---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 192: آهِ آسودگی و احساس پیروزی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 192: آهِ آسودگی و احساس پیروزی

0

پیرمرد ابروسپید در حالی که نگاهی بی‌رحمانه در چشمانش موج می‌زد، با‌بعدش​ صدایی که از شادمانیِ بی‌حدش خبر می‌داد، قهقهه سر داد. او مشتش را‌نهایت​ باز کرد، گویی را به نمایش گذاشت و گفت: «چطور پیدات کردم؟ هاهاها!»

آن کرم خونِ خویشاوندی بود.

کرم خونِ خویشاوندی همچون عقیقِ سرخ، شفاف و بلورین بود.‌وقتی​ شبیه به زنجره‌ای بود که گاه و بی‌گاه نوری از خود‌مرگ​ ساطع می‌کرد و به سمت گو یوئهٔ نسل اول اشاره داشت.

پیرمرد ابروسپید با لحنی بی‌نهایت ازخودراضی و شادمان گفت: «با اینکه برادر ارشد فرصتم رو دزدید، از پشت بهم خنجر زد و گویِ من رو برد، اما بازم تونستم هنرهای پنهان رو یاد بگیرم. این‌طوری شد که‌بمونم​ این کرم خونِ خویشاوندی رو پالایش کردم. می‌دونی چطور پالایشش کردم؟ هه‌هه‌هه، با استفاده از خونِ قلبِ دو تا پسرِ تنی خودت. اونا فقط پنج شش سالشون بود و خیلی کوچیک بودن، واسه همین چون خونِ قلبشون‌رابطهٔ​ کافی نبود، مجبور شدم جفتشون رو به منابع زنده تبدیل کنم و هر ماه ازشون خون بکشم. بعد از ده‌ها سال وقت گذاشتن، بالاخره به اندازهٔ کافی خونِ قلب جمع کردم و این گو رو پالایش کردم.»

«اوه، راستی، هر دو تا پسرت کمی بعدش مردن. هاهاها! بعد از پالایش کرم خونِ خویشاوندی، سال‌های سال ازش استفاده کردم تا پیدات کنم. اما این دنیا خیلی بزرگه و تو هیچ‌جا پیدا نمی‌شدی. با اینکه کرم‌مرگ​ خونِ خویشاوندی رتبه ۵ بود، اما بردش هنوزم محدوده. در نهایت، وقتی داشتم می‌مردم، چاره‌ای نداشتم جز اینکه از گویِ تدفینِ یشم برای حفظ جونم استفاده کنم، از طریق مرگ زنده بمونم و خودم رو مهروموم کنم.‌یادِ​ همین چند وقت پیش، مجبور شدم از مهروموم بیرون بیام و برای آخرین بار شانسم رو امتحان کنم. کی فکرش رو می‌کرد که کاملاً اتفاقی پیدات کنم! برادر ارشد، می‌دونی اون لحظه چقدر خوشحال و هیجان‌زده بودم؟!»

پیرمرد ابروسپید با چهره‌ای که غرق در خاطرات گذشته شده بود، ادامه داد: «در مورد اون تیه شوئه لنگ، هه‌هه‌هه،‌می‌دونی​ من خودم بهش نامه دادم تا بکشونمش اینجا. با دیدنش، یادِ رابطهٔ قدیمی خودمون افتادم. چقدر خاطره‌انگیزه. اون موقع‌ها ما از‌مجبور​ یه فرقه بودیم و تزکیه‌گران اهریمنی رو شکار می‌کردیم. بهمون می‌گفتن درناهای دوقلوی جناح حق، و شکوه و افتخار بی‌حدومرزی داشتیم.»

حالت چهره‌اش آرام و لحنش ملایم بود، اما‌محدوده​ هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، نیت‌یشم​ قتل در هر دو چشم سردش قوی‌تر می‌شد.

این پیرمرد ابروسپید از قارهٔ‌قلب​ مرکزی آمده بود؛ او به‌کمی​ عنوان سرورْ دُرنای آسمان شناخته می‌شد.

