---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 8: اشیا همیشه اشیا می‌مانند، اما انسان‌ها تغییر می‌کنند • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 8: اشیا همیشه اشیا می‌مانند، اما انسان‌ها تغییر می‌کنند

0

در کنار آکادمی، اتاق گویی قرار‌مربع‌شکلِ​ داشت. این اتاق چندان بزرگ نبود؛‌حفره‌ها​ تنها ۶۰ متر مربع وسعت داشت.

در مسیر تزکیهٔ‌زیادی​ یک استاد گو،‌جیرجیر​ گو کلید قدرت است.

با پایان کلاس،‌ساکت​ نوجوانان هیجان‌زده به سمت‌زیادی​ اتاق گو هجوم بردند.

ناگهان صداهایی فریاد زدند: «صف بکشید، یکی‌یکی برید داخل.» طبیعی بود که‌آورده​ نگهبانانی بیرون اتاق گو حضور داشته باشند. جوانان یکی‌یکی وارد می‌شدند و‌رتبه‌ای​ بیرون می‌آمدند. سرانجام نوبت فانگ یوان رسید تا وارد اتاق گو شود.

این اتاق، مکانی مرموز بود. هر چهار دیوار سوراخ‌هایی داشتند؛ درون هر یک از این سوراخ‌های‌بزرگ‌ترینشان​ مربع‌شکلِ تعبیه‌شده، سوراخ مربع‌شکل دیگری قرار داشت. اندازهٔ این حفره‌ها متفاوت بود، برخی بزرگ و برخی‌سنگی​ کوچک. بزرگ‌ترینشان از یک دیگ سفالی پخت‌وپز بزرگ‌تر نبود و کوچک‌ترینشان از یک مشت کوچک‌تر نمی‌شد.

درون این حفره‌های مربع‌شکلِ پرشمار، انواع ظروف به چشم می‌خورد؛ حوضچه‌های‌ترکیب​ سنگی خاکستری، بشقاب‌های یشم سرسبز، قفس‌های ظریف علفی، کوره‌های سفالی و غیره.‌متوجه​ این ظروف انواع و اقسام گوها را در خود جای داده بودند.

برخی گوها ساکت بودند، در حالی که برخی دیگر سروصدای زیادی‌قدقد​ به پا می‌کردند و صداهایی چون جیرجیر، قدقد، خش‌خش و مانند آن‌نگاهی​ درمی‌آوردند. ترکیب تمام این آواها، نوعی سمفونی حیات را پدید آورده بود.

فانگ یوان نگاهی به اطراف انداخت و فوراً متوجه این موضوع شد:‌آورده​ «گوها نیز بر اساس همان مفهومِ قلمروهای ۹ رتبه‌ای استادان گو، به‌رتبه‌ای​ ۹ سطح بزرگ تقسیم می‌شن. تمام گوهای این اتاق، گوهای رتبه ۱ هستن.»

به‌طور کلی، استادان گوی رتبه ۱ تنها می‌توانند از گوهای رتبه ۱ استفاده کنند. اگر آن‌ها گوی سطح بالاتری را به کار می‌گرفتند، باید بهای‌حفره‌های​ به‌شدت سنگینی می‌پرداختند. افزون بر این، گوها نیاز به تغذیه داشتند. هزینهٔ بالای تغذیهٔ گوهای سطح بالا غالباً چیزی نبود که استادان گوی رتبه‌پایین از‌دیگر​ پسِ آن برآیند. از این رو، استادان گوی تازه‌وارد، مگر در شرایطی خاص، همیشه یک کرم گوی رتبه ۱ را به‌عنوان اولین گوی پالایش‌شدهٔ خود برمی‌گزیدند.

اولین گویی که یک استاد گو پالایش می‌کند، اهمیت عظیمی دارد؛ آن‌تمام​ گو به گوی حیاتی‌شان تبدیل می‌شود و جانشان را به هم پیوند‌موضوع​ می‌دهد. در صورت مرگِ آن گو، استاد گو آسیب سنگینی متحمل خواهد شد.

فانگ یوان همان‌طور که در امتداد دیوار سمت چپش مستقیم پیش می‌رفت، در دل آهی کشید: «افسوس... خواستهٔ اصلی‌ام این بود که کرم‌نگاهی​ شرابِ راهبِ شرابِ گل رو به دست بیارم و به‌عنوان گوی حیاتی‌ام پالایشش کنم. اما الان هیچ سرنخی توی جست‌وجوم برای پیدا کردن‌استفاده​ اسکلت راهبِ شرابِ گل ندارم. حتی نمی‌دونم کِی می‌تونم پیداش کنم، یا کِی یکی دیگه پیداش می‌کنه. برای محکم‌کاری، فعلاً یه گوی مهتاب برمی‌دارم.»

