---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 441: ما هونگ یونِ «بخت هماورد آسمان» • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 441: ما هونگ یونِ «بخت هماورد آسمان»

0

«بیاین، از‌توان​ این کیک‌می‌زد​ برنجیِ خوش‌عطر بچشین!»

«چای، چای!‌چوبیِ​ چای خشتیِ‌مملو​ اعلا داریم!»

«قمیزِ خانوادهٔ آه سو!‌پنج​ ده‌سال قدمت داریم، هر‌قیمتِ​ کی نوشیده باشه خودش می‌دونه!»

...

غرفه‌های کوچک بی‌شماری در همه‌جا برپا شده بود‌بردهٔ​ و رایحه‌های گوناگونی به مشام می‌رسید. صدای فریادِ فروشندگان‌دریافت​ و چانه‌زنیِ خریداران سراسر فضا را پر کرده بود.

فانگ یوان از میانشان می‌گذشت، آن‌چنان‌قرار​ که شانه‌اش به شانهٔ رهگذران ساییده می‌شد.‌نگهبانی​ شور و حالِ جشن به‌شدت پررنگ بود.

نه‌تنها خوراک،‌برده​ که پوشاک نیز‌بردهٔ​ به فروش می‌رسید.

رداهای معمولی از پوست گوسفند و سگ، یا رداهای مرغوب‌تر از پوست گاو. رداهای‌قیمتِ​ برفیِ زیبای دوخته‌شده از پوست روباه نیز به چشم می‌خورد، یا رداهای پوست گرگ‌متعلق​ که قطعات فلزی در آن‌ها تعبیه شده بود و اغلب جنگجویان بر تن می‌کردند.

کودکان در کنار غرفه‌های خوراکی به بازی و شادی مشغول بودند،‌قیمتِ​ در حالی که مردان بر سر سلاح چانه می‌زدند. زنان نیز‌شمالی​ در حالِ گزینشِ جواهرات، مروارید، یا زیورآلات طلا و نقره بودند.

همان‌طور که پیش می‌رفت، فانگ‌آدمیزاد​ یوان میدانی را دید که‌استادان​ بی‌تکلف و موقتی برپا شده بود.

در آن میدان،‌می‌فروشم​ قفس‌های چوبیِ بزرگی مملو‌تنها​ از آدمیزاد قرار داشت.

بیرونِ قفس‌ها، استادان گویِ متخصصی نگهبانی می‌دادند و‌برده​ مردِ چاقی با تمام توان فریاد می‌زد: «برده می‌فروشم!‌ازلی​ پنج بردهٔ مرد، تنها به قیمتِ نیم سنگ ازلی!»

فانگ یوان نگاهی انداخت و‌برده​ دریافت که این همان تجارتِ‌تنها​ پررونقِ برده در دشت‌های شمالی است.

این افراد متعلق به قبایلی بودند که در نبردها‌قفس‌ها​ شکست خورده بودند. پس از اسارت، آزادی خویش را‌توان​ از دست داده و به کالا بدل گشته بودند.

درون قفس‌ها، کودکانی لاغراندام و برهنه به چشم می‌خوردند. مردانی نیز‌ازلی​ بودند که با زنجیرهای فولادی بسته شده و سر به زیر‌متعلق​ انداخته و زانو زده بودند. البته، زنانی هم در میانشان حضور داشتند.

مرد چاق مدت درازی فریاد زد. عرق از پیشانی‌اش می‌چکید، اما رهگذران تنها‌تنها​ تماشا می‌کردند. چشمانش چرخید و فکری به سرش زد؛ قفس چوبی را گشود‌است​ و زنی را که چهره‌اش غرق در خاک و کثیفی بود، بیرون کشید.

«ببینین! این یه زنِ درجه‌یکه!»

هم‌زمان با فریادش، لباس‌های‌مملو​ پارهٔ زن را درید‌بیرونِ​ و سینه‌هایش را نمایان ساخت.