در آن زمان، او از گوی بردگی درنای رتبه ۵ استفاده کرد و بر یک شاه‌درنا در‌بزرگه​ سطح شاه ده‌هزار جانور چیره شد و به شهرت رسید. از آنجا که می‌توانست یک شاه ده‌هزار‌حفظ​ جانور را به بردگی بگیرد، این بدان معنا بود که او ارتشی ده‌هزار جانوری را کنترل می‌کرد.

این قدرت به او اجازه‌پشت​ می‌داد تا با تواناییِ فردیِ خود،‌بازم​ یک دهکده را به‌کلی نابود سازد.

سرورْ دُرنای آسمان و گو یوئهٔ نسل اول، هر دو از فرقهٔ درنای جاودانِ قارهٔ مرکزی آمده‌برای​ بودند. صدها سال پیش، آن‌ها برادران ارشد و کوچک‌ترِ یکدیگر بودند، نزدیک‌تر از برادران تنی؛ آن‌ها استادان‌کاملاً​ گوی اهریمنی بسیاری را از پای درآوردند و با هم کار می‌کردند و هماهنگیِ بی‌نقصی با یکدیگر داشتند.

در یکی از تلاش‌هایشان‌اندازهٔ​ برای تعقیب تزکیه‌گران اهریمنی، آن‌ها‌پسرت​ یک زمینِ میراث را یافتند.

این میراث یکی از میراث‌های پرشماری بود که جدِ دریای‌پسرت​ خون بر جای گذاشته بود. اگر تنها با یک میراث‌نمی‌شدی​ عادی روبه‌رو بودند، مسئله‌ای نبود و هرگز علیه یکدیگر شمشیر نمی‌کشیدند.

با وجود این، گنجینهٔ این زمینِ میراث فراتر از حد تصور ارزشمند بود؛‌هنرهای​ می‌توانست به یک فرد اجازه دهد تا به آسمان‌ها صعود کند و از یک‌خودت​ فانی به یک جاودانه تبدیل شود! از این رو، هر دو برادر وسوسه شدند.

افسانه‌ها می‌گویند جدِ دریای خون بیش از صدهزار میراث از خود بر جای گذاشته است که در‌برای​ سراسر جهان پراکنده‌اند. اما انگیزهٔ واقعی او، معدود گنجینه‌های حقیقی‌ای بود که در چند تا از این مکان‌ها‌اتفاقی​ پنهان شده بودند. این مکان‌ها کرم‌های گوی شخصی و روش‌های حقیقی او را در خود جای داده بودند.

آن دو برادرِ هم‌فرقه‌اندازهٔ​ با میراثِ گنجینهٔ حقیقیِ جدِ‌پسرت​ دریای خون روبه‌رو شده بودند.

سرورْ دُرنای آسمان سریع‌تر عمل کرد و میراث را به دست آورد. گو یوئهٔ نسل اول‌دنیا​ که اسیر طمع شده بود، علیه او توطئه کرد و کرم گو را ربود. سپس تلاش‌یشم​ کرد تا جان سرورْ دُرنای آسمان را بگیرد، اما از آنجا که او توانست بگریزد، موفق نشد.

با فاش شدنِ ماجرا، گو یوئهٔ نسل اول چاره‌ای نداشت جز اینکه نام خود را پنهان کند و آواره شود تا دست فرقهٔ سابقش‌قلبِ​ به او نرسد. پس از گذشت ده‌ها سال، او نتوانست گوی طول عمر را بیابد؛ از این رو در روزهای پایانی عمرش در کوه‌ماه​ چینگ مائو در مرز جنوبی مستقر شد، ظاهرش را تغییر داد و با انتخاب نام گو یوئه برای خود، دهکدهٔ گو یوئه را بنا نهاد.

سرورْ دُرنای آسمان که نتوانسته بود او را پیدا کند، لبریز از کینه و نفرت شد. در همین‌حفظ​ حین، فرقهٔ درنای جاودان علاقهٔ زیادی به میراث دریای خون نشان داد؛ بنابراین با کمک آن‌ها، سرورْ دُرنای آسمان‌لحظه​ از گویِ تدفینِ یشم استفاده کرد، به خوابی عمیق فرو رفت و آخرین ذره از جانش را حفظ نمود.

