---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 412: از ترستان خوشم می‌آید • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 412: از ترستان خوشم می‌آید

0

بخش جنوبیِ‌زنده​ سرزمین متبرک‌چند​ هو جاودانه.

«یان یونگ، یان یونگ، زودتر‌عادی​ بیدار شو. دیگه نگیر بخواب،‌بلوغ​ همین الانشم سه ساله خوابیدی!»

صدایی، یان‌زیاد​ یونگ را‌نمی‌مونم​ از خواب پراند.

با شدت گرفتنِ لرزش‌ها و پراکنده شدنِ غبار، توده‌ای از سنگ‌های خاکستری‌کرد​ با سطحی پوشیده از خزه به ارتعاش درآمد. از درونِ آن سنگِ بیضی‌شکلِ‌ترجیح​ بزرگ، چهار دست‌وپای سنگی و یک سر، همچون گلی که می‌شکفد، پدیدار گشت.

سپس، مرد سنگیِ خاکستری‌رنگی‌چند​ برخاست؛ یان یونگ از‌شیِ​ خواب بیدار شده بود.

یان یونگ چشمانش را گشود‌عادی​ و همان‌طور که به مرد‌بلوغ​ سنگیِ بیدارکننده‌اش می‌نگریست، پرسید: «پدربزرگ؟»

آن شخص، پدربزرگِ‌پرسید​ هشتصدساله‌اش و رئیس‌پدربزرگِ​ قبیلهٔ هوی شی بود.

یان یونگ با اکراه آهی کشید‌بیدارکننده‌اش​ و گفت: «پدربزرگ، چرا بیدارم کردی؟‌هشتصدساله‌اش​ دلم می‌خواست دو سه سالِ دیگه بخوابم.»

مردمان سنگی عاشق خوابیدن بودند. هنگام خواب، بدنشان را جمع‌هوی​ می‌کردند و به شکل سنگی بیضی‌شکل و بزرگ درمی‌آمدند. هر‌سالِ​ دورهٔ خوابِ آنان، هفت تا هشت سال به طول می‌انجامید.

«دیگه نگیر بخواب نوهٔ من، همین الانشم صدوهشتاد سالته. پدرت‌پدربزرگِ​ که زودتر از دنیا رفت، منم که دیگه زیاد زنده نمی‌مونم.‌کردی​ چند دههٔ دیگه، تو رئیسِ جدیدِ قبیلهٔ هوی شیِ ما میشی.»

مردمان سنگی طول عمر درازی داشتند و عموماً تا هزار سال‌اکراه​ می‌زیستند. در حالی که انسان‌های عادی به‌سختی به صدسالگی می‌رسیدند، یان‌مردمان​ یونگ با صدوهشتاد سال سن، تازه به سن بلوغ رسیده بود.

یان یونگ لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و‌می‌نگریست​ گفت: «پدربزرگ، من نمی‌خوام رئیس قبیله بشم. اگه‌هوی​ رئیس بشم، دیگه نمی‌تونم با خیال راحت بخوابم.»

اما با دیدنِ‌عادی​ نگاهِ خشمگینِ پدربزرگش، ترجیح‌تازه​ داد دهانش را ببندد.

رئیس قبیلهٔ هوی شی سرزنشش کرد: «تو چرا بزرگ نمیشی؟ این همه سال الکی خوابیدی. زودتر خودتو جمع‌وجور‌عادی​ کن، اون خزه‌ها رو از تنت پاک کن و تمام اون علف‌های هرزی که روت سبز شده رو‌دیدنِ​ بِکَن. پیشکش‌ها رو بردار و با پدربزرگ بیا روی زمین، باید بریم به دیدنِ جاودانه، نباید بی‌احترامی کنیم!»

یان یونگ همان‌طور که علف‌های هرز را از‌می‌رسیدند​ بدنش می‌کَند، گفت: «ها؟ بازم وقتِ دادنِ پیشکش به‌بشم​ جاودانه رسیده؟ ولی یادمه هنوز یه سال مونده بود.»

