---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 676: گوی داروی انسانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 676: گوی داروی انسانی

0

هان لی در بسترش‌موفق​ بیدار شد، رفته‌رفته هوشیاری‌اش را‌افت​ بازیافت و چشمانش را گشود.

کنار بستر او، پدر و مادرش روی زمین زانو زده‌اندیشید​ بودند و در حالی که بی‌وقفه در برابر استاد گویِ‌به‌سرعت​ سالخورده‌ای سر به زمین می‌ساییدند، مراتب قدردانی خود را ابراز می‌کردند.

«طبیب مو،‌متصل​ ممنون که پسرمون‌افت​ رو نجات دادید!»

«طبیب مو، لطف‌شوق​ شما رو تا‌پسرم​ آخر عمر فراموش نمی‌کنیم!»

هان لی با دشواری‌موفق​ فراوان به سخن آمد و‌افت​ آرام زمزمه کرد: «پدر، مادر...»

با شنیدن صدای او، مادر هان لی روی‌تماشا​ بستر پرید و در حالی که از شوق‌متصل​ می‌گریست گفت: «پسرم، پسرِ عزیزم! بالاخره بیدار شدی!»

پدر هان لی که سر از پا نمی‌شناخت، بی‌درنگ به‌سیاهِ​ او یادآور شد: «ورپریده، بالاخره بیدار شدی! زود از طبیب‌اما​ مو تشکر کن، اگه ایشون تصادفاً اینجا نبودن، الان مرده بودی.»

هان لی با دیدن طبیب مو، ترسی‌پسرِ​ در چشمانش درخشید و گفت: «طبیب، طبیب‌ورپریده​ مو، ممنون که جونم رو نجات دادید.»

طبیب مو خندید و گفت: «هوم، من استاد گویی هستم‌به‌سرعت​ که توی دهکدهٔ هان مستقر شده، طبیعیه که نجاتت بدم. امروز‌می‌توانست​ شانس آوردی که موقع گشت‌زنی تو دهکده به پست من خوردی.»

سپس در حالی که پدر و مادر‌صحنه​ هان لی با تمام وجود از او‌موفق​ سپاسگزاری می‌کردند، در سکوت آنجا را ترک کرد.

فانگ یوان که آنجا را ترک نکرده بود‌نازک​ و در همان حوالی پنهان شده بود تا‌کافی​ این صحنه را تماشا کند، اندیشید: «اوه؟ جالبه.»

پس از آنکه فانگ یوان موفق شد بختشان را به‌شدی​ هم متصل کند، بخت هان لی به‌شدت افت کرد و‌اینجا​ به‌سرعت به لایه‌ای نازک از بختِ سیاهِ مرگبار بدل گشت.

اگر هان لی استاد گویی با قدرتِ کافی بود، می‌توانست این بخت را نادیده بگیرد.‌مرگبار​ اما او فانی بود، آن هم کودکی ضعیف در میان فانی‌ها؛ از این رو بی‌درنگ‌تسلیمِ​ تسلیمِ واکنشِ این بختِ سیاهِ مرگبار شد و با پریدنِ غذا در گلویش، جان داد.

فانگ یوان‌بود​ می‌خواست بی‌درنگ او‌پنهان​ را نجات دهد.

او شمارِ زیادی گویِ فانیِ شفابخش در اختیار داشت؛‌بختِ​ مشکلی مانند خفگی با غذا به‌سادگی قابل‌حل بود و تا‌بگیرد​ زمانی که مدت زیادی نمی‌گذشت، می‌شد او را نجات داد.

تا زمانی که شخص نمرده باشد، بختِ او متوقف نمی‌شود. اگر هان‌بی‌درنگ​ لی به این شکل می‌مرد، بختِ فاجعه‌بارِ فانگ یوان تنها برای لحظه‌ای تسکین‌دیدن​ می‌یافت، اما دوباره رو به وخامت می‌گذاشت و ریشهٔ مشکل حل‌نشده باقی می‌ماند.

