکم و امن بسازه. وقتینگه برای اولین بار این گو رو پالایش کرد، دادش به تیه شوئه لنگ تا امتحانش کنه. کارآگاه الهی ازش برای دستگیری آدمها استفاده کرد و دید که خیلی مقاومه. وقتی بابشه گوی جریان چی ترکیب میشد، اثرش چند برابر میشد. از همون موقع، گوی محفظهٔ آهنین به یه وسیلهٔ کارآمد برای خاندان تیه تبدیل شد تا استادان گوی اهریمنی رو دستگیر کنن.»
«هه هه... اما الان، این پیرمردهای خاندان تیه مجبورن همزمان گوی محفظهٔ آهنین و گوی جریان چی رو حفظ کنن و نمیتوننلحظهای حملات گروهیشون رو اجرا کنن. اگه هر چهار نفر با هم حمله کنن، این سدِ چیِ بنفش از بین میره. بدون هیچ مانعی،آغازینم بای نینگ بینگ میتونه آزادانه فرار کنه و آبروی اونا هم حسابی میره. هاهاها، جالبه، خیلی جالبه. این پیرمردها هیچ راه فراری ندارن.»
لی شیان به این نمایشداره چشم دوخت و گوشهٔ لبهایشکنید بیاختیار به لبخندی کج شد.
اما با به یادتختهسنگی آوردنِ شخصی خاص، لبخندازلی از چهرهاش آرامآرام محو گشت.
«شاهجانور کوچک، واقعاً برای نجات نیومد! یعنی حقیقتِ پشت این موقعیتِ پیچیده رو فهمیده، یا اینکه واقعاًقطعاً اینقدر خونسرده و تصمیم گرفته بای نینگ بینگ رو به حال خودش رها کنه؟ فرقی نمیکنه کدومشزیادی باشه، در هر صورت ثابت میکنه این آدم چقدر ترسناکه... باید اون گو رو بهش تحویل بدم.»
...
گویی بهاینقدر دست فانگفایدهای یوان سپرده شد.
ظاهرش شبیه به ساس بود؛ تخت و پهن، با سریجوهر نسبتاً کوچک و بدنی بیضیشکل. سراسر بدنش به رنگ زرد-نارنجیبگذارند بود و درخششی فلزی همچون برنز از خود ساطع میکرد.
مردم آنزدن را «گوی پوستاگه برنزی باستانی» مینامیدند.
گوی پوست برنزی، از رتبه یک تا سه در یک زنجیره قرار داشت.بشم اما اگر به رتبه چهار ارتقا مییافت، به گوی پوست برنزی باستانی تبدیلمدام میشد که قدرت دفاعیاش بسیار بیشتر از گوی پوست برنزی رتبه سه بود.
فانگ یوان در حالی که لحنی مؤدبانه و چهرهای ملایم داشت، به لی شیان خوشآمد گفت و جامی ازنفرتون شراب برایش ریخت: «لی شیان، تو واقعاً لایقِ عنوانِ تاجرِ مشهورِ جناح اهریمنی هستی. تونستی به این سرعت گوی پوستمیدونم برنزی باستانی رو برام فراهم کنی، معامله با تو واقعاً تصمیم درستی بود. اینجا چای ندارم، لطفاً کمی شراب بنوش.»
لی شیان با پایین آوردنِ مقامِ خود، بسیارازلی متواضع به نظر میرسید: «نه، نه، کاری نبود.سنگین معامله کردن با سرور شاهجانور کوچک مایهٔ افتخار منه.»
آن دو مدتی بهداره گفتگو پرداختند. فضای حاکمدستگیر بسیار هماهنگ و دوستانه بود.
اگر کسی که آنها را نمیشناخت این صحنه را میدید، گمانشما میکرد این دو نفر انسانهایی خوشطینت و باشخصیت هستند. چه کسی میتوانستدرنگ تصور کند که این دو، استادان گوی اهریمنیِ دورو و بیرحم باشند؟
فانگ یوان گوی ارشد ازلی را بیرون آورد و با تکان دادن دستش، پنجاه هزار سنگ ازلی راقطعاً پدیدار ساخت: «لی شیان، نیازی نیست اینقدر رسمی باشی، میتونی خیلی راحت من رو فانگ ژنگ صدا کنی.ازتون بذار اول پنجاه هزار سنگ ازلی بهت بدم، این رو بهعنوان پیشپرداختی برای معاملاتِ آیندهمون در نظر بگیر.»
