---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 363: یک در برابر هفت (۴/۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 363: یک در برابر هفت (۴/۴)

0

خونسردی فانگ یوان، تیه‌یک‌طرفه​ با شیو را در بهت‌احساس​ و سرمایی عمیق فرو برد.

هنگام آغاز نبرد، تیه با شیو مطلقاً‌پیدایش​ انتظار نداشت در چنین مخمصه‌ای گرفتار شود و‌مستقیماً​ تا این حد در موضع ضعف قرار بگیرد.

اما اکنون، این قدرتمندِ نام‌دار و یکی‌شگفت‌انگیزی​ از ارکانِ خاندان تیه، چاره‌ای نداشت جز‌چیزِ​ اینکه بپذیرد در وضعیتی مرگبار قرار دارد.

مسببِ تمامِ این گرفتاری‌ها،‌شرایط​ همین مردِ جوانی بود‌کرد​ که پیش رویش قرار داشت!

او به‌تنهایی در برابر‌یک‌طرفه​ هفت نفر جنگید و آن‌ها‌احساس​ را به این روز انداخت.

او چطور‌برآمده​ از پسِ چنین‌شاه‌جانورِ​ کاری برآمده بود؟

«از همان لحظه‌ای که شاه‌جانورِ کوچک پیدایش شد، تمام رفتار و گفتارش تله‌هایی غیرقابل‌درک و پیش‌بینی‌ناپذیر بود که هر هفت نفرِ ما را مستقیماً به درون‌رسماً​ خود کشاند. دور از انتظارتر اینکه، او گویی از نوع پروازی در اختیار دارد و از تکنیک‌های پروازیِ بسیار ماهرانه‌ای برخوردار است. با این قابلیتِ پرواز، ابتکار‌می‌رسید​ عمل را به دست گرفته و می‌تواند هر طور که می‌خواهد عقب‌نشینی کند یا پیش بتازد و در نهایت این وضعیت را رقم بزند؛ یک کشتارِ یک‌طرفه.»

با یادآوریِ این شرایط،‌شرایط​ تیه با شیو سرمایی استخوان‌سوز‌شگفت‌انگیزی​ را در قلبش احساس کرد.

اینکه فانگ یوان چطور به چنین‌شرایط​ تکنیک‌های پروازیِ شگفت‌انگیزی دست یافته بود،‌یافته​ دیگر وحشتناک‌ترین پرسشِ ذهن او نبود.

«چیزِ واقعاً ترسناک در مورد این پسر، ذهنِ اوست. چطور می‌تواند در این سن، چنین قدرتِ نقشه‌کشیِ دقیقی داشته باشد؟‌انتظارتر​ او رسماً یک هیولاست! اگر این هوش را برای جناح حق به کار می‌گرفت، بی‌شک به درخشان‌ترین ستارهٔ نوظهورِ جناح حق‌کند​ تبدیل می‌شد. متأسفانه، او تصمیم گرفته هوشش را در خدمت جناح اهریمنیِ شرور به کار بگیرد. این فاجعه‌ای برای مردمِ دنیاست!»

تیه با شیو گواهیِ بدی در دل داشت؛ روزی فرا می‌رسید که این مرد جوانِ پیشِ‌ترسناک​ رویش، به بلایی برای تمام مرز جنوبی تبدیل می‌شد. در آن زمان، خون چون رودخانه‌ای جاری‌کار​ می‌گشت و زمین را به رنگ سرخ درمی‌آورد و بی‌شمار موجودِ زنده قربانیِ حملاتِ بی‌رحمانه‌اش می‌شدند!

«نه، وضعیتِ فعلی‌ام بسیار خطرناک است. تیه روئو نان توان مبارزه ندارد و حملاتِ دوربردِ من هم کافی‌ترسناک​ نیست. اما شاه‌جانورِ کوچک می‌تواند پرواز کند و هر طور که دلش می‌خواهد حمله کند یا عقب بکشد.‌بی‌شک​ باید عقب‌نشینی کنیم، باید هرچه زودتر به کوه سان چا برویم و به آن چهار پیرمرد ملحق شویم!»

