---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 210: نقشه‌کشی • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 210: نقشه‌کشی

0

با برخاستن دود‌کردی​ به هوا، خرده‌سنگ‌ها به‌جات​ هر سو پرتاب شد.

بای نینگ بینگ به زمین‌منو​ پرتاب گشت، اما با یک‌خنده‌ای​ پرش، دوباره روی پاهایش ایستاد.

او تحت محافظت گوی سایبان آسمان بود و آسیبی‌واسه​ ندید، اما گوی سایبان آسمان در روزنه‌اش شدت ضربه را‌قایم​ به جان خرید و زره سفیدش دست‌کم ۳۰٪ کم‌رنگ شد.

بای نینگ بینگ دشنام داد و‌خنده‌ای​ در حالی که با دقت به آن‌امنه​ سو می‌نگریست، گفت: «این دیگه چه گندیه؟»

محل انفجار به‌کردی​ گودالی دو تا سه‌جات​ متری تبدیل شده بود.

درون غار، استاد گوی اهریمنیِ زن مغرورانه‌کنه​ خندید: «خوبه! اگه این بار هم نکشتمت،‌قایم​ اگه جرئت داری دوباره بیا جلو دخترهٔ احمق!»

بای نینگ بینگ خرناسی کشید‌کنم​ و گفت: «همف.» هرچند خشمگین بود،‌تحریک​ اما آدمِ عجول و بی‌فکری نبود.

در انفجار پیشین، هرچند گوی سایبان آسمان از‌کردی​ او محافظت کرده بود، اما اگر چند ضربهٔ‌بست​ دیگر دریافت می‌کرد، گوی سایبان آسمان نابود می‌شد.

بای نینگ بینگ در دل اندیشید: «اون دیگه چی بود؟ انفجار یهو از زیر زمین رخ داد.‌تند​ یعنی اگه پام رو از زمین برمی‌داشتم، می‌تونستم از این حمله جاخالی بدم؟» او احمق نبود؛ هرچند‌میاره​ در برخی زمینه‌ها خام و بی‌تجربه می‌نمود، اما غریزهٔ نبرد و هوشِ او در حد یک نابغه بود.

«من گوی پروازی ندارم، و اگه بپرم بالاخره پام به زمین‌شوم​ می‌رسه. نه، اصلاً مجبور نیستم حمله کنم. حرفای پیشین این یارو‌می‌شی​ فقط واسه این بود که منو تحریک کنه بهش حمله کنم. هه.»

با این فکر، بای نینگ بینگ خنده‌ای شوم سر داد‌منو​ و گفت: «فکر کردی اگه توی غار قایم بشی جات‌بشی​ امنه؟ کافیه همین‌جا بست بشینم، بالاخره که مجبور می‌شی بیای بیرون.»

استاد گوی اهریمنیِ زن با لحنی تند پاسخ داد: «هاهاها، پس‌بشی​ تا جون داری همون‌جا بمون! من کلی غذا واسه خودم ذخیره کردم‌پاسخ​ و تو اون بیرون اسیرِ آب‌وهوایی. حالا می‌بینیم کی بیشتر دوام میاره!»

بای نینگ بینگ سرد خندید؛ هرچه این وضعیت بیشتر طول می‌کشید،‌بست​ به نفع او بود. از آنجا که استاد گوی اهریمنیِ زن زهر‌کلی​ پایتون سبز را در بدن داشت، با گذشت زمان رفته‌رفته ضعیف‌تر می‌شد.

اما در این هنگام، فانگ یوان رو به استاد گوی اهریمنیِ زن مشت در دست گره کرد‌امنه​ و گفت: «ما کاملاً اتفاقی تو این بیابون با هم روبه‌رو شدیم و فقط رهگذریم. آه، دردسر درست‌ذخیره​ کردن واسه شما، مثل اینه که زندگی رو واسه خودمون سخت کنیم. امیدوارم دیگه همدیگه رو نبینیم. بدرود!»

این را گفت،‌مجبور​ رویش را برگرداند‌حرفای​ و به راه افتاد.

