چپتر 356: مردمان مویین
0پنج روز بعد.
سه ستون نور بر فراز کوهشهر سان چا پدیدار گشتند و بانیز شکافتن ابرها، سر به آسمان کشیدند.
ستون نور سرخ همچون آتش زبانه میکشید؛ این میراث شاه بائو بود.فامیلیم ستون نور زرد، درخشان و خیرهکننده بود؛ این میراث شاه چوان بود. واصلاً ستون نور آبی، جذبهای اهریمنی در خود داشت؛ این میراث شاه شین بود.
پس از وقفهایباشکوهی چند ماهه، میراث سهاینجا شاه دگربار گشوده شد.
یی هوئو به آن سه ستون نورشبکهٔ بر فراز قله نگریست؛ در چشمانِ درندهخویبرخی او، زیر ابروانِ کشیدهاش، درخششی محو سوسو میزد.
«پس این همون میراث سه شاهه؟ واقعاً حس باشکوهی داره! اگه بتونمنیز اینجا دستاورد بزرگی کسب کنم، میتونم رسماً به خاندان شانگ ملحق بشم،دیگر فامیلیم رو به شانگ تغییر بدم و عضوی از این خاندان بشم.»
در آن لحظه،بزرگی هیجان همچون امواجی خروشانرسماً در سینهاش موج میزد.
«همف... شاهجانورِ کوچولو اصلاً نمیفهمه چی به نفعشه، هی پشت سر هم دستِ ردخاندان به سینهم میزنه. اما ظاهراً یه رازهایی دربارهٔ میراث سه شاه میدونه. اگه بتونمهمف زیردستِ خودم کنمش، واسه به دست گرفتنِ کنترلِ کوه سان چا کمک بزرگی بهم میکنه.»
یی هوئویکی ناخودآگاه به یادشمار فانگ یوان افتاد.
یی هوئو یکی از پنج بزرگِ برجستهٔ خاندان شانگ به شمار میرفت و شبکهٔ اطلاعاتیِچشمگیری مختص به خود را داشت. او پیشتر دریافته بود که فانگ یوان با تکیه بر آگاهیاشکوچک از برخی رازهای میراث سه شاه، ثروت هنگفتی در شهر خاندان شانگ به جیب زده است.
افزون بر این، خودِ فانگ یوان نیزرسماً از توانمندیِ رزمیِ چشمگیری برخوردار بود وبدم قدرت نبردی معادلِ مرحلهٔ میانیِ رتبه ۴ داشت.
از سوی دیگر، بای نینگ بینگ هرگز ازدستاورد کنار شاهجانور کوچک دور نمیشد. به خدمت گرفتنِ یکی،بشم طبیعتاً به معنایِ به دست آوردنِ دیگری نیز بود.
از این رو، یی هوئو با فانگ یواناطلاعاتیِ مدارا کرده و برای تحت تأثیر قرار دادنِثروت او، صداقت کاملی از خود نشان داده بود.
اما فانگ یوان قدر اینهنگفتی موقعیت را ندانسته و بارها دستِخودِ رد بر سینهٔ او زده بود.
خشم رفتهرفته بر وجود یی هوئو چیره گشت: «وقتی از میراث سه شاه بیامبدم بیرون، یه درسی به این شاهجانورِ کوچولو میدم تا بفهمه هر کسی نمیتونه واسه خودشدستِ قیمتِ بالا تعیین کنه! اما فعلاً... باید یه سری موانع رو از سر راه بردارم.»
یی هوئو افکارِ پراکندهاش رااگه متمرکز ساخت و به چندکسب چهره در دوردست چشم دوخت.
«نجیبزادهٔ پروانهٔیکی صورتی»، کونگبرجستهٔ ری تیان!
«کسی که روزگاری آسمانثروت را به رنگ آبیزده درآورد»، لونگ چینگ تیان!
بزرگِ خانداندستاورد وو، ووکسب شن تونگ!
بزرگِ خاندان یی، یی چونگ!
این چهار نفر، همگی از خبرگانِ مرحلهٔ اوجِ رتبهمختص ۴ بودند. هر بار که میراث گشوده میشد، آنانشهر نخستین کسانی بودند که به سوی ورودی حرکت میکردند.