یکی از لایه‌های بالاییِ حفره‌های این‌تمام​ دیوار، ردیفی از بشقاب‌های نقره‌ای داشت.‌آورده​ درون هر بشقاب یک گو قرار داشت.

این گوها بلورین و به شکل هلال بودند؛ همچون‌مربع‌شکل​ قطعه‌ای از کوارتز آبی. در پس‌زمینهٔ بشقاب نقره‌ای، این‌سفالی​ گو حسی آرام و زیبا به بیننده القا می‌کرد.

این گونه از گو که با نام گوی مهتاب شناخته می‌شد، گوی بومی خاندان گو یوئه بود و بسیاری از افراد خاندان،‌فوراً​ گوی مهتاب را به‌عنوان گوی حیاتی خود برمی‌گزیدند. گوی مهتاب گویی متعلق به طبیعت نبود؛ بلکه نژادی بود که خاندان گو یوئه‌اگر​ با روشی مخفی پرورشش می‌داد. گوی مهتاب در هیچ جای دیگری یافت نمی‌شد؛ می‌توان گفت که این گو، نماد خاندان گو یوئه بود.

از آنجا که همهٔ آن‌ها گوی مهتابِ رتبه ۱ بودند، تفاوت بسیار اندکی با یکدیگر داشتند. فانگ یوان سرسری یکی را انتخاب کرد و‌اطراف​ برداشت. گوی مهتاب بسیار سبک بود، در حد وزن یک تکه کاغذ. این حشره بخش کوچکی از کف دستش را اشغال کرد؛ تقریباً به‌اگر​ اندازهٔ یک آویز یشم معمولی بود. با قرار دادن آن روی دستش، فانگ یوان می‌توانست از میان آن، خطوط کف دستش را تماشا کند.

با یک نگاه آخر و نیافتن هیچ مشکلی در آن، فانگ یوان گوی مهتاب را در‌فوراً​ جیبش گذاشت و از اتاق گو بیرون رفت. بیرون از اتاق، صف همچنان بسیار طولانی بود.‌به‌طور​ به‌محض آنکه نفر بعدیِ صف خروج فانگ یوان را دید، با هیجان و شتابان وارد اتاق شد.

اگر دیگران بودند، پس از گرفتن گویشان، اولین کاری که می‌کردند این بود‌متفاوت​ که آن را به خانه ببرند و بی‌درنگ پالایشش کنند. اما فانگ یوان‌پرشمار​ برای این کار عجله‌ای نداشت، چرا که ذهنش همچنان درگیر کرم شراب بود.

کرم شراب در مقایسه با گوی مهتاب ارزشمندتر بود؛ هرچند‌درمی‌آوردند​ گوی مهتاب تخصصِ دهکدهٔ گو یوئه به شمار می‌رفت، اما‌اطراف​ به اندازهٔ کرم شراب به یک استاد گو کمک نمی‌کرد.

پس از ترکِ اتاق‌حالی​ گو، فانگ یوان یکراست‌می‌کردند​ به سمت میخانه رفت.

فانگ یوان دست در جیبش برد و‌آواها​ تکه‌های باقی‌ماندهٔ سنگ ازلی را بیرون کشید و‌انداخت​ روی پیشخوان گذاشت: «صاحب‌میخانه، دو کوزه شراب کهنه!»

در این چند روز، او به اینجا می‌آمد و شراب می‌خرید، سپس در اطراف مرز دهکده پرسه می‌زد و‌پخت‌وپز​ جست‌وجو می‌کرد تا شاید کرم شراب را جذب کند و خودش را نشان دهد. صاحب‌میخانه مردی میان‌سال، کوتاه و‌ظریف​ چاق با صورتی چرب بود. پس از این چند روز، او دیگر فانگ یوان را به خاطر سپرده بود.

صاحب‌میخانه در حالی که به فانگ یوان خوشامد می‌گفت، دست تپل، کوتاه و کلفتش را دراز کرد و با‌نگاهی​ مهارت تکه‌های سنگ ازلی را جمع کرد: «ارباب جوان، خوش اومدید.» همان‌طور که آن‌ها را در کف دستش می‌گذاشت،‌به‌طور​ دستش را بالا و پایین برد و حس کرد که وزنشان درست است. با این کار، لبخند صاحب‌میخانه عمیق‌تر شد.