هرچند تیه با شیو از مدت‌ها پیش‌استخوان‌سوز​ نام‌آور بود، اما قلبی استوار داشت و‌وحشتناک‌ترین​ هرگز فریبِ شهرت و منفعت را نمی‌خورد.

او نمی‌توانست تمام قدرتش را به نمایش بگذارد، اما‌رفتار​ تحتِ تقویتِ پیوستهٔ گویِ اربابِ زمین، گویِ قدرتِ ستمگر‌کشاند​ لحظه‌به‌لحظه قوی‌تر می‌شد و از محدودیت‌های فانگ یوان فراتر می‌رفت.

اما تیه با شیو مستِ قدرتِ خود نشد؛ او با‌وحشتناک‌ترین​ تکیه بر تجربه‌اش می‌توانست وخامتِ اوضاع را به‌خوبی ببیند. ادامهٔ‌اوست​ مبارزه تنها به فاجعه ختم می‌شد؛ عاقلانه‌ترین انتخاب، عقب‌نشینی بود!

برایش اهمیتی نداشت که توسط یک کوچک‌تر مجبور‌کرد​ به عقب‌نشینی شده است. حتی اگر تمام آبرویش را‌واقعاً​ از دست می‌داد، باز هم از مردن بهتر بود.

«گذشته از این، برادر ارشد شوئه لنگ، نمی‌توانم اجازه دهم فرزندت جلوی‌یافته​ چشمانم بمیرد!» با این فکر، تیه با شیو قاطعیتِ خود را بازیافت‌اوست​ و تیه روئو نان را به دنبال خود کشید تا عقب‌نشینی کند.

چشمان فانگ یوان ناگهان‌لحظه‌ای​ با شدتی بی‌رحمانه درخشید:‌تمام​ «هوم؟ داری فرار می‌کنی؟»

او احساس‌شرایط​ کرد که اوضاع‌احساس​ دردسرساز شده است.

عقب‌نشینی واقعاً عاقلانه‌ترین انتخاب برای تیه با شیو بود. این مکان به‌وحشتناک‌ترین​ کوه سان چا نزدیک بود و اگر موفق می‌شدند توجه آن چهار پیرمردِ‌دقیقی​ خاندان تیه را جلب کنند، آن‌وقت نوبت فانگ یوان بود که عقب‌نشینی کند.

فانگ یوان که‌کشتارِ​ طبیعتاً نمی‌خواست شاهدِ چنین‌استخوان‌سوز​ اتفاقی باشد، غرید: «بکش!»

او با دست اشاره کرد و گویِ تلاش تمام‌عیار را به همراه‌غیرقابل‌درک​ گوی چی قدرت به کار گرفت؛ اشباحِ جانور فرمی جامد به خود‌اختیار​ گرفتند و با فرود بر زمین، راهِ تیه با شیو را سد کردند.

با این وجود، تیه با شیو قدرتمند بود؛ مشت‌ها و‌وحشتناک‌ترین​ لگدهایش گویی همچون باد زوزه می‌کشیدند و مانند آذرخش غرش‌اوست​ می‌کردند و این اشباحِ جانور را تار و مار می‌ساختند.

فانگ یوان ناگهان هدف حمله را‌قلبش​ تغییر داد؛ اشباح جانور همگی به‌وحشتناک‌ترین​ سمت تیه روئو نان هجوم بردند.

تیه با شیو دشنام داد:‌یادآوریِ​ «پست‌فطرت!» و برای محافظت از‌کرد​ تیه روئو نان به حرکت درآمد.

فانگ یوان با دیدن این صحنه با صدای بلند خندید. اگر تیه با شیو، تیه روئو‌درون​ نان را رها می‌کرد و به‌تنهایی می‌گریخت، فانگ یوان قادر به متوقف کردنش نبود. اما تیه‌پرواز​ با شیو داشت از تیه روئو نان محافظت می‌کرد؛ این کار به معنای جستجوی مرگِ خودش بود.

زیرا او استاد گویی‌قلبش​ بود که در حمله‌یافته​ تخصص داشت، نه دفاع.