«ببینین چه سینه‌های پری داره!»

سپس زن را چرخاند‌تمام​ و در برابرِ دیدگانِ‌برده​ همه، ضربه‌ای به باسنش زد.

«بازم نگاه کنین! با این باسنِ بزرگ می‌تونه کلی‌مرد​ بچه بیاره. بخرینش ببرین خونه تا براتون توله پس‌همان​ بندازه، تازه می‌تونین واسه کارِ یدی هم ازش کار بکشین!»

در تمام این مدت، چهرهٔ زن بی‌حس‌داشت​ بود؛ همچون عروسکی چوبی می‌مانست که هر‌می‌دادند​ کسی می‌توانست او را به بازی بگیرد.

با فریادهای مشتاقانهٔ مرد‌پنج​ چاق، سرانجام همهمه‌ای در‌قیمتِ​ میان جمعیت به پا شد.

شخصی پرسید: «چند می‌فروشیش؟»

مرد چاق سه انگشتش را‌برده​ بالا برد: «سه تائل سنگ‌تنها​ ازلی. فقط سه تائل سنگ ازلی.»

سه تائل سنگ ازلی،‌مملو​ حتی به اندازهٔ نیمی از‌قفس‌ها​ یک سنگِ کامل هم نمی‌شد.

اما کسی که قیمت را پرسیده بود ناگهان فریاد‌نیم​ زد: «چی؟ سه تائل! مگه سر گردنه‌ست؟ با دو تائلِ‌شمالی​ دیگه می‌تونم یه اسبِ شکم‌بزرگ بخرم که خیلی بیشتر می‌ارزه!»

چهرهٔ چربِ مرد چاق لرزید و آب دهانش را روی زمین انداخت: «چرت‌تنها​ نگو! زن رو می‌خری که تو رختخواب سوارش بشی، اما اسبِ شکم‌بزرگ با اینکه‌افراد​ سواری میده، می‌تونه برات بچه بیاره؟ گدایِ خسیس، اگه خریدار نیستی شرتو کم کن!»

مرد چاق یک استاد گویِ رتبه ۱ بود و شخصی‌تنها​ که سرزنش شد، تنها یک فانی بود. مردِ فانی بی‌درنگ‌پررونقِ​ سرش را در گریبان فرو برد و با درماندگی دور شد.

فانگ یوان با اندکی‌مملو​ علاقه نگاهی انداخت و‌بیرونِ​ سپس چشمانش را برگرداند.

برده‌هایی که مرد چاق می‌فروخت تنها فانی بودند و قیمتِ چندانی نداشتند. اما اگر انسان‌های‌همان​ دگرگونه را به فروش می‌رساند، با قیمتِ بسیار بالاتری معامله می‌شدند. اگر هم استادان گو‌دست​ را می‌فروخت، برده‌هایی باکیفیت به شمار می‌رفتند و بالاترین قیمت را به خود اختصاص می‌دادند.

با دیدنِ این برده‌ها، فانگ یوان‌فریاد​ نتوانست جلویِ افکارش را بگیرد و‌مرد​ به یادِ ما هونگ یون افتاد.

این شخص برده‌فریاد​ زاده شده بود، اما‌پنج​ بختی هماوردِ آسمان داشت.

در ابتدا به‌عنوان یک برده در نبرد شرکت کرد. وقتی قبیله‌اش شکست خورد، در حین‌مردِ​ فرار برای حفظ جانش، کاملاً از روی شانس جانِ رئیس جوانِ قبیله را نجات داد.‌ازلی​ به پاسِ این شایستگیِ عظیم، نام خانوادگیِ «ما» به او اعطا شد و دیگر برده نبود.

او به یک فانیِ عادی در قبیلهٔ ما بدل گشت. برای گذرانِ زندگی به شکار رفت، اما به دلیلِ مهارت‌های‌است​ ضعیفش، هیچ دستاوردی نداشت. هنگام بازگشت، پایش به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد. در اوج خشم سنگ را‌مردانی​ خرد کرد، اما زیر آن یک گویِ یادگارِ نقرهٔ سفید یافت. او این گو را به رئیس جوانِ قبیله‌اش تقدیم کرد.

