چپتر 209: برخورد با استاد گوی اهریمنی
0آب دریاچه راکد بود واهریمنی آسمان آبیِ صاف و ابرهایمیشد سپید را در خود بازتاب میداد.
حتی پس از رهایی از تعقیب زنبورهاینبرد سوزنی دیوانه، فانگ یوان و بای نینگمهرباناند بینگ همچنان حالتی جدی و گرفته داشتند.
زیرا پیش رویشان ردهایی به چشمحالت میخورد که نشان میداد پیشتر کسانی درنکرده این مکان آتش افروخته و گوشت پختهاند.
علف گوش ارتباط با زمین!
فانگ یوان اراده کرد و ریشههایی از گوششنبرد بیرون زد. با امتداد یافتنِ ریشهها و نفوذشانشرور به دلِ خاک، شنوایی او چندین برابر قویتر شد.
پس از مدتی گوش سپردن،رویارویی حالت چهرهاش آرام گرفت؛ کسیشرایط در آن حوالی کمین نکرده بود.
بیدرنگ به سوی بقایای آتشسپردن رفت و خاکسترها را لمس کرد،حوالی بیآنکه از کوچکترین سرنخی چشمپوشی کند.
پس از مدتی، فانگ یوان با بررسیِمدتی شواهد نتیجهگیری کرد: «آتش مالِ نیمماه پیشه. طرفکمین تنهاست و نباید همین دور و بر باشه.»
بای نینگ بینگ اخم کرد و با کشیدنِ آهیختم گفت: «تنها؟ استادای گوی خاندان باید توی گروههای پنجنفرهدلیل سفر کنن. انگار این یارو یه استاد گوی اهریمنیه.»
اگر شخصِ مدنظر استاد گویی از یک خاندان بود، در دستهٔ استاداننبود گوی جناح حق قرار میگرفت و امیدی به گفتوگو وجود داشت. اماطبیعتِ اگر استاد گوی اهریمنی بود، رویارویی با او قطعاً به نبرد ختم میشد.
این شرایط به این معناسپردن نبود که «افراد جناح حقکسی مهرباناند و افراد جناح اهریمنی شرور».
بلکه به این دلیل بود که وقتی فردی تنهاست، ذات حقیقیِآرام خود را بروز میدهد. در طبیعتِ وحشی هیچ قید و بندی وجودبیآنکه نداشت، از این رو آنها بدون هیچ ملاحظهای دست به عمل میزدند.
استادان گوی جناح حق بهصورت گروهی حرکت میکردند. هنگامختم رسیدگی به امور، نظر همراهانشان را نیز در نظردلیل میگرفتند، در نتیجه رفتارشان به هنجارهای جامعه نزدیکتر بود.
در مقابل، استادان گوی اهریمنی اغلب تنها سفر میکردند و بهشدت هوشیارنبود بودند؛ غریزهٔ قدرتمندی در برابر خطر داشتند. از آنجا که کسی را برایوحشی تکیه کردن نداشتند، همواره بهگونهای عمل میکردند که امنیت خود را تضمین کنند.
این اصلاً خبر خوبیمدتی برای فانگ یوان وآرام بای نینگ بینگ نبود.
هنگام برخورد با استادان گوی وابسته به خاندانهای جناح حق، میتوانستند از درگیری دوری کنند.کمین اما در صورت رویارویی با یک استاد گوی اهریمنی، نبرد حتمی بود؛ مگر اینکه چنان قدرتیمالِ از خود نشان میدادند که استاد گوی اهریمنی دچار ترس و تردید شود و عقبنشینی کند.
