---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 68: در طبیعت بی‌گناهی وجود ندارد • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 68: در طبیعت بی‌گناهی وجود ندارد

0

دو شکارچی با دستانی‌دودمانش​ لرزان و چشمانی درخشان،‌شماره​ کاغذهای بامبو را گرفتند.

«اینا حاصل یه عمر تجربه و زحمت شکارچی وانگه. ما شکارچیا با اینکه با هم در‌دادند​ ارتباطیم، ولی فقط دربارهٔ جای تله‌ها حرف می‌زنیم و جایِ جونورای وحشی رو به بقیه لو‌جان​ نمی‌دیم. این کاغذای بامبو، تموم اطلاعاتیه که شکارچی وانگ از زمان آبا و اجدادش جمع کرده.»

«پس توی این دره یه گله گوزن وحشی هست، هاها! اگه این گوزنا رو شکار کنم، دیگه‌نظر​ تا سه ماه غصهٔ خرج و مخارجم رو نمی‌خورم! عه، کنار این رودخونه غار خرسای کوهیه؟ چقدر‌زده​ نزدیک! دفعهٔ پیش چیزی نمونده بود تو همین منطقه شکار کنم. باید بنویسمش... باید همه‌شو یادداشت کنم!»

این‌ها اطلاعاتی گران‌بها بودند؛ در‌شخصی​ واقع می‌شد آن‌ها را مایهٔ حیات‌پانزده​ و امرار معاشِ یک شکارچی دانست!

این تجربیات و اطلاعات، نه در طولِ‌شکارچیِ​ یک نسل، بلکه از زمان نیاکانشان و به‌داشت​ بهای خون و جان‌ها به دست آمده بود.

خانوادهٔ پیرمرد وانگ از دیرباز از طریق شکار روزگار‌فانگ​ می‌گذراندند. در نسلِ پیرمرد وانگ، او به اوجِ مهارتِ‌مدت​ دودمانش رسیده و به عنوان شکارچیِ شماره یک شناخته می‌شد.

اطلاعاتی که در دست‌چنین​ چنین شخصی بود، بیشترین‌صحت​ کارایی و صحت را داشت.

دو شکارچیِ جوان نزدیک به پانزده دقیقه نقشه را بررسی کرده و چندین‌نقشه​ بار آن را از نظر گذراندند. تنها پس از آنکه فانگ یوان به‌سرانجام​ آن‌ها نهیب زد تا عجله کنند، سرانجام با اکراه کاغذهای بامبو را پس دادند.

در تمام این مدت، پیرمرد وانگ روی زمین زانو زده‌چنین​ و به نشانهٔ احترام، پیشانی‌اش را بر خاک گذاشته بود. دختر‌چندین​ جوان نیز روی زمین افتاده بود، گویی جان در بدن نداشت.

آن دو پاسخ دادند:

«هیچ مشکلی نداره، سرورم.»

«جای تله‌ها‌شماره​ توی این کاغذای‌شخصی​ بامبو کاملاً دقیقه.»

پیرمرد همان‌طور که روی زمین افتاده بود و پی‌درپی‌داشت​ سجده می‌کرد، فریاد زد: «سرورم، استاد گو! پای جون‌گذراندند​ من و دخترم در میونه، عمراً به شما دروغ بگم!»

فانگ یوان دستهٔ کاغذهای بامبو را تکان‌شکارچیِ​ داد و گفت: «هوم، بد نیست.» اما‌صحت​ ناگهان لحنش تغییر کرد: «ولی باورش نمی‌کنم.»

پیرمرد وانگ جا خورد. سرش را بالا آورد،‌آنکه​ اما تنها تیغِ ماهِ آبی و وهم‌آوری را دید‌تمام​ که در انعکاسِ مردمکِ چشمانش بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد.

خششش!

سری به هوا پرتاب‌چنین​ شد و خونِ تازه‌صحت​ به هر سو فواره زد.

«آآآه!!!»

«سرورم، این...!»

دو شکارچیِ جوان غافلگیر‌بار​ شدند. بهت و ناباوری‌آنکه​ در چهره‌هایشان موج می‌زد.