رئیس جوان قبیله که به این گویِ یادگارِ نقرهٔ سفید نیاز‌بردهٔ​ داشت، غرق در شادی شد. او نه‌تنها پاداشِ چشمگیری به ما‌تجارتِ​ هونگ یون داد، بلکه فرصتِ تزکیه را نیز برایش فراهم کرد.

ما هونگ یون روزنهٔ خود را بیدار کرد و استعدادِ درجهٔ B داشت، اما هیچ کرمِ گویِ مفیدی در اختیارش نبود. او اغلب موردِ آزار و اذیتِ استادانِ گویِ اطراف قرار می‌گرفت و یک بار هم به رودخانه انداخته شد.

ما هونگ یون که شنا کردن‌قرار​ نمی‌دانست، آبِ زیادی بلعید و جریانِ‌متخصصی​ رودخانه او را به پایین‌دست برد.

در پایین‌دستِ رود، دخترِ سومِ رئیس قبیلهٔ شنگ، شنگ لینگ اِر، در حالِ‌انداخت​ استحمام بود. ما هونگ یون همه‌چیز را دید و طبقِ قوانینِ قبیلهٔ شنگ،‌خورده​ آن استاد گویِ زنِ زیبا و نابغه چاره‌ای نداشت جز اینکه همسرِ او شود.

بدین ترتیب ما هونگ یون کمک‌های فراوانی از‌برده​ شنگ لینگ اِر دریافت کرد؛ او دیگر هرگز‌سنگ​ کمبودی در کرم‌های گو یا سنگ‌های ازلی نداشت.

در واقع، شنگ لینگ اِر حتی گویِ گران‌بهایِ قبیله‌اش را دزدید تا استعدادِ او را به درجهٔ A ارتقا دهد.

وقتی این ماجرا فاش شد، رئیس قبیلهٔ شنگ‌بیرونِ​ که نمی‌خواست دخترش با این پسرکِ فقیر ازدواج کند،‌تمام​ مخفیانه خبره‌ای را برای کشتن ما هونگ یون فرستاد.

اما این خبره در میانهٔ راه‌مرد​ با شخصی درگیر شد و به‌نگاهی​ دستِ خبرهٔ دیگری به قتل رسید.

از این رو، ما هونگ یون و شنگ لینگ اِر زن و شوهر‌تنها​ شدند و جایگاهِ مهمی در قبیله به دست آوردند. افرادِ قبیلهٔ شنگ از‌است​ روی حسادت از او کینه به دل گرفتند و مخفیانه علیهش توطئه چیدند.

او چاره‌ای جز فرار به چمنزار زهرآگین نداشت، و درست زمانی که در‌سنگ​ آستانهٔ کشته شدن به دست گرگ‌های ریش زهرآگین بود، چانگ شان یین را‌قبایلی​ یافت. پس از نجاتِ چانگ شان یین، به زیردستِ وفادارِ او بدل گشت.

درست به همین شکل، ما هونگ یون به لطفِ‌قفس‌ها​ بختِ به‌طرزِ مضحکی خوبش در موقعیت‌های گوناگون، رفته‌رفته اوج‌توان​ گرفت و در نهایت به سرورِ دربار امپراتوری تبدیل شد.

پس از مرگ هی لو لان، او‌تنها​ به مدت بیش از صد سال، بیش‌دریافت​ از ده‌بار به فرمانروای دربار امپراتوری بدل گشت.

بعدها، میراثی جزئی از والامقامِ اهریمنِ آسمان‌دزد و والامقامِ جاودانِ‌پنج​ خورشید عظیم به دست آورد و به یک جاودانه بدل‌دریافت​ گشت. حتی استاد گویی، سرزمین متبرکی به او ارزانی داشت.

