چپتر 340: کتک خوردن تا سرحد مرگ
0در گذشته، کوه سان چا مکانی بود کهرسید کسی به آن رغبتی نشان نمیداد؛ منطقهای که تنهامیفرستمتون خاندان چِه و خاندان زوئو در آن رفتوآمد داشتند.
با وجود این، از زمان گشوده شدنِفرصتِ میراث، کوهستان غرق در هیاهو گشته بودامر و مدام افرادی در میان جنگلهایش پرسه میزدند.
هرچند درگیریها و نزاعهای متعددیشرتونو رخ میداد، اما در حالقبرستون حاضر اوضاع نسبتاً آرام بود.
هر بار که ستون نور پدیدار میگشت، سهمیهٔاستادان ورود محدود بود. در آن هنگام، کوه سانرقم چا به صحنهٔ کشتار و خونریزی بدل میشد.
برای جنگیدن بر سرِ فرصتِبلند ورود به میراث، تمامی استادان گومنه تصمیم گرفتند در کوهستان اقامت کنند.
این امر پدیدهای خاص را رقم زد؛ هرچه استادان گو قدرتمندتر بودند، در فاصلهای نزدیکترپدیدهای به قلهٔ کوه مستقر میشدند. این کار باعث میشد تا با پدیدار شدنِ میراث، درقرار موقعیتِ برتری قرار داشته باشند و بتوانند با سهولتِ بیشتری به سوی آن یورش ببرند.
غاری که فانگ یوان برگزید، در میانهٔوگرنه کوهستان قرار داشت. از ردپاهای اطراف غار، کاملاًکرد پیدا بود که کسی در آن سکونت دارد.
همانطور که انتظار میرفت، با نزدیک شدنشان به غار، صداییگرفتند رسا و بلند از درون آن به گوش رسید: «اینجا قلمرونزدیکتر منه، قلمرو مانگ کوانگ! شرتونو کم کنید، وگرنه میفرستمتون سینهٔ قبرستون!»
فانگ یوان بیرون غار خندید و اتمامگوش حجت کرد: «هاهاها، مانگ کوانگ؟ دیگه چه خریه!کنید جای بدی نیست، ازش خوشم اومده. گمشو بیرون.»
«لعنت بهت، مثل اینکه تنت میخاره!سرِ حالا که خودت دنبال مرگ میگردی،اقامت پس اگه بیرحمی کردم گله نکن!»
به دنبال اینمانگ صدا، مردِ تنومندیکنید از غار بیرون آمد.
بالاتنهاش برهنه بود و تنها شلوارکِ کنفیِ فرسودهای به تن داشت. فلسهای فیروزهایرنگِ مار سراسرِ بدنش راهرچه پوشانده و ریشی بلند صورتش را در بر گرفته بود. رگهای خونی در چشمانش بیرون زده و موهایسوی سیاهش آشفته و پریشان روی سرش ریخته بود. او همچون اهریمنی خشمگین از غار قدم به بیرون گذاشت.
«دو تا احمقِ کور... ها؟!»
مانگ کوانگ در حالی که با صدای خشنِ خود ناسزا میگفت، به فانگکنند یوان و بای نینگ بینگ نگاه کرد. اما ناگهان مردمکِ چشمانش تنگ شدکار و فکش از تعجب باز ماند. نگاهش رنگِ حیرت و سردرگمی به خود گرفت.
«شما دو تا...مانگ نکنه اهریمنهای دوقلویکنید سیاه و سفید هستید؟»
بای نینگ بینگ لبخندِ محوی زد وتمامی در حالی که چشمانِ آبیاش از نیتِپدیدهای قتل میدرخشید، پاسخ داد: «خودت چی فکر میکنی؟»
در کسری از ثانیه، مانگ کوانگ سرماییگوش را حس کرد که از ستون فقراتششرتونو بالا رفت و در سراسرِ بدنش پخش شد.
اهریمنهای دوقلوی سیاه و سفید، استادان گوی رتبه چهار بودند، در حالی که اوامر تنها در مرحلهٔ بالایی رتبه سه قرار داشت. افزون بر این، شنیده بود که اینبرتری دو نفر چگونه بدونِ لحظهای درنگ آدم میکشند و روشهایشان تا چه حد بیرحمانه است.
