چپتر 342: بیائو
0وقتی شوئه سان سی برای نخستین بار این خبراهریمنی را شنید، حاضر به باورش نشد و با خوددرگیر گفت: «چی؟ شاهجانور کوچک میخواد منو به چالش بکشه؟»
او با خود میاندیشید که هیچ ارتباطی با اهریمنهای سیاه وپیرامونشان سفید ندارد، هرگز به آنها توهینی نکرده و حتی پیش از ایننمیداد آنها را ندیده است. چطور ممکن بود بیدلیل برایش دردسر درست کنند؟
اما دیری نپایید کهآوازهٔ پس از پرسوجو، دریافتزمان این ماجرا حقیقت دارد!
او با ناراحتی گفت: «آخه چطور ممکنه؟ تو کلهٔ این شاهجانور کوچک چیداره میگذره؟ میراث سه شاه تا چند روز دیگه باز میشه، اون وقت این هنوزدومون حوصله داره منو به چالش بکشه؟ مگه من چیکارت کردم که اینجوری باهام درمیفتی؟!»
شوئه سانشایعات سی احساس درماندگیستارگانِ و آزردگی میکرد.
«فقط به خاطر اینکه هرزمان دومون توی مسیر قدرت هستیم، میخوادپیرامونشان ببینه کی قویتره؟ هوف، عجب دیوونهایه!»
شوئه سان سی پس از بررسیِ همهجانبهٔ ماجرا،زمان سرانجام فانگ یوان را در دستهٔ دیوانگانی قرارستارگانِ داد که درکشان برای یک انسان عادی غیرممکن بود.
چند ماه پیش، آوازهٔچند اهریمنهای سیاه و سفیدمیشه به گوشش خورده بود.
با گذشت زمان، آن دوستارگانِ به شهرت بیشتری دست یافتندشمار و شایعات پیرامونشان گستردهتر شد.
آنها ستارگانِ نوظهورخورده و شناختهشدهٔ جناحشهرت اهریمنی به شمار میرفتند.
در ابتدا، شوئه سان سی اهمیتی به این موضوع نمیداد.بیشتری فانگ یوان و هو مِی اِر با هم درگیر شدهاهریمنی بودند و او از این بابت در دل خرسند بود.
اما اکنون، دیگر نمیتوانست بخندد.
پس از آمدن اهریمنهای سیاه و سفیدشناختهشدهٔ به کوه سان چا، آنها نهتنها حضورموضوع بیسروصدایی نداشتند، بلکه دردسرهای عظیمی به پا کردند.
بهویژه آن شاهجانور کوچک که کارهایش رابیشتری بدون هیچ ملاحظهای، غیرمنطقی و بیرحمانه پیشنوظهور میبرد و باعث میشد مردم احساس خطر کنند.
ستمگر هنگ مِی از میانِ ده ستمگر، با حسن نیت به دیدارش رفت،شایعات اما کشته شد. فِی لی برای جانش التماس کرد، اما فانگ یوان ازنمیداد او نگذشت و با ضربات پیاپی او را به خمیری از گوشت بدل ساخت.
مسئله این بود که آنها استادان گوی رتبه ۴ با تزکیهٔ مرحله میانی بودند.مگه اما شاهجانور کوچک با استفاده از تزکیهٔ مرحله آغازین، این دو را در دمتوی از پای درآورده بود. چنین قدرت نبردی، بذر ترس را در دل مردم میکاشت.
شوئه سان سی نیز تزکیهٔ مرحله میانی رتبه ۴ را داشت و احساس میکرد قدرتش تقریباً با ستمگر هنگشده مِی و فِی لی برابر است. اکنون که فانگ یوان او را به چالش میکشید، قلبش فرو ریخت وکارهایش تهدید بزرگی را حس کرد؛ حتی در اعماق وجودش رگههایی از ترس را یافت که ناچار به پذیرش آن بود!
او با خود اندیشید: «این فانگ ژنگ بیش از حد بیرحمپیرامونشان و غیرمنطقیه. میخواد با پا گذاشتن روی جنازهٔ ما ارشدها، شهرتشموضوع رو بالا ببره. فِی لی قربانیِ جاهطلبیهاش شد، حالا نوبت منه.»
شوئه سان سی نیزآوازهٔ در جوانی دست بهزمان چنین اعمال متکبرانهای زده بود.
اما در آن زمان، او تنها استادان گوی رتبه ۳ راهنوز میکشت و بههیچوجه به گرد پای بیرحمیِ فانگ یوان نمیرسید کهآزردگی استادان گویی با مرحلهٔ بالاتر از خود را برای نبرد برمیگزید.
