---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 209: برخورد با استاد گوی اهریمنی • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 209: برخورد با استاد گوی اهریمنی

0

آب دریاچه راکد بود و‌خاک​ آسمان آبیِ صاف و ابرهای‌مدتی​ سپید را در خود بازتاب می‌داد.

حتی پس از رهایی از تعقیب زنبورهای‌گروه‌های​ سوزنی دیوانه، فانگ یوان و بای نینگ‌اهریمنیه​ بینگ همچنان حالتی جدی و گرفته داشتند.

زیرا پیش رویشان ردهایی به چشم‌وجود​ می‌خورد که نشان می‌داد پیش‌تر کسانی در‌ختم​ این مکان آتش افروخته و گوشت پخته‌اند.

علف گوش ارتباط با زمین!

فانگ یوان اراده کرد و ریشه‌هایی از گوشش‌برابر​ بیرون زد. با امتداد یافتنِ ریشه‌ها و نفوذشان‌کسی​ به دلِ خاک، شنوایی او چندین برابر قوی‌تر شد.

پس از مدتی گوش سپردن،‌باید​ حالت چهره‌اش آرام گرفت؛ کسی‌کنن​ در آن حوالی کمین نکرده بود.

بی‌درنگ به سوی بقایای آتش‌گفت‌وگو​ رفت و خاکسترها را لمس کرد،‌قطعاً​ بی‌آنکه از کوچک‌ترین سرنخی چشم‌پوشی کند.

پس از مدتی، فانگ یوان با بررسیِ‌اما​ شواهد نتیجه‌گیری کرد: «آتش مالِ نیم‌ماه پیشه. طرف‌معنا​ تنهاست و نباید همین دور و بر باشه.»

بای نینگ بینگ اخم کرد و با کشیدنِ آهی‌قوی‌تر​ گفت: «تنها؟ استادای گوی خاندان باید توی گروه‌های پنج‌نفره‌کمین​ سفر کنن. انگار این یارو یه استاد گوی اهریمنیه.»

اگر شخصِ مدنظر استاد گویی از یک خاندان بود، در دستهٔ استادان‌یارو​ گوی جناح حق قرار می‌گرفت و امیدی به گفت‌وگو وجود داشت. اما‌امیدی​ اگر استاد گوی اهریمنی بود، رویارویی با او قطعاً به نبرد ختم می‌شد.

این شرایط به این معنا‌گفت‌وگو​ نبود که «افراد جناح حق‌رویارویی​ مهربان‌اند و افراد جناح اهریمنی شرور».

بلکه به این دلیل بود که وقتی فردی تنهاست، ذات حقیقیِ‌نبرد​ خود را بروز می‌دهد. در طبیعتِ وحشی هیچ قید و بندی وجود‌فردی​ نداشت، از این رو آن‌ها بدون هیچ ملاحظه‌ای دست به عمل می‌زدند.

استادان گوی جناح حق به‌صورت گروهی حرکت می‌کردند. هنگام‌قوی‌تر​ رسیدگی به امور، نظر همراهانشان را نیز در نظر‌کمین​ می‌گرفتند، در نتیجه رفتارشان به هنجارهای جامعه نزدیک‌تر بود.

در مقابل، استادان گوی اهریمنی اغلب تنها سفر می‌کردند و به‌شدت هوشیار‌یارو​ بودند؛ غریزهٔ قدرتمندی در برابر خطر داشتند. از آنجا که کسی را برای‌گفت‌وگو​ تکیه کردن نداشتند، همواره به‌گونه‌ای عمل می‌کردند که امنیت خود را تضمین کنند.

این اصلاً خبر خوبی‌امیدی​ برای فانگ یوان و‌اما​ بای نینگ بینگ نبود.

هنگام برخورد با استادان گوی وابسته به خاندان‌های جناح حق، می‌توانستند از درگیری دوری کنند.‌معنا​ اما در صورت رویارویی با یک استاد گوی اهریمنی، نبرد حتمی بود؛ مگر اینکه چنان قدرتی‌قید​ از خود نشان می‌دادند که استاد گوی اهریمنی دچار ترس و تردید شود و عقب‌نشینی کند.