این باربرخی نیز از اینهنگفتی قاعده مستثنا نبود!
یی هوئو سرش را به عقب برد و با صدایی بلند و مهارناپذیر قهقههبدم زد: «هاهاها! میراث شاه بائو واسه منه. کی جرئت داره باهام دربیفته؟» سپس دستانشپشت را روی سینه گره زد و با نگاهی درندهخو به آن چهار نفر خیره شد.
او استاد گوی مسیر آتش بود و شاه بائوبزرگی نیز در همین مسیر قرار داشت. از این رو،فامیلیم میراث شاه بائو طبیعتاً بهترین انتخاب برای او محسوب میشد.
وو شن تونگ چشمانش را ریز کردشبکهٔ و با ترسی نهفته از شهرت ییبرخی هوئو، زیر لب زمزمه کرد: «دوزخ فروزان...»
یی هوئو با لقبِ «دوزخ فروزان»، یکی از پنج سردارِ بزرگِ خاندان شانگ بهرزمیِ شمار میرفت و در اوجِ قدرت قرار داشت! حتی وو شن تونگ نیز چارهای جزکنار پذیرش این حقیقت نداشت که یی هوئو یک سر و گردن از او بالاتر است.
کونگ ری تیان خروشی برآورد: «همف، خودم حسابتخاندان رو میرسم!» در دم، تمام بدنش منفجر شدلحظه و به پروانههای طلایی با بالهای ققنوس بدل گشت.
صدها و هزاران پروانهٔ طلایی،اگه با بالهایی به برندگیِ چاقو،کسب یی هوئو را در میان گرفتند.
لونگ چینگ تیان نیز با خندهای شوم،شبکهٔ کف دستش را به جلو راند: «دوزخ فروزان،رازهای این چند سالِ اخیر حسابی تو چشم بودی.»
ویژژژ!
کف دستی از نورِ سبزِ متمایل به آبی، درشانگ حالی که گازِ زهرآگینی به دورش میپیچید، هوا راامواجی شکافت و مستقیماً به سوی صورتِ یی هوئو یورش برد.
یی چونگ پوزخندی زد واگه ناگهان به حرکت درآمد: «بذاریدکسب منم یه خودی نشون بدم.»
شررر!
امواجِ آبِ نیلگون ازثروت ناکجا پدیدار گشتند و ییاست هوئو را در خود بلعیدند.
به ناگاه، سه استاد گویکنم مرحلهٔ اوجِ رتبه ۴، همزمانملحق به یی هوئو یورش بردند.
لبانِ یی هوئو به لبخندی مغرورانه بازاینجا شد: «خوبه.» او دستانش را گشود وخاندان سپس با کفِ دست بر سینهٔ خود کوبید.
گرومب!
ناگهان شعلههایی باشکوه فوران کردند.
در یک چشمبههمزدن، رنگِ آتشینِ شعلهها بررسماً ستونهای نورِ میراث سه شاه چیره گشت وعضوی کوه سان چا را غرق در نور ساخت.
زبانههای آتش باباشکوهی حرارت و درندگیِبتونم بیمانندی به هوا برخاستند.
شعلهها بیهیچ زحمتی امواج آب را پوشاندند، کف دستِ زهرآگین را سوزاندند و پروانههایبرخی طلاییِ ققنوسبال را با وضعیتی اسفبار وادار به عقبنشینی کردند. پروانههای طلایی به دوردستبرخوردار پرواز کرده و با به هم پیوستن، دگربار به شکل کونگ ری تیان درآمدند.
با دیدنِ چنین آتشِ عظیمی، رنگ ازجیب رخسارِ یی چونگ و لونگ چینگ تیان پرید:چشمگیری «این همون گویِ آتشِ علفزارِ رتبه ۵ اونه؟»
کونگ ری تیان کلمهای بر زبانمیتونم نیاورد و در همین حین، برقیفامیلیم در چشمانِ وو شن تونگ درخشید.
استادان گوی خاندان شانگداره با هیجان فریاد سر دادند:بزرگی «این عظمتِ بزرگ یی هوئوئه!»
