---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 113: بی‌سروصدا ثروت اندوختن • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 113: بی‌سروصدا ثروت اندوختن

0

«رقابت واقعاً شدیده،‌بسیاری​ خدا می‌دونه برندهٔ‌خفا​ نهایی کی میشه.»

«یه ربع بیشتر نیست اینجا وایسادم،‌یائو​ ولی تا الان دیدم بیشتر از‌منم​ ده تا استاد گو قیمت دادن.»

«آه... این بازیِ پولداراست. آدمایی‌آره​ مثل ما اصلاً در حدی‌آیین​ نیستن که بخوان رقابت کنن.»

در طبقهٔ دوم خانهٔ درختی، استادان‌ساعت​ گو دور پیشخوان مرکزی حلقه زده‌حتی​ بودند؛ بحث می‌کردند و آه می‌کشیدند.

با نزدیک شدن شب، رقابت بر سر گوی یادگار فولاد سرخ به اوج‌قیمت‌های​ خود رسید. بسیاری از استادان گوی رتبه دو که تا آن زمان در خفا‌شان​ اوضاع را زیر نظر داشتند، در این ساعت پایانی قیمت‌های خود را ثبت کردند.

برخی از استادان‌صبح​ گو حتی چند‌یائو​ پیشنهاد ثبت کردند.

شخصی حدس زد: «برندهٔ نهاییِ‌آره​ این کشمکش باید یا مو‌آیین​ یان باشه یا چی شان.»

«احتمالش هست. مو یان و چی شان هر دو‌ثبت​ تو مرحلهٔ بالاییِ رتبه دو هستن. با این گوی یادگار،‌باید​ می‌تونن به مرحلهٔ اوج برسن و هم‌سطح چینگ شو بشن.»

«تو این چند سال اخیر، گو یوئه چینگ‌زیر​ شو همیشه یه سر و گردن ازشون بالاتر بوده.‌حتی​ عمراً این دو تا به فکرِ کنار زدنش نباشن.»

«نمیشه با اطمینان گفت. فقط ما استادای گوی رتبه دو نیستیم،‌آره​ حتی بعضی از بزرگانِ رتبه سه هم پیشنهاد دادن. همین امروز صبح،‌براش​ یکی سرور یائو جی رو دیده که داشته قیمتش رو ثبت می‌کرده.»

«آره، منم شنیدم. نوهٔ سرور یائو جی، گو یوئه یائو له، قراره‌پیشِ​ تو آیین بیداریِ پیشِ رو شرکت کنه؛ سرور یائو جی حتماً داره‌می‌شد​ از الان براش زمینه‌سازی می‌کنه و راه رو برای نوه‌ش هموار می‌کنه.»

«آخ، چی می‌شد اگه‌نظر​ منم همچین بزرگ‌تری داشتم‌قیمت‌های​ که این‌قدر هوامو داشت!»

فانگ یوان در میان جمعیت‌زمان​ حضور داشت و با نگاهی‌داشتند​ آرام به بحث‌ها گوش می‌سپرد.

هیچ‌کس نامی از او نبرده بود. در چشم مردم، فانگ یوان تنها بچه‌ای خوش‌شانس‌نوهٔ​ بود که به‌تازگی دارایی‌های خانواده را به ارث برده است. در ذهن آن‌ها، فانگ‌نوه‌ش​ یوان هنوز در سطح افرادی چون چی شان، مو یان و چینگ شو نبود.

«عالیه. هر چی توجهِ کمتری روم باشه، راحت‌تر می‌تونم این‌آیین​ گوی یادگار فولاد سرخ رو به دست بیارم. اما با‌راه​ این خریدهای پی‌درپی، حتماً تا الان توجهش رو جلب کردم.»

فانگ یوان نود و نه درصد اطمینان‌پایانی​ داشت که این گوی یادگار را به‌پیشنهاد​ دست می‌آورد؛ پس به مشکل دیگری اندیشید.

اگر وقایعِ پیشِ رو‌رتبه​ طبق انتظاراتش پیش می‌رفت، آن‌گاه‌نظر​ تلاش‌های چندروزه‌اش پایانی بی‌نقص می‌یافت.

زمانش فرا رسیده بود.

