---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 266: نام من فانگ ژنگ است • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 266: نام من فانگ ژنگ است

0

وِی یانگ با مشتِ فانگ یوان به عقب‌لگدِ​ پرتاب شد و پیش از آنکه تعادلش را بازیابد،‌دیدن​ نیزه‌های استخوانی مارپیچ از بالا به سویش شلیک شدند.

نیزه‌های استخوانی مارپیچ هوا را‌بزرگی​ شکافتند و همچون آذرخش با‌جلو​ صدایی خشک و بُرنده فرود آمدند.

در چنین فاصله‌ای، وِی یانگ‌برداشت​ حتی می‌توانست شیارهای مارپیچِ روی‌سنگینی​ نوک نیزهٔ استخوانی را ببیند.

«این گوهای نیزهٔ استخوانی مارپیچ، هرچند قدرتمندند و می‌توانند از دفاع عبور‌تاخت​ کنند، اما صرفاً کرم‌های گوی رتبه ۲ هستند و خطری ندارند.» در‌صحنه​ آن لحظه، افکار وِی یانگ با سرعتی چون آذرخش از ذهنش گذشت.

چشمان آبی بای نینگ بینگ سرد چون یخ بود.‌سنگینی​ اینکه وِی یانگ هم‌زمان هر دوی آن‌ها را به‌صحنه​ چالش کشیده بود، غرورِ درونِ قلبش را جریحه‌دار کرد.

«نیزهٔ استخوانی مارپیچ فقط می‌تونه حرکاتش رو محدود‌چند​ کنه. من گویِ کافی ندارم، اگه بخوام از پای‌وارد​ درش بیارم، باید از مشت و لگد استفاده کنم!»

او یک نابغه بود.

با پرتاب شدنِ وِی یانگ توسط ضربهٔ‌چند​ فانگ یوان، هرچند تنها یک مشت بود، اما‌سنگینی​ بای نینگ بینگ نقطه ضعفِ حریف را دریافت.

وِی یانگ هرگز از هیچ کرمِ گویی‌خود​ افزایش قدرتِ دائمی دریافت نکرده بود؛ او‌حال​ تنها از قدرتِ یک انسانِ عادی بهره می‌برد.

این نقطه ضعفِ‌بهره​ بزرگی بود که می‌شد‌برد​ از آن بهره برد.

بای نینگ بینگ چند گام به جلو برداشت،‌خود​ به دنبالِ نیزه‌های استخوانی پیش تاخت و پای‌تماشای​ خود را بالا برد تا لگدِ سنگینی وارد کند.

شیائوی کوچک که در حال تماشای‌برد​ مبارزه بود، با دیدن این صحنه نگران‌خود​ شد و زیر لب گفت: «برادر وِی...»

اگر حرکاتِ وِی یانگ با نیزه‌های استخوانی محدود می‌شد، بای نینگ‌کند​ بینگ فرصتِ حمله پیدا می‌کرد. هم‌زمان، اگر فانگ یوان او را‌برادر​ در تنگنا قرار می‌داد، وِی یانگ در موقعیتِ بسیار نامساعدی گرفتار می‌شد!

در آخرین لحظه،‌بهره​ وِی یانگ خندید:‌می‌شد​ «هه هه هه.»

درست در لحظه‌ای که نیزهٔ استخوانی مارپیچ می‌رفت تا‌لگدِ​ به او برخورد کند، ناگهان بدنش با نوری سفید درخشید‌صحنه​ و به شکلِ پرتویی از نور درآمد و ناپدید شد.

فانگ یوان چشمانش را‌بزرگی​ ریز کرد: «پس واقعاً‌گام​ این گو رو داشت...»

مردمکِ چشمانِ بای نینگ‌برداشت​ بینگ از شدت حیرت‌لگدِ​ منقبض شد: «چه سرعتِ بالایی!»

در ثانیهٔ بعد، نیزه‌های‌می‌برد​ استخوانی مارپیچ سنگ‌فرش را شکافتند‌گام​ و در زمین فرو رفتند.