بای نینگ بینگ اخم کرد و گفت: «کجا‌کردی​ می‌ری؟ اون فقط یه استاد گوی رتبه ۳‌بست​ است. اگه از روش انفجارش سر در بیاریم، بردیم!»

فانگ یوان خرناسی کشید و گفت: «تو هم رتبه‌کافیه​ ۳ هستی، ولی من رتبه ۱ هستم. بیا راهمون‌پاسخ​ رو بریم، این‌قدر دردسر درست نکن. احتیاط شرط عقله.»

بای نینگ بینگ جا خورد، اما خیلی زود فهمید که فانگ یوان دارد نقش بازی می‌کند. هرچند نمی‌دانست‌کافیه​ او چه نقشه‌ای در سر دارد، اما با شناختی که از وی داشت، تصمیم گرفت با او همراهی‌کردم​ کند. پس وانمود کرد که خشمگین است و گفت: «تو همیشه همین‌قدر ترسویی. هوف، بی‌خیال، از جونت می‌گذرم.»

بی‌آنکه نیت قتلش را پنهان کند، نگاهی عمیق به استاد گوی‌تحریک​ اهریمنیِ زن انداخت. اندکی بعد، به دنبال فانگ یوان وارد جنگل‌امنه​ شد و از میدان دیدِ استاد گوی اهریمنیِ زن بیرون رفت.

پس از آنکه به اندازهٔ کافی دور شدند، بای نینگ بینگ سکوت را شکست: «تکنیک انفجارش مشکل خاصی نیست. وقتی پیش از این با من‌جون​ درگیر شد، ازش استفاده نکرد. انفجار فقط وقتی رخ داد که پاش رو توی غار گذاشت و من هم وارد تیررسش شدم. حدس می‌زنم گو‌بدن​ رو از قبل اونجا کاشته و نمی‌تونه جابه‌جاش کنه. می‌تونیم یه گله جانور وحشی رو بکشونیم اونجا و ازشون واسه خنثی کردنِ تله‌هاش استفاده کنیم.»

این سخنان، استعداد بای‌توی​ نینگ بینگ را در‌امنه​ نبرد به‌خوبی نمایان می‌ساخت.

اما فانگ یوان‌فقط​ خندید و در عوض‌کنه​ پرسید: «خب، بعدش چی؟»

بای نینگ بینگ جا خورد.

فانگ یوان چشمانش را ریز کرد و در حالی که برقی در نگاهش می‌درخشید، گفت: «طبق چیزی که گفتی، یه گله‌لحنی​ جانور وحشی رو بکشونیم تا تله‌هاش رو خنثی کنن، خب که چی؟ اگه بندازیمش تو بن‌بست، وقتی بفهمه هیچ شانسی واسه زنده‌طول​ موندن نداره، تا پای جون می‌جنگه تا حداقل یکیمون رو با خودش به گور ببره. حتی اگه زنده هم بمونیم، آسیب می‌بینیم.»

«تازه، حتی اگه شکستش بدیم، با خودش می‌گه "نمی‌ذارم هیچ‌چیز باارزشی دست اینا بیفته" و تمام کرم‌های گوش رو نابود‌جون​ می‌کنه. واسه یه استاد گو، نابود کردن کرم‌های گوش فقط به یه اشارهٔ ذهنی نیاز داره. ما هیچ راهی واسه جلوگیری‌آنجا​ از این کار نداریم، در نتیجه بعد از کشتنش هیچ کرم گویی گیرمون نمیاد. این کار چه سودی واسه ما داره؟»

بای نینگ بینگ اخم کرد.

پیش از این، آن‌ها صرفاً برای محافظت از خودشان مراقب این‌تحریک​ استاد گوی اهریمنی بودند، از ترس اینکه مبادا غافلگیرشان کند. اما وقتی‌کافیه​ متوجه شدند که او چندان هم قدرتمند نیست، نیتشان کاملاً تغییر کرد—

هدفشان این شد که این استاد‌خنده‌ای​ گوی اهریمنیِ تضعیف‌شده را بکشند و با‌امنه​ تصاحب کرم‌های گوش، خود را تقویت کنند!