برگ‌ها و شاخه‌های روی پیشخوان ناگهان رشد کردند و محکم به دور گوی یادگار‌کنه​ پیچیدند. برگ‌های سبز دیدِ مردم را مسدود کردند و وقتی دوباره گشوده شدند، دیگر‌داشتم​ خبری از گوی یادگار فولاد سرخ نبود و گوی بازگشت جایگزین آن شده بود.

گوی بازگشت شبیه به سنگی تخت، بیضی‌شکل و به اندازهٔ کف دست بود.‌چند​ سطح آن کمی برآمده و صیقلی بود و طرحی شبیه به یک چشم‌بالاییِ​ را شکل می‌داد. پایهٔ سنگ تخت بود و در لمس، زبر احساس می‌شد.

سنگ سیاه بود، در‌رتبه​ حالی که طرحِ چشم با‌نظر​ خطوطی سفید پوشیده شده بود.

تقریباً هر دو ثانیه یک بار، چشم یک پلک‌قیمتش​ می‌زد و خطوط سفیدی که مردمک را به تصویر‌پیشِ​ می‌کشیدند می‌چرخیدند؛ گویی این سنگ داشت چشمانش را می‌چرخاند.

گوی بازگشت عملکرد ویژه‌ای داشت.

این گو می‌توانست کرم‌نظر​ گوی رتبه دو را‌قیمت‌های​ به رتبه یک تجزیه کند.

برای نمونه، اگر گوی بازگشت روی گوی یشم سفیدِ‌نظر​ فانگ یوان استفاده می‌شد، گوی یشم سفید دوباره به‌چند​ گوی گراز سفید و گوی پوست یشمی تغییر می‌یافت.

این فرایند،‌امروز​ پالایش معکوس‌یکی​ نامیده می‌شد.

فانگ یوان نگاهی گذرا به آن‌منم​ انداخت و بی‌درنگ علاقه‌اش را از دست‌شرکت​ داد. او نیازی به گوی بازگشت نداشت.

استادان گوی حاضر در اطراف شروع به‌پایانی​ بحث کردند. گوی بازگشت نمی‌توانست مانند گوی یادگار‌شخصی​ فولاد سرخ به کانون توجه همه تبدیل شود.

همه بسیار کنجکاو بودند که‌زمان​ بدانند گوی یادگار فولاد سرخ‌داشتند​ نصیب چه کسی شده است.

عده‌ای به دنبال استاد گوی کاروان‌یائو​ در آن طبقه گشتند و عده‌ای‌منم​ دیگر پشت میز اصلی منتظر ماندند.

جمعیت رفته‌رفته پراکنده شد،‌می‌کرده​ اما فانگ یوان از‌نوهٔ​ جای خود تکان نخورد.

ناگهان صدایی در گوش فانگ یوان طنین‌انداز شد: «ارباب‌ثبت​ جوان فانگ یوان، لطفاً به طبقهٔ سوم بیایید. سرورِ‌کشمکش​ ما جیا فو مایل است با شما گپی بزند.»

فانگ یوان غافلگیر نشد؛ در‌زمان​ این جهان انواع بسیاری از کرم‌های‌ساعت​ گوی انتقالِ پنهانیِ صدا وجود داشت.

او مسیرهای گفته‌شده توسط صدا‌سرور​ را دنبال کرد و به‌می‌کرده​ سمت دیواری در طبقهٔ سوم رفت.

شاخه‌ها و برگ‌ها روی‌می‌کرده​ هم انباشته شده و‌نوهٔ​ دیوار چوبی را پوشانده بودند.

خششش...

شاخه‌ها و برگ‌ها خودبه‌خود‌رتبه​ به طرفین کنار رفتند و‌نظر​ دری پنهان را نمایان ساختند.

فانگ یوان در را باز‌سرور​ کرد و پلکان مارپیچِ نفیسی را‌آره​ دید که به سمت بالا می‌رفت.

از پله‌ها بالا‌قیمتش​ رفت و به‌منم​ اتاق مطالعهٔ کوچکی رسید.

در اتاق مطالعه، جیا فو‌داشتند​ در حال رسیدگی به برخی حساب‌ها‌برخی​ بود و دستانش با سرعت می‌نوشت.

با شنیدن صدای قدم‌های فانگ یوان، سرش را بلند کرد‌داشتند​ و جای زخم روی صورتش نمایان شد. لبخند ملایمی زد‌شخصی​ و گفت: «دوباره همدیگه رو دیدیم، برادرِ کوچک فانگ یوان.»