پس از سال‌ها خوابیدن، زیر بغل، کشالهٔ ران و کمرش پر از علف‌های‌داشتند​ هرز شده بود. به‌ویژه علف‌های رِشته‌سیاهِ ناحیهٔ کشالهٔ رانش که مانند فولاد، سخت و‌آویزان​ درهم‌تنیده بودند. یان یونگ با کَندَنِ هر کدام از آن‌ها، دردِ شدیدی متحمل می‌شد.

رئیسِ پیر با نگرانی آهی کشید و گفت: «هعی، این‌لب‌ولوچه‌اش​ دفعه یه مشکلی هست. جاودانه عوض شده. این جاودانهٔ جدید‌اما​ چند وقت پیش اومده و الان ما رو احضار کرده.»

«یه جاودانهٔ مردِ جدید؟ امیدوارم حرف زدن باهاش راحت‌تر از‌عمر​ اون جاودانهٔ زن باشه. شاید بتونیم باهاش مذاکره کنیم، هرچی‌صدسالگی​ باشه، اینکه هر ده سال باید این‌همه پیشکش بدیم، واقعاً کمرشکنه.»

«اوهوم، من و بقیهٔ‌انسان‌های​ رؤسای قبیله‌ها هم همین‌می‌رسیدند​ فکر رو تو سر داریم.»

...

بر فرازِ محرابی بزرگ از سنگ‌های سبز، فانگ یوان با ردایی سیاه‌کرد​ و گیسوانی بلند و رها بر شانه، بر جایگاهِ اصلی نشسته بود و‌ترجیح​ با مردمک‌های تیره و ژرفِ خود به حاضرانِ پایینِ محراب چشم دوخته بود.

ده‌ها مرد سنگی در پایین زانو زده بودند. در میانِ آن‌ها هشت‌داشتند​ رئیسِ قبیله به چشم می‌خورد؛ دو مرد سنگیِ خاکستری، سه مرد سنگیِ گرانیتی،‌لب‌ولوچه‌اش​ یک مرد سنگیِ آهنین، یک مرد سنگیِ سبز و یک مرد سنگیِ سفید.

در کنارِ‌می‌زیستند​ آن‌ها، پیشکش‌هایی‌انسان‌های​ نیز قرار داشت.

مقادیرِ عظیمی از سنگ‌های معدنیِ حاویِ طلا،‌رئیسِ​ نقره، برنز و آهن، به همراهِ جواهرات، سنگ‌های‌هزار​ قیمتی، کرم‌های گو و اقلامی از این دست.

با گذشت زمان، انواعِ عناصرِ فلزی بر روی بدنِ مردمان سنگی رشد‌کرد​ می‌کرد. با نگاه به این پیشکش‌ها، فانگ یوان در دم دریافت که‌پدربزرگش​ چرا کاخِ دانگ هون تا این حد مجلل و باشکوه بنا شده است.

اگر این اقلام به زمین منتقل می‌شدند، ثروتی‌شیِ​ عظیم به شمار می‌آمدند، اما در این جهان،‌حالی​ بزرگ‌ترین کاربردشان استفاده به عنوانِ مواد پالایش بود.

اینکه هو جاودانه از چنین اقلامی برای تزئین استفاده کرده بود، صرفاً‌لب‌ولوچه‌اش​ از عشقِ زنانه‌اش به زیبایی نشئت می‌گرفت. اگر امکانِ معاوضهٔ آن‌ها با‌نگاهِ​ سنگ‌های ازلی وجود داشت، بی‌درنگ تمامِ این جواهرات و سنگ‌های قیمتی را می‌فروخت.

در میانِ پیشکش‌ها،‌زنده​ ارزشمندترین دارایی‌ها همان‌دههٔ​ کرم‌های گو بودند.