هنگامی که نبرد و درگیری سراسر جهان را فرا گرفت، ما‌قیمتِ​ هونگ یون به یکی از قدرتمندان دشت‌های شمالی بدل گشت و با‌است​ ایستادگی در برابر ارتش عظیم قاره مرکزی، شهرتی خیره‌کننده به هم زد.

«الان ما هونگ یون باید سیزده سالش باشه. حیف که هویت حقیقیش رو نمی‌دونم. ما هونگ یون فقط اسمیه که بعد از نجاتِ رئیس جوان‌مرد​ قبیله ما بهش دادن. قبیله ما بخشی از دودمان هوانگ جینه که از خورشید عظیم به جا مونده. اونا برای رقابت سر دربار امپراتوری، تو‌داده​ این چند سال مدام گسترش پیدا کردن و اعضای قبایل زیادی رو جذب کردن. نمی‌دونم ما هونگ یون تا الان بردهٔ قبیله ما شده یا نه.»

فانگ یوان افکارش را‌پنج​ متمرکز کرد و خود‌قیمتِ​ را بیرونِ یک قمارخانه یافت.

دو مصراع‌مردِ​ بر در‌تمام​ نقش بسته بود.

در سمت چپ نوشته شده‌برده​ بود: شجاعت نشان ده، تا بختِ‌قیمتِ​ چهار فصل را به دست آوری.

در سمت راست نوشته شده بود:‌قرار​ مهارت نشان ده، تا ثروتِ چهار‌متخصصی​ جهت را از آنِ خود کنی.

و بر کتیبهٔ بالای‌پنج​ در نوشته شده بود:‌قیمتِ​ بخت با زمانه دگرگون می‌شود.

قمارخانه پررونق‌مردِ​ بود و فانگ‌توان​ یوان وسوسه شد.

«با تجربه‌ای که دارم، شاید بتونم ثروت کوچیکی به‌مرد​ جیب بزنم.» با این اندیشه، فانگ یوان به یاد‌همان​ ما هونگ یون افتاد و لبخندی بر لبانش نشست.

این پسر با آن بختِ خیره‌کننده‌اش،‌قرار​ فریبِ شخصی را خورد که برای قمار،‌نگهبانی​ پست‌ترین سنگ را به او داده بود.

اما در کمال ناباوری و‌بردهٔ​ تحت چنین شرایط مضحکی، یک‌سنگ​ گوی رتبه ۵ به دست آورد!

فانگ یوان در آن لحظه‌توان​ کارهای دیگری داشت، از این‌پنج​ رو فعلاً وارد قمارخانه نشد.

او از ورودی قمارخانه‌می‌زد​ گذشت و به بخش‌بردهٔ​ مرکزیِ بازار قدم گذاشت.

این بخش بسیار خلوت‌تر بود، رفت‌وآمد کمتری به چشم می‌خورد و تقریباً تمام رهگذران، استادان گو بودند. فانی‌های حاضر در‌می‌زد​ آنجا نیز، صرفاً خدمتکارانی بودند که با سرهای پایین‌افتاده، بارها را حمل می‌کردند و به دنبال استادِ گویِ خود راه‌افراد​ می‌رفتند. به جز آن‌ها، تنها اربابان جوان و بانوان جوانی به چشم می‌خوردند که هنوز روزنهٔ خود را بیدار نکرده بودند.

با وجود اینکه هیچ نگهبانی در‌مرد​ کار نبود، اما مرز مشخصی میانِ‌نگاهی​ منطقهٔ فانی‌ها و استادان گو وجود داشت.

تفاوت در قدرت همچون سدی نامرئی بود‌می‌زد​ که این دو گروه از انسان‌ها را‌قیمتِ​ با زندگی‌های کاملاً متفاوتشان، از یکدیگر جدا می‌ساخت.

فانگ یوان با قدم‌هایی تند پیش می‌رفت. از هر جا که می‌گذشت،‌نیم​ استادان گو با نگاهی آکنده از تحسین و احترام به او می‌نگریستند‌افراد​ و هرگاه سر راهش قرار می‌گرفتند، می‌ایستادند و راه را برایش باز می‌کردند.