روش گویِ تدفینِ یشم نیز روشی خاص بود. مشابه‌پسرت​ تبدیل شدنِ گو یوئهٔ نسل اول به زامبی، این‌ها‌پیدا​ روش‌هایی نامتعارف و صرفاً اقداماتی از سر ناچاری بودند.

تبدیل شدن به زامبی، جایگزین کردن زندگی با مرگ بود.‌پسرت​ تدفینِ حفظ‌کنندهٔ حیات می‌توانست فرد را قادر سازد تا به‌نمی‌شدی​ زندگی چنگ بزند، اما طول عمر او را افزایش نمی‌داد.

در این دنیا تنها یک راه برای افزایش طول عمر وجود داشت. همانند کاری که فانگ یوان در زندگی قبلی‌اش انجام‌پالایشش​ داد، آن‌ها باید از گوی طول عمر استفاده می‌کردند و طول عمر خود را از ریشه افزایش می‌دادند؛ این راهِ درست‌شدم​ بود. روش‌های دیگر معایبی داشتند و آسمان و زمین آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناختند، و جزو راهکارهای درماندگان به شمار می‌رفتند.

«برادر ارشد! ای شاگرد بی‌شرم، ای تفالهٔ پست! اون موقع که از پشت بهم خنجر زدی، فکر می‌کردی یه روزی تقاص‌مرگ​ پس بدی؟ هاها، آسمان‌ها ناامیدم نکردن، چون بالاخره پیدات کردم. امروز، نه تنها دودمانت رو منقرض می‌کنم و نقشهٔ هزار ساله‌ت‌چهره‌ای​ رو به باد می‌دم، بلکه فرصتم رو هم پس می‌گیرم! برای رسیدنِ این روز، خیلی وقت بود که صبر کرده بودم!!»

با پایان یافتنِ تجدید خاطراتش، سرورْ‌جمع​ دُرنای آسمان آه بلندی کشید و‌مردن​ نیت قتل خود را متمرکز کرد.

اما پیش از آنکه ضربه‌ای‌اندازهٔ​ وارد کند، گو یوئهٔ نسل‌پسرت​ اول حتی سریع‌تر وارد عمل شد!

آبِ خونینِ روی زمین همچون‌پشت​ فواره‌ای به بالا فوران کرد و‌بازم​ هاله‌ای رعب‌آور از خود ساطع نمود.

با پخش شدن بوی تند خون، از درونِ‌محدوده​ آبِ خونینِ غلیظ و متراکم، ده‌ها هزار گوی‌یشم​ گیوتین خون به صورت فشرده به پرواز درآمدند.

ویژژژ!

صدای به هم خوردن بال‌هایی به گوش رسید و بی‌شمار‌پسرت​ گوی خفاش خونین بال‌تیغی به هوا برخاستند، آسمان را در‌نمی‌شدی​ برگرفتند و برای کشتار به سمت دستهٔ درناها هجوم بردند.

دستهٔ درناها‌ارشد​ در هرج‌ومرج‌دزدید​ فرو رفتند.

گوهای گیوتین خون و خفاش‌های خونین بال‌تیغی‌هنوزم​ بسیار کوچک‌تر از درناهای پروازی منقارآهنین بودند‌نداشتم​ و در نبرد، برتریِ حرکتی به دست آوردند.

سرورْ دُرنای آسمان خشمگین شد، فریاد بلندی کشید و‌پسرت​ به شاه‌درنای پروازی که بر آن سوار بود فرمان‌پیدا​ داد و به سمت گو یوئهٔ نسل اول یورش برد.

استاد گویی‌وقت​ فریاد زد:‌بالاخره​ «عقب‌نشینی کنید!»

بادها زوزه می‌کشیدند. یورشِ شاه ده‌هزار جانور چنان کوبنده‌برد​ و رعب‌آور بود که گویی شهاب‌سنگی به زمین برخورد می‌کند؛‌پالایش​ منظره‌ای که همه را غرق در وحشت و بهت کرد.