متأسفانه استادان گویی که می‌توانستند به‌تنهایی در این بیابان‌های وحشی‌مدتی​ پرسه بزنند، عموماً تزکیه‌ای در حدود رتبه ۴ و روش‌های خاص‌سوی​ خود را داشتند. مگر چند فرد ضعیف در میانشان پیدا می‌شد؟

در مورد فانگ یوان و بای نینگ بینگ، یکی به‌تازگی به رتبه ۳ رسیده بود و‌شخصِ​ دیگری در مرحلهٔ آغازین رتبه ۱ قرار داشت. بدون داشتن کرم‌های گوی کافی برای پوشش تمام نقاط‌ختم​ ضعفشان، حتی سفر در جنگل نیز سراسر خطر بود و هر قدمشان قماری دشوار به حساب می‌آمد.

اگر با یک استاد گوی‌گفت‌وگو​ اهریمنی روبه‌رو می‌شدند، به‌احتمال زیاد‌رویارویی​ جانشان را از دست می‌دادند.

فانگ یوان گفت: «باز خوبه که ردِ این آتیش رو پیدا کردیم.‌ختم​ از الان به بعد نباید بی‌گدار به آب بزنیم و تند بریم.‌ذات​ باید تجدید قوا کنیم و حداقل زخم‌های فعلی‌مون رو کامل درمان کنیم.»

بای نینگ بینگ سر تکان‌خاک​ داد. با این یادآوری، او‌مدتی​ نیز دردِ کمرش را احساس کرد.

فانگ یوان گلِ توسیتا را فراخواند؛ مرهم‌گروه‌های​ و باندها را بیرون آورد و بخش عمده‌ای‌اگر​ از آن‌ها را به بای نینگ بینگ داد.

هرچند گسترهٔ دفاعیِ گویِ لاک کوچک‌وجود​ و معمولاً بی‌فایده بود، اما این‌نبرد​ بار کمک شایانی به فانگ یوان کرد.

از آنجا که بای نینگ بینگ‌داشت​ بیشترِ حملات را به جان خریده‌ختم​ بود، فانگ یوان جراحت چندانی برنداشت.

او به‌سرعت به زخم‌هایش‌دلِ​ رسیدگی کرد و برای کمک‌قوی‌تر​ به بای نینگ بینگ شتافت.

بای نینگ بینگ بالاپوش خود را درآورد. سوراخ‌های‌پنج‌نفره​ بی‌شماری به درشتیِ نوک انگشت سراسرِ کمرش را پوشانده‌مدنظر​ بود؛ منظره‌ای که لرزه بر اندام هر بیننده‌ای می‌انداخت.

زنبور سوزنی دیوانه جانوری در رتبه ۳ بود که علاوه بر تعداد انبوه، قدرت نفوذ بالایی داشت‌نبود​ و می‌توانست گوی سایبان آسمان را خنثی کند. اما از آنجا که بای نینگ بینگ پیش‌تر گوی عضلات‌آن‌ها​ یخی را نیز به کار گرفته بود، با داشتن این دو لایهٔ دفاعی جان سالم به در برد.

تچ تچ...

بای نینگ بینگ دندان‌قروچه‌ای کرد و با کشیدنِ‌برابر​ نفسی عمیق، دردِ ناشی از تمیز کردن زخم‌ها‌کسی​ را تاب آورد. کمی بعد، جراحت‌ها باندپیچی شدند.

فانگ یوان قوطی‌های خالیِ‌خاندان​ مرهم و آخرین باندِ باقی‌مانده‌سفر​ را درون گل توسیتا گذاشت.

فانگ یوان با چهره‌ای جدی ایستاد و گفت: «مرهمِ زیادی برامون نمونده، باندا‌ختم​ هم همین‌طور. با اینکه صرفه‌جویی کردیم و تا جای ممکن باندا رو دوباره‌حقیقیِ​ استفاده کردیم، ولی انگار واقعاً باید هرچه زودتر یه گوی درمانی پیدا کنیم.»

مرهم‌ها اقلامی مصرفی بودند که ساختشان دشوار بود و جمع‌آوری موادشان‌نبرد​ زمان می‌برد. اگر گوی درمانی داشتند، نه‌تنها تأثیر بهتری می‌گذاشت، بلکه‌وقتی​ تنها نیازمند مصرف جوهر ازلی بود که به‌طور طبیعی بازیابی می‌شد.

با این مقایسه،‌نفوذشان​ برتریِ گوی درمانی‌شنوایی​ به‌وضوح مشخص بود.

اما یافتنِ‌استادای​ کرمِ گوی ایده‌آل‌باید​ بسیار دشوار بود.

حقیقت این بود که در این نیم‌ماه، فرصت‌های بسیاری پیش‌رویارویی​ رویشان قرار گرفته بود، اما یا قدرت کافی نداشتند، یا شرایط‌بلکه​ محیطی نامناسب بود و آمادگیِ لازم برای شکارِ گو را نداشتند.