کرم‌های گوی وحشی در انواع و اقسام مختلف یافت می‌شدند، اما آن‌هایی که رتبهٔ مناسبی داشتند و‌تند​ تغذیه‌شان آسان بود، انگشت‌شمار بودند. کرم‌های گوی یک استاد گو با در نظر گرفتن تمام جوانب، با‌میاره​ دقت دست‌چین می‌شدند. اگر می‌شد آن‌ها را به دست آورد، بسیار بهتر از شکار کرم‌های گوی وحشی بود.

اما افراد بسیار کمی می‌توانستند‌منو​ پس از کشتن دشمنانشان، کرم‌های‌خنده‌ای​ گوی آن‌ها را تصاحب کنند.

به جز در موارد مرگِ ناگهانی در نبرد، استادان گو تنها به یک اشارهٔ ذهنی نیاز داشتند تا به کرم گو دستور‌امنه​ دهند خود را نابود کند. بسیاری از شکست‌خوردگان زمان کافی برای واکنش نشان دادن داشتند و کرم‌های گوی خود را برای دشمنان خونی‌شان‌می‌بینیم​ که قصد جانشان را کرده بودند، باقی نمی‌گذاشتند. کشتن این استاد گوی اهریمنی کار سختی نبود، اما تصاحب تمام کرم‌های گوش، دشوار می‌نمود.

بای نینگ بینگ‌کنه​ پرسید: «مگه تو‌خنده‌ای​ گوی غارت نداری؟»

فانگ یوان سر تکان داد و گفت: «یه دونه گوی غارت‌بست​ تأثیر چندانی نداره. در برابر جانوران وحشی بد نیست، اما در‌بمون​ برابر استادان گو، واسه موفقیت باید شرایط سختی رو مهیا کنیم.»

بای نینگ بینگ ناگهان چیزی به ذهنش‌کنه​ رسید و با نگرانی پرسید: «اگه همین‌جوری بریم‌بشی​ و بذاریم راحت فرار کنه، اون‌وقت چی‌کار کنیم؟»

فانگ یوان از ته دل‌کنم​ خندید و با اطمینان گفت:‌منو​ «به این زودی‌ها فرار نمی‌کنه.»

استادان گوی جناح حق، چه وابسته به‌شوم​ خاندان بودند و چه فرقه، تا حدی‌کافیه​ آموزش می‌دیدند و از کیفیت بالاتری برخوردار بودند.

در مقابل، کیفیت‌کردی​ استادان گوی اهریمنی‌بشی​ اغلب بسیار متغیر بود.

برخی از آن‌ها خائنان جناح حق بودند؛ این افراد آموزش دیده بودند و بنیانِ یک‌بشی​ استاد گو را داشتند. با وجود این، برخی دیگر کشاورزان یا شکارچیانی بودند که شانس‌همون‌جا​ بیداری روزنه‌شان را پیدا می‌کردند، میراثی به دست می‌آوردند و نیمچه‌استادانی خام به شمار می‌رفتند.

فانگ یوان به تحلیل خود ادامه داد: «این زنِ استاد گوی اهریمنی لهجهٔ زمخت و تاکتیک‌های مبارزهٔ ضعیفی داره. تجربهٔ بقای کافی هم‌کافیه​ نداره. هر جا می‌ره از خودش ردپا به جا می‌ذاره، حتی بعد از زخمی شدن هم رد خونش رو نمی‌پوشونه. می‌بینم که بدنش‌بیشتر​ قرص و محکمه و دست و پاهای بزرگی داره. به احتمال زیاد یه کشاورزه که فقط شانس آورده و یه میراث گیرش اومده.»

او افزود: «انفجارِ قبلی باید کارِ یه گوی گیاهی رتبه ۲ باشه که از قبل خاکش کرده؛ اسمش گوی سیب‌زمینی تندری سوخته‌ست. هر‌پاسخ​ کی روش پا بذاره، منفجر می‌شه. یه کشاورزِ دهاتی چقدر می‌تونه دانش داشته باشه؟ زهر پیتون وارد بدنش شده و نمی‌تونه درمانش کنه،‌آنجا​ جراحاتش هم داره بدتر می‌شه، برای همین ترسیده و احساس ناامنی می‌کنه. در نتیجه، ناخودآگاه تعداد زیادی گوی سیب‌زمینی تندری سوخته جلوی غار کاشته.»