بای نینگ بینگ نتوانست شتابِ خود را مهار کند‌لگدِ​ و با صدای «بنگ!»، لگدش سنگ‌فرش را در هم‌دیدن​ کوبید. ترک‌هایی شبیه به تار عنکبوت روی زمین نقش بست.

شیائوی کوچک به‌خوبی نیتِ پشتِ این حرکت را درک کرد: «گویِ نورِ رنگین‌کمانِ برادر بزرگ وِی!‌وارد​ فکر می‌کردم ممکنه نتونه به‌موقع ازش استفاده کنه، اما کی فکرشو می‌کرد که دقیقاً منتظرِ همون لحظه‌پیدا​ بود تا فرار کنه و دشمناش رو ناکام بذاره. فوق‌العاده‌ست، این یه ضربهٔ روانیِ سنگین به دشمنه.»

وقتی می‌دیدند که در یک‌قدمیِ وارد کردنِ جراحتی سنگین به دشمن‌کند​ هستند، فرارِ او در آخرین لحظه، امیدشان را به یأس بدل‌برادر​ می‌کرد؛ هر کسی با تجربهٔ چنین وضعیتی دچارِ تزلزلِ روانی می‌شد.

نورِ رنگین‌کمان هوا را شکافت‌بزرگی​ و با پراکنده شدنِ نور،‌جلو​ پیکرِ وِی یانگ دوباره پدیدار گشت.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، او بیش از پنجاه متر پرواز‌لگدِ​ کرد؛ مسافتی بیش از نیمی از آوردگاهِ نبرد، و‌دیدن​ فاصلهٔ عظیمی میان خود و فانگ و بای ایجاد کرد.

با دیدنِ چنین‌می‌برد​ سرعتی، قدم‌های بای‌برد​ نینگ بینگ متوقف شد.

با گویِ نورِ رنگین‌کمان، وِی یانگ می‌توانست هر طور که‌وارد​ مایل است بیاید و برود و هر زمان که اراده‌زیر​ کند بجنگد؛ در این شرایط، شکست خوردن برای او غیرممکن بود.

گویِ نورِ رنگین‌کمان یک گویِ رتبه ۳ بود که به‌جلو​ استاد گو اجازه می‌داد به نور تبدیل شده و بگریزد؛ این‌حال​ گو سریع‌ترین در میانِ گوهای حرکتیِ رتبه ۳ به شمار می‌رفت!

در مقابل، فانگ یوان تنها علفِ جهنده را داشت، در‌سنگینی​ حالی که دیگری اصلاً گوی حرکتی نداشت. با سرعتِ وِی‌نگران​ یانگ، آن‌ها هیچ شانسی برای ضربه زدن به او نداشتند.

از نظر حرکتی، گویِ نورِ رنگین‌کمان برتریِ عظیمی به وِی یانگ‌دنبالِ​ می‌بخشید. با استفاده از این گو، حتی اگر فانگ و بای‌مبارزه​ با هم همکاری می‌کردند، باز هم در موضعِ انفعال قرار می‌گرفتند.

وِی یانگ گفت: «مهمانانِ من، این گویِ نورِ رنگین‌کمانه. با اینکه رتبه ۳ هست، اما سرعتش از خیلی از گوهای رتبه ۴ هم بیشتره. سرعتش اون‌قدر‌حمله​ بالاست که حتی خودِ استاد گو هم نمی‌تونه به‌موقع واکنش نشون بده؛ این اولین نقطه ضعفشه. برای استفاده ازش، فرد باید از گویِ افکارِ آذرخش، گویِ درخششِ‌ریز​ الهام یا چیزای مشابه استفاده کنه. در غیر این صورت، تا استاد گو بخواد به خودش بیاد، اون‌قدر دور شده که ممکنه حتی به دیوار برخورد کنه.»

