---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 225: استخوان‌های یشمی، استخوان‌های فولادین • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 225: استخوان‌های یشمی، استخوان‌های فولادین

0

غرمب!

با برخورد صدای انفجاری مهیب،‌ورودی​ دیوار استخوانی فرو ریخت و مسیر‌آمده​ جدیدی در دیدرس همه پدیدار گشت.

نابود کردن بسیار آسان‌تر از خلق‌هست​ کردن بود، به‌ویژه وقتی کسی کنترل‌بای​ این میراث را در دست نداشت.

«رئیس، از جلو خبر رسیده.‌بازگشت​ مسیر پنجم رو کاملاً بررسی‌نگرانیِ​ کردیم، اما هدف پیدا نشد.»

«رئیس، من وارد مسیر ششم شدم و‌پنهانِ​ یه تالار استخوانی پیدا کردم. یه اسکلت‌بی‌شمار​ و یه کتاب استخوانی بزرگ اونجا بود.»

«رئیس، توی مسیر هفتم هم تالاری با‌نگران​ ساختار مشابه هست. یه اسکلت اونجا چهارزانو‌مسیرهای​ نشسته و یه کتاب استخوانی هم کنارشه.»

«رئیس، مسیر‌هفتم​ هشتم رو‌ساختار​ پیدا کردیم!»

رئیس خاندان بای با چهره‌ای درهم‌کشیده فریاد زد:‌آمده​ «دوباره بگردید!» بیش از هفت کتاب استخوانی غول‌پیکر‌تسلط​ پیش روی او روی هم تلنبار شده بود.

تیه دائو کو با علاقه‌ای عمیق گفت: «این طراحی واقعاً با ذات انسان‌ها جور درمیاد. وقتی یه استاد گو اسکلت‌پیداش​ و کتاب استخوانی رو پیدا می‌کنه، ناخودآگاه دچار سوءتفاهم میشه و فکر می‌کنه کل میراث رو به دست آورده. اما‌بیفتید​ در حقیقت، ادیب استخوان خاکستری تالارهای مشابه زیادی ساخته. میراث حقیقی باید توی یکی از این مسیرها پنهان شده باشه.»

گره ابروهای‌افراد​ رئیس خاندان‌نگهبانی​ بای کورتر شد.

وضعیت پیچیده شده بود. از آنجا که از پیش‌کنارشه​ افراد زیادی را برای نگهبانی از ورودی گماشته بود،‌بیش​ نگران بازگشت فانگ و بای از مسیرِ آمده نبود.

نگرانیِ او از این بود که آن دو‌آمده​ از مسیرهای پنهانِ میراث بگریزند. هر چه باشد، او‌داشت​ تنها بر ورودی تسلط داشت، نه بر خروجی‌های بی‌شمار.

در همان لحظه، استاد گویی با چهره‌ای ذوق‌زده شتافت و گفت:‌تسلط​ «پیداش کردیم! یه تالار استخوانی توی مسیر هشتم پیدا کردیم. اسکلتِ اونجا‌خاکشیر​ خرد و خاکشیر شده و کرم گویِ داخل جمجمه‌ش رو هم بردن.»

تیه دائو کو با‌نگهبانی​ روحیه‌ای مضاعف گفت: «این‌بازگشت​ قطعاً همون مسیریه که رفتن!»

رئیس خاندان بای بی‌درنگ‌ساختار​ به راه افتاد و‌نشسته​ فرمان داد: «راه بیفتید!»

پس از مدتی‌گماشته​ کوتاه، گروه با‌فانگ​ شتاب به تالاری رسیدند.

بزرگی با تعجب پرسید:‌نبود​ «چطور ممکنه دو تا‌بگریزند​ تونل مخفی اینجا باشه؟»

«اون دو تا‌برای​ دزدِ جناح اهریمنی‌گماشته​ از کدوم مسیر رفتن؟»

«مهم نیست، به دو گروه تقسیم‌هست​ می‌شیم. وقتی پیداشون کردیم، تحت هر‌بای​ شرایطی باید از ارباب‌های جوان محافظت کنیم!»

پلکانی که به تالار مخفیِ کیسهٔ گوشت ختم می‌شد،‌نبود​ به چشم می‌آمد و توجه رئیس خاندان بای، تیه‌خروجی‌های​ دائو کو و بیشتر بزرگان را به خود جلب کرد.