او با محافظت از تیه روئو نان، داشت خودش‌شگفت‌انگیزی​ را فدا می‌کرد، دست و پای خودش را می‌بست‌ترسناک​ و با نقطه ضعفش در برابر تخصصِ دشمن می‌جنگید.

یک طرف می‌گریخت و‌یک‌طرفه​ طرف دیگر تعقیب می‌کرد؛ وضعیت‌احساس​ در بن‌بست قرار گرفته بود.

مهم نبود تیه با شیو چقدر دشنام می‌داد و‌رفتار​ تحریک می‌کرد، فانگ یوان تنها در آسمان پرواز می‌کرد‌کشاند​ و اشباحِ جانور را برای حمله به کار می‌گرفت.

تیه با شیو نمی‌توانست ضربه‌ای به فانگ یوان وارد کند و از‌ذهن​ این رو، منفعلانه در حال کتک خوردن بود. علاوه بر این، در‌داشته​ حین محافظت از تیه روئو نان، جراحاتِ سطحی متعددی بر بدنش نشسته بود.

«او فقط در رتبه چهار مرحله میانی است، پس چرا این‌قدر جوهر ازلی دارد؟» تیه با شیو کم‌کم‌ترسناک​ داشت احساس استیصال می‌کرد. او نمی‌دانست که فانگ یوان نه‌تنها کرم شراب، بلکه نیلوفرِ گنجینهٔ جوهر آسمانی را‌بی‌شک​ نیز در اختیار دارد؛ از نظرِ جوهر ازلی، او می‌توانست کاملاً با یک رتبه چهار مرحله بالایی برابری کند.

فانگ یوان خشمگینانه یورش می‌برد و حملاتی‌استخوان‌سوز​ بی‌پایان روانه می‌کرد. اگر یک شبح جانور‌وحشتناک‌ترین​ نابود می‌شد، بی‌درنگ شبحِ دیگری را می‌فرستاد.

اشباح جانور یکی پس از دیگری حمله می‌کردند؛ اگر یکی می‌افتاد،‌تله‌هایی​ دیگری از راه می‌رسید. به‌ویژه، اشباحِ گاه‌وبی‌گاهِ گراز تندر و تمساح‌نوع​ سنگی که می‌توانستند جانِ تیه روئو نان را به خطر بیندازند.

تیه با شیو رفته‌رفته تحلیل می‌رفت و‌شگفت‌انگیزی​ کم‌کم توانِ تحملِ حملات را از دست‌چیزِ​ می‌داد؛ قدرتش به‌سرعت در حال کاهش بود.

«پس چرا آن چهار پیرمرد هنوز نرسیده‌اند؟!» تیه با شیو به‌دیگر​ دویدن ادامه می‌داد و دیگر به کوه سان چا نزدیک شده‌اوست​ بود، اما همچنان هیچ نشانی از آن چهار پیرمرد به چشم نمی‌خورد.

مسیری که انتخاب کرده بودند بیش از حد‌قلبش​ مخفیانه بود. و برای جلوگیری از درزِ اخبار،‌ذهن​ آن‌ها عمداً دو روز زودتر راه افتاده بودند.

اکنون این تمهیدات، خود به‌شاه‌جانورِ​ مانعی بر سر راهِ تیه‌گفتارش​ با شیو تبدیل شده بود.

تیه با شیو اکنون به‌شدت در موضع انفعال‌یافته​ قرار داشت؛ جراحاتِ بدنش مدام روی هم انباشته می‌شدند‌مورد​ و از زخم‌های سطحی به جراحاتِ سنگین تغییر می‌یافتند.

اشباح جانور کم‌کم تهدیدِ‌شرایط​ بزرگ‌تری برایش محسوب می‌شدند و‌شگفت‌انگیزی​ پیشروی برای او دشوارتر می‌گشت!

تیه روئو نان به بزرگ‌ترین بارِ روی دوشِ او تبدیل شده بود؛ او مدام‌وحشتناک‌ترین​ تقلا می‌کرد و تیه با شیو چاره‌ای نداشت جز اینکه او را بیهوش کند‌داشته​ و در حالی که وی را زیر بازویش گرفته بود، به دویدن ادامه دهد.

