---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 342: بیائو • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 342: بیائو

0

وقتی شوئه سان سی برای نخستین بار این خبر‌اهریمنی​ را شنید، حاضر به باورش نشد و با خود‌درگیر​ گفت: «چی؟ شاه‌جانور کوچک می‌خواد منو به چالش بکشه؟»

او با خود می‌اندیشید که هیچ ارتباطی با اهریمن‌های سیاه و‌پیرامونشان​ سفید ندارد، هرگز به آن‌ها توهینی نکرده و حتی پیش از این‌نمی‌داد​ آن‌ها را ندیده است. چطور ممکن بود بی‌دلیل برایش دردسر درست کنند؟

اما دیری نپایید که‌آوازهٔ​ پس از پرس‌وجو، دریافت‌زمان​ این ماجرا حقیقت دارد!

او با ناراحتی گفت: «آخه چطور ممکنه؟ تو کلهٔ این شاه‌جانور کوچک چی‌داره​ می‌گذره؟ میراث سه شاه تا چند روز دیگه باز میشه، اون وقت این هنوز‌دومون​ حوصله داره منو به چالش بکشه؟ مگه من چیکارت کردم که این‌جوری باهام درمیفتی؟!»

شوئه سان‌شایعات​ سی احساس درماندگی‌ستارگانِ​ و آزردگی می‌کرد.

«فقط به خاطر اینکه هر‌زمان​ دومون توی مسیر قدرت هستیم، می‌خواد‌پیرامونشان​ ببینه کی قوی‌تره؟ هوف، عجب دیوونه‌ایه!»

شوئه سان سی پس از بررسیِ همه‌جانبهٔ ماجرا،‌زمان​ سرانجام فانگ یوان را در دستهٔ دیوانگانی قرار‌ستارگانِ​ داد که درکشان برای یک انسان عادی غیرممکن بود.

چند ماه پیش، آوازهٔ‌چند​ اهریمن‌های سیاه و سفید‌میشه​ به گوشش خورده بود.

با گذشت زمان، آن دو‌ستارگانِ​ به شهرت بیشتری دست یافتند‌شمار​ و شایعات پیرامونشان گسترده‌تر شد.

آن‌ها ستارگانِ نوظهور‌خورده​ و شناخته‌شدهٔ جناح‌شهرت​ اهریمنی به شمار می‌رفتند.

در ابتدا، شوئه سان سی اهمیتی به این موضوع نمی‌داد.‌بیشتری​ فانگ یوان و هو مِی اِر با هم درگیر شده‌اهریمنی​ بودند و او از این بابت در دل خرسند بود.

اما اکنون، دیگر نمی‌توانست بخندد.

پس از آمدن اهریمن‌های سیاه و سفید‌شناخته‌شدهٔ​ به کوه سان چا، آن‌ها نه‌تنها حضور‌موضوع​ بی‌سروصدایی نداشتند، بلکه دردسرهای عظیمی به پا کردند.

به‌ویژه آن شاه‌جانور کوچک که کارهایش را‌بیشتری​ بدون هیچ ملاحظه‌ای، غیرمنطقی و بی‌رحمانه پیش‌نوظهور​ می‌برد و باعث می‌شد مردم احساس خطر کنند.

ستمگر هنگ مِی از میانِ ده ستمگر، با حسن نیت به دیدارش رفت،‌شایعات​ اما کشته شد. فِی لی برای جانش التماس کرد، اما فانگ یوان از‌نمی‌داد​ او نگذشت و با ضربات پیاپی او را به خمیری از گوشت بدل ساخت.

مسئله این بود که آن‌ها استادان گوی رتبه ۴ با تزکیهٔ مرحله میانی بودند.‌مگه​ اما شاه‌جانور کوچک با استفاده از تزکیهٔ مرحله آغازین، این دو را در دم‌توی​ از پای درآورده بود. چنین قدرت نبردی، بذر ترس را در دل مردم می‌کاشت.

شوئه سان سی نیز تزکیهٔ مرحله میانی رتبه ۴ را داشت و احساس می‌کرد قدرتش تقریباً با ستمگر هنگ‌شده​ مِی و فِی لی برابر است. اکنون که فانگ یوان او را به چالش می‌کشید، قلبش فرو ریخت و‌کارهایش​ تهدید بزرگی را حس کرد؛ حتی در اعماق وجودش رگه‌هایی از ترس را یافت که ناچار به پذیرش آن بود!