عده‌ای درگوشی با هم‌مملو​ شروع به صحبت کردند: «چرا‌قفس‌ها​ یه قدرتمند رتبه ۴ اینجاست؟»

«این یارو قیافه‌ش آشنا نیست،‌بردهٔ​ به نظر نمیاد مالِ این‌سنگ​ چند تا قبیلهٔ بزرگِ اطراف باشه.»

«حواستون رو جمع کنید، هر وقت‌فریاد​ بازار باز میشه، یه سری استاد گوی‌تنها​ اهریمنی میان تا غنیمت‌هاشون رو آب کنن.»

رتبه ۳ و‌فریاد​ ۴ کاملاً با‌می‌فروشم​ یکدیگر تفاوت داشتند.

استادان گوی رتبه ۳ نیروی اصلی به شمار می‌رفتند و بیشتر بزرگانِ قبایلِ بزرگ در این‌چاقی​ سطح قرار داشتند. اما استادان گوی رتبه ۴، قدرتمندانِ واقعی در میان استادان گو بودند؛ بیشتر رؤسای‌دریافت​ قبایل در رتبه ۴ قرار داشتند و می‌توانستند آزادانه و بی‌هیچ محدودیتی در قلمرو فانی‌ها پرسه بزنند.

هالهٔ مرحلهٔ آغازین رتبه ۴ باعث‌مرد​ می‌شد تا هر حرکت او، توجه‌نگاهی​ همگان را به خود جلب کند.

نگاه‌هایی آکنده‌مردِ​ از احترام،‌تمام​ کنجکاوی، یا دلهره.

این مکان منحصراً‌فریاد​ به تجارت استادان‌می‌فروشم​ گو اختصاص داشت.

در آنجا منطقه‌ای برای پالایش گو وجود داشت که‌قفس‌ها​ در آن، پالایش به نیابت از استادان گو انجام‌توان​ می‌گرفت و هم‌زمان به خرید و فروش دستورالعمل‌ها نیز می‌پرداختند.

از آنجا که فانگ یوان دستورالعملِ گوی بردگی‌قیمتِ​ گرگ را نداشت، پس از چند معامله، دستورالعملِ‌تجارتِ​ رتبه ۱ تا ۳ این گو را خریداری کرد.

دستورالعمل رتبه ۴ تنها در‌توان​ انحصار چند قبیلهٔ بزرگ بود و‌بردهٔ​ به ندرت در بازار یافت می‌شد.

پس از آن، فانگ یوان‌برده​ سری به رستوران زد، اما‌تنها​ نتوانست هیچ شراب مرغوبی پیدا کند.

سپس راهیِ‌چوبیِ​ بزرگ‌ترین مغازهٔ‌مملو​ بازار شد.

مغازه‌دار که استاد گوی سالخورده‌ای در رتبه ۳ بود،‌نیم​ شخصاً برای خوشامدگویی به فانگ یوان بیرون آمد و‌دشت‌های​ گفت: «سرورم، حضور شما باعث افتخار مغازهٔ ماست. بفرمایید داخل.»

فانگ یوان بی‌درنگ خواستهٔ‌تمام​ خود را بیان کرد: «تعداد‌می‌فروشم​ زیادی گوی بردگی گرگ می‌خوام.»

پیرمرد پاسخ داد: «چشم، لطفاً برای صحبتِ‌پنج​ بیشتر با من بیاید.» و فانگ یوان را‌نگاهی​ به اتاق زیبایی در طبقهٔ سوم راهنمایی کرد.

پس از کمی چانه‌زنی، فانگ یوان پنج‌داشت​ گوی بردگی گرگ رتبه ۳ و سی‌وهشت‌می‌دادند​ گوی بردگی گرگ رتبه ۲ خریداری کرد.