بای نینگ بینگ ناگهان گفت: «ما باید‌اما​ یه گوی درمانی پیدا کنیم! اما قبل‌شرایط​ از اون، من اینجا یه مشکلی دارم.»

فانگ یوان ابرو‌نفوذشان​ بالا انداخت و‌شنوایی​ پرسید: «چه مشکلی؟»

بای نینگ بینگ که بالاتنه‌اش برهنه بود، به سمت او چرخید و به سینه‌اش اشاره کرد: «آخ که‌گویی​ این دو تا تیکه گوشت چقدر دست‌وپامو می‌گیرن. وقتی می‌دوم بالا و پایین می‌پرن و توی مبارزه هم‌معنا​ فقط یه بارِ اضافی‌ان. می‌خوام بِبُرمشون، ولی می‌ترسم جراحتش خیلی سنگین بشه. بدونِ گوی درمانی، ممکنه دردسرم بیشتر بشه.»

او نابغهٔ خاندان بای بود و تمام تمرکزش را‌اهریمنی​ بر تزکیه گذاشته بود. تقریباً هیچ‌چیز از دنیای بیرون نمی‌دانست‌مهربان‌اند​ و از این رو، کوچک‌ترین اهمیتی به ظرافت‌های زنانه نمی‌داد.

با وجود اینکه بای نینگ بینگ به یک دختر تبدیل شده بود، تمام‌می‌شد​ عمرش را همچون یک مرد زندگی کرده بود؛ بنابراین در ذهنش هیچ اهمیتی‌بروز​ برای این موضوع قائل نبود و این بدن را چیزی مقدس یا باارزش نمی‌دانست.

گذشته از این، می‌دانست که گویِ یانگِ‌چندین​ در دستِ فانگ یوان، در هر صورت‌آرام​ می‌تواند بدن مردانه‌اش را به او بازگرداند.

بنابراین، بای نینگ‌گوی​ بینگ هرگز خود‌توی​ را یک دختر نمی‌دانست.

فانگ یوان با چهره‌ای بی‌احساس‌گفت‌وگو​ به او خیره شد و گفت:‌قطعاً​ «بریدنشون دردسر زیادی داره، می‌تونی ببندیشون.»

بای نینگ‌می‌گرفت​ بینگ پرسید:‌گفت‌وگو​ «چیو ببندم؟»

فانگ یوان گفت: «با بانداژ سینه‌ت‌شنوایی​ رو ببند و مثل یه زخم باهاش‌چهره‌اش​ رفتار کن. این‌طوری سر جاشون ثابت می‌مونن.»

بای نینگ بینگ با چهره‌ای‌باید​ درمانده و کلافه آهی کشید و‌انگار​ گفت: «هوف... فعلاً همین بهترین کاره.»

با فرارسیدنِ‌قرار​ شب، خورشید‌امیدی​ رفته‌رفته غروب کرد.

دسته‌هایی از جانوران وحشی برای نوشیدن آب‌اما​ به سوی دریاچه سرازیر می‌شدند و آن‌شرایط​ دو جرئت نداشتند مدت زیادی آنجا بمانند.

فانگ یوان غاری طبیعی در صخره‌ای شیب‌دار و نزدیک پیدا کرد.‌سپردن​ هرچند کمی تنگ بود، اما امنیت داشت. پس از بیرون راندن‌بقایای​ پرندگانی که درونش لانه کرده بودند، آنجا به اقامتگاه موقتشان تبدیل شد.

چند روز بعد، جراحات‌خاندان​ بای نینگ بینگ تا‌پنج‌نفره​ حد زیادی بهبود یافت.

آن دو سفرشان را‌امیدی​ به سوی کوه بای‌اما​ گو از سر گرفتند.

اما با در نظر گرفتن آن استاد گوی اهریمنیِ مرموز، فانگ یوان‌ختم​ در این مسیر بیش از پیش محتاط بود؛ او مدام توقف می‌کرد‌ذات​ و با به کارگیری علفِ گوشِ ارتباط با زمین، محیط اطراف را می‌سنجید.

در روز دوم‌نفوذشان​ سفر، احتیاطشان ثمرهٔ‌شنوایی​ خوبی به همراه داشت.

فانگ یوان زیر درختی، چوب‌های‌باید​ سوخته‌ای یافت که آشکارا کارِ‌کنن​ همان استاد گوی اهریمنی بود.