راستش را بخواهید، شوئه سان سی هیچ تمایلی به نبرد با این فانگ یوانِ دیوانه نداشت.مِی اما از بخت بد، پدرخواندهاش اخیراً برای پالایش یک گو در تزکیهٔ انفرادی به سر میبردنداشتند و اکنون که فانگ یوان او را علناً به چالش کشیده بود، چارهای جز پذیرش آن نداشت.
در اینگوشش دنیا، انسانها اغلبزمان حق انتخابی نداشتند.
اگر او، شوئه سان سی، اینخورده چالش را نمیپذیرفت، شهرتی که در تمامشایعات این سالها اندوخته بود، بر باد میرفت.
شوئه سان سی سالیان متمادی دردیگه جناح اهریمنی حضور داشت. او درک روشنیداره از بیرحمیِ این دنیا پیدا کرده بود.
زندگی در این دنیا دشوار بود؛ برایشناختهشدهٔ به دست آوردن شانسی برای بقا، تمامموضوع گونههای مختلف با جان و دل میجنگیدند!
هرچه خود را مهربانتر و ضعیفتر نشان میدادید،دست نهتنها به آرامش نمیرسیدید، بلکه خود را درجناح خطر بزرگتری میانداختید و طمع بسیاری را برمیانگیختید.
استادان گوی جناح اهریمنی که به جایگاه شوئهزمان سان سی رسیده بودند، قطعاً انسانهای بیشماری را بهنوظهور قتل رسانده و افراد بسیار بیشتری را آزرده بودند.
دنیا همینگونه بود؛ اگر آدم نمیکشتید و دیگران را نمیآزردید، چطورهنوز میتوانستید منابع لازم برای پیشرفت در تزکیه را به دست آورید؟آزردگی چطور میتوانستید از نتایج نبردها برای خود نام و نشانی دستوپا کنید؟
برای دفاع از شهرتش،گستردهتر شوئه سان سی بهسرعتجناح چالش فانگ یوان را پذیرفت.
آن دو درهٔخورده وسیعی را بهشهرت عنوان محل نبردشان برگزیدند.
سه روز بعد، شوئهآوازهٔ سان سی برای نخستینزمان بار فانگ یوان را دید.
او غافلگیر شد؛ فانگ یوان آن ظاهر درندهخویی را که در تصورشحوصله بود، نداشت. در واقع، او تا حدودی نجیبزاده به نظر میرسید، بدونفقط هیچ ویژگی زمختی در چهرهاش، و چشمانش همچون پرتگاهی تاریک، بینهایت آرام بود.
فانگ یوان گفت: «ببر آسمان، آوازهات رو شنیدم. به یکی از مقاماتِ بالای خاندانت توهین کردی و تبعید شدی. در خفا سخت تلاش کردی، با به خطر انداختنکوه جونت شاهجانوران رو کشتی و با استفاده از کرمهای گویی که به دست آوردی خودت رو مسلح کردی، تا اینکه در نهایت آروم و پیوسته به یک خبرهفِی تبدیل شدی. بعد از اون، برگشتی و بزرگان بیشماری رو که در گذشته برات پاپوش دوخته بودن، به قتل رسوندی. راستش رو بخوای، تا حد زیادی تحسینت میکنم.»
چنین لحن محترمانهای باعثگذشت شد تا مردمی که گوشیافتند میدادند، در بهت فرو روند.
«چرا ذاتش عوضماه شده؟ چرا اینقدرخورده مؤدبانه حرف میزنه؟»
«نکنه از ببر آسمان خوشش اومده؟ انصافاً بامیشه اینکه ببر آسمان قیافهٔ معمولیای داره، اما انحناهایکردم بدنش بینقصه و هیکل عالیای داره، واقعاً زیباروئه.»
«همف، مگه شاهجانور کوچک از اینجور آدماست؟ اون حتی به هو مِیابتدا اِر هم محل نذاشت. اون یه آدمِ بیرحم و خونسرده، یه آدم ترسناک.نمیتوانست تو این چند روز دستم اومده، شماها نباید هیچ امیدی بهش داشته باشید.»
همانطور که مردم در حال بحث بودند، شوئه سان سیشایعات به فانگ یوان پاسخ داد: «لطف داری. شاهجانور کوچک، نامابتدا اهریمنهای سیاه و سفید در این منطقه زبانزد همه است.»
فانگ یوان لبخندی زد و گفت: «من مسیر قدرت رو تزکیه میکنم، تو هم همینطور. اگه با هم مبارزه کنیم،اهریمنی جفتمون چیزای بیشتری یاد میگیریم. قبل از این با ستمگر هنگ می و فی لی مبارزه کردم، اون دو تا عالیحضور بودن و تجربهٔ خوبی بهم دادن. اما این جور مبارزهها دیگه برام خستهکنندهست. چطوره این بار روش مبارزه رو عوض کنیم؟»
شوئه سان سی با شنیدن ایندیگه حرف، ابروهایش را بالا انداخت وحوصله گفت: «اوه؟ چه فکری تو سرته؟ میشنوم.»