افکارِ مانگ کوانگ آشفته گشت: «لعنتی! من که اینجاسینهٔ سرم به کار خودم گرم بود، آخه چه گناهی کردمجای که گیرِ اینا افتادم؟ این دیگه چه بلای آسمونیای بود...»
در یک چشمبههمزدن، آن چهرهٔ شرور و خشمگین دگرگون شد؛ ابروهای گرهخوردهاش پایینامر آمد، چشمانِ گشادشدهاش تنگ شد و گوشهٔ لبانش بیدرنگ به لبخندی چاک خورد.باعث او تمامِ تلاشش را به کار بست تا حسننیتِ خود را نشان دهد.
«این بزرگترین افتخارِ عمرمهرسا که شما سروران ازرسید غارِ من خوشتون اومده!»
مانگ کوانگ کمرش را خم کرد، دستانشفرصتِ را به هم مالید و لبخندی چاپلوسانهامر تحویلِ فانگ یوان و بای نینگ بینگ داد.
او جثهای بلند و تنومند داشت، اما با این حالتِ خمیده وخندید جمعشده، آن هالهٔ سلطهجویانه و وحشیانهاش در دم محو گشت. این رفتار درگمشو تضاد با ظاهرِ زمختش، او را دقیقاً شبیه به دلقکی مضحک کرده بود.
فانگ یوان دستش راجنگیدن تکان داد: «هوم، آدمِاستادان فهمیدهای هستی. حالا گمشو.»
«چشم، چشم، چشم.» مانگ کوانگ که گوییگوش حکمِ عفوش را گرفته باشد، به بیرونشرتونو جیم شد و بیدرنگ پا به فرار گذاشت.
پس از بیرون راندنِ مانگجنگیدن کوانگ، فانگ یوان و بای نینگگرفتند بینگ با هم وارد غار شدند.
مانگ کوانگ از پیش غار را بهوگرنه خوبی مرتب کرده بود و دیگر نیازی نبودکرد آنها انرژیِ خود را صرفِ آمادهسازیِ آن کنند.
فانگ یوان به بای نینگ بینگ هشدار داد: «کوه سانگرفتند چا پر از خطره. توی این هشت روزِ آینده، شبافاصلهای نوبتی نگهبانی میدیم. اگه یکی خوابید، اون یکی باید بیدار بمونه.»
بای نینگشدنشان بینگ سررسا تکان داد: «طبیعیه.»
«هو مِی اِر بیخیالِ ماجرا نمیشه، توی این هشت روز مدام بااقامت دردسر روبهرو میشیم. هرچند، اینکه این آدما با پای خودشون میان سراغمونمستقر هم بد نیست. میتونیم زهرچشم بگیریم و این دقیقاً همون چیزیه که میخوایم.»
کلامِ فانگ یوان تازه بهشرتونو پایان رسیده بود که صداییقبرستون از بیرونِ غار به گوش رسید.
«اهریمنهای دوقلوی سیاه و سفید داخلن؟ من ستمگراستادان هنگ مِی هستم. خیلی وقته مشتاقِ دیدنِ شما دوهرچه تام. این بار، شخصاً اومدم تا دیداری داشته باشیم.»
بای نینگ بینگ نگاهی به فانگ یوان انداخت و گفت: «ستمگر هنگ مِی؟کوانگ مگه رئیسِ گروهِ ده ستمگر نیست؟ شنیدم خیلی بیرحمه، مسیر قدرت رو تزکیهدیگه میکنه، عاشقِ خوردنِ گوشتِ بچههای کوچیکه و کلِ منطقهٔ نانشان رو به وحشت انداخته.»
فانگ یوانبدل در دلبرای پوزخندی زد.
او قصد داشت خودش به سراغِ این ستمگر هنگ مِیقبرستون برود و برایش دردسر درست کند، اما چه کسی فکرشبدی را میکرد که این مرد با پای خودش به مسلخ بیاید.
آن دو از غار بیرونسرِ رفتند و به هشت نفریگرفتند که آنجا ایستاده بودند، چشم دوختند.
در صفِ جلو، مردی تنومند با سینهای تخت و برهنهقلمرو ایستاده بود که موهای سیاه سراسرِ آن را پوشانده بود. هالهٔخندید متراکمی از رتبه چهار مرحلهٔ میانی از سرتاسرِ بدنش ساطع میشد.