متأسفانه استادان گویی که میتوانستند بهتنهایی در این بیابانهای وحشیمیشد پرسه بزنند، عموماً تزکیهای در حدود رتبه ۴ و روشهای خاصذات خود را داشتند. مگر چند فرد ضعیف در میانشان پیدا میشد؟
در مورد فانگ یوان و بای نینگ بینگ، یکی بهتازگی به رتبه ۳ رسیده بود وبلکه دیگری در مرحلهٔ آغازین رتبه ۱ قرار داشت. بدون داشتن کرمهای گوی کافی برای پوشش تمام نقاطدست ضعفشان، حتی سفر در جنگل نیز سراسر خطر بود و هر قدمشان قماری دشوار به حساب میآمد.
اگر با یک استاد گویسپردن اهریمنی روبهرو میشدند، بهاحتمال زیادکسی جانشان را از دست میدادند.
فانگ یوان گفت: «باز خوبه که ردِ این آتیش رو پیدا کردیم.گرفت از الان به بعد نباید بیگدار به آب بزنیم و تند بریم.کوچکترین باید تجدید قوا کنیم و حداقل زخمهای فعلیمون رو کامل درمان کنیم.»
بای نینگ بینگ سر تکاناهریمنی داد. با این یادآوری، اومیشد نیز دردِ کمرش را احساس کرد.
فانگ یوان گلِ توسیتا را فراخواند؛ مرهمنبرد و باندها را بیرون آورد و بخش عمدهایشرور از آنها را به بای نینگ بینگ داد.
هرچند گسترهٔ دفاعیِ گویِ لاک کوچکحالت و معمولاً بیفایده بود، اما اینکمین بار کمک شایانی به فانگ یوان کرد.
از آنجا که بای نینگ بینگقویتر بیشترِ حملات را به جان خریدهگرفت بود، فانگ یوان جراحت چندانی برنداشت.
او بهسرعت به زخمهایشاما رسیدگی کرد و برای کمکختم به بای نینگ بینگ شتافت.
بای نینگ بینگ بالاپوش خود را درآورد. سوراخهایختم بیشماری به درشتیِ نوک انگشت سراسرِ کمرش را پوشاندهدلیل بود؛ منظرهای که لرزه بر اندام هر بینندهای میانداخت.
زنبور سوزنی دیوانه جانوری در رتبه ۳ بود که علاوه بر تعداد انبوه، قدرت نفوذ بالایی داشترفت و میتوانست گوی سایبان آسمان را خنثی کند. اما از آنجا که بای نینگ بینگ پیشتر گوی عضلاتدور یخی را نیز به کار گرفته بود، با داشتن این دو لایهٔ دفاعی جان سالم به در برد.
تچ تچ...
بای نینگ بینگ دندانقروچهای کرد و با کشیدنِنبرد نفسی عمیق، دردِ ناشی از تمیز کردن زخمهاشرور را تاب آورد. کمی بعد، جراحتها باندپیچی شدند.
فانگ یوان قوطیهای خالیِاهریمنی مرهم و آخرین باندِ باقیماندهمیشد را درون گل توسیتا گذاشت.
فانگ یوان با چهرهای جدی ایستاد و گفت: «مرهمِ زیادی برامون نمونده، باندانکرده هم همینطور. با اینکه صرفهجویی کردیم و تا جای ممکن باندا رو دوبارهشواهد استفاده کردیم، ولی انگار واقعاً باید هرچه زودتر یه گوی درمانی پیدا کنیم.»
مرهمها اقلامی مصرفی بودند که ساختشان دشوار بود و جمعآوری موادشانآرام زمان میبرد. اگر گوی درمانی داشتند، نهتنها تأثیر بهتری میگذاشت، بلکهلمس تنها نیازمند مصرف جوهر ازلی بود که بهطور طبیعی بازیابی میشد.
با این مقایسه،داشت برتریِ گوی درمانیرویارویی بهوضوح مشخص بود.
اما یافتنِداشت کرمِ گوی ایدهآلرویارویی بسیار دشوار بود.
حقیقت این بود که در این نیمماه، فرصتهای بسیاری پیشکسی رویشان قرار گرفته بود، اما یا قدرت کافی نداشتند، یا شرایطکوچکترین محیطی نامناسب بود و آمادگیِ لازم برای شکارِ گو را نداشتند.