اگر هان لی زنده می‌ماند، با اتصالِ‌بخت​ پیوستهٔ بختِ او به بختِ فانگ یوان،‌سیاهِ​ بختِ هولناکِ فانگ یوان رفته‌رفته بهبود می‌یافت.

اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست وارد عمل‌تماشا​ شود، سایه‌ای از عمارتی بزرگ در دهکده بیرون‌متصل​ پرید و به سوی خانهٔ هان لی شتافت.

با دیدنِ گویِ حرکتی که او‌به‌سرعت​ به کار می‌گرفت، آشکار بود که‌بدل​ با یک استاد گویِ رتبه ۲ روبه‌روست.

فانگ یوان چشمانش را ریز کرد و‌پسرِ​ در سکوت به دهکده نزدیک‌تر شد و‌ورپریده​ تصمیم گرفت روند وقایع را تماشا کند.

وقتی این استاد گویِ رتبه ۲ به خانهٔ هان‌افت​ لی رسید، لباس‌هایش را مرتب کرد و خود را بی‌خیال‌قدرتِ​ جلوه داد؛ سپس «به‌طور تصادفی» متوجه خفگیِ هان لی شد.

او با التماس‌های پدر و‌پنهان​ مادر هان لی، پسرک را‌اندیشید​ نجات داد و احیا کرد.

فانگ یوان با خود اندیشید: «از حرف‌هاشون پیداست که این طبیب مو‌بدل​ باید استاد گویِ شفابخشی باشه که توی دهکده مستقر شده. اما به نظر‌فانی‌ها​ میاد هان لی و این طبیب مو یه ارتباط مخفیانه‌ای با هم دارن.»

نیروهای استادان گو برای کنترل فانی‌ها،‌پسرم​ به نوبت یک یا دو استاد گو‌یادآور​ را می‌فرستادند تا مراقب دهکده‌های مربوطه باشند.

درست مانند گو یوئه جیانگ‌بختشان​ یا در کوه چینگ مائو، او‌لایه‌ای​ نیز چنین استاد گویِ مستقری بود.

هنگامی که هان لی و خانواده‌اش به خواب رفتند، فانگ یوان‌اوه​ مخفیانه وارد خانه شد. او به سراغ هان لی رفت و با‌بختِ​ به کارگیری یک گویِ فانی، او را به خوابی عمیق‌تر فرو برد.

فانگ یوان هشت بازوی غول‌پیکرش را دراز‌لایه‌ای​ کرد، سراسرِ بدن هان لی را جستجو کرد‌قدرتِ​ و دیری نپایید که متوجه موضوعی غیرعادی شد.

شمار قابل‌توجهی کرمِ گو روی بدن هان لی‌عزیزم​ وجود داشت؛ به نظر می‌رسید گوشت و خونِ‌تشکر​ سراسرِ بدنش تحت‌تأثیر کرم‌های گو قرار گرفته است.

این چیدمان‌ها‌جالبه​ برای فانگ یوان‌بختشان​ بسیار آشنا بود.

یکی از نقاط ضعفِ زامبی این بود که قدرتِ شناخت و تفکرش‌جالبه​ کُند می‌شد. فانگ یوان نمی‌توانست نکتهٔ کلیدی را بیابد و مجبور شد برای‌مرگبار​ کمک به تفکرش، از اراده‌هایی که در ذهنش ذخیره کرده بود بهره بگیرد.

او در خاطراتش جستجو کرد و به‌زودی‌لایه‌ای​ به حقیقت پی برد: «معلوم شد این مثلاً‌قدرتِ​ طبیب مو، داره گویِ داروی انسانی پالایش می‌کنه.»

این گویِ داروی انسانی، یک گویِ رتبه ۳ بود. این گو‌نمی‌شناخت​ از یک کودکِ انسان به عنوان مادهٔ اصلیِ پالایش استفاده می‌کرد‌الان​ و سال‌ها زمان می‌برد تا رفته‌رفته پرورش یابد و رشد کند.