ناگهان، موجی از خون به آسمان برخاست و پیتونِ رودِ خون که تا آن لحظه پنهان بود،‌برای​ در پناهِ آبِ خونین یورش برد. آرواره‌هایش را گشود و گردنِ درازِ شاه‌درنای پروازی را گاز گرفت.‌کاملاً​ هم‌زمان، بدنش را به دورِ آن پیچید تا شاه‌درنا را به درونِ برکهٔ خونِ روی زمین بکشاند.

سرورْ دُرنای آسمان پوزخندِ سردی زد؛ او پیتونِ رودِ خون را به‌خوبی‌مردن​ می‌شناخت. آبِ خون برای این پیتون حکمِ داروی شفابخشِ بی‌نظیری را داشت،‌نهایت​ از این رو باید ارتباطِ میانِ پیتون و برکهٔ خون را قطع می‌کرد.

با اراده‌ای در ذهنش، شاه‌درنای پروازی چنگال‌های فولادینش را دراز کرد و پیتونِ رودِ خون را در چنگ گرفت. هم‌زمان بال‌هایش را بر‌هنوزم​ هم کوبید و به سوی آسمان اوج گرفت. پس از نبرد با تیه شوئه لنگ، پیتونِ رودِ خون همچنان جراحاتِ بسیاری بر تن‌بار​ داشت و قدرتش به‌شدت تحلیل رفته بود. به همین دلیل، شاه‌درنای پروازی به‌راحتی آن را به آسمان کشید و رفته‌رفته از دهکده دور شد.

سرورْ دُرنای آسمان غرید: «جان بکن!» و سپس،‌گویِ​ همچون آذرخشی سپید، به سوی گو یوئهٔ نسل‌بگیرم​ اول که درونِ تابوتِ سرخ بود، شیرجه رفت.

گو یوئهٔ نسل اول گامی به بیرونِ تابوت نهاد و با‌داشتم​ کش‌وقوسی به بدنش، بال‌هایی از پشتش رویید. این جفت بال، بزرگ‌بمونم​ و تنومند بودند؛ درست مانند بال‌های خفاشی به رنگِ سیاهِ قیرگون.

گوی زامبی از دستهٔ کلاسیکِ کرم‌های گو به شمار می‌رفت که در سراسر جهان پراکنده بود. رتبه ۲‌پیدا​ گوی زامبی سرگردان، رتبه ۳ گوی زامبی خزدار، رتبه ۴ گوی زامبی جهنده و رتبه ۵ گوی زامبی‌مرگ​ پرنده. گوی زامبی خونین نیز از نوعِ زامبی‌های پرنده بود، پس بدیهی بود که توانایی پرواز داشته باشد!

شعله‌های خشم در چشمانِ گو یوئهٔ نسل اول زبانه می‌کشید. او بازوانش را گشود و‌ازش​ چنگال‌های اهریمنی و هولناکش را نمایان ساخت. با گشودنِ بال‌هایش، به سوی آسمان اوج گرفت. با‌تدفینِ​ صدای گرومبِ مهیبی، با سرورْ دُرنای آسمان که در میانِ زمین و هوا بود، برخورد کرد.

قدرتِ آن دو تقریباً برابر بود. پس از‌گویِ​ آنکه بر اثر شدت برخورد مسافتی به عقب رانده‌این‌طوری​ شدند، تعادلشان را بازیافتند و بار دیگر یورش بردند.

گرومب... گرومب... گرومب...

آن دو درگیرِ نبردی هوایی شدند و بدن‌هایشان پی‌درپی به‌کمی​ هم کوبیده می‌شد. قدرتِ رتبه ۵ تمام‌وکمال به نمایش درآمده‌رتبه​ بود؛ امواجِ حاصل از برخوردشان، ساختمان‌های بامبوی بی‌شماری را ویران کرد.

پس از مدتی، گو یوئهٔ نسل اول غریوِ بلندی‌راستی​ کشید. در حالی که هاله‌ای از سایه‌های خونین بدنش‌هیچ‌جا​ را در بر گرفته بود، حملاتش چندین برابر بی‌رحمانه‌تر شد.