بای نینگ بینگ ناگهان گفت: «ما بایدمدتی یه گوی درمانی پیدا کنیم! اما قبلحوالی از اون، من اینجا یه مشکلی دارم.»
فانگ یوان ابروداشت بالا انداخت ورویارویی پرسید: «چه مشکلی؟»
بای نینگ بینگ که بالاتنهاش برهنه بود، به سمت او چرخید و به سینهاش اشاره کرد: «آخ کهوقتی این دو تا تیکه گوشت چقدر دستوپامو میگیرن. وقتی میدوم بالا و پایین میپرن و توی مبارزه همبهصورت فقط یه بارِ اضافیان. میخوام بِبُرمشون، ولی میترسم جراحتش خیلی سنگین بشه. بدونِ گوی درمانی، ممکنه دردسرم بیشتر بشه.»
او نابغهٔ خاندان بای بود و تمام تمرکزش راگرفت بر تزکیه گذاشته بود. تقریباً هیچچیز از دنیای بیرون نمیدانستلمس و از این رو، کوچکترین اهمیتی به ظرافتهای زنانه نمیداد.
با وجود اینکه بای نینگ بینگ به یک دختر تبدیل شده بود، تمامکسی عمرش را همچون یک مرد زندگی کرده بود؛ بنابراین در ذهنش هیچ اهمیتیچشمپوشی برای این موضوع قائل نبود و این بدن را چیزی مقدس یا باارزش نمیدانست.
گذشته از این، میدانست که گویِ یانگِقطعاً در دستِ فانگ یوان، در هر صورتافراد میتواند بدن مردانهاش را به او بازگرداند.
بنابراین، بای نینگاما بینگ هرگز خودقطعاً را یک دختر نمیدانست.
فانگ یوان با چهرهای بیاحساسسپردن به او خیره شد و گفت:حوالی «بریدنشون دردسر زیادی داره، میتونی ببندیشون.»
بای نینگخاک بینگ پرسید:چندین «چیو ببندم؟»
فانگ یوان گفت: «با بانداژ سینهترویارویی رو ببند و مثل یه زخم باهاشنبود رفتار کن. اینطوری سر جاشون ثابت میمونن.»
بای نینگ بینگ با چهرهایرویارویی درمانده و کلافه آهی کشید ومعنا گفت: «هوف... فعلاً همین بهترین کاره.»
با فرارسیدنِبرابر شب، خورشیدمدتی رفتهرفته غروب کرد.
دستههایی از جانوران وحشی برای نوشیدن آبمدتی به سوی دریاچه سرازیر میشدند و آنحوالی دو جرئت نداشتند مدت زیادی آنجا بمانند.
فانگ یوان غاری طبیعی در صخرهای شیبدار و نزدیک پیدا کرد.شرایط هرچند کمی تنگ بود، اما امنیت داشت. پس از بیرون راندنحقیقیِ پرندگانی که درونش لانه کرده بودند، آنجا به اقامتگاه موقتشان تبدیل شد.
چند روز بعد، جراحاتاهریمنی بای نینگ بینگ تاختم حد زیادی بهبود یافت.
آن دو سفرشان رامدتی به سوی کوه بایآرام گو از سر گرفتند.
اما با در نظر گرفتن آن استاد گوی اهریمنیِ مرموز، فانگ یوانگرفت در این مسیر بیش از پیش محتاط بود؛ او مدام توقف میکردکوچکترین و با به کارگیری علفِ گوشِ ارتباط با زمین، محیط اطراف را میسنجید.
در روز دومداشت سفر، احتیاطشان ثمرهٔرویارویی خوبی به همراه داشت.
فانگ یوان زیر درختی، چوبهایرویارویی سوختهای یافت که آشکارا کارِشرایط همان استاد گوی اهریمنی بود.