پس از آنکه گویِ داروی انسانی پالایش می‌شد،‌به‌شدت​ تنها یک بار برای افزایش طول عمرِ شخص قابل‌گشت​ استفاده بود، اما پیامدهای ناگوارِ عظیمی به همراه داشت.

فانگ یوان بی‌درنگ متوجه ماجرا شد: «اون طبیب مو دیگه جوون نیست، به نظر میاد می‌خواد از گویِ داروی انسانی برای افزایش طول عمرش استفاده کنه، برای همین چشمش رو هان لی مونده. جای تعجب نیست که هان‌میان​ لی می‌تونست بدون هیچ دستکشی برگ‌های علف خنجر رو بگیره، چون بدنش از قبل مخفیانه دستکاری شده بود. به همین دلیله که وقتی هان لی خفه شد، طبیب مو سریعاً خودش رو رسوند، چون کرمِ گویی توی بدن‌می‌یافت​ هان لی گذاشته بود که می‌تونست روش نظارت کنه. و در نهایت، با اینکه هان لی از خفگی مرد، باز هم راحت احیا شد، چون فرایند پالایشِ گویِ داروی انسانی باعث شده بود نیروی حیاتش به‌شدت افزایش پیدا کنه.»

با وجود اینکه او به نقشهٔ‌به‌سرعت​ طبیب مو پی برده بود، هیچ‌بدل​ کاری برای متوقف کردنش انجام نداد.

«اگه طبیب مو به طرز مرموزی بمیره، دهکدهٔ هان قطعاً مورد بازرسی قرار می‌گیره. اگه نمیره، برای‌اگه​ پالایش گویِ داروی انسانی مجبوره حسابی از هان لی مراقبت کنه. هنوز سه چهار سال تا پایان‌دهکدهٔ​ پالایشِ گویِ داروی انسانی مونده، در حالی که من فقط به زنده بودنِ هان لی نیاز دارم.»

فانگ یوان دوباره گویِ بازرسی‌بختشان​ بخت را فعال کرد تا‌به‌سرعت​ بخت هان لی را بررسی کند.

از زمانی که اتصال بخت موفقیت‌آمیز بود، بخت هان لی به‌شدت سقوط‌جالبه​ کرده بود؛ بختِ ویژهٔ او از بین رفته و مانند یک فانیِ‌سیاهِ​ عادی شده بود، لایهٔ نازکی از بخت که به دودی محو می‌مانست.

فانگ یوان مدتی مشاهده کرد و متوجه‌لایه‌ای​ شد که رنگِ سیاه در بخت هان لی‌قدرتِ​ ناپدید شده و به رنگ خاکستری-سفید درآمده است.

فانگ یوان آهِ آسودگی کشید.

او تجربیاتِ این بارِ خود را جمع‌بندی کرد تا به نتیجه‌ای‌لایه‌ای​ برسد: رنگ سیاه نمایانگر مرگ بود؛ بدون وجودِ رنگ سیاه در‌نادیده​ بختش، هان لی در حال حاضر در خطر مرگ قرار نداشت.

همان‌طور که می‌گویند پایان شب سیه سپید است و پس از رهایی‌جالبه​ از چنگال مرگ، بختی بزرگ در راه خواهد بود؛ پس از بحرانی که‌مرگبار​ هان لی به‌تازگی از سر گذرانده بود، بختِ او رو به بهبود می‌رفت.

او با خود اندیشید: «حالا که بهش فکر می‌کنم، من با تکیه بر قدرت و نقشه‌های خودم، به‌سختی از فاجعه‌ای توی دشت‌های شمالی جون سالم به‌تسلیمِ​ در بردم. از وقتی که از پردهٔ باد همگون‌سازی فرار کردم، به احتمال زیاد نیمی از بختِ تابوتِ سیاهم از هم پاشیده. اما با این وجود،‌باشد​ هان لی نزدیک بود با بختِ من کشته بشه. به نظر میاد باید چند تا هدف دیگه پیدا کنم و بختمون رو به هم گره بزنم.»