فانگ یوان دستانش را به هم‌یائو​ گره زد، ادای احترام کرد و گفت:‌شنیدم​ «ارادت بنده رو بپذیرید، سرور جیا فو.»

جیا فو به‌قیمتش​ نزدیک‌ترین میز اشاره‌منم​ کرد: «بیا، اینجا بشین.»

پس از اینکه فانگ یوان نشست، جیا‌پایانی​ فو با دست چپش کاغذ بامبویی را‌پیشنهاد​ روی میز به سمت او هل داد.

فانگ یوان نگاهی گذرا انداخت و بی‌درنگ تشخیص داد که‌داشتند​ این کاغذ بامبو حاوی تمام پیشنهادهایی است که در روزهای اخیر‌حدس​ ثبت کرده بود. زیر هر پیشنهاد، امضای او به چشم می‌خورد.

در درون خشنود بود؛ همه‌چیز طبق انتظاراتش پیش رفته بود. اما‌آره​ در ظاهر، چهره‌ای مردد به خود گرفت و پرسید: «متوجه نمی‌شم‌داره​ سرور جیا فو می‌خوان چه چیزی رو به من نشون بدن؟»

لبخند جیا فو کمی محو شد. چشمانش برقی زد و همان‌طور که به فانگ یوان نگاه می‌کرد گفت:‌زمینه‌سازی​ «اینا پیشنهادهاییه که دادی، به اضافهٔ پیشنهادی که برای گوی یادگار فولاد سرخ ثبت کردی. راستش رو بخوای،‌حضور​ از استعداد تجاریِ تو شگفت‌زده شدم. می‌دونستی تک‌تکِ قیمت‌هایی که دادی، بسیار نزدیک به قیمت نهایی فروش بوده؟»

جیا فو در تلاش برای به خدمت گرفتن فانگ یوان گفت: «با اینکه فقط موفق شدی گوی‌نهاییِ​ گراز سیاه، کرم شراب و گوی یادگار فولاد سرخ رو بخری، اما قیمت‌هایی که برای بقیهٔ کرم‌های‌اخیر​ گو دادی، فقط ده تا سنگ ازلی یا همین حدود کم داشت. برادر، مایلی برای من کار کنی؟»

«بالاخره وقتش رسید!» فانگ یوان در دل خندید. او در این چند روز بارها پیشنهاد قیمت داده و‌چند​ عمداً در بیشترشان بازنده شده بود؛ ارقام پیشنهادی‌اش با قیمت نهایی تنها حدود ده سنگ ازلی تفاوت داشت.‌چینگ​ او تنها موفق شده بود گوی گراز سیاه، کرم شراب و گوی یادگار فولاد سرخ را به دست آورد.

و درست همان‌طور که می‌خواست، جیا‌یائو​ فو به استعداد تجاریِ نمایان‌شدهٔ او‌منم​ علاقه‌مند گشت و برای استخدامش پیش‌قدم شد.

با وجود این، در حقیقت اگر‌منم​ فانگ یوان اراده می‌کرد، تقریباً با اطمینانِ‌شرکت​ کامل می‌توانست تمام کرم‌های گو را بخرد.

فانگ یوان لحظه‌ای درنگ کرد و سپس با تکان‌ثبت​ دادن سر گفت: «این... لطف شما مایهٔ افتخار منه‌کشمکش​ سرور جیا فو، اما دلم نمی‌خواد خاندان رو ترک کنم.»

نگاه جیا فو برقی زد و گفت: «اوه، که این‌طور. شاید برادرِ کوچک‌تر سوءتفاهمی نسبت به من پیدا کرده. یک سال پیش، من واقعاً بهت شک داشتم، اما بعد‌هست​ از استفاده از نجیب‌زادهٔ بامبو، دیگه سوءظنی روت نیست. جیا جین شنگ برادرم بود، امیدوارم درک کنی اون موقع چه حالی داشتم. یه خبر خوب دیگه هم هست، من از‌همین​ کارآگاه الهی، تیه شوئه لنگ دعوت کردم. هیچ پرونده‌ای نیست که نتونه حل کنه. باور دارم که قطعاً می‌تونه حقیقت رو روشن کنه و عدالت رو در حقت اجرا کنه.»