وِی یانگ با این‌می‌برد​ کلمات، ضعف‌های گویِ نورِ‌چند​ رنگین‌کمان را برملا کرد.

«دومین نقطه ضعفش اینه که جوهر ازلیِ خیلی زیادی مصرف می‌کنه. در‌کند​ میانِ گوهای رتبه ۳، این میزان مصرف در سطحِ متوسط به بالاست. یه‌حرکاتِ​ نقطه ضعفِ سوم هم داره که بهش اشاره نمی‌کنم، خودتون می‌تونید حدس بزنید.»

بای نینگ بینگ بی‌درنگ پاسخ داد:‌برد​ «اینکه نمی‌تونی از یه گویِ قدرت‌تاخت​ برای افزایشِ قدرتِ فیزیکیت استفاده کنی؟»

این بار نوبتِ‌جلو​ وِی یانگ بود که‌خود​ از تعجب جا بخورد.

او با نگاهی پر از شگفتی گفت: «دوشیزه بای یون واقعاً قدرتِ درکِ بالایی دارن. دقیقاً همین‌طوره؛ اگه استاد گو از یه‌تماشای​ کرمِ گو برای تغییرِ بدنش و افزایشِ قدرتش استفاده کنه، استفاده از گویِ نورِ رنگین‌کمان براش دشوار می‌شه. مصرفِ جوهر ازلی‌شون به‌شدت‌خندید​ بالا می‌ره، یا بدتر از اون، ممکنه تبدیل شدن به نور با شکست مواجه بشه و گویِ نورِ رنگین‌کمان از بین بره.»

اما چه کسی فکرش را می‌کرد که پس از شنیدنِ این تحسین، چهرهٔ‌شیائوی​ بای نینگ بینگ در هم برود. نگاهش چون یخ سرد شد و با نیتِ‌حمله​ کشتار به وِی یانگ خیره گشت: «هوی، بهت هشدار می‌دم، به من نگو دوشیزه!»

«هان؟» حالتِ چهرهٔ وِی یانگ خشک‌برد​ شد. (مگه چی گفتم؟ استفاده از‌تاخت​ کلمهٔ «دوشیزه» اشتباهه؟ عجب خط قرمزِ عجیبی.)

وِی یانگ در دل اندیشید‌دنبالِ​ و سپس عذرخواهی کرد: «بابتِ این‌کند​ جسارت عذر می‌خوام، بانو بای یون...»

رگ‌های پیشانیِ بای نینگ بینگ‌بزرگی​ متورم شد و دندان‌هایش را روی‌برداشت​ هم سایید: «از اونم استفاده نکن!»

وِی یانگ در حالی که حالتِ چهرهٔ‌تاخت​ او را زیر نظر داشت، با احتیاط کلماتش‌حال​ را انتخاب کرد: «اوه، پس... عالیجناب بای یون؟»

سرانجام چهرهٔ بای‌می‌برد​ نینگ بینگ به‌برد​ حالتِ عادی بازگشت.

لبخندی بر لبانِ وِی یانگ‌دنبالِ​ نقش بست و ادامه داد:‌وارد​ «پس عالیجنابان، حالا نوبتِ حملهٔ منه.»

فانگ یوان به سینه‌اش کوبید و با فریادی‌چند​ که بای نینگ بینگِ کنارش را از جا‌سنگینی​ پراند، غرید: «هر چی تو چنته داری رو کن!»

وِی یانگ با تحسین گفت: «عالیجناب هی تو واقعاً شجاع و قابل‌ستایش‌کند​ هستن، پس این ضربه رو پذیرا باشید.» او همان‌طور که سخن می‌گفت،‌اگر​ به نوری سفید تبدیل شد و به سوی فانگ و بای یورش برد.

در برابرِ چنین سرعتی، فانگ و بای حتی‌گام​ فرصتِ پلک زدن نیافتند؛ نورِ رنگین‌کمان از میانِ شکافِ‌کند​ بینِ آن دو گذشت و به پشتِ سرشان رسید.