«دیگر به کوهپایه نزدیک شده‌ایم، فقط باید کمی بیشتر‌رفتار​ دوام بیاورم.» بدنِ تیه با شیو می‌لرزید و دیدش‌کشاند​ از پیش به پرده‌ای از تاری مبدل گشته بود.

با دیدن این صحنه از آسمان،‌کرد​ چهرهٔ فانگ یوان درهم رفت و‌ذهن​ غرید: «واقعاً می‌خواد فرار کنه؟ لعنتی!»

او حملات وحشیانه‌تر و پی‌درپی‌استخوان‌سوز​ خود را آغاز کرد و‌یافته​ هجومش همچون موجی خروشان شدت گرفت.

با نزدیک شدنشان به‌یک‌طرفه​ کوه سان چا، استادان‌قلبش​ گو در اطراف پدیدار شدند.

«یه نبردی‌برآمده​ در جریانه،‌لحظه‌ای​ اون شاه‌جانور کوچکه!»

«خدای من، دارم اشتباه می‌بینم؟ اونی‌کرد​ که داره فرار می‌کنه انگار "فرمانروای عصر‌نبود​ کنونی"، ستون خاندان تیه، تیه با شیوه!»

«شاه‌جانور کوچک داره به آسمون دهن‌کجی‌قلبش​ می‌کنه، اون واقعاً داره تیه با شیوِ‌پرسشِ​ رتبه چهار مرحله بالایی رو دنبال می‌کنه!»

...

استادان گویی که این‌لحظه‌ای​ نبرد را می‌دیدند، همگی مبهوت‌رفتار​ و بی‌نهایت شوکه شده بودند.

وقتی دیدند تیه با شیو تحت تعقیب است و‌دیگر​ همچون سگی رقت‌انگیز که در آب افتاده فرار می‌کند،‌پسر​ قلب برخی از استادان گوی جناح حق سرد شد.

هو مِی اِر از گوشه‌ای تاریک به سد نور بنفشِ پیش رویش‌وحشتناک‌ترین​ نگاه کرد و در حالی که از سر بی‌حوصلگی خمیازه می‌کشید، پرسید: «برادر‌دقیقی​ لی شیان، چرا شاه‌جانور کوچک هنوز پیداش نشده؟ خیلی وقته اینجاییم، اطلاعاتت موثقه؟»

درون سد نوری که گوی محفظه آهنین‌استخوان‌سوز​ ایجاد کرده بود، بای نینگ بینگ همچنان‌وحشتناک‌ترین​ در دام چهار پیرمرد خاندان تیه گرفتار بود.

لی شیان پاسخ داد: «اطلاعات من هیچ مشکلی نداره، بیا یکم دیگه صبر کنیم.» اما در دل‌خود​ زمزمه کرد: «نباید این‌طور می‌شد، من که خبر رسیدن نیروهای کمکی خاندان تیه رو بهش داده بودم.‌عمل​ چطور هنوز می‌تونه جلوی خودشو بگیره؟ نکنه واقعاً می‌خواد بای نینگ بینگ رو به امان خدا ول کنه؟»

اگر شاه‌جانور کوچک واقعاً پیدایش نمی‌شد، فکر کردن به چنین سنگدلیِ عمیقی حتی لی‌چیزِ​ شیان را هم به وحشت می‌انداخت. اما اگر برای نجات او می‌آمد، هر دو‌اگر​ طرف آسیب می‌دیدند و منافع حاصل از چنین میدان نبرد پرآشوبی بسیار عظیم می‌بود.

درست هنگامی که این‌شرایط​ دو در حال پچ‌پچ‌کرد​ بودند، همهمه‌ای به گوششان رسید.

هو می ار با گیجی سرش را چرخاند تا نگاه کند و‌یافته​ پرسید: «چه خبره؟» اما لحظه‌ای که آن صحنه را دید، حالت گیج‌اوست​ چهره‌اش به‌سرعت خشک شد و پس از مدتی، به شوک تغییر یافت!