سنگ‌های ازلی واحد پول رایج در این دنیا بودند که برای سنجش ارزش تمام کالاها‌ترکیب​ به کار می‌رفتند. در عین حال، این سنگ‌ها ماده‌ای متراکم از جوهرِ جهان نیز بودند که‌همان​ قابلیت استفادهٔ شخصی داشتند و در کمک به تزکیهٔ یک استاد گو، نقشی حیاتی ایفا می‌کردند.

از آنجا که این سنگ‌ها هم ویژگی‌های پولی و هم خواص مصرفی داشتند، شبیه به طلای روی زمین بودند. در زمین، طلا معیارِ‌قلمروهای​ سنجش ارزش بود و در این دنیا، سنگ‌های ازلی همان جایگاه را داشتند. در مقایسه با طلا، قدرت خرید سنگ‌های ازلی حتی حیرت‌انگیزتر‌سنگینی​ بود. با این حال، با ادامهٔ این روندِ خرج کردنِ فانگ یوان، مهم نبود چقدر سنگ ازلی داشته باشد؛ باز هم کافی نبود.

فانگ یوان در حالی که با دو کوزه شراب از میخانه‌اندازهٔ​ خارج می‌شد، کمی اخم کرد: «روزی دو کوزه شراب، و الان‌مشت​ دقیقاً ۷ روز گذشته. پس‌انداز اولیه‌ای که داشتم تقریباً تموم شده.»

به‌محض اینکه شخصی به یک استاد گو تبدیل می‌شد، می‌توانست جوهر ازلی را مستقیماً از یک سنگ ازلی استخراج کند تا دریای ازلیِ‌متوجه​ درون روزنه‌اش را پر سازد. از این رو برای استادان گو، سنگ‌های ازلی تنها شکلی از پول نبودند، بلکه مکملی در تزکیه‌شان نیز‌بالاتری​ محسوب می‌شدند. با داشتن سنگ‌های ازلی کافی، سرعت تزکیه به‌شدت افزایش می‌یافت؛ امری که می‌توانست کاستی‌های افراد دارای درجهٔ استعداد پایین‌تر را جبران کند.

«فردا دیگه سنگ ازلی برای خرید شراب برام نمی‌مونه، اما کرم‌قدقد​ شراب هم قصد نداره آفتابی بشه. واقعاً مجبورم گوی مهتاب رو بردارم‌نگاهی​ و به عنوان گوی حیاتی‌ام پالایش کنم؟» فانگ یوان چندان راضی نبود.

همان‌طور که با دو کوزه شراب در دست قدم برمی‌داشت، به فکر فرو رفت: «بزرگ آکادمی گفت اولین کسی که بتونه گوی حیاتی‌اش رو پالایش کنه، ۲۰ سنگ ازلی پاداش می‌گیره. احتمالاً الان خیلی‌هاشون تو خونه موندن و دارن نهایت تلاششون رو می‌کنن تا گویشون رو پالایش کنن و برای مقام اول بجنگن. حیف که پالایش گوی حیاتی بیشتر آزمونی برای سنجش استعداده. اونایی که استعداد ازلی بهتری دارن، دستِ پیش رو دارن. من با استعداد درجهٔ C، بدون هیچ ترفند خاصی، هیچ شانسی برای برنده‌شدن ندارم.»

در همین لحظه، صدای گو یوئه فانگ ژنگ از پشت‌دیگری​ سر به گوش رسید: «برادر بزرگ، تو واقعاً رفتی میخانه‌بزرگ‌تر​ و شراب خریدی! دنبالم بیا، زن‌عمو و عمو می‌خوان ببیننت.»

فانگ یوان از حرکت ایستاد و برگشت. متوجه شد که برادر‌ترکیب​ کوچک‌ترش دیگر مانند گذشته نیست که هنگام صحبت کردن سرش را‌فوراً​ پایین بیندازد. اکنون دو برادر چهره‌به‌چهره به یکدیگر خیره شده بودند.

تندبادی وزید؛ موهای کوتاه و ژولیدهٔ برادر‌زیادی​ بزرگ‌تر را پریشان کرد و لبهٔ پایین‌درمی‌آوردند​ ردای برادر کوچک‌تر را به رقص درآورد.