نورِ سفید پراکنده شد‌برداشت​ و دوباره به پیکرِ‌لگدِ​ وِی یانگ بدل گشت.

او دو شمشیر پهن را در دست‌برد​ گرفت و آن‌ها را به ترتیب به سمت‌لگدِ​ فانگ یوان و بای نینگ بینگ تاب داد.

پیش از آنکه شمشیر پهن برخورد کند، بای نینگ بینگ احساس‌وارد​ کرد پوستش کشیده می‌شود. او بی‌درنگ فهمید که محافظت عضلات یخی‌گفت​ نمی‌تواند در برابر این تیغه دوام بیاورد و به‌سرعت عقب‌نشینی کرد.

فانگ یوان غرش ملایمی سر داد و بی‌آنکه‌گام​ جاخالی دهد، گوی سایبان و گوی سپر استخوانی پرنده‌کند​ را به کار گرفت و مشتش را حواله کرد.

شمشیرِ پهنِ نوری ابتدا‌برداشت​ سپر استخوانی سفید را‌لگدِ​ به دو نیم کرد.

وِی یانگ به‌بهره​ نور تبدیل شد‌می‌شد​ و دوباره دور شد.

فانگ یوان دید که مشتش در آستانهٔ‌تاخت​ فرود آمدن بر سینهٔ وِی یانگ است، اما‌حال​ تنها به فاصلهٔ یک انگشت کاملاً خطا رفت.

نور رنگین‌کمان دور‌می‌برد​ شد و در‌برد​ فاصله‌ای دور ایستاد.

تمام این تبادل‌جلو​ ضربات با سرعت‌تاخت​ برق انجام شد.

در کمتر از چند ثانیه، وِی یانگ‌برد​ از یک سوی آوردگاه نبرد به سوی‌خود​ دیگر رفته بود؛ مسافتی بیش از صد متر.

فانگ یوان در حالی‌جلو​ که نیت نبرد در چشمانش‌لگدِ​ شعله‌ور بود، فریاد زد: «دوباره!»

وِی یانگ دوباره به نور بدل‌برد​ گشت و در یک چشم‌به‌هم‌زدن پیش‌تاخت​ روی فانگ و بای ظاهر شد.

بای نینگ بینگ نمی‌توانست رودررو مقاومت کند؛ او تنها توانست از‌کند​ نیزهٔ استخوانی مارپیچ استفاده کند، اما سرعت وِی یانگ بیش از‌برادر​ حد زیاد بود و باعث شد نیزه‌های استخوانی‌اش هوا را بشکافند.

فانگ یوان تنها توانست منفعلانه ضربات را‌برد​ تحمل کند؛ غیر از بار اول، مشتش‌خود​ دیگر هرگز به وِی یانگ برخورد نکرد.

ناگهان، نور بی‌وقفه در سراسر آوردگاه نبرد درخشید، همچون توپی جهنده که در‌شیائوی​ جعبه‌ای گیر افتاده باشد. در همین حال، فانگ و بای به زحمت می‌توانستند‌فرصتِ​ ضربات را دفع کنند و کاملاً شتاب خود را از دست داده بودند.

شیائوی کوچک در حالی که صحنهٔ‌برد​ پرآشوبِ پیش رویش را تماشا می‌کرد، گفت:‌خود​ «این قدرت واقعی داداش وِیه؟ خیلی محشره...»

سرعت وِی یانگ وحشتناک‌برداشت​ بود، همچون شبحی که‌لگدِ​ در سایه‌ها حرکت می‌کند.

پس از چند دقیقه، از حرکت ایستاد و گفت: «اگه شما دو مهمان عزیز می‌خواید سرِ مصرف جوهر رقابت کنید و دنبال اینید‌مبارزه​ که از نقطه ضعف گوی نور رنگین‌کمان من که جوهر ازلی زیادی می‌خواد سوءاستفاده کنید، باید بگم که ناامید می‌شید. من یه گوی منبع‌می‌رفت​ نور دارم؛ یه گوی کمکی که تنها کارش اینه که مصرف جوهر ازلی استاد گو رو موقع استفاده از گوهای نوع نور نصف می‌کنه.»