در روز سوم، آثار‌امیدی​ نبردی شدید را در‌اما​ نزدیکی یک جویبار بررسی کردند.

لاشهٔ پیتونِ سبزِ بزرگی آنجا افتاده بود؛ جانوران‌اهریمنی​ وحشی گوشتش را کاملاً دریده و خورده بودند‌نبود​ و تنها اسکلتی از آن بر جای مانده بود.

زمین پوشیده از فلس‌های مار بود‌شنوایی​ و با شکسته و قطع شدنِ درختانِ‌چهره‌اش​ بسیار، جویبار مسیر جدیدی پیدا کرده بود.

فانگ یوان مدتی بررسی کرد و با لحنی آسوده‌تر گفت: «اون استاد گوی اهریمنی اینجا‌اگر​ نبرد سنگینی با پیتون سبز داشته. این یه پیتونِ سبزِ شاه صد جانوره. برای زنده موندن‌قطعاً​ تو همچین نبردی، به نظر می‌رسه اون استاد گوی اهریمنی هم تزکیهٔ رتبه ۳ داشته باشه.»

با این وجود، فانگ یوان تمایلی به رویارویی با‌اهریمنی​ این استاد گوی اهریمنی نداشت. او رویارویی با جانوران‌افراد​ وحشیِ بی‌خرد را به رویارویی با استادان گو ترجیح می‌داد.

استادان گو از خرد برخوردار بودند و از هر ذرهٔ قدرتشان هوشمندانه بهره‌می‌شد​ می‌گرفتند. یک استاد گوی اهریمنیِ رتبه ۳ در مقایسه با زنبورهای سوزنیِ دیوانه،‌بروز​ تهدید بسیار بزرگ‌تری برای فانگ یوان و بای نینگ بینگ به شمار می‌رفت.

اما اوضاع همیشه بر وفق مراد پیش‌چندین​ نمی‌رود؛ در بعدازظهرِ همان روز، آن دو‌آرام​ بار دیگر ردپای استاد گوی اهریمنی را یافتند.

فانگ یوان گفت: «این استاد گوی اهریمنی زخمی‌پنج‌نفره​ شده. اینجا روی زمین مقداری گوشتِ بریده‌شده هست،‌شخصِ​ پس به نظر می‌رسه که مسموم شده باشه.»

در کرهٔ زمین، پیتونِ‌امیدی​ زهرآگین وجود نداشت، اما در‌اهریمنی​ این دنیا بسیار رایج بود.

با شنیدن این‌امیدی​ حرف، برقی در چشمان‌اما​ بای نینگ بینگ درخشید.

این بی‌شک خبر خوبی بود. هرچه‌شنوایی​ استاد گوی اهریمنی ضعیف‌تر می‌شد، کفهٔ‌حالت​ ترازو بیشتر به نفع آن‌ها سنگینی می‌کرد.

طی چند روزِ بعد، ردهایی‌باید​ که از استاد گوی اهریمنی‌کنن​ بر جای می‌ماند، بیشتر شد.

فانگ یوان با تکیه بر پانصد‌وجود​ سال تجربه‌اش، دریافت که در حال نزدیک‌ختم​ شدن به استاد گوی اهریمنیِ مجروح هستند.

فانگ یوان به بای نینگ بینگ هشدار داد: «حواستو بیشتر جمع کن. می‌تونم حدس بزنم‌معنا​ که جراحتش داره بدتر میشه و زهرِ پیتونِ سبز بدنش رو کاملاً آلوده کرده. اما‌هیچ​ دقیقاً به همین خاطر، رفتار یه استاد گوی اهریمنی می‌تونه خیلی افراطی‌تر و خطرناک‌تر بشه.»

مسئولیت نبرد قطعاً بر دوش بای نینگ‌چندین​ بینگ بود. تزکیهٔ مرحلهٔ آغازینِ رتبه ۱‌آرام​ فانگ یوان در چنین شرایطی هیچ کاربردی نداشت.

اکنون بزرگ‌ترین برتری‌شان این بود که دشمن‌گروه‌های​ در دیدرس قرار داشت، در حالی که فانگ‌اگر​ یوان و بای نینگ بینگ در خفا بودند.

آن دو با‌می‌گرفت​ هوشیاریِ دوچندان به‌وجود​ مسیر خود ادامه دادند.

سرعت پیشروی‌شان را کمتر‌گفت‌وگو​ کردند و مسافت کوتاه‌تری را‌رویارویی​ نسبت به روزهای قبل پیمودند.