دختر جوان با گریه‌ای زار و جانسوز فریاد زد: «پدر...!»‌جوان​ و به سمت جسدِ بی‌سرِ پیرمرد وانگ خیز برداشت، اما‌آنکه​ در میانهٔ راه، تیغِ ماهی به سوی صورتش پرواز کرد.

تلاپ!

بی‌جان روی زمین افتاد.

روی صورتِ زیبایش، از‌بار​ پیشانی تا چانه، رفته‌رفته خطِ‌فانگ​ سرخ و باریکی پدیدار گشت.

با بیرون زدنِ خونِ تازه، خط ضخیم‌تر شد و خون از روی نیمی‌نقشه​ از بینی و نیمی از لب‌هایش به پایین جاری گشت. خون بر روی‌سرانجام​ خاکِ سیاه ریخت و نیمی از صورتش را به رنگِ سرخِ روشن درآورد.

اما نیمهٔ دیگرِ صورتش همچنان زیبا بود؛ با پوستی‌داشت​ روشن و گلگون. زیرِ پهنهٔ آسمانِ آبی و درخشان،‌گذراندند​ حتی جلوهٔ بیشتری یافته بود، گویی یک اثر هنری است.

فانگ یوان با بی‌تفاوتی به جسد‌عنوان​ دختر نگریست، با رضایت سر تکان‌بیشترین​ داد و گفت: «حداقل قیافه‌ش بد نیست.»

با استفاده از جوهر ازلیِ مرحلهٔ میانیِ رتبه ۱، تیغِ ماه می‌توانست یک گو‌سرانجام​ را دو نیم کند. اما اکنون که او از جوهر ازلیِ مرحلهٔ بالایی استفاده‌دختر​ می‌کرد، این حمله قادر بود استخوان‌ها را در هم بشکند و حتی فولاد را ببرد!

یکی از شکارچیانِ جوان که با چشمانِ‌کارایی​ خود شاهدِ مرگِ دختر بود، با استیصال‌بررسی​ روی زمین افتاد و نالید: «دخترِ خانوادهٔ وانگ!»

شکارچیِ دیگر با حس کردنِ نگاهِ سنگینِ فانگ یوان،‌داشت​ از شدت ترس قالب تهی کرد و روی زمین‌گذراندند​ ولو شد: «سرورم، استاد گو، به ما رحم کنید!»

فانگ یوان دستور داد: «بلند شید، برید تو و بگردید! می‌دونم که خانوادهٔ یه‌صحت​ شکارچی همیشه یه نقشهٔ پوست جانور پیش خودشون نگه می‌دارن. روی اون نقشه، پستی‌بلندی‌ها،‌یوان​ جای تله‌ها و قلمروِ جونورها مشخص شده. اونو برام پیدا کنید تا بذارم زنده بمونید.»

آن دو با دستپاچگی از جا پریدند و به‌فانگ​ سمت کلبهٔ چوبی دویدند: «چشم، چشم، چشم! همین الان‌مدت​ می‌گردیم. فقط کمی به ما فرصت بدید، سرورم استاد گو!»

صدای واژگون شدن و‌چنین​ افتادنِ کمدها از درون‌صحت​ کلبهٔ چوبی به گوش می‌رسید.

اما لحظاتی بعد، با وجود اینکه شکارچیان‌کارایی​ کلبه را زیر و رو کرده بودند،‌بررسی​ اثری از نقشهٔ پوست جانور یافت نشد.

دو شکارچی که از شدت وحشت مستأصل شده بودند، با خشونتی کورکورانه به گشتن ادامه‌داشت​ دادند و در این بین اسباب و اثاثیهٔ زیادی را در هم شکستند و فریاد‌عجله​ زدند: «سرورم، تو رو خدا یه کم دیگه به ما وقت بدید، الان پیداش می‌کنیم!»

بدنشان می‌لرزید و چشمانشان از‌نظر​ شدت اضطراب به کاسهٔ خون بدل‌نهیب​ شده بود. زیر لب زمزمه می‌کردند:

«لعنتی، پس کجاست؟»

«پیدا شو،‌شماره​ تو رو‌چنین​ خدا پیدا شو!»