اما این گوها عمدتاً شاملِ گویِ پوستِ سنگیِ رتبه‌رسیده​ ۱ و گویِ تک‌سنگِ رتبه ۲ می‌شدند. تنها یک گویِ‌راحت​ رتبه ۳ در میانشان به چشم می‌خورد؛ گویِ روزنهٔ سنگی.

فانگ یوان پیش از این یک بار از این گو بهره‌درازی​ برده بود؛ در آن زمان که فشارِ زنجرهٔ بهار و پاییز‌تازه​ بر روزنه‌اش تسکین نمی‌یافت، از سرِ ناچاری آن را به کار گرفت.

مردمان سنگی مهارتِ بالایی در حفاری داشتند و‌می‌رسیدند​ در اعماقِ زمین می‌زیستند. خوراکِ آن‌ها خاک بود‌قبیله​ و گاهی هنگامِ حفرِ زمین، کرم‌های گو را می‌یافتند.

فانگ یوان چشمانش را باریک کرد، از جای برخاست و‌میشی​ همان‌طور که به‌آرامی از پله‌ها پایین می‌آمد تا به رؤسایِ مردمان‌صدسالگی​ سنگی نزدیک شود، گفت: «چی گفتی؟ می‌خواید پیشکش‌ها رو کم کنید؟»

مردمان سنگی قامت‌هایی بلند و غول‌پیکر‌می‌رسیدند​ داشتند؛ حتی در حالتِ زانوزده نیز،‌کرد​ شانه‌هایشان از سرِ فانگ یوان بالاتر بود.

مسن‌ترین رئیسِ قبیلهٔ مردمان سنگی با التماس گفت: «سرورِ جاودانهٔ ارجمند، قبایلِ مردمان سنگیِ ما در طولِ این سی سال پیشکش‌های فراوانی تقدیم کرده‌اند.‌رسیده​ در این سال‌ها، زمین لرزیده، بخش شمالی گرفتارِ سیلاب شده و بخش شرقی در آتش سوخته است؛ زندگی واقعاً دشوار شده. پیدا کردنِ چیزهایی‌الکی​ که الان جمع کردیم، روزبه‌روز سخت‌تر میشه. ای جاودانه، لطفاً به ما رحم کنید و ناتوانیِ ما رو ببخشید، مقدارِ پیشکش‌ها رو کمی کاهش بدید.»

«درسته سرورِ‌می‌زیستند​ جاودانه، لطفاً پیشکش‌ها‌عادی​ رو کم کنید.»

«تو این سال‌ها،‌زنده​ جمعیتِ ما مدام‌دههٔ​ در حالِ کاهشه.»

«ای جاودانه، لطفاً ما‌به‌سختی​ رو درک کنید، ما هرگز‌رسیده​ لطفِ شما رو فراموش نمی‌کنیم!»

سایرِ رؤسایِ مردمان‌نمی‌مونم​ سنگی نیز شروع‌رئیسِ​ به صحبت کردند.

فانگ یوان لبخندی گرم و مهربانانه زد و گفت:‌تازه​ «پیشکش‌ها رو کم کنم؟ هه‌هه‌هه، البته که میشه! در‌اگه​ واقع، می‌تونم همه‌تون رو از دادنِ این پیشکش‌ها معاف کنم.»

چهرهٔ مردمان‌زیاد​ سنگی غرق‌نمی‌مونم​ در شادی شد.

سپس فانگ یوان ادامه داد: «اما یه شرط دارم. از‌لب‌ولوچه‌اش​ همه‌تون می‌خوام یه رودخونه حفر کنید و آب رو از شمال‌دیدنِ​ به سمت شرق انتقال بدید تا جلویِ گسترشِ آتش گرفته بشه.»

با شنیدن این حرف،‌چند​ مردمان سنگی یکه خوردند‌شیِ​ و فریاد زدند: «چی؟!»

آن‌ها به‌سرعت به‌حالی​ خود آمدند و با‌صدسالگی​ صدای بلند فریاد برآوردند.