«اگه بهش فشار بیاریم، ممکنه دست به کارای احمقانه‌ای بزنه. اما اگه عمداً عقب بکشیم، نفسی تازه می‌کنه و موقتاً آروم‌همون‌جا​ می‌شه. حتی ممکنه شک کنه که واقعاً رفتیم یا نه. بیرون خطراتی هست و ممکنه با ما هم روبه‌رو بشه. در‌زهر​ این بین، اون گوهای سیب‌زمینی تندری سوخته بیشترین حس امنیت رو بهش می‌دن. پس به این زودی‌ها غار رو ترک نمی‌کنه.»

بای نینگ بینگ‌فقط​ با چهره‌ای بی‌حالت،‌تحریک​ در سکوت گوش می‌داد.

هرچند نمی‌خواست به زبان بیاورد، اما مجبور بود با تحلیل فانگ یوان موافقت‌بهش​ کند. حرف‌های او کاملاً منطقی بود، گویی تمام وقایع را با چشمان خود‌بشینم​ دیده بود؛ بای نینگ بینگ به‌هیچ‌وجه در این زمینه به پای او نمی‌رسید!

بای نینگ بینگ مخالفت کرد: «خوب تحلیل‌شوم​ کردی، اما اون مسموم شده و نمی‌تونه زیاد‌همین‌جا​ لفتش بده. بالاخره که از غار می‌زنه بیرون.»

فانگ یوان سر تکان داد و در‌جات​ حالی که به گوش راستش اشاره می‌کرد،‌بیای​ گفت: «برای همین باید زیر نظر بگیریمش.»

گوی علف گوش ارتباط با زمینِ او،‌کنه​ اگرچه تنها رتبه ۲ بود، اما بردی بسیار‌بشی​ فراتر از بیشتر کرم‌های گوی رتبه ۳ داشت.

بای نینگ بینگ سر تکان داد: «همف، نقشهٔ تو هم بی‌نقص نیست. فعال نگه داشتن گوی علف گوش ارتباط با زمین‌جات​ نیاز به مصرف مداوم جوهر ازلی داره. حتی اگه نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی رو داشته باشی و بتونی جوهر ازلی رو سریع‌آب‌وهوایی​ بازیابی کنی، توان یه نفر بالاخره حدی داره. تو هم باید استراحت کنی و بخوابی، نمی‌تونی که تمام مدت چکش کنی، نه؟»

در برابر این تردید، فانگ یوان چشمانش‌شوم​ را چرخاند و گفت: «چرا این‌قدر خنگ‌کافیه​ شدی؟ اون یه نفره و ما دو نفر.»

کرم‌های گو قابل قرض دادن بودند، بنابراین آن‌ها‌امنه​ می‌توانستند به‌نوبت و در فواصل زمانی مشخص از‌لحنی​ گوی علف گوش ارتباط با زمین استفاده کنند.

چهرهٔ بای نینگ‌فقط​ بینگ خشک شد و‌کنه​ شرم در چشمانش درخشید.

دندان‌هایش را به هم فشرد و از‌یارو​ اشتباه پیش‌پاافتادهٔ خودش حرص خورد: «لعنتی! یه‌فکر​ مسئله به این سادگی، چطور به فکرم نرسید؟»

فانگ یوان در دل خندید.

ریشهٔ ماجرا این بود که بای نینگ بینگ نمی‌خواست زیر سلطهٔ فانگ‌بشینم​ یوان باشد، بنابراین ناخودآگاه می‌خواست تا جای ممکن با او مخالفت کند،‌غذا​ اما همین موضوع باعث می‌شد تمرکزش را از دست بدهد و اشتباه کند.

فانگ یوان از دیدن این مخالفت‌ها خوشحال می‌شد،‌بهش​ زیرا هر بار که بای نینگ بینگ در‌جات​ استدلال شکست می‌خورد، بیشتر سرکوب و مطیع می‌شد.