او با خود اندیشید: «این فانگ ژنگ بیش از حد بی‌رحم‌پیرامونشان​ و غیرمنطقیه. می‌خواد با پا گذاشتن روی جنازهٔ ما ارشدها، شهرتش‌موضوع​ رو بالا ببره. فِی لی قربانیِ جاه‌طلبی‌هاش شد، حالا نوبت منه.»

شوئه سان سی نیز‌آوازهٔ​ در جوانی دست به‌زمان​ چنین اعمال متکبرانه‌ای زده بود.

اما در آن زمان، او تنها استادان گوی رتبه ۳ را‌هنوز​ می‌کشت و به‌هیچ‌وجه به گرد پای بی‌رحمیِ فانگ یوان نمی‌رسید که‌آزردگی​ استادان گویی با مرحلهٔ بالاتر از خود را برای نبرد برمی‌گزید.

راستش را بخواهید، شوئه سان سی هیچ تمایلی به نبرد با این فانگ یوانِ دیوانه نداشت.‌مِی​ اما از بخت بد، پدرخوانده‌اش اخیراً برای پالایش یک گو در تزکیهٔ انفرادی به سر می‌برد‌نداشتند​ و اکنون که فانگ یوان او را علناً به چالش کشیده بود، چاره‌ای جز پذیرش آن نداشت.

در این‌گوشش​ دنیا، انسان‌ها اغلب‌زمان​ حق انتخابی نداشتند.

اگر او، شوئه سان سی، این‌خورده​ چالش را نمی‌پذیرفت، شهرتی که در تمام‌شایعات​ این سال‌ها اندوخته بود، بر باد می‌رفت.

شوئه سان سی سالیان متمادی در‌دیگه​ جناح اهریمنی حضور داشت. او درک روشنی‌داره​ از بی‌رحمیِ این دنیا پیدا کرده بود.

زندگی در این دنیا دشوار بود؛ برای‌شناخته‌شدهٔ​ به دست آوردن شانسی برای بقا، تمام‌موضوع​ گونه‌های مختلف با جان و دل می‌جنگیدند!

هرچه خود را مهربان‌تر و ضعیف‌تر نشان می‌دادید،‌دست​ نه‌تنها به آرامش نمی‌رسیدید، بلکه خود را در‌جناح​ خطر بزرگ‌تری می‌انداختید و طمع بسیاری را برمی‌انگیختید.

استادان گوی جناح اهریمنی که به جایگاه شوئه‌زمان​ سان سی رسیده بودند، قطعاً انسان‌های بی‌شماری را به‌نوظهور​ قتل رسانده و افراد بسیار بیشتری را آزرده بودند.

دنیا همین‌گونه بود؛ اگر آدم نمی‌کشتید و دیگران را نمی‌آزردید، چطور‌هنوز​ می‌توانستید منابع لازم برای پیشرفت در تزکیه را به دست آورید؟‌آزردگی​ چطور می‌توانستید از نتایج نبردها برای خود نام و نشانی دست‌وپا کنید؟

برای دفاع از شهرتش،‌گسترده‌تر​ شوئه سان سی به‌سرعت‌جناح​ چالش فانگ یوان را پذیرفت.

آن دو درهٔ‌خورده​ وسیعی را به‌شهرت​ عنوان محل نبردشان برگزیدند.

سه روز بعد، شوئه‌آوازهٔ​ سان سی برای نخستین‌زمان​ بار فانگ یوان را دید.

او غافلگیر شد؛ فانگ یوان آن ظاهر درنده‌خویی را که در تصورش‌حوصله​ بود، نداشت. در واقع، او تا حدودی نجیب‌زاده به نظر می‌رسید، بدون‌فقط​ هیچ ویژگی زمختی در چهره‌اش، و چشمانش همچون پرتگاهی تاریک، بی‌نهایت آرام بود.

فانگ یوان گفت: «ببر آسمان، آوازه‌ات رو شنیدم. به یکی از مقاماتِ بالای خاندانت توهین کردی و تبعید شدی. در خفا سخت تلاش کردی، با به خطر انداختن‌کوه​ جونت شاه‌جانوران رو کشتی و با استفاده از کرم‌های گویی که به دست آوردی خودت رو مسلح کردی، تا اینکه در نهایت آروم و پیوسته به یک خبره‌فِی​ تبدیل شدی. بعد از اون، برگشتی و بزرگان بی‌شماری رو که در گذشته برات پاپوش دوخته بودن، به قتل رسوندی. راستش رو بخوای، تا حد زیادی تحسینت می‌کنم.»