گوی ارشد ازلی شبیه به یک گوی بلورین بود وجوهر سنگهای ازلی بسیاری در آن ذخیره شده بود؛ پیرمردی کهبگذارند میان ابرهای درونِ بلور قرار داشت، بسیار مهربان به نظر میرسید.
لی شیان به لبخندِ گشادِ روی چهرهٔمنو پیرمرد نگاه کرد و بیاختیار ارزش و جایگاهکشته فانگ یوان را در ذهن خود بالاتر برد.
فانگ یوان ناگهان گفت:منو «باید زحمتی بهت بدمبیاین تا توی کاری کمکم کنی.»
نگاه لی شیانزدن برقی زد واگه بیدرنگ گفت: «بفرما.»
فانگ یوان لی شیان را به اعماق غار برد و به خمرهای سنگیمیکرد اشاره کرد: «من اینجا یه خمرهٔ سنگی دارم اما گوی نوع آتش ندارم. بایدکشتی ازت بخوام کمکم کنی این قطعات برنزی رو ذوب کنیم و بریزیمشون توی خمره.»
لی شیان آهِ آسودگی کشید ومیخواین لبخند زد: «اتفاقاً من یه گویجلو نوع آتش دارم. زحمت زیادی هم نداره.»
دمای دروناگه غار بهسرعتمنو بالا رفت.
پس از مدتی، لی شیان قطعات برنزیمیخواین را به مایعی فلزی ذوب کرد وحتی خمرهٔ سنگی تقریباً تا لبه پر شد.
فانگ یوان سنگهای زغال را بیرونحالی آورد و زیر خمرهٔ سنگی رویبازیابی هم انباشت تا دما را حفظ کند.
سپس، زیر نگاهِ حیرتزدهٔداره لی شیان، بهآرامی مستقیماًدستگیر به درون خمره پرید.
مایع برنزیِ جوشان جلز و ولز کرد وبیاین بیدرنگ لباسهای فانگ یوان را سوزاند. تمام بدنش درگور مایع برنزی غوطهور شد و تنها سرش بیرون ماند.
در آن لحظه، لی شیان میتوانستاگه بوی گوشت سوخته را استشمام کند: «کوچک...جلو سرور شاهجانور کوچک، داری چه کار میکنی؟!»
فانگ یوان در حالی که با دندانهای بههمفشرده لبخند میزد، گوی پوست برنزی باستانی راپیرمرد درون روزنهاش فعال کرد: «لی شیان، مگه نمیدونی؟ یه روش برای استفاده از این گوی پوستمیتونی برنزی باستانی هست که سرعت رو سی درصد بالا میبره، اونم استفادهش همراه با مایع برنزیه.»
با فعال شدنِ گوی پوست برنزی باستانی، پوست و گوشت استاد گو به پوست برنزی باستانی تغییر شکلنفرتون مییافت. اگر این کار در حالی انجام میشد که بدن در مایع برنزی غوطهور بود، میتوانست زمانِ موردنیازبرده را کاهش دهد. لی شیان نیز این موضوع را شنیده بود، اما هرگز به چنین چیزی فکر نکرده بود.
هنگامی که فانگ یوان داشت این چیزهابکشید را آماده میکرد، لی شیان گمان کرده بودنفرتون که اینها مواد مکملی برای پالایش گو هستند.
زیرا ایناینقدر روش بهشدت دردناکداره و بیرحمانه بود.
استاد گو باید بدون استفاده از هیچگونه ابزارازلی دفاعی، با مایع برنزیِ سوزان و جوشان تماس پیدابیآنکه میکرد. تنها یک خودآزارِ روانپریش چنین روشی را برمیگزید.
آیا شاهجانورزدن کوچک یکداره خودآزار بود؟
لی شیان در حالی کهدستگیر با چهرهای ماتومبهوت به غار خودشما بازمیگشت، مدام به این سؤال میاندیشید.
در همین زمان، شخصفایدهای دیگری نیز بود کهمنو به فانگ یوان فکر میکرد.
بای نینگ بینگ چهارزانو روی زمین نشسته بودازلی و با چشمانی نیمهبسته، بهوضوح حس میکرد که اوضاعبیآنکه بههیچوجه اطمینانبخش نیست: «فانگ یوان، چرا هنوز پیدات نشده؟»
«ما از گوی عهد زهرآگین استفاده کردیم، اون مطلقاًکنید نمیتونه منو تو دردسر رها کنه. اما هنوزم پیداش نشده،خودم ممکنه هنوز داخل میراث باشه یا شایدم به مشکلی برخورده؟»