تنها مدتِ کوتاهی‌مانند​ گذشته بود، اما‌تمام​ آدم‌ها عوض می‌شوند.

یک هفته پس از آیین بیداری، تغییری عظیم در سرنوشت دو برادر رقم خورد.‌برخی​ برادر بزرگ‌تر، فانگ یوان، از اوج آسمان‌ها سقوط کرد و لقب نابغگی‌اش بی‌رحمانه در‌ظروف​ هم شکست. در مقابل، برادر کوچک‌تر شکوفا شد و همچون ستاره‌ای نوظهور، آرام‌آرام اوج گرفت.

برای برادر کوچک‌تر، فانگ ژنگ، این دگرگونی دنیایش را زیر و رو کرده بود. او سرانجام طعم احساساتی را چشید که برادر بزرگ‌ترش در گذشته تجربه می‌کرد؛ احساسِ اینکه مردم امیدشان را به او بسته‌اند و با نگاه‌هایی پر از‌گوی​ حسرت و رشک به او خیره می‌شوند. احساس می‌کرد ناگهان از گوشه‌ای تاریک بیرون کشیده شده و در بهشتی غرق در نور قرار گرفته است. هر روز که از خواب بیدار می‌شد، حس می‌کرد در حال دیدن رؤیایی بسیار شیرین است.‌حیاتی‌شان​ تفاوتِ رفتاری که پیش از این با او می‌شد در مقایسه با اکنون، همچون تفاوت شب و روز بود؛ به طوری که حتی تا همین حالا هم نمی‌توانست این واقعیت را باور کند و هم‌زمان، به شدت با آن ناآشنا بود.

سازگاری با‌بودند​ این شرایط‌حالی​ دشوار بود.

در مدتی کوتاه، از فردی گمنام به کسی تبدیل شده بود که زیر ذره‌بین قرار داشت و مردم مدام با انگشت او را نشان‌رتبه‌ای​ می‌دادند. گاهی وقتی فانگ ژنگ در مسیر راه می‌رفت، می‌شنید که اطرافیانش دربارهٔ او صحبت می‌کنند و صداهایی او را می‌ستایند. در این مواقع،‌افزون​ صورتش داغ می‌شد و کاملاً دست‌وپایش را گم می‌کرد؛ چشمانش سعی می‌کردند از نگاه‌ها بگریزند و حتی تقریباً فراموش می‌کرد چگونه باید درست راه برود!

در ده روزِ نخست، گو یوئه فانگ ژنگ لاغرتر‌مربع‌شکل​ شد، اما انرژی و نشاطش فزونی یافت. از اعماق‌سفالی​ قلبش، چیزی به نام «اعتمادبه‌نفس» شروع به جوانه زدن کرد.

«پس این همون حسیه که‌چون​ برادر بزرگ همیشه تجربه می‌کرده... چقدر‌ترکیب​ زیبا و در عین حال دردناکه!»

او نمی‌توانست به برادر بزرگ‌ترش، گو یوئه فانگ یوان،‌چون​ فکر نکند؛ برادرش در مواجهه با این حجم از‌نوعی​ توجه و حرفِ مردم، چگونه با آن کنار می‌آمد؟

او ناخودآگاه شروع به تقلید از فانگ یوان کرد و تظاهر می‌کرد که همیشه چهره‌ای بی‌تفاوت دارد، اما خیلی‌نیز​ زود دریافت که برای این سبک ساخته نشده است. گاهی در طول کلاس، فریاد یک دختر به راحتی می‌توانست‌اگر​ صورتش را سرخ کند. در کوچه‌ها، دلبریِ زنانِ بزرگ‌تر حتی بارها باعث شده بود با دستپاچگی پا به فرار بگذارد.

او مانند کودکی نوپا بود که راه رفتن می‌آموزد؛ تلوتلو می‌خورد و به زمین می‌افتاد تا به زندگی‌سفالی​ جدیدش عادت کند. در تمام این مدت، نمی‌توانست از شنیدن اخبار مربوط به برادر بزرگ‌ترش اجتناب کند؛ اینکه به‌قفس‌های​ افسردگی دچار شده، به می‌خوارگی روی آورده، شب‌ها به خانه نمی‌رود و در کلاس به خواب عمیق فرو می‌رود.

از این موضوع بسیار شوکه شده بود. برادر بزرگ‌تر‌مانند​ خودش، کسی که زمانی موجودی قدرتمند بود و به عنوان‌نگاهی​ نابغه‌ای بزرگ ستایش می‌شد، ناگهان به چنین روزی افتاده بود؟!