چشمانِ سرورْ دُرنای آسمان درخشید. حملاتِ او همچون برش‌های‌برد​ تیغی پرنده یا ضرباتِ نافذِ شمشیری جاودان بود که‌این​ سایه‌ها را یکی پس از دیگری در هم می‌شکست.

گو یوئهٔ نسل اول بار دیگر غباری خونین از دهان بیرون دمید.‌می‌مردم​ سرورْ دُرنای آسمان بی‌درنگ کرمِ گوی خود را به کار گرفت و‌مهروموم​ سدی از نور پدید آورد تا راه را بر نفوذِ غبارِ خونین ببندد.

با گذشتِ زمان، از آنجا که سرورْ دُرنای آسمان پیرمردی در آستانهٔ مرگ‌سال‌های​ با بدنی فرتوت و ضعیف بود، قدرتش رو به افول گذاشت. او رفته‌رفته‌داشتم​ در برابرِ گو یوئهٔ نسل اول کم آورد و در موضعِ ضعف قرار گرفت.

گو یوئهٔ نسل اول با صدای بلند‌جمع​ خندید و تمسخر کرد: «بعد از صدها‌سال‌های​ سال، حتی یه ذره هم پیشرفت نکردی!»

سرورْ دُرنای آسمان با خشم غرید: «حروم‌زادهٔ لعنتی!» او اصلاً انتظار‌بازم​ نداشت گو یوئهٔ نسل اول تا این حد قدرتمند باشد؛ چه گیوتین‌استفاده​ خون و چه گوی خفاش خونین بال‌تیغی، همگی باید به او می‌رسیدند.

با یادآوریِ‌هیچ‌جا​ این موضوع،‌نمی‌شدی​ خشمش دوچندان شد.

سرورْ دُرنای آسمان در دل پوزخند زد: «همف،‌راستی​ وقتشه از برگ برنده‌م استفاده کنم!» ابروهای سپیدش‌بزرگه​ اندکی بالا رفتند و شروع به دگرگونی کردند.

ابروهایش با سرعتی جنون‌آمیز رشد کردند و به دو رشتهٔ ضخیم به طولِ ده‌ها‌سال‌های​ متر تبدیل شدند. یکی از راست و دیگری از چپ، همچون مارهایی که از‌می‌مردم​ لانه بیرون می‌خزند، با شتاب حرکت کردند و به دورِ گو یوئهٔ نسل اول پیچیدند.

گو یوئهٔ نسل اول بی‌وقفه با چنگال‌هایش حمله کرد، اما تقلایش بی‌فایده بود. این ابروها‌یاد​ در ظاهر شکننده به نظر می‌رسیدند، اما از فولاد سخت‌تر و در عین حال انعطاف‌پذیر‌پنج​ بودند. پس از گره خوردن به دورِ هدف، همچون ریشه‌های درختی کهن‌سال، محکم و استوار می‌شدند.

برای نخستین بار، لحنِ گو یوئهٔ نسل اول‌محدوده​ تغییر کرد و با آمیزه‌ای از بهت و‌یشم​ خشم گفت: «این همون گوی افراشتن ابرو و بازدمه!»

گوی افراشتن ابرو و بازدم از چیِ معمولی استفاده نمی‌کرد، بلکه با انرژی ازلی کار می‌کرد. این‌هیچ‌جا​ گو با مصرفِ جوهر ازلیِ درونِ روزنهٔ استاد گو و بیرون راندنِ آن به شکلِ انرژی ازلی عمل‌طریق​ می‌کرد. از آنجا که ماهیتِ این گو بر پایهٔ آسیبِ دوطرفه بود، گویی بسیار کمیاب به شمار می‌رفت.

با فعال شدنِ این گو، نه‌تنها جوهر ازلیِ گو‌راستی​ یوئهٔ نسل اول با سرعتِ سرسام‌آوری تخلیه می‌شد، بلکه جوهر‌پیدا​ ازلیِ سرورْ دُرنای آسمان نیز به همان سرعت تحلیل می‌رفت.