با وجود این، این چهرهٔ جناح اهریمنی که به وحشیگری شهره بود، در این لحظه لبخندی بررقم لب داشت. با دیدن فانگ یوان و بای نینگ بینگ، بیدرنگ دستانش را به نشانهٔ احترام به همبیشتری گره زد؛ حرکتی که در نگاه اول، او را شبیه به خرسِ سیاهِ مؤدب و باوقاری جلوه میداد.
ستمگر هنگ مِی عمداً با صدایی بلند سخن گفت تا توجهِبیرون بسیاری از استادان گویِ اطراف را به خود جلب کند: «فکرشازش رو نمیکردم اهریمنهای دوقلوی سیاه و سفید همچین پیشینهٔ قدرتمندی داشته باشن.»
بسیاری غافلگیر شدند: «حتیجنگیدن ستمگر هنگ مِی هماستادان شخصاً برای دیدنشون اومده.»
مانگ کوانگ که هنوز چندان دور نشده بود، دستش را روی سینهاش گذاشتکوانگ و در حالی که هنوز وحشت در وجودش رخنه داشت، با خود گفت:دیگه «خوب شد فرار کردم... ستمگر هنگ مِی از کِی تا حالا اینقدر مؤدب شده؟»
فانگ یوان پاسخ داد: «ستمگرجنگیدن هنگ مِی، خوب شد اومدی.تصمیم منم دقیقاً میخواستم بیام سراغت.»
با این گمان که فانگشرتونو یوان قصد داشته به دیدارش بیاید،بیرون لبخندِ ستمگر هنگ مِی عمیقتر شد.
اما چه کسی فکرش را میکردفرصتِ که جملاتِ بعدیِ فانگ یوان، لبخندکنند را در دم بر لبانش بخشکاند.
«شنیدم تو هم استاد گوی مسیر قدرتی. بیا یه نبردِ مرگ ومانگ زندگی راه بندازیم تا معلوم بشه کی قویتره. من، فانگ ژنگ، توی مسیرهاهاها قدرت قدم برمیدارم و قراره نفرِ اولِ این مسیر باشم! جونتو تسلیم کن!»
با پایانِ سخنانش، فانگ یوان گویشسرِ را فعال کرد و مستقیماً بهاقامت سمت ستمگر هنگ می هجوم برد.
ستمگر هنگ می که بهشرتونو خود آمده بود، با وحشتقبرستون و خشم فریاد زد: «چی؟!»
او سنتشکنی کرده و شخصاً به دیدارش آمده بود، اماگرفتند فکرش را هم نمیکرد این «فانگ ژنگ» تا این حدفاصلهای ناسپاس باشد و بدون هیچ حرف اضافهای به او حمله کند.
این دیگرشدنشان چه جوررسا آدمی بود؟
آیا او اصلاًمیشد انسان بود؟ حتماً عقلفرصتِ از سرش پریده بود!
فانگ یوان بیآنکه به افکارشرتونو او اهمیتی بدهد، با سرعت بهبیرون سوی ستمگر هنگ می یورش برد.
گوی تلاش تمامعیار!
او بیهیچشدنشان سخنی، مستقیماًرسا حمله کرد.
غرررش!
شبحِ یک خرسمانگ قهوهای در پشتکنید سرش پدیدار گشت.
گوی قدرت خشن!
ستمگر هنگ می چشمانش را با خشمگوش گشود؛ او جاخالی نداد و دستانش راشرتونو بالا آورد تا ضربه را رودررو دفع کند.
با فعال شدنِ گوی قدرتجنگیدن خشن، هیکلش حجیم گشت وتصمیم قدرتش به شدت افزایش یافت.
بنگ!
فانگ یوان با شدتی وحشتناک به ستمگر هنگ می کوبیده شداقامت و او را پنج قدم به عقب راند، در حالی کهقلهٔ خودش نیز بر اثر آن قدرتِ هولناک به عقب پرتاب گشت.
ستمگر هنگ می در مرحلهٔ میانی رتبه ۴ قرار داشتقلمرو و نُه عضو دیگرِ «ده ستمگر» را فرماندهی میکرد. اوبیرون سالها بر کوه نان حکمرانی کرده و بنیانِ استواری داشت.