پس از مدتی، گروه به‌نگرانیِ​ انتهای پلکان رسیدند و یکی از‌تسلط​ آن‌ها گفت: «تالار مخفیِ کیسهٔ گوشت؟»

بوووم!

در خرد و‌تالاری​ خاکشیر شد و گروه‌چهارزانو​ به داخل هجوم بردند.

اما هیچ بنی‌بشری‌گماشته​ در تالار مخفی‌فانگ​ به چشم نمی‌خورد.

هی‌هی‌هی... هاهاها... هه‌هه‌هه...

دهان‌های بی‌شمارِ روی‌برای​ دیوار، انواع صداهای‌گماشته​ خنده را سر می‌دادند.

«این دیگه چه مزخرفیه؟!»

«گویِ گوشتِ خنده... معمولاً‌نگران​ برای نگهداری گنجینه‌ها استفاده میشه.‌نبود​ این دهان‌ها مثل کشو می‌مونن.»

«این دهان خیلی‌آمده​ باز شده، احتمالاً‌مسیرهای​ از همین‌جا رفتن.»

رئیس خاندان بای نگاهی به اطراف انداخت و در‌فانگ​ نهایت، نگاه سردش روی تنها تونل مخفیِ تالار ثابت ماند:‌تسلط​ «تو، تو و تو همین‌جا می‌مونید. بقیه دنبال من بیاید!»

کمی پیش‌هفتم​ از آن، در‌مشابه​ همان تالار مخفی.

بای شنگ تازه به‌نگران​ هوش آمده بود که درد‌نبود​ شدیدی در شکمش احساس کرد.

لحظه‌ای بعد، صدای بی‌رحمی‌نبود​ به گوشش رسید: «اگه‌بگریزند​ نمی‌خوای بمیری، بلند شو!»

بای شنگ‌افراد​ این صدا را‌ورودی​ به خوبی می‌شناخت.

صاحب همین صدا بود که کل خاندان را فریب‌کنارشه​ داد و او را ربود. حتی هویتش به عنوان‌بیش​ ارباب جوانِ خاندان گو یوئه هم احتمالاً دروغی بیش نبود!

کلاه‌بردار، پست‌فطرت، اهریمن!

با وجود نفرین‌هایی که در‌نگرانیِ​ دل نثار او می‌کرد، بای‌تنها​ شنگ مطیعانه از جا برخاست.

تازه آن زمان متوجه شد در مکان بسیار عجیبی‌فانگ​ قرار دارد؛ دیوارهای گوشتیِ اطرافش پر از دهان بود و‌تسلط​ همهمه‌ای از خنده‌های کرکننده‌ سر می‌دادند که در گوشش می‌پیچید.

با به یاد آوردنِ‌ساختار​ نوشته‌های کتاب‌ها، بی‌اختیار به‌نشسته​ زبان آورد: «گویِ گوشتِ خنده؟»

فانگ یوان لبخند‌گماشته​ زد: «بچه، سنت کمه‌مسیرِ​ اما اطلاعاتت بد نیست.»

طبق شایعاتِ زندگیِ پیشینش، شنیده بود که این خواهر و برادرِ خاندان بای ذاتاً باهوش‌اند؛ به‌ویژه برادر‌گویی​ بزرگ‌تر، بای شنگ، که حتی در این سنِ کم از خرد بالایی برخوردار بود و حافظه‌ای شبیه به‌بی‌درنگ​ حافظهٔ تصویری داشت. اینکه اکنون توانسته بود گویِ گوشتِ خنده را بشناسد، نشان می‌داد آن شایعات بی‌اساس نبوده‌اند.

بای شنگ دندان‌قروچه‌ای کرد و با‌گماشته​ نفرتی عمیق به فانگ یوان و بای‌نگرانیِ​ نینگ بینگ خیره شد: «شما دو تا!»

بای هوا که او نیز با‌هست​ لگد فانگ یوان بیدار شده بود، با‌چهره‌ای​ هق‌هق به سوی بای شنگ دوید: «داداش!»

بای شنگ بی‌درنگ‌گماشته​ خواهرش را پشت‌فانگ​ سر خود پناه داد.

بای نینگ بینگ‌آمده​ پوزخندی زد: «عجب مهر‌پنهانِ​ خواهر و برادریِ قشنگی.»

بای شنگ بی‌پروا فریاد زد:‌ورودی​ «ای زنِ بدذات! با اینکه این‌قدر‌آمده​ زیبایی، اما قلبت مثل زهرِ کژدمه!»