فانگ یوان لبخند کمرنگی زد و گفت: «سادهست، من همینجا میایستم و میذارم بهم ضربه بزنی. وقتی کارتدرگیر تموم شد، من بهت ضربه میزنم. عالی و ساده نیست؟ اینجوری زودتر هم تموم میشه. نظرت چیه؟ از اونجابهویژه که زنی، بهت اجازه میدم سه تا ضربه بزنی، بعد از اون من فقط با یه ضربه تلافی میکنم.»
چشمان شوئه سان سی درخشید؛زمان پیشنهاد فانگ یوان برایش جذاب بودپیرامونشان و پرسید: «مبارزه به این شکل؟»
اینکه فانگ یوان بیحرکت بماندگوشش و اجازه دهد او سهبیشتری ضربه بزند، پیشنهادی بسیار وسوسهانگیز بود.
شوئه سان سی پسچند از بررسیِ موضوع، موافقتمیشه کرد: «خیلی خب، قبول.»
فانگ یوان لبخند کمرنگی زد،ستارگانِ بیحرکت ایستاد و کف دستشمار راستش را جلو آورد: «بفرما.»
چشمان شوئه سان سی برقی زدشهرت و در حالی که نیت قتل درستارگانِ وجودش زبانه میکشید، فریاد زد: «حرکت اول!»
چندین کرمِغیرممکن گو همزمان درگوشش روزنهاش فعال شد.
بازوهای باریکش غرق درچند نوری درخشان گشت و بهاون دو پنجهٔ ببر تبدیل شد.
پنجههای ببر هوا راگستردهتر شکافت و به شدتجناح به فانگ یوان برخورد کرد.
فانگ یوان دهانی پر از خون بالا آورد،دست همچون گلولهٔ توپی به عقب پرتاب شد وجناح به صخرهٔ عظیمی در پشت سرش برخورد کرد.
گرومب!
صدای مهیبی به گوش رسید؛روز صخره متلاشی شد و خردهسنگهاوقت به هر سو به پرواز درآمد.
فانگ یوان بلند خندید، از جا برخاستشناختهشدهٔ و گفت: «ضربهٔ خوبی بود.» قفسهٔ سینهاش فرورفتگینمیداد آشکاری داشت و دستکم چهار دندهاش شکسته بود.
افزون بر این، فانگگذشت یوان حس میکرد اندامهای درونیاشیافتند نیز دچار خونریزی شده است.
با هجوم دردی توانفرسا، فانگ یوانخورده تاب آورد، در حالی که اعصابشیافتند در معرض آزمونی طاقتفرسا قرار داشت.
رنگ ازمیراث رخسار شوئهچند سان سی پرید.
«درسته، فانگ ژنگ نقشهٔ زیرکانهای کشیده. هر چهجناح بیشتر مجروح بشه، قدرت بیشتری میتونه به کارمِی بگیره. پس الان باید محکمتر ضربه بزنم یا آرومتر؟»
هرچه محکمتر ضربه میزد، جراحات فانگ یوان عمیقتر میشد وشایعات قدرت نبردش بالاتر میرفت. از سوی دیگر، اگر ضرباتش را آرامتراهمیتی میکرد، در زمانِ حملهٔ متقابلِ فانگ یوان، میتوانست راحتتر دفاع کند.
شوئه سان سی پس از بررسی شرایط،گذشت تصمیمش را گرفت: «نه، باید با تمامپیرامونشان قدرتم حمله کنم. تو همین سه ضربه میکشمش!»
«حرکت دوم!»
فریاد زد و کرم گویش را به کارجناح گرفت. در دم، جثهاش بیش از دو برابرِ اندازهٔاِر اصلیاش بزرگ شد و به غولی عظیمالجثه بدل گشت!
موهای بدنش بلندتر شدگذشت و به شکل خزِ قهوهاییافتند مایل به زردِ ببر درآمد.
چشمانش به چشمان ببر تبدیل گشت و دندانهایش باشهرت رشد از دهان بیرون زد و به نیشهایی درندهشناختهشدهٔ بدل شد. بر روی پیشانیاش نیز نمادی پدیدار گشت.
قدرتش بیشمیراث از دوچند برابر شد.
با یورشِ او بهگستردهتر سوی فانگ یوان، شبح جانوریاهریمنی در پشت سرش پدیدار شد.
ببری درنده که رو به آسمان غرش میکرد و هالهای پرابهت از خودستارگانِ ساطع میساخت! بدنش پوشیده از خزِ قهوهای مایل به زرد بود و هیکلی عضلانیشده و تنومند داشت؛ اما مهمتر از همه، جفتبالی بود که بر پشتش قرار داشت.