فانگ یوان آرام قدم‌چنین​ به درون خانه گذاشت‌صحت​ و گفت: «آشغال‌های بی‌مصرف.»

دو شکارچی جوان که چون بید می‌لرزیدند، به‌شماره​ خاک افتادند و در حالی که برای جانشان التماس‌پانزده​ می‌کردند، نالیدند: «سرورم! سرورم! لطفاً ما رو ببخشید... واااه...»

فانگ یوان آن دو‌بار​ را نادیده گرفت و‌آنکه​ خانه را برانداز کرد.

خانه شامل چهار اتاق، یک اتاق نشیمن‌کارایی​ و یک آشپزخانه می‌شد. تمام اثاثیه به هم‌چندین​ ریخته بود، گویی آنجا را غارت کرده بودند.

فانگ یوان آرام به داخل‌شخصی​ قدم گذاشت و صدای گام‌هایش‌جوان​ در خانهٔ چوبی طنین انداخت.

او در دل اندیشید: «واقعاً اینجا رو گشته‌ن... منطقی نیست. تقریباً هر شکارچی یه نقشهٔ پوست‌جوان​ جانور داره که نسل به نسل بهش ارث می‌رسه و در طول زمان تکمیل می‌شه؛ نقشه‌ای که‌اکراه​ قلمرو تمام جانوران و تله‌ها توش ثبت شده. این مایهٔ حیات یه شکارچیه، چطور ممکنه نداشته باشنش؟»

فانگ یوان ایستاد و با خود مرور کرد: «تازه، من قبلاً اون پیرمرد وانگ رو امتحان کردم و عمداً‌روی​ به این دو تا شکارچی گفتم برن دنبال کاغذ و قلم بگردن. پیرمرد فوراً جای کاغذ و قلم رو‌نداره​ لو داد، احتمالاً نگران بود که ممکنه نقشهٔ پوست جانور رو پیدا کنن، پس حتماً باید تو همین خونه باشه!»

فانگ یوان بار دیگر خانه را‌بیشترین​ بررسی کرد و با نگاه به اجاق‌نقشه​ آتش، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.

این اجاق به دودکشی متصل بود و‌کارایی​ در زمستان برای گرمایش استفاده می‌شد. حتی‌بررسی​ مقداری زغالِ باقی‌مانده درون آن به چشم می‌خورد.

فانگ یوان به سوی اجاق رفت، آرام‌شکارچیِ​ چمباتمه زد و با برداشتن بیلچه‌ای از‌صحت​ کنار اجاق، شروع به بیرون ریختن زغال‌ها کرد.

بیشتر زغال‌ها هنوز شکل چوبی خود‌گذراندند​ را حفظ کرده بودند؛ شکننده بودند‌عجله​ و به راحتی دو نیم می‌شدند.

فانگ یوان در حین بررسی زیر لب گفت: «اوه؟»‌داشت​ او ناگهان تکه‌زغالی یافت که جنسی بسیار سخت داشت و‌تنها​ بر خلاف دیگر زغال‌ها که سبک بودند، بسیار سنگین بود.

او با بیلچه این تکه‌زغال را بیرون‌کارایی​ کشید و آن را محکم به زمین کوبید.‌چندین​ زغال خرد شد و لوله‌ای بامبویی نمایان گشت.

با دیدن این‌مهارتِ​ صحنه، دو شکارچی نفس‌شکارچیِ​ در سینه حبس کردند.

فانگ یوان لولهٔ بامبو را برداشت، یک‌تنها​ طرفش را گشود و آن را تکان داد‌اکراه​ که باعث شد نقشه‌ای از درونش بیرون بیفتد.

نقشه از دسته کاغذهای بامبو سنگین‌تر بود و از یک تکه پوست سفید جانور ساخته شده‌بار​ بود. پوست جانور بسیار بزرگ بود؛ بیش از یک متر طول و نیم متر عرض داشت. خطوط‌زانو​ سیاه، سبز، سرخ، زرد و آبی روی آن نقش بسته و نقشه‌ای پیچیده را شکل داده بودند.

با نگاه به‌شناخته​ آن، فانگ یوان‌بیشترین​ اندکی جا خورد.