در روز سوم، آثارمدتی نبردی شدید را درآرام نزدیکی یک جویبار بررسی کردند.
لاشهٔ پیتونِ سبزِ بزرگی آنجا افتاده بود؛ جانورانسپردن وحشی گوشتش را کاملاً دریده و خورده بودندنکرده و تنها اسکلتی از آن بر جای مانده بود.
زمین پوشیده از فلسهای مار بودرویارویی و با شکسته و قطع شدنِ درختانِنبود بسیار، جویبار مسیر جدیدی پیدا کرده بود.
فانگ یوان مدتی بررسی کرد و با لحنی آسودهتر گفت: «اون استاد گوی اهریمنی اینجاشرور نبرد سنگینی با پیتون سبز داشته. این یه پیتونِ سبزِ شاه صد جانوره. برای زنده موندنبدون تو همچین نبردی، به نظر میرسه اون استاد گوی اهریمنی هم تزکیهٔ رتبه ۳ داشته باشه.»
با این وجود، فانگ یوان تمایلی به رویارویی باگرفت این استاد گوی اهریمنی نداشت. او رویارویی با جانورانخاکسترها وحشیِ بیخرد را به رویارویی با استادان گو ترجیح میداد.
استادان گو از خرد برخوردار بودند و از هر ذرهٔ قدرتشان هوشمندانه بهرهکسی میگرفتند. یک استاد گوی اهریمنیِ رتبه ۳ در مقایسه با زنبورهای سوزنیِ دیوانه،چشمپوشی تهدید بسیار بزرگتری برای فانگ یوان و بای نینگ بینگ به شمار میرفت.
اما اوضاع همیشه بر وفق مراد پیشقطعاً نمیرود؛ در بعدازظهرِ همان روز، آن دوافراد بار دیگر ردپای استاد گوی اهریمنی را یافتند.
فانگ یوان گفت: «این استاد گوی اهریمنی زخمیختم شده. اینجا روی زمین مقداری گوشتِ بریدهشده هست،بلکه پس به نظر میرسه که مسموم شده باشه.»
در کرهٔ زمین، پیتونِمدتی زهرآگین وجود نداشت، اما درگرفت این دنیا بسیار رایج بود.
با شنیدن اینشنوایی حرف، برقی در چشمانمدتی بای نینگ بینگ درخشید.
این بیشک خبر خوبی بود. هرچهرویارویی استاد گوی اهریمنی ضعیفتر میشد، کفهٔمعنا ترازو بیشتر به نفع آنها سنگینی میکرد.
طی چند روزِ بعد، ردهاییرویارویی که از استاد گوی اهریمنیشرایط بر جای میماند، بیشتر شد.
فانگ یوان با تکیه بر پانصدحالت سال تجربهاش، دریافت که در حال نزدیکنکرده شدن به استاد گوی اهریمنیِ مجروح هستند.
فانگ یوان به بای نینگ بینگ هشدار داد: «حواستو بیشتر جمع کن. میتونم حدس بزنمکمین که جراحتش داره بدتر میشه و زهرِ پیتونِ سبز بدنش رو کاملاً آلوده کرده. امانتیجهگیری دقیقاً به همین خاطر، رفتار یه استاد گوی اهریمنی میتونه خیلی افراطیتر و خطرناکتر بشه.»
مسئولیت نبرد قطعاً بر دوش بای نینگقطعاً بینگ بود. تزکیهٔ مرحلهٔ آغازینِ رتبه ۱افراد فانگ یوان در چنین شرایطی هیچ کاربردی نداشت.
اکنون بزرگترین برتریشان این بود که دشمننبرد در دیدرس قرار داشت، در حالی که فانگشرور یوان و بای نینگ بینگ در خفا بودند.
آن دو باقویتر هوشیاریِ دوچندان بهحالت مسیر خود ادامه دادند.