این تسلیم‌شدن در ظاهر ناچیز بود،‌حرفای​ اما تأثیری نامحسوس داشت که حتی خود‌بهش​ بای نینگ بینگ هم متوجه آن نمی‌شد.

روزی که بالاخره به این‌فکر​ موضوع پی می‌برد، دیگر کاملاً‌قایم​ تحت سلطهٔ فانگ یوان درآمده بود.

برای فانگ یوان، این زنِ استاد گوی‌جات​ اهریمنی تنها هدف اول بود و بای‌بیای​ نینگ بینگ، هدف دوم به شمار می‌رفت.

چن تسوی‌اصلاً​ هوا در شوک‌کنم​ فرو رفته بود.

او در اصل یک کشاورز‌فکر​ بود و روزی هنگام شخم‌زدن‌قایم​ زمین، به درون غاری سقوط کرد.

در آن غار جسدی پیدا کرد‌بشی​ و پس از دریافت ناگهانی یک‌بشینم​ میراث، به یک استاد گو تبدیل شد.

استاد گو!

چن تسوی هوا هرگز فکر نمی‌کرد‌حرفای​ که روزی خودش به یکی از‌کنه​ سرورانِ محترمِ استاد گو تبدیل شود!

اما این شادی‌کنه​ دیری نپایید و‌خنده‌ای​ فاجعه از راه رسید.

پلنگ کوهی بزرگی به اندازهٔ یک گاومیش،‌جات​ در حالی که بادهای سبزی بدنش را‌بیای​ احاطه کرده بودند، به دهکدهٔ او حمله کرد.

تمام دهکده با خاک یکسان شد. پلنگ کوهی‌بهش​ او را نیز تعقیب کرد، اما به لطف‌جات​ کرم‌های گویش توانست جان سالم به در ببرد.

پس از شش ماه آوارگی در بیابان، کرم‌های گویش یکی پس‌تحریک​ از دیگری از بین رفتند و در نهایت با پیتون بزرگی‌امنه​ روبه‌رو شد. هرچند توانست جانور را بکشد، اما خودش نیز مسموم شد.

و امروز، با‌کنه​ دو استاد گو‌خنده‌ای​ برخورد کرده بود.

این سومین باری بود که با استادان گو روبه‌رو‌کافیه​ می‌شد. دو برخورد قبلی درس‌های دردناکی به او داده و‌هاهاها​ به او آموخته بودند که چگونه از خودش محافظت کند.

اما او هنوز‌فقط​ نیمچه‌استاد گویی بود که‌کنه​ بنیانی به‌شدت ضعیف داشت.

با یادآوری نبردِ‌مجبور​ اندکی پیش، وحشت تمام‌یارو​ وجودش را فرا گرفت.

او به‌هیچ‌وجه‌تحریک​ حریف آن‌بهش​ دختر نمی‌شد!

خوشبختانه از قبل تعداد زیادی گوی سیب‌زمینی تندری سوخته‌کافیه​ را خاک کرده بود. و از بختِ خوبش، آن‌پاسخ​ پسر بزدل و ترسو بود و ترجیح داد عقب‌نشینی کند.

چن تسوی هوا با‌واسه​ دیدن ناپدید شدنِ آن‌ها‌بهش​ در جنگل، آهِ آسودگی کشید.

اما هنوز‌اصلاً​ مطمئن نبود که‌کنم​ واقعاً رفته باشند.

کرم گویِ کاوشگرش به او اجازه می‌داد همه‌چیز را‌توی​ تا شعاع ۳۵۰ قدمی ببیند. وضوحِ تصویر به قدری‌می‌شی​ بود که گویی اشیاء درست مقابل چشمانش قرار داشتند.

اما قدرت‌شوم​ دیدن از پشت‌قایم​ موانع را نداشت.

چن تسوی هوا با خود فکر کرد: «چند روزی‌فکر​ صبر می‌کنم، سه روز دیگه می‌زنم بیرون.» در این مدت،‌همین‌جا​ او دیگر یاد گرفته بود که محتاط و صبور باشد.

ناولها | novelha.net