گسترهٔ نقشه بسیار بزرگ بود و تا مسافت‌ها‌شماره​ فراتر از حوالی دهکده امتداد می‌یافت. برای یک‌جوان​ فانی، ترسیم مناطقی به این دوری کار آسانی نبود.

نگاهش روی پنج نقطه متمرکز‌نظر​ شد؛ نقاطی که گله‌های گراز‌یوان​ وحشی در آن حضور داشتند.

دو گله کوچک، دو گله متوسط و‌کارایی​ یک گلهٔ گراز بزرگ بودند. در مرکز گلهٔ‌چندین​ بزرگ، ضربدری سرخ و غول‌پیکر به چشم می‌خورد.

با دیدن این ضربدر، فانگ‌شخصی​ یوان پوزخند زد. روی کاغذ‌جوان​ بامبوی او، چنین علامتی وجود نداشت!

آن دو شکارچی جوان نیز کاغذ بامبو را دیده بودند و ایرادی در آن نیافتند. این‌جوان​ از بی‌تجربگی خودشان نشئت می‌گرفت، چرا که تنها از برخی مناطق اطمینان داشتند. این ضربدر سرخ‌سرانجام​ بسیار دورتر از دهکده بود و از همین موضوع، می‌شد به زیرکی پیرمرد وانگ پی برد.

دقیقاً به همین‌چندین​ دلیل، فانگ یوان‌گذراندند​ جانشان را گرفت.

برای شکار گرازهای وحشی، او به چنین نقشهٔ پوست جانوری نیاز‌پانزده​ داشت. اما نقشه‌ای که دیگران کشیده باشند، او را متقاعد نمی‌کرد.‌یوان​ تنها به دست آوردن نقشه‌ای «حقیقی» چون این، می‌توانست قابل‌اتکا باشد.

فانگ یوان در زندگی گذشته‌اش انواع و‌کارایی​ اقسام حرف‌ها را شنیده بود. صرفاً کلمهٔ‌بررسی​ «گمشو»، دلیل کافی برای کشتن وانگ ار نبود.

هنگام شنیدن گفتگوی آن چهار شکارچی‌عنوان​ در کنار تلهٔ گراز، فانگ یوان‌بیشترین​ از پیش نقشهٔ قتلش را کشیده بود.

کشتن وانگ ار موانع پیش رویش را‌تنها​ کم می‌کرد و به او دلیلی برای‌سرانجام​ تصاحب نقشه می‌بخشید. چرا نباید او را می‌کشت؟

فانگ یوان برای نفسِ کشتن، کسی را نمی‌کشت؛ کشتار‌داشت​ تنها یک روش بود. اگر به کارگیری این روش‌گذراندند​ می‌توانست مشکل را حل کند، پس چرا که نه؟

پیرمرد قطعاً باید می‌مرد؛ حتی اگر می‌توانست قتل پسرش را تحمل کند، فانگ یوان‌بررسی​ آسوده‌خاطر نمی‌شد. در غیر این صورت، مصداق این جمله می‌شد: «هنگام بریدن علف‌های هرز،‌دادند​ باید ریشه‌شان را درآوری. در غیر این صورت، علف‌های هرز با نسیم بهاری بازخواهند گشت.»

چه گفتی؟ کشتن بی‌گناهان؟

هه هه، مهم نیست در کدام جهان، تا زمانی که فردی در‌عجله​ این دنیا زندگی می‌کند، با کارما در هم تنیده می‌شود؛ چطور کسی‌احترام​ می‌تواند بی‌گناه باشد؟ انسان‌ها خوک‌ها را سلاخی می‌کنند، آیا خوک‌ها بی‌گناه نیستند؟

ماهی بزرگ ماهی کوچک را می‌خورد و‌کارایی​ ماهی کوچک میگو را؛ در طبیعت تنها‌بررسی​ زنجیرهٔ غذایی حاکم است، بی‌گناهی معنایی ندارد.

در این دنیا، هر کسی‌شخصی​ می‌تواند زنده بماند، هر کسی‌جوان​ می‌تواند بمیرد، اما هیچ‌کس بی‌گناه نیست!

ناولها | novelha.net