نگاه فانگ یوان لحظه‌ای درخشید. در نهایت، پیش‌عزیزم​ از آنکه آنجا را ترک کند، پنهانی چند‌تشکر​ کرمِ گو روی بدن هان لی قرار داد.

با توجه به روش‌های برتر‌بختشان​ او، محال بود طبیب مویِ‌به‌سرعت​ رتبه ۲ بتواند آن‌ها را بیابد.

اگر روزی طبیب مو قصد‌پنهان​ می‌کرد به هان لی آسیبی‌اندیشید​ برساند، بی‌شک عواقب وخیمی متحمل می‌شد.

فانگ یوان در دل خندید: «پسرجون، سه‌لایه‌ای​ تا راه نجات بهت دادم. از الان‌اگر​ به بعد، باید روی پای خودت بایستی. ههه...»

فانگ یوان بی‌صدا آمده بود و بی‌آنکه‌پسرِ​ کسی بویی ببرد، آنجا را ترک کرد؛‌ورپریده​ بی‌آنکه حتی ردپایی از خود بر جای بگذارد.

او ابتدا از واحهٔ شا جینگ دور‌بخت​ شد و سپس در مکانی خالی از‌سیاهِ​ سکنه، گوی سفر جاودان ثابت را فعال کرد.

لحظه‌ای بعد،‌بود​ در قارهٔ‌حوالی​ مرکزی پدیدار گشت.

رود آسمانیِ عظیمی از آسمان سرازیر بود؛ این‌نازک​ رود سراسر قارهٔ مرکزی را درمی‌نوردید و به‌کافی​ سمت شرق می‌رفت تا سرانجام به دریای شرقی بریزد.

در بخش‌های پایین‌دستِ رود آسمانی،‌گفت​ بر اثر برخورد مداوم آب،‌شدی​ دشت حاصلخیزِ پهناوری شکل گرفته بود.

منابع در این دشت فراوان بود، انسان‌ها و‌به‌شدت​ طبیعت در کمال شکوفایی می‌زیستند و فرقه‌های کوچک‌بدل​ و متوسطِ بی‌شماری در آنجا بنا شده بود.

در میان این فرقه‌ها، فرقهٔ کوچکی به چشم‌تماشا​ می‌خورد که چندان جلب‌توجه نمی‌کرد اما نام بسیار‌متصل​ پرطمطراقی داشت؛ آنجا «آکادمی حیات جهانی» نامیده می‌شد.

فانگ یوان در جنگلی‌به‌شدت​ پنهان شد و از دور‌بختِ​ آن‌ها را زیر نظر گرفت.

آکادمی در دره‌ای کوهستانی قرار داشت و تنها شامل چند اتاق و یک میدان‌ورپریده​ بود. از قرار معلوم در حال برگزاریِ رقابتِ درون‌فرقه‌ای بودند، چرا که دو سکوی مبارزه‌خندید​ در میدان برپا بود و صدها استاد گو در پایین سکوها به تماشا ایستاده بودند.

این نبرد میان استادان گوی فانی بسیار‌بخت​ کوتاه بود و هیچ نکتهٔ برجسته‌ای نداشت. اما‌مرگبار​ در چشم تماشاگران، نبردی بسیار مهیج جلوه می‌کرد.

به‌ویژه برای جوانی به نام هونگ‌این​ یی که در میان جمعیت ایستاده‌جالبه​ بود، این رقابت اهمیت شگرفی داشت.

هونگ یی مشت‌هایش را گره کرد و در دل با خود عهد بست: «من قدرت گاو و قدرت ببر رو دارم و حتی کرم گوی "بازگشت"‌تسلیمِ​ رو هم شانسی به دست آوردم، قدرت نبردم بین استادان گوی رتبه ۲ حرف اول رو می‌زنه. توی این رقابت، باید همه رو با مهارتم شگفت‌زده‌باشد​ کنم و مقام اول آکادمی رو به دست بیارم. این‌طوری می‌تونم پدرم رو مجبور کنم کوتاه بیاد و لوح یادبود مادرم رو توی تالار اجدادی بذاره!»