«سرورِ جاودانهٔ ارجمند،‌زنده​ شما نمی‌تونید این‌دههٔ​ کار رو بکنید!»

«حفرِ یه رودخونه از صفر کار خیلی‌تازه​ بزرگیه. ما مردمان سنگی به خواب نیاز‌قبیله​ داریم. اگه به اندازهٔ کافی نخوابیم، می‌میریم.»

«تازه اونجا یه آتیش بزرگ و آب خیلی‌شیِ​ زیادی هست. شما از ما می‌خواید بریم رودخونه بکنیم،‌انسان‌های​ این مگه همون فرستادنِ ما به کام مرگ نیست؟!»

در دم، همه از کوره دررفتند. بسیاری از مردمانِ سنگیِ جوان‌رسیده​ که در گوشه‌ای زانو زده بودند، با شنیدن این حرف به‌اما​ جلو هجوم آوردند و با هوشیاری به فانگ یوان خیره شدند.

جانِ سرزمین هو جاودانه که در‌دههٔ​ کنار فانگ یوان بود، با دیدن این‌داشتند​ صحنه کمی نگران شد و گفت: «ارباب.»

مردمان سنگی طبیعتی لجباز و کله‌شق داشتند؛ آن‌ها بر غرورشان پافشاری می‌کردند و‌نمی‌خوام​ زیر بار زور نمی‌رفتند. وقتی خون جلوی چشمانشان را می‌گرفت، دیگر برایشان مهم نبود‌دهانش​ طرف مقابل کیست و حتی به والامقامِ اهریمن یا والامقامِ جاودان هم حمله می‌کردند.

هو جاودانه تنها به این دلیل توانسته بود این‌میشی​ مردمان سنگی را مهار کند که در ابتدا، تلاش زیادی‌به‌سختی​ به خرج داده و امتیازات فراوانی به آن‌ها بخشیده بود.

هو جاودانهٔ کوچک مخفیانه افکارش را به فانگ یوان منتقل کرد‌رسیده​ و هشدار داد: «ارباب، این مردمان سنگی منطق سرشون نمیشه. همون‌اما​ که ازشون خواستیم این چیزا رو پیشکش کنن، نهایتِ تحملشون بود...»

فانگ یوان پوزخندی زد، دهانش را باز کرد و در حالی که دندان‌های سفید و درخشانش نمایان می‌شد، بی‌رحمانه خندید: «نهایتِ تحمل؟ شما مردمان سنگی‌رسیده​ خیلی گستاخید. چطور جرئت می‌کنید با من چونه بزنید؟ هه! جایی که توش زندگی می‌کنید مال منه. خاکی که می‌خورید مال منه. چشمهٔ جانِ کنار قبیله‌تون‌جمع‌وجور​ هم مال منه. شما اینجا زندگی می‌کنید، پس بردهٔ منید! می‌خوام یه رودخونهٔ جدید حفر کنم. این نه یه درخواسته، نه یه معامله، بلکه یه دستوره!»

مردمان سنگی با شنیدن این‌صدسالگی​ حرف، همگی از جا برخاستند و‌آویزان​ چهره‌هایشان از خشم در هم رفت.

«جاودانه، تو خوبی بهت‌چند​ نیومده! چطور جرئت می‌کنی ما‌میشی​ مردمان سنگی رو تحقیر کنی!»

«اون موقع که ما به اینجا کوچ کردیم، به‌تازه​ خاطر یه جاودانهٔ زن بود. اما محیطِ اینجا داره‌اگه​ روزبه‌روز بدتر میشه. دیگه کی دلش می‌خواد اینجا بمونه؟»

«تو از ما می‌خوای رودخونه حفر‌دههٔ​ کنیم، این یعنی فرستادن ما به کام‌داشتند​ مرگ. فکر کردی ما مردمان سنگی احمقیم؟»

«ما مردمان سنگی از آسمان و زمین زاده‌بلوغ​ شدیم، هیچ‌وقت بردهٔ تو نمیشیم. بیاید بریم، کوچ‌اگه​ می‌کنیم. دیگه حالم از این خراب‌شده به هم می‌خوره!»