بای نینگ بینگ‌گام​ با خشم دندان‌هایش را‌تاخت​ به هم فشرد: «لعنتی...»

فانگ یوان دستش را تکان‌می‌شد​ داد: «دیگه نه، نمی‌تونم ببرم.‌برداشت​ برادر وِی، ما تسلیم می‌شیم.»

وِی یانگ از ته دل خندید‌تاخت​ و به نشانهٔ احترام مشت‌هایش را‌شیائوی​ در هم گره کرد: «باعث افتخار بود.»

شیائوی کوچک با دیدن پایان نبرد، فوراً جلو آمد در حالی که هیجان هنوز در چهره‌اش باقی بود: «داداش وِی واقعاً محشره، اما اینکه شما دو‌نگران​ نفر هم تونستید این‌قدر دوام بیارید به همون اندازه چشمگیره. شاید ندونید، اما داداش وِی با اینکه تو مرحلهٔ اوج رتبه ۳ هست، مهارت‌های نبرد فوق‌العاده‌ای‌سفید​ داره. اون سومین سردار سرور شانگ یان فِیه که بهش شمشیرزن نور سفید می‌گن. اگه من بودم، حتی نمی‌تونستم بیست تا ضربه باهاش رد و بدل کنم.»

حالت چهرهٔ بای نینگ بینگ سرد و یخی بود؛ او که از کودکی مغرور بود، هرگز این‌طور‌مبارزه​ مفتضحانه شکست نخورده بود و مشخصاً حال و روز وحشتناکی داشت. او گفت: «باخت باخته، چیز مهمی‌بسیار​ نیست. وِی یانگ، بعد از اینکه کرم‌های گوی مناسبی به دست آوردم، یه بار دیگه به چالش می‌کشمت.»

شیائوی کوچک با دیدن اینکه بای نینگ‌چند​ بینگ، وِی یانگ را به اسم کوچک‌لگدِ​ صدا می‌زند، نارضایتی در چهره‌اش نمایان شد.

فانگ یوان در گوشه‌ای ایستاده بود و گفت: «برادر وِی یانگ همین الانش هم مراعاتمون رو کرد، می‌تونم‌صحنه​ حسش کنم. هه، بعد از اینکه چند تا گوی به درد بخور خریدم، دوباره باهات مبارزه می‌کنم. با اینکه‌خندید​ این بار باختم، اما هنوز قانع نشدم! دفعه بعد، لطفاً از تمام قدرتت استفاده کن، نگران عواقبش هم نباش.»

وِی یانگ دستی به شانهٔ فانگ یوان زد و گفت:‌جلو​ «هاهاها، برادر هی تو حرف دلش رو می‌زنه. این بار‌کوچک​ تقصیر من بود، دفعه بعد قطعاً از تمام توانم استفاده می‌کنم.»

فانگ یوان خندید: «این شد یه چیزی. برادر وِی یانگ، من شکستم رو کاملاً می‌پذیرم، بذار‌تماشای​ مهمونت کنم یه کم شراب بخوریم. برادر شیائو، تو هم می‌تونی باهامون بیای و از داستان‌های‌می‌داد​ قهرمانانهٔ برادر وِی برام بگی. فقط وقتی می‌تونم شکستش بدم که همه‌چیز رو درباره‌اش بدونم، مگه نه؟»

شیائوی کوچک احساس کرد که این شخص،‌چند​ با وجود اینکه زشت بود و یک‌لگدِ​ گوش نداشت، اما بسیار به دل می‌نشست.

در مقایسه با آن‌برداشت​ عجیب‌الخلقه «بای یون»، اخلاق‌لگدِ​ او بسیار بهتر بود.