هم‌زمان در فاصله‌ای دور، چشمان‌گفت​ فانگ یوان درخشید و زمزمه‌شدی​ کرد: «پیدات کردم، هونگ یی.»

بختِ این هونگ یی دست‌کمی از هان لی نداشت؛ او نیز از افسانه‌های رتبه ۷‌مرگبار​ بود که در دوران جنگ پرآشوب پنج منطقه ظهور کرد. او مسیر قدرت و مسیر‌تسلیمِ​ روح را تزکیه می‌کرد، استعدادی بی‌نظیر داشت و در ابداعِ شخصیِ حرکات کشنده بسیار چیره‌دست بود.

او رویارویی‌های خوش‌یمنِ فراوانی در کارنامه داشت؛ پیکرِ یک شاه‌مرد سنگیِ باستانی را به دست آورده‌متصل​ بود، میراثی از والامقامِ جاودانِ صورت فلکی را رمزگشایی کرده بود، و حتی بر اثر یک‌نادیده​ اتفاق خوش‌یمن توانسته بود هیولای برهوتِ باستانی، یعنی چیلینِ شاخ‌سفید را به عنوان مرکبِ خود رام کند.

با وجود اینکه هدفش‌به‌شدت​ را یافته بود، فانگ یوان‌بختِ​ بی‌درنگ دست به کار نشد.

با خود اندیشید: «الان روزِ روشنه، اگه‌پسرِ​ از اتصال بخت استفاده کنم سروصدای زیادی‌ورپریده​ به پا می‌شه و ممکنه لو برم.»

اینجا دهکدهٔ هان نبود.

در دهکدهٔ هان تنها یک استاد گوی‌صحنه​ رتبه ۲ مستقر بود، اما اینجا فرقه‌ای‌موفق​ کامل و مملو از استادان گو قرار داشت.

افزون بر این، سه تا‌افت​ چهار نیروی کوچک و متوسطِ دیگر‌مرگبار​ نیز در این دره مستقر بودند.

در سراسر این دشت در پایین‌دستِ رود آسمانی، فرقه‌های بی‌شماری وجود داشت. در میان این فانی‌ها،‌تشکر​ حتی برخی جاودانه‌های تزکیه‌گرِ تنها نیز حضور داشتند. این جاودانه‌ها همگی بنیان‌گذارانِ فرقه‌ها بودند؛ اگر فانگ یوان‌توی​ در اینجا گوی جاودان اتصال بخت را به کار می‌گرفت، ممکن بود آن‌ها او را شناسایی کنند.

«فقط می‌تونم تا شب که همه می‌خوابن صبر‌به‌شدت​ کنم. گوهای فانیِ زیادی رو مستقر می‌کنم تا‌بدل​ منطقه رو پنهان کنم، ارزش امتحان کردن رو داره...»

فانگ یوان که بسیار باتجربه‌پنهان​ و حیله‌گر بود، هیچ‌گاه در‌اندیشید​ صبر و حوصله کم نمی‌آورد.

با فرارسیدن شب، آکادمی حیات جهانی در سکوت فرو رفت. فانگ یوان چشمانش را گشود و با‌می‌توانست​ خود گفت: «خیلی خوب، بیش از ده هزار کرم گو در اطراف دره مستقر کردم، مقدمات کار کامله.‌شمارِ​ برای پنهان کردن هالهٔ گوی جاودان، باید نیمی از شب رو صرف استفاده از اتصال بخت کنم... هوم؟»

درست در همین‌شوق​ لحظه، صدای اختلالی فضایی‌پسرِ​ در روزنه‌اش طنین‌انداز شد.

گویِ جامِ چشم‌اندازِ‌آنکه​ متحرک ناگهان در‌متصل​ روزنهٔ جاودانش پدیدار گشت.

نامه‌ای درونِ‌بود​ گویِ جامِ چشم‌اندازِ‌پنهان​ متحرک قرار داشت.