ستمگر هنگ می فریاد زد: «همف! شاهجانورِ کوچک،تمامی من بهت رو دادم اما خودت حد خودتوخاص نمیدونی.» با این حال، او برای حمله پیشقدم نشد.
او در مرحلهٔ میانی رتبه ۴ بود و پس ازقبرستون تبادل یک ضربه با فانگ یوان، میدانست که قویتر است،بدی چرا که حریفش تنها در مرحلهٔ آغازین رتبه ۴ قرار داشت.
با وجود این، تنها یک رتبهفرصتِ ۴ در صحنه حضور نداشت، بلکهکنند بای نینگ بینگ نیز همانجا ایستاده بود.
ستمگر هنگ می از پیروزی در برابرگوش فانگ ژنگ اطمینان داشت، اما جنگیدن باشرتونو هر دوی آنها برایش بسیار دشوار میشد.
فانگ یوان با صدای بلند خندید و پیش از آنکه دوباره به سوی ستمگرامر هنگ می یورش ببرد، شانههایش را بالا انداخت و گفت: «ستمگر هنگ می، چرا اینقدربرتری محتاط شدی؟ بای نینگ بینگ، تو به حساب بقیه برس، ستمگر هنگ می مال منه!»
بای نینگ بینگ در حالی که ابروهایش را کمی بالا انداخته بودخندید و چشمان آبیاش با نوری تند میدرخشید، گفت: «فقط پنج دقیقه بهتاومده وقت میدم، اگه تا اون موقع تمومش نکنی، خودم وارد عمل میشم.»
با شنیدن گفتگوی بیتفاوتِ فانگ و بای،تمامی ستمگر هنگ می حس کرد خشمش درپدیدهای آستانهٔ فوران است و غرید: «جوجههای لافزن!»
او خلقوخوی خشنی داشت و تا همینجا هم که صبر کرده بود،مانگ شاهکار به حساب میآمد. با درک اینکه امیدی به بهبود اوضاع نیست، افکارهاهاها دیگر را دور ریخت و اجازه داد هالهٔ قتل در ذهنش فوران کند.
نبرد!
دو طرفمنه با همکوانگ درگیر شدند.
فانگ یوان در برابر ستمگر هنگ میتمامی قرار گرفت، در حالی که بای نینگپدیدهای بینگ اعضای باقیماندهٔ ده ستمگر را سرکوب میکرد.
میدان نبردی پرآشوب بود!
تختهسنگها خرد میشدند، نهرهای کوهستانیجنگیدن میخشکیدند، غارها فرو میریختند وتصمیم صدای انفجارهایی تندروار به گوش میرسید.
ترسِ ستمگر هنگ می رفتهرفته بیشتر میشد. فانگمیفرستمتون یوان گوی قدرت تلخ را در اختیار داشت؛ هرچهدیگه جراحات بیشتری برمیداشت، قدرت و توان رزمیاش بیشتر میشد.
کمی پیش که با فانگ یوان تبادل ضربهاستادان کرده بود، گمان میکرد این کسی که شاهجانورِرقم کوچک مینامندش، در همین حد است و بس.
اما با رسیدن بهرسا میانهٔ نبرد، حالت چهرهاشرسید به شدت درهم رفت.
و هنگامی که فانگ یوان شش شبحفرصتِ جانور را به طور همزمان آزاد کرد،امر رنگ از رخسار ستمگر هنگ می پرید.
«این شاهجانور کوچک، چطور میتونه اینقدر قوی باشه؟! نهتنها ترکیب کرمهای گویش از من برتره،کرد بلکه تجربهٔ نبرد فراوانی هم داره. چطور زندگی کرده که چنین حرکات ماهرانه و بیرحمانهایتنت داره؟ حتی سایهای از یه جوون تو وجودش دیده نمیشه. اون رسماً یه هیولای صدسالهست!»
«جای تعجب نیست که اینقدر سلطهجویانه رفتار میکنه، باتصمیم چنین قدرتی، حتی من هم هیچ باکی از اینطور رفتاربودند کردن نداشتم. این بار بدجوری گند زدم! باید عقبنشینی کنم!»