شخصی که بی‌صبرانه منتظرش بود پدیدار‌کوچک​ گشت و حتی در حالی که با‌پیش‌بینی‌ناپذیر​ خودنمایی در آسمان پرواز می‌کرد، ظاهر شد.

یک لحظه صبر کن...

شخصی که شاه‌جانور‌یادآوریِ​ کوچک تعقیبش می‌کند کمی‌احساس​ آشنا به نظر می‌رسد؟

لی شیان با زبانی بندآمده به این تعقیب و گریز خیره شد و نتوانست جلوی‌پرسشِ​ دشنام دادنش را بگیرد: «این... این دیگه چه کوفتیه، اون تیه با شیوه. "فرمانروای عصر کنونیِ"‌هیولاست​ خاندان تیه داره فرار می‌کنه! پس شاه‌جانور کوچک رفته بود تا راه نیروهای کمکی رو ببنده!»

هم‌زمان با درک این‌لحظه‌ای​ موضوع، شوک و سردرگمی‌تمام​ شدیدی وجودش را فرا گرفت.

«شاه‌جانور کوچک واقعاً رفته تا راه نیروهای کمکی خاندان تیه رو‌پرسشِ​ ببنده، چطور همچین جرئتی داره؟ دیوانه شده! نه، دیوانه نیست، اون‌نقشه‌کشیِ​ نبرد رو برده و حالا داره تیه با شیو رو تعقیب می‌کنه!»

تیه با شیو در رتبه چهار مرحله بالایی قرار داشت، اما قدرت نبرد او فراتر از آن سطح‌ترسناک​ بود؛ حتی استادان گویِ معمولیِ رتبه چهار مرحله اوج نیز حریفش نمی‌شدند. حتی در کوه سان چا، در‌بی‌شک​ میان پنج استاد گوی رتبه چهار مرحله اوج، تنها یی هوئو می‌توانست با این «فرمانروای عصر کنونی» هماوردی کند.

با وجود این در حال حاضر،‌شرایط​ تیه با شیو در چنین وضعیت‌یافته​ اسف‌باری تحت تعقیبِ شاه‌جانور کوچک بود.

شخصی سرش را گرفت‌لحظه‌ای​ و با حالتی ناباورانه گفت:‌رفتار​ «خدای من، دارم توهم می‌زنم؟»

شخص دیگری با نگاهی بی‌روح‌احساس​ زمزمه کرد: «این دنیا خیلی‌وحشتناک‌ترین​ دیوانه‌کننده‌ست، داره خیلی سریع عوض میشه...»

لی شیان احساس خوش‌شانسی کرد و گفت: «خداروشکر که با شاه‌جانور کوچک درنیفتادم!» اما‌ذهن​ بی‌درنگ ترسی به جانش افتاد و در دل گفت: «نه، هنوزم باید موقع روبه‌رو‌رسماً​ شدن با فانگ ژنگ محتاط باشم، این یارو رو نمیشه با عقل سلیم سنجید.»

هو می ار دستش را روی قلبش گذاشت؛ او از سرعت رشد‌یافته​ غیرطبیعی فانگ یوان به‌شدت شوکه شده بود و گفت: «تو این مدت‌اوست​ کوتاه، به رتبه چهار مرحله میانی رسیده و می‌تونه پرواز هم بکنه؟!»

«عوضیِ جناح اهریمنی!»

«سریع باشید، باید‌استخوان‌سوز​ نجاتشون بدیم، اون‌کرد​ تیه با شیوه!!»

چهار پیرمرد خاندان تیه نیز متوجه اوضاع شدند و بی‌درنگ گوی‌دیگر​ محفظه آهنین را پس گرفتند و برای نجات شتافتند. آن‌ها دیگر‌اوست​ اهمیتی به بای نینگ بینگِ گرفتار یا هر چیز دیگری نمی‌دادند.

اما متأسفانه،‌بزند​ همچنان یک قدم‌یادآوریِ​ دیر رسیده بودند.