رهبرانِ مردمان سنگی فریاد‌چند​ زدند و در دم‌شیِ​ در برابر فانگ یوان ایستادند.

پیروانی که با خود آورده بودند، یعنی مردمانِ سنگیِ جوان،‌بلوغ​ همگی جلو آمدند و در حالی که مشت‌هایشان را گره‌خیال​ کرده بودند، با نگاهی خطرناک به فانگ یوان چشم دوختند.

فانگ یوان سرش را عقب برد و چنان قهقهه‌ای سر داد که گویی خنده‌دارترین لطیفهٔ دنیا را شنیده است: «می‌خواید برید؟ هاهاها!» سپس خنده‌اش را برید و‌آویزان​ با نگاهی یخبندان به مردمان سنگی خیره شد. لحنش به سردیِ زمهریر بود: «فکر کردید اینجا کجاست؟ کاروان‌سراست که هر وقت دلتون خواست بیاید و برید؟ دیگه‌تنت​ از قوانین قدیمی خبری نیست. از امروز به بعد، من فرمانروای مطلقم و حرفِ من، ارادهٔ آسمانه! شما باید از قوانین من پیروی کنید، حتی اگه دلتون نخواد!»

«آآآه!» بسیاری از مردمانِ‌به‌سختی​ سنگیِ جوان مشت‌هایشان را‌بلوغ​ گره کردند و نعره کشیدند.

«جاودانه، تو داری‌نمی‌مونم​ پا روی خط‌رئیسِ​ قرمز قبیلهٔ ما می‌ذاری!»

«جاودانه، شاید‌می‌زیستند​ قوی باشی، اما‌عادی​ ما ترسی نداریم.»

«ما مردمان سنگی هیچ‌وقت در برابر‌دههٔ​ زور سر خم نمی‌کنیم. ما جنگجویانِ‌درازی​ مادرزادیم و از مرگ باکی نداریم!»

«فقط عشق می‌تونه باعث بشه قلبمون‌می‌رسیدند​ رو تقدیم کنیم. فقط گرما می‌تونه‌کرد​ باعث بشه کمرمون رو خم کنیم.»

غرررش!

فانگ یوان دستش را‌انسان‌های​ به جلو راند و اژدهایی‌تازه​ طلایی به بیرون پرواز کرد.

اژدهای طلایی غرید و جانِ‌چند​ همان مردِ سنگی را که‌میشی​ از همه بلندتر نعره می‌کشید، گرفت.

«آه، اون رئیسِ‌عادی​ پیرِ قبیلهٔ مردمانِ‌می‌رسیدند​ سنگیِ گرانیتی رو کشت!»

«رئیس پیر‌زنده​ مرده، ما‌چند​ باید انتقام بگیریم!!»

«حتی یه جاودانه هم‌انسان‌های​ باید زیرِ بارِ خشمِ‌می‌رسیدند​ قبیلهٔ ما جون بده!»

مرگِ رئیسِ پیرِ قبیلهٔ گرانیتی‌چند​ همچون جرقه‌ای بود که خشمِ‌میشی​ مردمان سنگی را شعله‌ور ساخت.

مردمان سنگی موج‌به‌موج به فانگ یوان یورش بردند. هر قدمشان زمین را فرو‌نمی‌خوام​ می‌برد و هاله‌ای گیرا از خود ساطع می‌کردند. ده‌ها مرد سنگی دوشادوشِ هم حمله‌دهانش​ کردند و چنان شکوهی به نمایش گذاشتند که گویی ارتشی ده‌هزارنفره به پیش می‌تازد.

انوارِ بی‌شماری از بدن‌هایشان درخشید. کرم‌های گویی‌جدیدِ​ نیز در بدنِ این مردمان سنگی لانه‌هزار​ داشتند که با ارادهٔ آن‌ها فعال شدند.