چنین لحن محترمانه‌ای باعث‌گذشت​ شد تا مردمی که گوش‌یافتند​ می‌دادند، در بهت فرو روند.

«چرا ذاتش عوض‌ماه​ شده؟ چرا این‌قدر‌خورده​ مؤدبانه حرف می‌زنه؟»

«نکنه از ببر آسمان خوشش اومده؟ انصافاً با‌میشه​ اینکه ببر آسمان قیافهٔ معمولی‌ای داره، اما انحناهای‌کردم​ بدنش بی‌نقصه و هیکل عالی‌ای داره، واقعاً زیباروئه.»

«همف، مگه شاه‌جانور کوچک از این‌جور آدماست؟ اون حتی به هو مِی‌ابتدا​ اِر هم محل نذاشت. اون یه آدمِ بی‌رحم و خونسرده، یه آدم ترسناک.‌نمی‌توانست​ تو این چند روز دستم اومده، شماها نباید هیچ امیدی بهش داشته باشید.»

همان‌طور که مردم در حال بحث بودند، شوئه سان سی‌شایعات​ به فانگ یوان پاسخ داد: «لطف داری. شاه‌جانور کوچک، نام‌ابتدا​ اهریمن‌های سیاه و سفید در این منطقه زبانزد همه است.»

فانگ یوان لبخندی زد و گفت: «من مسیر قدرت رو تزکیه می‌کنم، تو هم همین‌طور. اگه با هم مبارزه کنیم،‌اهریمنی​ جفتمون چیزای بیشتری یاد می‌گیریم. قبل از این با ستمگر هنگ می‌ و فی لی مبارزه کردم، اون دو تا عالی‌حضور​ بودن و تجربهٔ خوبی بهم دادن. اما این جور مبارزه‌ها دیگه برام خسته‌کننده‌ست. چطوره این بار روش مبارزه رو عوض کنیم؟»

شوئه سان سی با شنیدن این‌دیگه​ حرف، ابروهایش را بالا انداخت و‌حوصله​ گفت: «اوه؟ چه فکری تو سرته؟ می‌شنوم.»

فانگ یوان لبخند کمرنگی زد و گفت: «ساده‌ست، من همین‌جا می‌ایستم و می‌ذارم بهم ضربه بزنی. وقتی کارت‌درگیر​ تموم شد، من بهت ضربه می‌زنم. عالی و ساده نیست؟ این‌جوری زودتر هم تموم می‌شه. نظرت چیه؟ از اونجا‌به‌ویژه​ که زنی، بهت اجازه می‌دم سه تا ضربه بزنی، بعد از اون من فقط با یه ضربه تلافی می‌کنم.»

چشمان شوئه سان سی درخشید؛‌زمان​ پیشنهاد فانگ یوان برایش جذاب بود‌پیرامونشان​ و پرسید: «مبارزه به این شکل؟»

اینکه فانگ یوان بی‌حرکت بماند‌گوشش​ و اجازه دهد او سه‌بیشتری​ ضربه بزند، پیشنهادی بسیار وسوسه‌انگیز بود.

شوئه سان سی پس‌چند​ از بررسیِ موضوع، موافقت‌میشه​ کرد: «خیلی خب، قبول.»

فانگ یوان لبخند کمرنگی زد،‌ستارگانِ​ بی‌حرکت ایستاد و کف دست‌شمار​ راستش را جلو آورد: «بفرما.»

چشمان شوئه سان سی برقی زد‌شهرت​ و در حالی که نیت قتل در‌ستارگانِ​ وجودش زبانه می‌کشید، فریاد زد: «حرکت اول!»

چندین کرمِ‌غیرممکن​ گو هم‌زمان در‌گوشش​ روزنه‌اش فعال شد.

بازوهای باریکش غرق در‌چند​ نوری درخشان گشت و به‌اون​ دو پنجهٔ ببر تبدیل شد.

پنجه‌های ببر هوا را‌گسترده‌تر​ شکافت و به شدت‌جناح​ به فانگ یوان برخورد کرد.

فانگ یوان دهانی پر از خون بالا آورد،‌دست​ همچون گلولهٔ توپی به عقب پرتاب شد و‌جناح​ به صخرهٔ عظیمی در پشت سرش برخورد کرد.