گوی افراشتن ابرو و بازدم همچون پلی روزنهٔ این دو نفر را به هم متصل‌یاد​ می‌کرد و باعثِ هدررفتِ شدیدِ جوهر ازلی می‌شد. استادان گوی عالی‌رتبه اغلب از این گو‌پنج​ برای درهم‌شکستنِ ضعیف‌ترها استفاده می‌کردند. استفاده از آن در برابرِ حریفی قدرتمندتر، چیزی جز خودکشی نبود.

اما این‌هیچ‌جا​ نبرد، شرایطِ‌نمی‌شدی​ متفاوتی داشت.

سرورْ دُرنای آسمان و گو یوئهٔ نسل اول هر دو در مرحلهٔ اوجِ رتبه ۵ بودند؛ با این تفاوت که گو یوئهٔ نسل اول به زامبی‌داشتم​ تبدیل شده و روزنه‌اش مرده بود، در نتیجه هیچ راهی برای بازیابیِ طبیعیِ جوهر ازلی نداشت. از سوی دیگر، هرچند سرورْ دُرنای آسمان از کهولت سن‌لحظه​ در آستانهٔ مرگ بود و طول عمرِ چندانی برایش باقی نمانده بود، اما روزنه‌اش سرشار از حیات بود و همچنان می‌توانست جوهر ازلی‌اش را بازیابی کند.

این تاکتیک، دقیقاً بزرگ‌ترین نقطه‌اندازهٔ​ ضعفِ گو یوئهٔ نسل اول‌پسرت​ را هدف قرار داده بود.

در حالی که جوهر ازلیِ سرورْ دُرنای آسمان مدام‌برد​ بازیابی می‌شد، سطحِ جوهر ازلی در روزنهٔ گو یوئهٔ نسل‌پالایش​ اول تنها رو به کاهش بود و هرگز پر نمی‌شد.

گو یوئهٔ نسل اول مستأصلانه به عقب گریخت، اما ابروهای‌وقتی​ سپید گویی پایانی نداشتند و دوشادوشِ او کشیده می‌شدند؛ در‌طریق​ همین حین، سرورْ دُرنای آسمان نیز فاصله را کمتر می‌کرد.

گو یوئهٔ نسل اول غرید و با اراده‌ای در ذهنش، گیوتین خون و گوی خفاش خونین‌بزرگه​ بال‌تیغی را فراخواند تا ابروهای سپید را قطع کنند، اما هیچ اثری نداشت. ابروهای سپید بی‌نهایت‌برای​ مستحکم بودند و حتی اگر چند تار از آن‌ها بریده می‌شد، به‌سرعت دوباره به هم متصل می‌شدند.

جوهر ازلی‌اش همچنان در حالِ ته کشیدن بود و اگر اوضاع به همین منوال پیش می‌رفت، شکستِ گو یوئهٔ‌پیدا​ نسل اول حتمی بود. اما او مردی جاه‌طلب بود که اکنون به بن‌بست رسیده بود. دندان‌هایش را به هم فشرد‌خودم​ و با تغییرِ تاکتیک، گیوتین خون و گوی خفاش خونین بال‌تیغی را مستقیماً به سوی سرورْ دُرنای آسمان روانه کرد.

سرورْ دُرنای آسمان که ناچار بود گوی افراشتن ابرو و‌اما​ بازدم را پیوسته فعال نگه دارد، در برابرِ این یورش‌می‌دونی​ چاره‌ای جز استفاده از سدِ نوری و دفاعِ منفعلانه نداشت.

سدِ سپید به لرزه درآمد.‌رتبه​ دلِ سرورْ دُرنای آسمان فرو‌وقتی​ ریخت؛ اوضاع اصلاً به نفعش نبود.

به احتمال زیاد، پیش از آنکه بتواند جوهر ازلیِ گو‌کمی​ یوئهٔ نسل اول را کاملاً تخلیه کند، سدِ نوری‌اش در‌رتبه​ هم می‌شکست و به دستِ گو یوئهٔ نسل اول کشته می‌شد!

ناولها | novelha.net