لبخند در دم‌تالاری​ از روی لبانِ بای‌چهارزانو​ نینگ بینگ محو شد.

حرف‌های بای شنگ همچون خنجری در قلبش‌مسیرِ​ فرو رفت. «زن»، «زیبا»... او حتی ذره‌ای‌باشد​ هم تابِ شنیدنِ این واژه‌ها را نداشت.

شترق، شترق، شترق!

او جلو رفت، یقهٔ بای‌ورودی​ شنگ را گرفت و سه‌مسیرِ​ سیلیِ محکم به صورتش نواخت.

او قدرتی معادل یک تمساح داشت و با وجود اینکه‌هشتم​ بیشترِ زورش را مهار کرده بود، باز هم پس از‌غول‌پیکر​ این سیلی‌ها، هر دو گونهٔ بای شنگ سرخ و متورم شد.

با وجود این، بای شنگ دست‌فانگ​ از دشنام برنداشت: «زنِ افعی، زنِ‌پنهانِ​ شیطانی، اگه جرئت داری منو بکش!»

شترق، شترق، شترق!

بای نینگ‌افراد​ بینگ سه سیلیِ‌ورودی​ دیگر نثارش کرد.

بای هوا به پای بای نینگ بینگ چسبید و‌کنارشه​ با گریه و زاری التماس کرد: «هق‌هق... داداشم رو‌بیش​ ول کن، تو رو خدا داداشم رو ول کن...»

بای شنگ با‌گماشته​ دشواری به زبان آورد:‌مسیرِ​ «خواهر... بهش التماس نکن!»

فانگ یوان آهی کشید،‌نبود​ جلو رفت و یقهٔ‌بگریزند​ بای هوا را گرفت.

وقتی فانگ یوان دخترک را‌ورودی​ از زمین بلند کرد، او‌مسیرِ​ از شدت وحشت جیغ کشید.

بای شنگ دیگر نتوانست سرسختی نشان‌هست​ دهد و با اضطراب فریاد زد:‌بای​ «دزدِ شرور، خواهرم رو ول کن!»

فانگ یوان دست دیگرش را دراز کرد، گونهٔ بای هوا را محکم فشرد‌بگریزند​ و با لحنی خونسرد گفت: «خیلی سروصدا می‌کنی. اگه بازم جیغ‌وداد کنی، فکر کردی‌خرد​ زبونِ جفتتون رو نمی‌برم؟ آره، چطوره اول از بریدن زبون این دختربچه شروع کنم؟»

با آزاد شدن نیت قتلش،‌نگرانیِ​ لبخند محوی بر گوشهٔ لبانش نشست‌تسلط​ و نوری سرد در چشمانش درخشید.

بای هوا چنان ترسیده بود‌ورودی​ که دیگر جرئت نداشت گریه کند؛‌آمده​ اشک در چشمانش حلقه زده بود.

بای شنگ می‌خواست دهان باز کند و‌چهارزانو​ جوابش را بدهد، اما با یک نگاهِ فانگ‌فریاد​ یوان، قلبش فرو ریخت و دهانش را بست.

فانگ یوان همچنان لبخند بر لب‌فانگ​ داشت و گفت: «این‌طوری بهتره. مطیعانه‌پنهانِ​ باهام همکاری کنید، شاید بذارم زنده بمونید.»

گوشهٔ لب‌مسیرِ​ بای نینگ‌نبود​ بینگ پرید.

اما فانگ یوان بی‌درنگ افزود: «دارم حقیقت رو می‌گم. من قصد ندارم با مادرتون دشمنی کنم،‌بگریزند​ گرفتنتون هم فقط برای تضمین امنیت خودمون بود. اگه ازمون اطاعت کنید، ولتون می‌کنیم. البته اگه‌کرم​ همکاری نکنید، هاها، بدم نمیاد زبونتون یا چند تا از انگشتاتون رو ببرم تا باهاشون بازی کنم.»

بای شنگ نفس عمیقی کشید و پرسید: «پس می‌خوای‌کنارشه​ چی‌کار کنیم؟» او از بای نینگ بینگِ سرد ترسی‌بیش​ نداشت، اما از فانگ یوانِ خندان وحشت کرده بود.