گرومب!

صدای مهیبی به گوش رسید؛‌روز​ صخره متلاشی شد و خرده‌سنگ‌ها‌وقت​ به هر سو به پرواز درآمد.

فانگ یوان بلند خندید، از جا برخاست‌شناخته‌شدهٔ​ و گفت: «ضربهٔ خوبی بود.» قفسهٔ سینه‌اش فرورفتگی‌نمی‌داد​ آشکاری داشت و دست‌کم چهار دنده‌اش شکسته بود.

افزون بر این، فانگ‌گذشت​ یوان حس می‌کرد اندام‌های درونی‌اش‌یافتند​ نیز دچار خون‌ریزی شده است.

با هجوم دردی توان‌فرسا، فانگ یوان‌خورده​ تاب آورد، در حالی که اعصابش‌یافتند​ در معرض آزمونی طاقت‌فرسا قرار داشت.

رنگ از‌میراث​ رخسار شوئه‌چند​ سان سی پرید.

«درسته، فانگ ژنگ نقشهٔ زیرکانه‌ای کشیده. هر چه‌جناح​ بیشتر مجروح بشه، قدرت بیشتری می‌تونه به کار‌مِی​ بگیره. پس الان باید محکم‌تر ضربه بزنم یا آروم‌تر؟»

هرچه محکم‌تر ضربه می‌زد، جراحات فانگ یوان عمیق‌تر می‌شد و‌شایعات​ قدرت نبردش بالاتر می‌رفت. از سوی دیگر، اگر ضرباتش را آرام‌تر‌اهمیتی​ می‌کرد، در زمانِ حملهٔ متقابلِ فانگ یوان، می‌توانست راحت‌تر دفاع کند.

شوئه سان سی پس از بررسی شرایط،‌گذشت​ تصمیمش را گرفت: «نه، باید با تمام‌پیرامونشان​ قدرتم حمله کنم. تو همین سه ضربه می‌کشمش!»

«حرکت دوم!»

فریاد زد و کرم گویش را به کار‌جناح​ گرفت. در دم، جثه‌اش بیش از دو برابرِ اندازهٔ‌اِر​ اصلی‌اش بزرگ شد و به غولی عظیم‌الجثه بدل گشت!

موهای بدنش بلندتر شد‌گذشت​ و به شکل خزِ قهوه‌ای‌یافتند​ مایل به زردِ ببر درآمد.

چشمانش به چشمان ببر تبدیل گشت و دندان‌هایش با‌شهرت​ رشد از دهان بیرون زد و به نیش‌هایی درنده‌شناخته‌شدهٔ​ بدل شد. بر روی پیشانی‌اش نیز نمادی پدیدار گشت.

قدرتش بیش‌میراث​ از دو‌چند​ برابر شد.

با یورشِ او به‌گسترده‌تر​ سوی فانگ یوان، شبح جانوری‌اهریمنی​ در پشت سرش پدیدار شد.

ببری درنده که رو به آسمان غرش می‌کرد و هاله‌ای پرابهت از خود‌ستارگانِ​ ساطع می‌ساخت! بدنش پوشیده از خزِ قهوه‌ای مایل به زرد بود و هیکلی عضلانی‌شده​ و تنومند داشت؛ اما مهم‌تر از همه، جفت‌بالی بود که بر پشتش قرار داشت.

ببری بال‌دار!

ببرِ درنده‌ای که بال داشت!

این بدان معنا‌پیرامونشان​ بود که آن‌نوظهور​ جانور، یک «بیائو» است!

ببر، شاهِ صد جانور به شمار می‌رفت. و بیائو، ببری پرنده‌پیرامونشان​ و شاهی در میان ببرها بود. همان‌طور که می‌گفتند: «سه تازی‌موضوع​ بدل به یک ماستیف می‌شوند، و پنج ببر بدل به یک بیائو!»

قدرتِ یک‌غیرممکن​ بیائو، پنج برابرِ‌گوشش​ یک ببر بود!

شبح جانورِ بیائو می‌توانست به‌روز​ تنهایی سه تا چهار شبح جانور‌هنوز​ معمولیِ فانگ یوان را سرکوب کند.

قدرت شوئه سان سی پیش از این بیش‌جناح​ از دو برابر شده بود، اما اکنون او‌مِی​ قدرتِ یک بیائو را نیز آزاد ساخته بود!