ببری بالدار!
ببرِ درندهای که بال داشت!
این بدان معناپیرامونشان بود که آننوظهور جانور، یک «بیائو» است!
ببر، شاهِ صد جانور به شمار میرفت. و بیائو، ببری پرندهپیرامونشان و شاهی در میان ببرها بود. همانطور که میگفتند: «سه تازیموضوع بدل به یک ماستیف میشوند، و پنج ببر بدل به یک بیائو!»
قدرتِ یکغیرممکن بیائو، پنج برابرِگوشش یک ببر بود!
شبح جانورِ بیائو میتوانست بهروز تنهایی سه تا چهار شبح جانورهنوز معمولیِ فانگ یوان را سرکوب کند.
قدرت شوئه سان سی پیش از این بیشجناح از دو برابر شده بود، اما اکنون اومِی قدرتِ یک بیائو را نیز آزاد ساخته بود!
زیرِ فشار این نیروی عظیم، فانگ یوان همچوندست شهابسنگی به پرواز درآمد و پس از طیِجناح مسافتی چند صد قدمی، به دیوارهٔ کوهستان برخورد کرد.
گرومب!
سراسرِ درهٔمیراث کوهستان بهچند شدت لرزید.
صخرههای کوهستان فرو ریختگستردهتر و فانگ یوان راجناح زیر خود مدفون ساخت.
«چه قدرتی!»
«فانگ ژنگ مرد؟»
«نه، هنوزمیراث نه. هالهاشچند هنوز حس میشه!»
آوارِ صخرهها کنار رفت. فانگ یوان بیرون آمد؛جناح بازوهایش کاملاً از کار افتاده، استخوانهای آهنینش درهمشکسته، تاندونهایاِر فولادیاش له شده و پوست برنزیاش دریده شده بود.
با هر قدمی کهگذشت برمیداشت، بدنش سستتر میشد ویافتند در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.
فانگ یوانِ کنونی، بیشکآوازهٔ میتوانست قدرتِ هشت شبحزمان جانور را آزاد کند.
اما اینمیراث جراحات درچند حالِ التیام بود.
فانگ یوان گوی اتکا به خود راشناختهشدهٔ به کار گرفته بود؛ اثر شفابخشِ این گونمیداد اکنون بسیار فراتر از گوی گوشت-استخوان عمل میکرد.
شوئه سان سی که مضطرب شدهشهرت بود و نمیخواست به فانگ یوانگستردهتر فرصتِ التیام بدهد، فریاد زد: «حرکت سوم!»
جفتبالی از پشتش رویید.
این بالهای بزرگ، قهوهای مایل بهدیگه زرد بود. شوئه سان سی با برداره هم زدن آنها، به آسمان پرواز کرد.
او اوج گرفت و بالاتر رفت، تاشناختهشدهٔ اینکه در فاصلهٔ تقریبیِ یک کیلومتریِ آسمان قرارنمیداد گرفت و سپس به سمت پایین شیرجه زد.
او پیشتر این موضوع را محاسبه کرده بود؛ این نهایتِ ارتفاعیپیرامونشان بود که میتوانست به آن دست یابد. اگر بالاتر از اینموضوع میرفت، بر اثر شدتِ برخورد پس از شیرجه، خودش نیز آسیب میدید.
در حالی که همه باگوشش اضطراب تماشا میکردند، شوئه سان سیدست به سوی فانگ یوان یورش برد.
تصویرِ یکمیراث بیائو بارچند دیگر پدیدار گشت.
اما این بار، شبح درستارگانِ بالای سرش ظاهر نشد، بلکه مستقیماًمیرفتند بر روی بدنِ واقعیاش منطبق گردید.
در این لحظه، گوییگذشت او به یک ببردست آسمانِ حقیقی بدل شده بود!
شوئه سان سی در حالیگوشش که نیت قتلش زبانه میکشید،بیشتری غرید: «با این حرکت، کارت تمومه!!!»
فعال کردنِ دو شبحچند بیائو به صورت پیاپی، بهایاون سنگینی برایش به همراه داشت.
این اوجِشایعات قدرتِ او وستارگانِ نیرومندترین حملهاش بود!
او ازگوشش کشتنِ فانگ یوانزمان اطمینانِ کامل داشت.
فانگ یوان سرش را بالاگوشش گرفت، به او نگریست و گویدست سپر طلایی را به کار گرفت.
اما گوی سپر طلایی تنها در رتبهباز ۳ قرار داشت؛ آیا میتوانست در برابرِمگه نیرومندترین حملهٔ شوئه سان سی مقاومت کند؟