سرعت پیشرویشان را کمترچندین کردند و مسافت کوتاهتری راحالت نسبت به روزهای قبل پیمودند.
سرانجام، در یکی از بعدازظهرها، فانگ یوان در حالی که ریشههای روییدهمعنا از گوشهایش را جمع میکرد، چشمانش را گشود و گفت: «استاد گویمیدهد اهریمنی رو پیدا کردم! تو اون غاره و داره نفسای آخرش رو میکشه!»
او لحظاتی پیش، صدایاهریمنی نفس کشیدن انسانی راختم از درون غار شنیده بود.
بای نینگ بینگ که تشنهٔ نبردحالت بود، با نگاهی بیرحمانه گفت: «تاکمین دشمن ضعیفه باید کارش رو تموم کنیم!»
اما فانگخاک یوان مانعچندین او شد.
«عجله نکن. نیازی نیست درگیر بشیم.رویارویی با این وضعیتی که داره، چندمعنا روز دیگه خودش از شدت زهر میمیره.»
بای نینگ بینگ گفت:اهریمنی «که اینطور.» و از شدتمیشد نیتِ قتلِ او کاسته شد.
اما در همین لحظه.
صدای ضعیفی از درون غار به گوش رسید:سپردن «شما دو نفر که اون بیرونید، چرا خودتونونکرده قایم میکنید؟ من خیلی وقته متوجه حضورتون شدم.»
با شنیدن این صدا،اما مشخص شد که استادنبرد گوی اهریمنی یک زن است.
حالت چهرهٔ فانگاما یوان دگرگون شدقطعاً و بیدرنگ عقب کشید.
صدا دوباره از درون غارسپردن طنینانداز شد: «مگه سنگهای ازلیکسی و کرمهای گوی منو نمیخواید؟»
فانگ یوان وشنوایی بای نینگ بینگ برمدتی سرعت عقبنشینی خود افزودند.
هرچند طرف مقابل ضعیف بود، امارویارویی لحنی استوار داشت. بیشک تلههایی کارمعنا گذاشته بود که اینچنین بیباکانه سخن میگفت.
افزون بر این، هیچکس آنقدر احمق نبودنبرد که جانش را در برابر شخصی که چیزیشرور برای از دست دادن نداشت، به خطر بیندازد.
ناگهان پیکری از درون غار بیرون پرید و فریاد زد:کسی «حالا که تا اینجا اومدید، فکر کردید میتونید به همینبیآنکه راحتی فرار کنید؟ هه هه، کور خوندید، همهتون همینجا میمونید!»
فانگ یوان به سرعت جابهجابرابر شد، حضورش را پنهان کردچهرهاش و گفت: «بقیهش با تو.»
بای نینگ بینگ نوچی کرد، گوی سایبانقطعاً آسمان را به کار گرفت و باافراد احضار هزارپای طلاییِ ارّهای، با دشمن درگیر شد.
نبردشان سه دور به طولرویارویی انجامید و در نهایت، استادشرایط گوی اهریمنی تحت فشار قرار گرفت.
او زنی میانسال و پابرهنه بود که پاهای بزرگی داشت وحوالی موهای سیاه و ضخیمی کف پاهایش روییده بود. چهره و اندامش بهچشمپوشی رنگ سبز عجیبی درآمده بود که ناشی از زهر پیتون سبز بود.
لحظاتی بعد، زنِ استاد گوی اهریمنی رفتهرفته توانسپردن مقابله را از دست داد. ناگهان پاهایش رانکرده محکم بر زمین کوبید و به درون غار جهید.
بای نینگوجود بینگ بیاماناما به تعقیبش پرداخت.
فانگ یوان ناگهان هشداراهریمنی داد: «دنبالش نرو!» اماختم دیگر دیر شده بود.
گرومب!
انفجار مهیبی درست زیر پاهای بایقویتر نینگ بینگ رخ داد و تمامگرفت بدنش را به هوا پرتاب کرد.