لبخند فانگ یوان‌گماشته​ پهن‌تر شد: «این دهن‌های‌مسیرِ​ روی دیوارها رو می‌بینید؟»

او جزئیات را توضیح داد‌نگرانیِ​ و خواهر و برادر را رها‌تسلط​ کرد تا به دندان‌ها ضربه بزنند.

لحظه‌ای نگذشته بود‌برای​ که بای هوا از‌نگران​ سر ترس فریاد کشید.

در مقابلش، دهانی باز شد، زبان‌هست​ سرخ‌رنگش بیرون آمد و گلولهٔ استخوانیِ کوچکی‌چهره‌ای​ به درشتیِ تخم بلدرچین را نمایان ساخت.

این گلوله پوشیده از خطوط راه‌راهِ سیاه‌مسیرِ​ و سفید بود و فانگ یوان را‌باشد​ به یاد جانوری از کرهٔ زمین می‌انداخت؛ گورخر.

فانگ یوان به‌سرعت جلو رفت‌نگرانیِ​ و گو را برداشت؛ چهره‌اش‌تنها​ از این غافلگیریِ شیرین شکفت.

اگر اشتباه نمی‌کرد، این‌نگهبانی​ یک گوی نوع حرکتی‌بازگشت​ بود؛ گوی پرندهٔ بی‌پا.

این گو تنها یک بار قابل‌هست​ استفاده بود، اما جثهٔ بزرگی داشت‌بای​ و می‌توانست هزاران لی پرواز کند.

این دقیقاً مانند‌گماشته​ رسیدنِ بالشی به‌فانگ​ فردی خواب‌آلود بود.

فانگ یوان تازه درگیرِ دغدغهٔ فرار شده‌پنهانِ​ بود و چه کسی فکرش را می‌کرد بای‌همان​ هوا گوی پرندهٔ بی‌پا را دودستی تقدیمش کند!

اما این‌افراد​ غافلگیریِ شیرین تنها‌ورودی​ آغازِ ماجرا بود.

پس از‌هفتم​ مدتی، بای شنگ‌مشابه​ نیز موفق شد.

او با ضرباتش دهانی‌نگران​ را باز کرد و استخوانی‌نبود​ روی زبانِ آن نمایان گشت.

دو سرِ این استخوان صاف و گرد،‌پنهانِ​ و بخش میانیِ آن کشیده و باریک بود؛‌همان​ استخوان درخششی سبزرنگ همچون سنگ یشمِ سبز داشت.

گوی استخوان یشمی!

فانگ یوان آن را در‌مشابه​ دست گرفت، بی‌درنگ پالایشش کرد‌هشتم​ و به درون روزنه‌اش فرستاد.

این بار نوبت‌گماشته​ بای نینگ بینگ‌فانگ​ بود که غبطه بخورد.

گوی استخوان یشمی می‌توانست اسکلت استاد گو را بازسازی کرده و به‌داشت​ آن کیفیتی یشم‌گونه ببخشد؛ در نتیجه استخوان‌ها سخت‌تر و انعطاف‌پذیرتر می‌شد. این تأثیر،‌گویِ​ درست مانند گوی گراز سفید و سیاه یا گوی قدرت تمساح، دائمی بود.

مهم‌تر از آن، گوی استخوان یشمی‌گماشته​ می‌توانست با گوی عضلات یخی ترکیب‌نبود​ شود و نتیجه‌ای فوق‌العاده به بار آورد.

بای نینگ بینگ از پیش عضلات یخی داشت؛ اگر استخوان‌های یشمی‌خاندان​ را نیز به دست می‌آورد، صاحب «عضلات یخی و استخوان‌های یشمی» می‌شد.‌تلنبار​ این دو ویژگی مکمل یکدیگر می‌شدند و نتیجه‌ای به‌مراتب بهتر رقم می‌زدند.

با وجود این، گوی استخوان یشمی کرمی یک‌بارمصرف بود. همچنین نقطه‌ضعفی اساسی داشت؛ استاد‌باشد​ گو هنگام استفاده از آن، دردی طاقت‌فرسا را متحمل می‌شد. بسیاری از استادان گو که‌کرم​ اراده‌ای ضعیف داشتند، بر اثر دردِ ناشی از به‌کارگیری گوی استخوان یشمی جان باخته بودند.

فانگ یوان لبخندی زد‌نبود​ و گفت: «می‌خوایش؟ می‌تونی‌بگریزند​ با گوی گوشت-استخوان عوضش کنی.»