مغازه‌دار که از خوشحالی دستانش را به هم می‌مالید،‌نیم​ می‌دانست که به پُستِ مشتری بزرگی خورده است: «سرورم،‌دشت‌های​ اگه چیز دیگه‌ای هم نیاز دارید، راحت باشید و بفرمایید.»

فانگ یوان‌مردِ​ پرسید: «گوی‌تمام​ دفاعی داری؟»

پیرمرد فهرست بلندبالایی از نام گوها را ردیف کرد، اما فانگ یوان همان‌طور که‌ازلی​ گوش می‌داد، با نارضایتی سر تکان داد. در آن میان یک گوی رتبه ۴ وجود‌خورده​ داشت، اما با مسیر بردگی او هم‌خوانی نداشت. مابقی نیز همگی کرم‌های گوی پیش‌پاافتاده‌ای بودند.

سپس، فانگ‌چوبیِ​ یوان دربارهٔ گوی‌آدمیزاد​ پروازی پرس‌وجو کرد.

گوهای پروازی به ندرت در بازار یافت می‌شدند، چرا که تسلط بر آن‌ها بسیار دشوار بود. معمولاً‌پررونقِ​ تنها اعضای برجستهٔ قبایل بزرگ از سنین پایین برای استفاده از آن‌ها آموزش می‌دیدند. اما از آنجا‌گشته​ که این افراد از منابع قبیلهٔ خود بهره‌مند بودند، نیازی به خرید گوی پروازی از بازار نداشتند.

در میان سایر استادان گو‌توان​ نیز، کمتر کسی تلاش می‌کرد‌پنج​ تا مهارت پرواز را بیاموزد.

مغازه‌دار با افتخار گفت: «سرورم، دقیقاً جای‌پنج​ درستی اومدید. تو کل این بازار، فقط مغازهٔ‌نگاهی​ من گوی ابر پروازیِ رتبه ۴ رو داره!»

اما فانگ‌چوبیِ​ یوان سر تکان‌آدمیزاد​ داد و نپذیرفت.

گوی ابر پروازی با وجود اینکه می‌توانست تا ارتفاع بالایی‌سنگ​ اوج بگیرد، اما قدرت مانور ضعیف و سرعت متوسطی داشت و‌افراد​ بیشتر به درد استادان گویی می‌خورد که مهارتِ پروازِ چندانی نداشتند.

برای شخصی مثل او، استفاده از گوی بال‌های عقابِ رتبه ۳ منطقی‌تر‌مرد​ بود؛ این گو می‌توانست به راحتی در آسمان بچرخد و تغییر مسیر دهد‌شمالی​ و فانگ یوان قادر بود با کاراییِ بسیار بیشتری از آن بهره ببرد.

پس از خرید یک گوی بال‌های‌می‌فروشم​ عقاب، فانگ یوان دربارهٔ گوی بامبوی‌نیم​ استخوانی و گوی آتش شبح پرس‌وجو کرد.

او برای تعمیرِ چرخ‌مملو​ استخوان نبردِ رتبه ۵، به‌قفس‌ها​ این دو گو نیاز داشت.

مغازه تعداد زیادی گوی آتش شبحِ رتبه‌تنها​ ۲ داشت، اما حتی یک گوی بامبوی‌دریافت​ استخوانیِ رتبه ۱ نیز در آنجا پیدا نمی‌شد.

مغازه‌دار خندهٔ تلخی کرد و گفت: «سرورم، عذرخواهی می‌کنم. بزرگِ بیرونیِ جدیدِ‌مرد​ قبیله مان تمام گوهای بامبوی استخوانیِ بازار رو خریده. نه فقط مغازهٔ‌دشت‌های​ من، بلکه هیچ‌کدوم از مغازه‌های دیگه هم حتی یه دونه ازش ندارن.»

فانگ یوان با چشمانی‌می‌زد​ که برقی در آن‌ها درخشید،‌مرد​ پرسید: «اوه؟ این شخص کیه؟»

ناولها | novelha.net