زیرِ فشار این نیروی عظیم، فانگ یوان همچون‌دست​ شهاب‌سنگی به پرواز درآمد و پس از طیِ‌جناح​ مسافتی چند صد قدمی، به دیوارهٔ کوهستان برخورد کرد.

گرومب!

سراسرِ درهٔ‌میراث​ کوهستان به‌چند​ شدت لرزید.

صخره‌های کوهستان فرو ریخت‌گسترده‌تر​ و فانگ یوان را‌جناح​ زیر خود مدفون ساخت.

«چه قدرتی!»

«فانگ ژنگ مرد؟»

«نه، هنوز‌میراث​ نه. هاله‌اش‌چند​ هنوز حس می‌شه!»

آوارِ صخره‌ها کنار رفت. فانگ یوان بیرون آمد؛‌جناح​ بازوهایش کاملاً از کار افتاده، استخوان‌های آهنینش درهم‌شکسته، تاندون‌های‌اِر​ فولادی‌اش له شده و پوست برنزی‌اش دریده شده بود.

با هر قدمی که‌گذشت​ برمی‌داشت، بدنش سست‌تر می‌شد و‌یافتند​ در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.

فانگ یوانِ کنونی، بی‌شک‌آوازهٔ​ می‌توانست قدرتِ هشت شبح‌زمان​ جانور را آزاد کند.

اما این‌میراث​ جراحات در‌چند​ حالِ التیام بود.

فانگ یوان گوی اتکا به خود را‌شناخته‌شدهٔ​ به کار گرفته بود؛ اثر شفابخشِ این گو‌نمی‌داد​ اکنون بسیار فراتر از گوی گوشت-استخوان عمل می‌کرد.

شوئه سان سی که مضطرب شده‌شهرت​ بود و نمی‌خواست به فانگ یوان‌گسترده‌تر​ فرصتِ التیام بدهد، فریاد زد: «حرکت سوم!»

جفت‌بالی از پشتش رویید.

این بال‌های بزرگ، قهوه‌ای مایل به‌دیگه​ زرد بود. شوئه سان سی با بر‌داره​ هم زدن آن‌ها، به آسمان پرواز کرد.

او اوج گرفت و بالاتر رفت، تا‌شناخته‌شدهٔ​ اینکه در فاصلهٔ تقریبیِ یک کیلومتریِ آسمان قرار‌نمی‌داد​ گرفت و سپس به سمت پایین شیرجه زد.

او پیش‌تر این موضوع را محاسبه کرده بود؛ این نهایتِ ارتفاعی‌پیرامونشان​ بود که می‌توانست به آن دست یابد. اگر بالاتر از این‌موضوع​ می‌رفت، بر اثر شدتِ برخورد پس از شیرجه، خودش نیز آسیب می‌دید.

در حالی که همه با‌گوشش​ اضطراب تماشا می‌کردند، شوئه سان سی‌دست​ به سوی فانگ یوان یورش برد.

تصویرِ یک‌میراث​ بیائو بار‌چند​ دیگر پدیدار گشت.

اما این بار، شبح در‌ستارگانِ​ بالای سرش ظاهر نشد، بلکه مستقیماً‌می‌رفتند​ بر روی بدنِ واقعی‌اش منطبق گردید.

در این لحظه، گویی‌گذشت​ او به یک ببر‌دست​ آسمانِ حقیقی بدل شده بود!

شوئه سان سی در حالی‌گوشش​ که نیت قتلش زبانه می‌کشید،‌بیشتری​ غرید: «با این حرکت، کارت تمومه!!!»

فعال کردنِ دو شبح‌چند​ بیائو به صورت پیاپی، بهای‌اون​ سنگینی برایش به همراه داشت.

این اوجِ‌شایعات​ قدرتِ او و‌ستارگانِ​ نیرومندترین حمله‌اش بود!

او از‌گوشش​ کشتنِ فانگ یوان‌زمان​ اطمینانِ کامل داشت.

فانگ یوان سرش را بالا‌گوشش​ گرفت، به او نگریست و گوی‌دست​ سپر طلایی را به کار گرفت.

اما گوی سپر طلایی تنها در رتبه‌باز​ ۳ قرار داشت؛ آیا می‌توانست در برابرِ‌مگه​ نیرومندترین حملهٔ شوئه سان سی مقاومت کند؟

ناولها | novelha.net