«کارآگاه الهی تیه شوئه لنگ... این یه دردسره.»‌داشته​ فانگ یوان در دل به این نام اندیشید.‌آیین​ این موضوع برای او اصلاً خبر خوبی نبود.

در این دنیا مکان‌های جادوییِ‌آره​ فراوان و همچنین روش‌های شگفت‌انگیزِ بی‌شماری‌بیداریِ​ برای بازپرسی و تحقیق وجود داشت.

هنگام کشتن جیا جین شنگ، فانگ یوان تنها در‌ثبت​ رتبه ۱ قرار داشت. حتی با وجود دانستن روش‌های‌کشمکش​ فراوان برای پاک‌سازی ردپایش، قادر به استفاده از آن‌ها نبود.

در خاطرات او، تیه شوئه لنگ از سطح تزکیهٔ ژرفی برخوردار بود و حتی ذره‌ای ناپاکی را در برابر‌پیشنهاد​ چشمانش تاب نمی‌آورد. او در تمام عمرش به اصلِ مجازاتِ شر و پاداشِ نیکی پایبند بود. او حس عدالت‌خواهیِ بی‌نظیری‌اخیر​ داشت و ذهنش به‌شدت دقیق و موشکاف بود؛ به‌طوری‌که در یافتنِ ردپاهای نامحسوس از میانِ کوچک‌ترین سرنخ‌ها، تبحر خاصی داشت.

فانگ یوان چهره‌ای مشتاق به خود گرفت و مستقیماً پرسید:‌می‌کرده​ «کارآگاه الهی شهرت بالایی داره، من هم اسمش رو شنیدم.‌کنه​ اما این سرور کارآگاه الهی کِی به کوه چینگ مائو می‌رسه؟»

جیا فو با لبخندی معذب پاسخ داد: «راستش...‌نوهٔ​ کارآگاه الهی خیلی سرش شلوغه. طبق جوابی که‌داره​ داده، احتمالاً رسیدنش تا دو سال دیگه طول بکشه.»

فانگ یوان بی‌درنگ نفسِ‌نظر​ راحتی کشید؛ زمان زیادی‌قیمت‌های​ برای آماده‌سازی در اختیار داشت.

جیا فو با ارائهٔ پیشنهادهای وسوسه‌انگیز‌خفا​ گفت: «برادرِ کوچک‌تر، من ارزش زیادی برات‌قیمت‌های​ قائلم. امیدوارم روی پیشنهادم خوب فکر کنی.»

فانگ یوان با زیرکی دست رد‌یائو​ به سینهٔ او زد؛ اکنون بهترین‌منم​ زمان برای ترک کوه چینگ مائو نبود.

رفتن به محیطی غریبه بدون داشتنِ قدرتِ کافی، نتیجه‌ای جز تحقیر‌بیداریِ​ شدن و به حاشیه رانده شدن نداشت. کاروان نیز پر از‌نوه‌ش​ قوانین نانوشته در زمینهٔ قلدری و طرد کردنِ افرادِ ضعیف بود.

«واقعاً حیفِ این استعدادته. این‌طور چطوره؟ من این نشان رو بهت می‌دم. اگه روزی به کمکم‌حدس​ نیاز پیدا کردی، این نشان ثابت می‌کنه که همیشه قدمت روی چشممه.» جیا فو در استخدام فانگ‌سال​ یوان ناکام مانده بود، اما تعجبی نکرد. او از میزان همبستگی در چنین خاندان‌هایی درک عمیقی داشت.

اگر می‌دانست که فانگ یوان همان‌خفا​ قاتلِ جیا جین شنگ است، خدا‌پایانی​ می‌دانست چهره‌اش چه حالتی به خود می‌گرفت.

فانگ یوان ضمن ابراز شرمندگی و‌یائو​ عذرخواهی، نشان را به همراه گوی یادگار‌شنیدم​ فولاد سرخ از دست جیا فو گرفت.

او هر دو قلم‌می‌کرده​ را در لباسش پنهان کرد‌قراره​ و مسیر آمده را بازگشت.

استاد گویِ زنِ جوانی در حال لمس کردنِ برگ‌های‌ثبت​ روی دیوار بود که ناگهان با وحشت فریاد کشید. شاخ‌وبرگ‌ها‌باید​ به‌طور ناگهانی از هم شکافتند و دری را نمایان ساختند.