تیه با شیو تلخ‌کامیِ شدیدی احساس کرد و با چشمانی تار گفت: «هنوزم یه‌نفرِ​ قدم کندتر بودم...» درد ناشی از زخم‌های سراسر بدنش او را بی‌حس کرده بود‌ماهرانه‌ای​ و جراحات سنگینش چنان افزایش یافته بود که اکنون در آستانهٔ مرگ قرار داشت.

او در تمام مسیر از تیه‌کرد​ روئو نان محافظت کرده و اجازه نداده‌نبود​ بود حتی یک حمله به او برسد.

تیه با شیو در دل حسرت می‌خورد: «حیف شد که این شاه‌جانور کوچک برای نبرد تن‌به‌تن‌چیزِ​ پایین نیومد. وگرنه می‌کشتمش!» او برگ برنده‌ای داشت که هنوز رو نکرده بود. با وجود این، فانگ‌جناح​ یوان در تمام مدت محتاطانه عمل کرده بود، هرگز پایین نیامده و تنها از آسمان حمله می‌کرد.

چهار پیرمرد خاندان تیه‌یک‌طرفه​ با هم فریاد زدند و‌احساس​ به‌سرعت به آن سمت شتافتند:

«با شیو، دووم بیار!»

«داریم برای کمک می‌آیم.»

فانگ یوان سرش را عقب برد و با صدای بلندی خندید: «هاهاها، فقط‌نبود​ یه قدم فاصله داشتی، تیه با شیو، تو شکست خوردی!» با صدایی انفجارمانند،‌رسماً​ شبحِ یک تمساحِ سنگی فرود آمد و تیه با شیو را روی زمین غلتاند.

چهار پیرمرد خاندان تیه در حال هجوم‌احساس​ بودند و بسیار نزدیک شده بودند، اما این‌نبود​ فاصلهٔ اندک، به دوریِ ابر از خاک بود.

فانگ یوان با چهره‌ای سرد‌یادآوریِ​ اشاره کرد و آخرین حملهٔ‌کرد​ کشنده را فرود آورد: «تموم شد.»

تیه با شیو آخرین انرژی باقی‌مانده‌اش را به کار‌رفتار​ گرفت، کف دستش را روی کمر تیه روئو نان‌کشاند​ گذاشت و فریاد زد: «نه، هنوز نه. گوی محفظه آهنین!»

محفظه‌ای آهنین و مربع‌شکل به‌سرعت‌احساس​ شکل گرفت و تیه روئو‌وحشتناک‌ترین​ نان را محکم مهروموم کرد.

شبح جانور حمله کرد و تیه با شیو را‌شگفت‌انگیزی​ تکه‌تکه ساخت، اما محفظهٔ آهنین همچنان استوار بود و‌ترسناک​ تیه روئو نان که درون آن قرار داشت، آسیبی ندید.

در آن لحظهٔ حیاتی، تیه‌یادآوریِ​ با شیو آخرین شانس بقای خود‌شگفت‌انگیزی​ را به تیه روئو نان بخشید.

چهار پیرمرد خاندان تیه با خشم و‌پیدایش​ اندوه زوزه کشیدند. آن‌ها به صحنه رسیدند‌نفرِ​ اما یک قدم دیر کرده بودند: «با شیو!»

آن چهار پیرمرد به فانگ یوان خیره شدند، در حالی که‌پرسشِ​ آرزو می‌کردند می‌توانستند او را با دندان‌هایشان تکه‌تکه کنند و غریدند:‌نقشه‌کشیِ​ «شاه‌جانور کوچک، خاندان تیهٔ ما تا زمانی که نمیری آروم نمی‌گیره!»

فانگ یوان سرد خندید. نگاهی خطرناک در چشمانش پدیدار گشت که باعث می‌شد مردم از نگاه کردن به او طفره بروند. او‌اوست​ گفت: «اوه؟ که این‌طور... من این بار با هفت نفر از افراد خاندان تیه جنگیدم، شش نفرشون از جمله تیه با شیو‌هوشش​ به دست من کشته شدن. شما چهار تا پیرمرد هم می‌خواین با من دربیفتین؟ پس پرواز کنین بیاین اینجا و باهام بجنگین.»

ناولها | novelha.net