سرانجام، در یکی از بعدازظهرها، فانگ یوان در حالی که ریشه‌های روییده‌حالت​ از گوش‌هایش را جمع می‌کرد، چشمانش را گشود و گفت: «استاد گوی‌خاکسترها​ اهریمنی رو پیدا کردم! تو اون غاره و داره نفسای آخرش رو می‌کشه!»

او لحظاتی پیش، صدای‌خاندان​ نفس کشیدن انسانی را‌پنج‌نفره​ از درون غار شنیده بود.

بای نینگ بینگ که تشنهٔ نبرد‌وجود​ بود، با نگاهی بی‌رحمانه گفت: «تا‌نبرد​ دشمن ضعیفه باید کارش رو تموم کنیم!»

اما فانگ‌می‌گرفت​ یوان مانع‌گفت‌وگو​ او شد.

«عجله نکن. نیازی نیست درگیر بشیم.‌شنوایی​ با این وضعیتی که داره، چند‌حالت​ روز دیگه خودش از شدت زهر می‌میره.»

بای نینگ بینگ گفت:‌خاندان​ «که این‌طور.» و از شدت‌سفر​ نیتِ قتلِ او کاسته شد.

اما در همین لحظه.

صدای ضعیفی از درون غار به گوش رسید:‌اهریمنی​ «شما دو نفر که اون بیرونید، چرا خودتونو‌نبود​ قایم می‌کنید؟ من خیلی وقته متوجه حضورتون شدم.»

با شنیدن این صدا،‌دلِ​ مشخص شد که استاد‌برابر​ گوی اهریمنی یک زن است.

حالت چهرهٔ فانگ‌گوی​ یوان دگرگون شد‌توی​ و بی‌درنگ عقب کشید.

صدا دوباره از درون غار‌گفت‌وگو​ طنین‌انداز شد: «مگه سنگ‌های ازلی‌رویارویی​ و کرم‌های گوی منو نمی‌خواید؟»

فانگ یوان و‌امیدی​ بای نینگ بینگ بر‌اما​ سرعت عقب‌نشینی خود افزودند.

هرچند طرف مقابل ضعیف بود، اما‌شنوایی​ لحنی استوار داشت. بی‌شک تله‌هایی کار‌حالت​ گذاشته بود که این‌چنین بی‌باکانه سخن می‌گفت.

افزون بر این، هیچ‌کس آن‌قدر احمق نبود‌گروه‌های​ که جانش را در برابر شخصی که چیزی‌اگر​ برای از دست دادن نداشت، به خطر بیندازد.

ناگهان پیکری از درون غار بیرون پرید و فریاد زد:‌رویارویی​ «حالا که تا اینجا اومدید، فکر کردید می‌تونید به همین‌شرور​ راحتی فرار کنید؟ هه هه، کور خوندید، همه‌تون همین‌جا می‌مونید!»

فانگ یوان به سرعت جابه‌جا‌وجود​ شد، حضورش را پنهان کرد‌قطعاً​ و گفت: «بقیه‌ش با تو.»

بای نینگ بینگ نوچی کرد، گوی سایبان‌چندین​ آسمان را به کار گرفت و با‌آرام​ احضار هزارپای طلاییِ ارّه‌ای، با دشمن درگیر شد.

نبردشان سه دور به طول‌باید​ انجامید و در نهایت، استاد‌کنن​ گوی اهریمنی تحت فشار قرار گرفت.

او زنی میان‌سال و پابرهنه بود که پاهای بزرگی داشت و‌قطعاً​ موهای سیاه و ضخیمی کف پاهایش روییده بود. چهره و اندامش به‌وقتی​ رنگ سبز عجیبی درآمده بود که ناشی از زهر پیتون سبز بود.

لحظاتی بعد، زنِ استاد گوی اهریمنی رفته‌رفته توان‌اهریمنی​ مقابله را از دست داد. ناگهان پاهایش را‌نبود​ محکم بر زمین کوبید و به درون غار جهید.

بای نینگ‌ریشه‌ها​ بینگ بی‌امان‌دلِ​ به تعقیبش پرداخت.

فانگ یوان ناگهان هشدار‌خاندان​ داد: «دنبالش نرو!» اما‌پنج‌نفره​ دیگر دیر شده بود.

گرومب!

انفجار مهیبی درست زیر پاهای بای‌داشت​ نینگ بینگ رخ داد و تمام‌ختم​ بدنش را به هوا پرتاب کرد.

ناولها | novelha.net