اما آرام‌آرام شروع به درک ماجرا کرد. هر چه باشد، برادر بزرگش نیز یک انسان عادی بود. مواجهه با چنین شکست‌پدید​ و ضربهٔ مهلکی، هر کسی را به ورطهٔ افسردگی می‌کشاند. همراه با این درک، فانگ ژنگ در خفا احساس شادی غیرقابل‌توصیفی‌به‌طور​ در درونش می‌کرد. این احساس چیزی بود که اصلاً دوست نداشت به آن اعتراف کند، اما با این وجود، قطعاً وجود داشت.

برادر بزرگ‌ترش که به عنوان یک نابغه تحسین می‌شد و همیشه‌پدید​ او را زیر سایه‌اش پنهان کرده بود، اکنون این‌گونه افسرده و دلمرده‌قلمروهای​ رفتار می‌کرد. از زاویه‌ای دیگر، آیا این گواهی بر رشد خودش نبود؟

او بود که فردی‌درون​ برجسته به شمار می‌رفت؛‌سوراخ​ این حقیقتِ ماجرا بود!

از این رو، وقتی فانگ یوان را با موهای ژولیده و لباس‌های نامرتب دید که کوزه‌های شراب را در دست دارد،‌انداخت​ گو یوئه فانگ ژنگ احساس آسودگی کرد و نفس کشیدن برایش بسیار راحت‌تر شد. با این حال گفت: «برادر بزرگ، باید شراب‌کنند​ خوردن رو بس کنی، نمی‌تونی این‌طوری ادامه بدی! اصلاً نمی‌دونی آدم‌هایی که بهت اهمیت می‌دن چقدر نگرانت هستن، باید به خودت بیای!»

فانگ یوان بی‌احساس بود؛‌حالی​ هیچ نگفت. دو برادر‌می‌کردند​ به هم خیره شدند.

چشمان برادر کوچک‌تر، گو یوئه فانگ ژنگ، می‌درخشید و حسی تیز و برنده از خود ساطع می‌کرد. و چشمان برادر بزرگ‌تر،‌همان​ گو یوئه فانگ یوان، سیاهیِ ژرفی داشت که به طرز مبهمی شبیه به برکه‌ای عمیق و باستانی بود. این چشم‌ها ناگزیر‌می‌گرفتند​ احساس سرکوب عجیبی به فانگ ژنگ منتقل می‌کردند. طولی نکشید که او ناخودآگاه نگاهش را دزدید و به جای دیگری خیره شد.

اما وقتی متوجهِ کارش شد،‌سوراخ‌های​ خشم ناگهانی در درونش شعله‌ور‌دیگری​ گشت. این خشم متوجه خودش بود.

«چه‌ت شده؟ حتی جرئت‌می‌کردند​ نداری مستقیم تو چشم‌های‌خش‌خش​ برادر بزرگت نگاه کنی؟»

«من عوض‌بودند​ شدم، من‌حالی​ کاملاً تغییر کردم!»

با این افکار، درخشش و تیزی به چشمانش بازگشت و دوباره نگاهش را به سوی برادرش پرتاب‌متوجه​ کرد. اما فانگ یوان دیگر به او نگاه نمی‌کرد. در حالی که در هر دستش یک کوزه شراب‌می‌توانند​ داشت، از کنار فانگ ژنگ گذشت و با صدایی بی‌روح گفت: «دیگه به چی زل زدی؟ راه بیفت.»

ریتم تنفس فانگ ژنگ به هم ریخت؛ قدرتی که در‌دیگری​ قلبش انباشته شده بود، دیگر راهی برای آزاد شدن نداشت. این‌کوچک‌ترینشان​ موضوع باعث شد تا سرخوردگی و گرفتگیِ غیرقابل‌توصیفی را تجربه کند.

با دیدن اینکه برادر بزرگ‌ترش مسافت زیادی را جلوتر رفته است، تنها توانست قدم‌هایش را تندتر کند‌پدید​ تا به او برسد. اما این بار دیگر سرش پایین نبود، بلکه رو به سوی خورشید برافراشته‌می‌شن​ شده بود. نگاهش به پاهای خودش دوخته شده بود که روی سایهٔ برادر بزرگ‌ترش، فانگ یوان، قدم می‌گذاشت.

ناولها | novelha.net