بای نینگ بینگ به‌سردی خرناسی کشید و بی‌آنکه‌بازگشت​ پاسخی بدهد، رویش را برگرداند و با تلاشی‌بگریزند​ بیشتر به ضربه زدن به دندان‌ها ادامه داد.

اما این کار کاملاً به بختِ فرد بستگی داشت. در‌هشتم​ هر دهان ده جفت دندان وجود داشت و برای افتادن آن‌ها،‌پیش​ فرد باید دست‌کم به پنج دندان با ترتیبی درست ضربه می‌زد.

بای نینگ بینگ جز‌نگران​ در همان تلاش اول، دیگر‌نبود​ موفقیتی به دست نیاورده بود.

وضعیت فانگ‌مسیرِ​ یوان از او‌نگرانیِ​ هم اسف‌بارتر بود.

با وجود این، پس از‌ورودی​ گذشت مدتی، بای هوا و‌مسیرِ​ بای شنگ دوباره شگفتی‌ساز شدند.

بای هوا ردیفِ دیگری از دندان‌ها‌هست​ را فرو ریخت و گوی استخوان‌بای​ آهنین را نصیب فانگ یوان کرد.

دهانی هم که بای شنگ به‌فانگ​ آن ضربه می‌زد، رفته‌رفته گشوده شد و‌بگریزند​ به تونل مخفیِ جدیدی تغییر شکل داد.

بختِ بلندِ این خواهر و برادر‌مسیرهای​ باعث شد بای نینگ بینگ در‌داشت​ دل از شگفتی نفسش را حبس کند.

او نمی‌دانست که این خواهر و برادر، مالکانِ مقدرشده و حقیقیِ این میراث هستند. تقدیر نوعی قدرتِ‌باشد​ فرازمینی، جادویی و رازآلود بود؛ به‌ویژه در این جهان، کرم‌های گوی نادری وجود داشتند که دربردارندهٔ پاره‌هایی از‌جمجمه‌ش​ قانون تقدیر بودند و به برخی از استادان گوی خوش‌اقبال، تسلط بر بخشی از قدرت‌های تقدیر را می‌بخشیدند.

با پدیدار شدنِ تونل‌ساختار​ مخفیِ جدید، فانگ یوان‌نشسته​ دیگر دلیلی برای ماندن ندید.

استادان گوی خاندان بای ممکن بود هر لحظه از راه برسند. از طرفی،‌بگریزند​ کرم‌های گوی باقی‌مانده درون دهان‌هایی قرار داشتند که محکم قفل شده بودند و‌اسکلتِ​ تخریبشان بسیار دشوار بود. چاره‌ای نبود جز اینکه آن‌ها را همان‌جا رها کنند.

فانگ یوان بار دیگر بای شنگ و بای هوا را‌تنها​ با ضربه‌ای بیهوش کرد، هر کدام را زیر یکی از بازوانش‌اسکلتِ​ زد و به دنبال بای نینگ بینگ وارد دهان غول‌پیکر شد.

آن دو با‌برای​ عبور از این تونل‌نگران​ مخفی، به تالاری رسیدند.

این پهناورترین تالار‌تالاری​ استخوانی بود که تا‌چهارزانو​ آن لحظه دیده بودند.

مساحت این مکان به‌تنهایی بیش از دو کیلومتر مربع بود. در‌مسیرهای​ مرکز تالار، هرمی استخوانی قرار داشت؛ قلهٔ هرم مسطح شده و سکویی‌ذوق‌زده​ را شکل داده بود که دو ردیف پله به آن منتهی می‌شد.

فانگ یوان و بای نینگ بینگ‌مسیرهای​ نگاهی به یکدیگر انداختند؛ در آنجا هیچ‌چیز‌خروجی‌های​ جز این هرم استخوانی به چشم نمی‌خورد.

پس از بررسی محیط اطراف و اطمینان‌نگران​ از نبودِ خطر، آن دو به سمت‌مسیرهای​ سکوی روی قلهٔ هرم به راه افتادند.

روی سکو، تندیسی از جمجمهٔ یک جانور درندهٔ غول‌پیکر قرار داشت؛‌خاندان​ ارتفاعش از قامتِ نیم‌تنهٔ یک انسان بلندتر بود و با نیش‌هایی که‌تلنبار​ محکم روی هم چفت شده بودند، به شیر یا ببر شباهت داشت.

ناولها | novelha.net