در از داخل باز‌رتبه​ شد و فانگ یوان‌زیر​ با چهره‌ای بی‌تفاوت بیرون آمد.

دختر جوان چشمانش را گرد کرد و‌دیده​ درحالی‌که مبهوت به فانگ یوانِ در حال‌نوهٔ​ عبور نگاه می‌کرد، لکنت گرفت: «تو، تو، تو!»

در میان استادان گویِ حاضر که این صحنه را‌قراره​ می‌دیدند؛ برخی با این سازوکار آشنا بودند، برخی لبخندی‌زمینه‌سازی​ معنادار زدند و برخی دیگر نگاه‌هایی حیرت‌زده ردوبدل کردند.

فانگ یوان بی‌اعتنا به این نگاه‌ها، به‌سوی طبقهٔ دوم پایین رفت.‌برخی​ برخی از استادان گو همچنان آنجا منتظر بودند و با هیجان دربارهٔ‌احتمالش​ اینکه گوی یادگار فولاد سرخ نصیب چه کسی شده است، بحث می‌کردند.

عده‌ای با اطمینان گمانه‌زنی می‌کردند، درحالی‌که برخی دیگر شایعاتی پخش می‌کردند: «مو‌پایانی​ یان وقتی از خانهٔ درختی بیرون اومد، لبخند مرموزی رو لبش بود»،‌باید​ «رنگ از رخسار چی شان پریده بود» و حرف‌هایی از این دست.

و از همه جالب‌تر، عده‌ای قسم‌یائو​ می‌خوردند و تضمین می‌دادند که فلان‌منم​ شخص گوی یادگار را خریده است.

فانگ یوان از میان این جماعتِ بیکار عبور‌نوهٔ​ کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست که در آن لحظه، گوی یادگار‌براش​ فولاد سرخ تا این حد به آن‌ها نزدیک است.

با خروج از خانهٔ‌نظر​ درختی، فانگ یوان با‌قیمت‌های​ چی شان روبه‌رو شد.

چهرهٔ چی شان واقعاً درهم و ناخوشایند‌اوضاع​ بود و در کنارش، چی چنگ داشت‌ثبت​ دربارهٔ سرنوشت گوی یادگار فولاد سرخ سؤال‌پیچش می‌کرد.

با دیدن فانگ یوان، چی چنگ پوزخندی زد و سرش را‌آره​ چرخاند تا عمداً به او نگاه نکند. اما چی شان در‌داره​ سکوت و به‌نشانهٔ سلام، سرش را برای فانگ یوان تکان داد.

فانگ یوان نیز در پاسخ‌آره​ سر تکان داد، درحالی‌که ردی از‌بیداریِ​ لبخند بر لبانش نقش بسته بود.

آخرین پرتوهای خورشید بر‌نظر​ چهرهٔ این پسر جوان‌قیمت‌های​ می‌تابید؛ او حقیقتاً خوشحال بود.

با در دست داشتنِ گوی‌زمان​ یادگار فولاد سرخ، سطح تزکیه‌اش‌داشتند​ بی‌درنگ یک مرحله ارتقا می‌یافت.

و البته‌امروز​ آن نشان‌یکی​ هم بود.

یک سال پیش، فانگ یوان قصد داشت با جیا جین شنگ طرح‌پیشِ​ دوستی بریزد تا با تکیه بر او در رقابت‌های بزرگِ مبارزهٔ گوی‌می‌شد​ آینده شرکت کند و در آن دورانِ پرآشوب، سودِ کلانی به جیب بزند.

اما دستِ روزگار غیرقابل‌پیش‌بینی بود و نتیجهٔ نهایی به‌گونه‌ای رقم خورد که فانگ‌چند​ یوان نمی‌دانست باید بخندد یا بگرید — در کمال ناباوری، کار به جایی‌بالاییِ​ کشیده بود که جیا جین شنگ را با دستان خودش به قتل رساند.

اهمیتی نداشت. در غیابِ جیا جین شنگ، تکیه بر‌نظر​ جیا فو نیز کارساز بود. این نشان، حکمِ بلیتِ‌چند​ ورود به رقابت‌های بزرگِ مبارزهٔ گوی آینده را داشت.

ناولها | novelha.net