فانگ یوان با خود اندیشید: «نکنه تای بای یون شنگ تو دردسر افتاده؟»‌گشت​ آگاهیِ فانگ یوان وارد گو شد و خیلی زود دریافت که نامه از سوی‌واکنشِ​ تای بای یون شنگ نیست، بلکه از طرف پری لی شان ارسال شده است.

پس از پیمان اتحادِ کوهستان برفی، فانگ یوان به پری لی‌نمی‌شناخت​ شان و هی لو لان هر کدام یک گویِ جامِ چشم‌اندازِ متحرک‌مرده​ داده بود و جفتِ دیگرِ گوهایشان را نزد خود نگه داشته بود.

با خواندن محتوای نامه،‌موفق​ اخم‌های فانگ یوان عمیقاً‌به‌شدت​ در هم گره خورد.

این نامه، درخواست کمکی از‌پنهان​ سوی پری لی شان به‌اندیشید​ نمایندگی از هی لو لان بود.

پدر هی لو لان در‌افت​ تعقیب او بود و جانش‌سیاهِ​ در خطر شدیدی قرار داشت.

فانگ یوان آهی عمیق کشید و گفت: «چطور همچین چیزی ممکنه؟ گندش بزنن!»‌یادآور​ به دلیل سوگندی که خورده بودند، مجبور بود کارهای خودش را کنار بگذارد‌ترسی​ و برای یاری رساندن به هی لو لان، شتابان به دشت‌های شمالی بازگردد.

در هر صورت، هونگ یی فعلاً‌متصل​ در آنجا ماندگار بود و فانگ‌نازک​ یوان به‌راحتی می‌توانست دوباره او را بیابد.

فانگ یوان پیش از آنکه مخفیانه وارد غاری شود و گوی سفر جاودان ثابت را‌بختشان​ به کار گیرد، با عجله بیشترِ کرم‌های گوی خود را جمع‌آوری کرد و تا حد‌کافی​ امکان مراقب بود هیچ ردپایی از خود بر جای نگذارد. سپس زمزمه کرد: «فعلاً ولت می‌کنم.»

لحظه‌ای بعد، در اتاقی مخفی‌افت​ واقع در قلهٔ سومِ سرزمین‌سیاهِ​ متبرک کوهستان برفی پدیدار شد.

در اتاق مخفی، پری لی شان با نگرانی قدم رو می‌رفت. با‌بی‌درنگ​ دیدن فانگ یوان، به او نزدیک شد و گفت: «بالاخره برگشتی! دارم‌بودی​ از دلشوره می‌میرم، اوضاع خیلی خرابه. اون حروم‌زادهٔ شرور افتاده دنبال لانِ کوچولو.»

فانگ یوان اخم‌آنکه​ کرد و پرسید: «چرا‌بخت​ خودت بهش کمک نمی‌کنی؟»

«می‌خواستم وارد عمل بشم، اما لانِ کوچولو اصرار کرد‌کند​ که ارتباطمون رو همچنان مخفی نگه داریم، نمی‌خواست رابطه‌مون‌به‌شدت​ فاش بشه. تنها اومدی؟ تای بای یون شنگ کجاست؟»

فانگ یوان پاسخ داد: «اون فعلاً‌به‌سرعت​ درگیر کارای دیگه‌ست.» و سپس پرسید:‌بدل​ «چند تا جاودانه دارن تعقیبش می‌کنن؟»

«فقط دو نفر، یکی هی چنگه و اون یکی شوئه سونگ زی. من‌یادآور​ یه گوی تحقیقاتی روی هی لو لان گذاشتم، وضعیتش الان خیلی بحرانیه. زود‌ترسی​ باش، من تصاویر رو با افکارم بهت منتقل می‌کنم، سریع برو نجاتش بده!»

فانگ یوان افکار را بررسی کرد و گوی‌به‌شدت​ سفر جاودان ثابت را به کار گرفت. لحظه‌ای‌بدل​ بعد، در کنار هی لو لان پدیدار گشت.

ناولها | novelha.net