اما لحظه‌ای‌می‌زیستند​ بعد، این‌انسان‌های​ انوار ناپدید گشتند.

هو جاودانهٔ کوچک وارد‌نمی‌مونم​ عمل شد و تمام‌جدیدِ​ کرم‌های گو را مهروموم کرد.

فانگ یوان پوزخندی‌عادی​ زد و کشتارِ‌می‌رسیدند​ خود را آغاز کرد.

مردمان سنگی ترسی از مرگ نداشتند، اما قدرتشان‌شیِ​ در برابر فانگ یوان ناچیز بود. همگی به‌حالی​ خرده‌سنگ تبدیل شدند و به شکلی رقت‌انگیز جان باختند.

اما این خرده‌سنگ‌ها همچون آهن‌ربا‌عادی​ به هم پیوستند و مردمانِ‌بلوغ​ سنگیِ جدیدی را شکل دادند.

«بکشید!»

«در برابر ظلم‌عادی​ مقاومت کنید، انتقام‌می‌رسیدند​ پدر رو بگیرید!!»

«ما از آسمان و زمین زاده‌رئیسِ​ شدیم و به دست آسمان و‌داشتند​ زمین می‌میریم، برای همین هیچ ترسی نداریم!»

مردمان سنگیِ کوچک به جلو‌عادی​ یورش بردند، اما فانگ یوان تمامیِ‌رسیده​ آن‌ها را از دمِ تیغ گذراند.

اما این خرده‌سنگ‌ها دوباره به‌چند​ هم پیوستند و مردمان سنگیِ‌میشی​ باز هم کوچک‌تری را پدید آوردند.

تعدادِ این مردمان سنگی رفته‌رفته کاهش می‌یافت، اما پس‌رسیده​ از شکل‌گیری، به سمت فانگ یوان یورش می‌بردند و‌خیال​ شعارهایی در مورد انتقامِ پدربزرگ و پدرشان سر می‌دادند.

این شیوهٔ تولیدمثلِ مردمان سنگی بود. آن‌ها نژادی تماماً مذکر بودند؛ پس از مرگِ مردمانِ سنگیِ پیر، روح و سنگ‌هایی که از آن‌ها به جا می‌ماند، مردمان‌کرد​ سنگی جدیدی را شکل می‌داد که بخشی از خاطراتِ پیشینیان یا برخی تجربیات مهمِ آن‌ها را به ارث می‌بردند. در برخی موارد، اگر مردمان سنگیِ پیر بیش‌پاک​ از حد می‌خوابیدند و بنیان روحشان تا حد مشخصی انباشته می‌شد، بخشی از بدنِ خود را جدا می‌کردند تا مردمانِ سنگیِ کوچک و جدیدی را پدید آورند.

پس از آنکه فانگ یوان سومین موج‌صدسالگی​ از مردمان سنگی را از پای درآورد،‌کرد​ فضا سرانجام دوباره در سکوت فرو رفت.

تنها یک مرد سنگی‌نمی‌مونم​ باقی مانده بود که روی‌شیِ​ زمین افتاده بود و می‌لرزید.

فانگ یوان آرام به‌به‌سختی​ سمت او قدم برداشت‌بلوغ​ و پرسید: «اسمت چیه؟»

مردِ سنگیِ جوان با‌چند​ لکنت پاسخ داد: «اسم...‌شیِ​ اسمِ من یان... یان یونگه.»

فانگ یوان روی سرِ یان‌عادی​ یونگ ایستاد و پرسید: «می‌دونی‌بلوغ​ چرا فقط تو رو زنده گذاشتم؟»

«نه... نمی‌دونم...»

فانگ یوان لبخندِ گرمی زد و گفت: «چون‌بلوغ​ تو وحشت‌زده‌ای. چون من از این ترس و‌اگه​ وحشتی که نسبت به من داری، خوشم میاد.»

ناولها | novelha.net