شیائوی کوچک خندید: «باشه! مبارزه ما رو به هم نزدیک‌تر کرد. من یه‌تاخت​ رستوران می‌شناسم که تازه باز شده، ارزونه و غذای خوبی هم میده. نمی‌تونیم‌نگران​ بذاریم مهمونامون پول بدن، امشب من حساب می‌کنم. امیدوارم داداش وِی هم بتونه بیاد!»

فانگ یوان با‌گام​ تعجب نگاه کرد: «چطور‌تاخت​ می‌تونیم همچین کاری کنیم؟»

وِی یانگ پادرمیانی کرد و گفت: «شیائوی‌چند​ کوچک اهل اینجاست، در حالی که شما‌لگدِ​ دو نفر مهمان هستید، بذارید اون حساب کنه.»

فانگ یوان کمی فکر کرد: «باشه، این بار تو مهمون می‌کنی، اما دفعه بعد نوبت منه! به هر‌صحنه​ حال من پولی همراهم نیست، بعد از اینکه دستورالعملم رو فروختم و پول گیرم اومد، شما دو تا‌آخرین​ رو یه غذای حسابی مهمون می‌کنم. راستش رو بخواید، از وقتی اومدم اینجا، قیمت کالاها حسابی شوکه‌ام کرده.»

حرف‌هایش کمی پررویی در خود داشت و همچنین اعتراف به فقرش‌برداشت​ بود، که باعث شد وِی یانگ و شیائوی کوچک بخندند و‌تماشای​ با خود فکر کنند که فانگ یوان مردی روراست و بی‌ریاست.

تنها بای نینگ بینگ از مهارت‌های بازیگری‌تاخت​ فانگ یوان خبر داشت؛ با دیدن این صحنه،‌حال​ او دیگر به این رفتارها عادت کرده بود.

در اتاق، آن سه نفر شراب‌برد​ نوشیدند و صحبت کردند، نام‌هایشان را به‌خود​ یکدیگر گفتند و روابطشان را صمیمانه‌تر کردند.

تنها بای نینگ بینگ آب‌دنبالِ​ نوشید، در تنهایی خود ماند‌وارد​ و از آرامشش لذت برد.

نام شیائوی کوچک، شیائو یان بود؛ بیست و هفت سال داشت و در کرم‌های گوی نوع آتش تخصص‌کند​ داشت. اخیراً تزکیه‌اش یک قلمرو کوچک ارتقا یافته و به مرحلهٔ میانی رتبه ۳ رسیده بود، از این‌تنگنا​ رو در نهایت توانسته بود از منطقهٔ نبردِ چهارمین شهر داخلی عبور کرده و به سومین شهر داخلی برسد.

فانگ یوان وانمود کرد که مست است و اطلاعاتی را‌سنگینی​ فاش کرد: «هی تو و بای یون فقط اسمای جعلی‌ان،‌نگران​ اسم واقعی من گو یوئه فانگ ژنگه، اونم بای نینگ بینگه.»

حکم جلب خاندان بای برای آن‌ها صادر شده بود و اگر خاندان‌تاخت​ شانگ تحقیق می‌کرد، این موضوع نمی‌توانست مخفی بماند. فانگ یوان عمداً این‌صحنه​ موضوع را لو داد تا نشان دهد که ریگی به کفش ندارد.

شیائو یان‌گام​ کمی تحت‌برداشت​ تأثیر قرار گرفت.

او و وِی یانگ استادان گوی اهریمنی‌برد​ بودند، اینکه فانگ یوان نام واقعی خود را‌لگدِ​ به آن‌ها گفت، نشانه‌ای از دوستی حقیقی بود.

وِی یانگ در حالی که برقی در چشمانش درخشید، با خود فکر کرد:‌شیائوی​ «نام خانوادگی گو یوئه...» این اطلاعات مهمی بود. به نظر می‌رسید مأموریتی که‌فرصتِ​ رئیس خاندان به او محول کرده بود، با موفقیت به پایان رسیده است.

ناولها | novelha.net