فانگ یوان حملات رودررو را با ضرباتی سریع و کوبنده پاسخ میداد، همچون ببر درندهای کهوگرنه از کوهستان سرازیر میشود یا اژدهای سیلی که دریاها را زیر و رو میکند. ستمگر هنگ میاومده به نفسنفس افتاده بود و انرژی و خونش بر اثر حملات فانگ یوان به هم ریخته بود.
نکتهٔ اصلی این بودبرای که هر بار فانگتمامی یوان زخمی برمیداشت، قویتر میشد.
حالا دیگر ستمگر هنگ می توان ادامهٔ مبارزهمیفرستمتون با فانگ یوان را نداشت. اگر فانگ یوانهاهاها باز هم قویتر میشد، اوضاع به شدت وحشتناک میشد!
هر بار که ستمگر هنگسرِ می به این موضوع فکرگرفتند میکرد، روحیهٔ مبارزهاش کمی تحلیل میرفت.
با ادامه یافتن نبرد، او دیگر اصلاً جرئترسید حمله کردن نداشت. فرصتهای آشکاری برای حمله بهوگرنه فانگ یوان پیش میآمد، اما او دچار تردید میشد.
«چه کاربدل کنم، حملهبرای کنم یا نه؟»
با چنینمنه افکاری، چطور میتوانستشرتونو خوب مبارزه کند؟
ستمگر هنگ می رفتهرفته در موضع انفعال قرار میگرفت؛ اما دراقامت مقابل، فانگ یوان تمام نگرانیهایش را کنار گذاشته بود و حملاتش همچونمستقر امواج خروشان دریا، موج پس از موج، پیوسته و بیپایان فرود میآمد.
اشباح جانوران یکی پس از دیگری درگوش هوا پدیدار میشدند و هر بار که فانگکنید یوان حمله میکرد، صداهای مهیبی به گوش میرسید.
صداهای انفجار پیدرپی تکرار میشد وسرِ تمام کسانی که آن را میشنیدند،اقامت قلبشان از ترس به تپش میافتاد.
«این دیگهمنه چه جورکوانگ حملهٔ وحشیانهایه؟!»
«حتی ارشد قدرتمندی مثلجنگیدن ستمگر هنگ می هماستادان حریف فانگ ژنگ نمیشه...»
«فانگ ژنگ مشخصاً تو مرحلهٔ آغازین رتبهگوش ۴ قرار داره، اما داره ستمگر هنگشرتونو می رو که تو مرحلهٔ میانیه سرکوب میکنه.»
بسیاری از افراد که پنهانی نبردسرِ را زیر نظر داشتند، به ایناقامت لقب فانگ یوان میاندیشیدند: «شاهجانورِ کوچک...»
مانگ کوانگ که به شدت احساس درماندگی میکرد، با خود گفت: «ستمگرِ واقعی اینجاحجت کیه؟» او میتوانست ببیند که فانگ یوان بسیار وحشیتر و بیمنطقتر از ستمگر هنگمثل می است. ستمگر هنگ میِ شرور در مقایسه با فانگ ژنگ کاملاً رنگ میباخت.
ستمگر هنگ می در حالی که خون از دهانشتصمیم بیرون میپرید، فریاد زد: «فانگ ژنگ، زیادهروی نکن!» قفسهٔقدرتمندتر سینه، بازوها و پاهای او کاملاً در هم شکسته بود.
او میخواست عقبنشینی کند، اما فانگ یوان از پیش نقشهاشقلمرو را خوانده بود. بای نینگ بینگ نیز اعضای دیگر ده ستمگرخندید را کشته بود و راه فرار او را کاملاً بسته بود.
زوزززززه! زوزززززه! زوزززززه!
زوزززززه! زوزززززه! زوزززززه!
فانگ یوان انگشتش را اشاره رفت؛ شش شبح جانورِتصمیم بزرگ تجسم مادی یافتند و از آسمان فرود آمدندقدرتمندتر و ستمگر هنگ می را زیر خود مدفون کردند.
گرومب!
صدای بلندی طنینانداز شدبرای و گرد و غبارتمامی به همهجا پراکنده گشت.
ستمگر هنگ می کاملاً لهشرتونو شده بود و اندامهای داخلی وبیرون تکههای استخوانش روی زمین پاشیده بود.
هییین...
صدای حبس شدنِصدایی نفسها در سینه، ازگوش گوشهوکنار به گوش میرسید.