یی هوئو مغرورانه در میان شعلهها ایستاده بود و هالهایپیشتر خداگونه از خود ساطع میکرد. موهای سرخ و آتشینش گویی بااست شعلهها درآمیخته بود و جلوهای وحشی و پرصلابت به او میبخشید.
شعلهها بهسرعت پراکنده شدند وهنگفتی او به سوی ستون نور سرخ،خودِ یعنی میراث شاه بائو، گام برداشت.
آن چهار استاد گو حرکتِ او را به سوی ستون نوربشم تماشا کردند؛ چهرههای همگیشان کموبیش خشک و درهمرفته بود، اما سدِ راهششاهجانورِ نشدند. این نشان از تسلیمِ آنان در برابر قدرتِ یی هوئو داشت.
پس از ورودِ یی هوئو به میراث شاه بائو،بزرگی کونگ ری تیان و آن سه نفرِ دیگر نگاهی بهتغییر یکدیگر انداختند، اما دیگر تمایلی به جنگیدن در خود نمیدیدند.
از میان آنان، کونگ ری تیان و لونگ چینگمختص تیان وارد میراث شاه شین شدند؛ وو شن تونگشهر و یی چونگ نیز به میراث شاه چوان قدم گذاشتند.
«یی هوئو واقعاً لایقِ اینه که یکی اززده پنج خبرهٔ بزرگِ خاندان شانگ باشه. اون گویِبرخوردار آتشِ علفزارِ رتبه ۵ رو داره، واقعاً ترسناکه!»
«این روزا یی هوئوکسب مدام میره پیش شاهجانورخاندان کوچولو، رابطهشون اصلاً سطحی نیست.»
«همف! شیاطین دوقلوی سیاه و سفید به عنوان استادان گوی جناح اهریمنی شناخته میشن، اماشانگ در واقع پادویِ جناح حق هستن. اونا یه مدتی رو تو خاندان شانگ گذروندن وکوچولو همه میدونن که با ارباب جوانِ خاندان شانگ، یعنی شانگ شین تسی، رابطهٔ عمیقی دارن.»
با دیدن اینکه یی هوئو چهار استاد گوی دیگر را سرکوبدریافته کرد و با سری برافراشته وارد ستون نور شد، گروهی ازافزون استادان گوی مرحلهٔ بالاییِ رتبه ۴ شروع به بحث با یکدیگر کردند.
کبوتر بابرخی کبوتر، بازثروت با باز.
خبرگان مرحلهٔ اوجِ رتبه ۴کنم همگی وارد میراث شده بودندملحق و اکنون نوبت این افراد بود.
یکی از استادان گوی جناح حق در میان گروه، درحالیکه ازکنم بدبختی او شادکام بود، ناگهان پرسید: «پسر قرن، دخترخواندهت شوئه سانلحظه سی به دست شاهجانور کوچک کشته شد. کِی میخوای انتقام بگیری؟»
پسر قرن با سردی خرناس کشید: «با اینکه یی هوئو گوی رتبه ۵ داره،برخی نبردِ همین الان فقط یه محکزدن بود، هیچکس از روشهای واقعیش استفاده نکرد. اگه قرارقدرت بود واقعاً تا سرحد مرگ بجنگن، هنوز معلوم نبود کی زنده میمونه و کی میمیره.»
با وجود اینرازهای حرفها، او درشهر حقیقت بسیار میترسید.
او به این فکر افتاده بود که از فرصتِ زندانیشدنِ بای نینگ بینگ استفاده کندعضوی و برای فانگ یوان دردسر بتراشد. اما یی هوئو پیدرپی به اقامتگاه فانگ یوان سرسینهم میزد، بنابراین او چارهای نداشت جز اینکه جلوی انگیزهاش را بگیرد و در سکوت نظارهگر باشد.
اکنون، با دیدن اینکه یی هوئوبتونم بهراحتی چهار نفر دیگر را سرکوبمیتونم کرد، قلب پسر قرن بسیار سنگینتر شد.
«فرصت به این بزرگی مثل میراث سه شاه پیش رومونه، کی احمقانه تاآگاهیاش پای جان با بقیه میجنگه؟ بریم، ما هم باید وارد بشیم.» دیری نپاییدرزمیِ که این گروه از استادان گوی مرحلهٔ بالاییِ رتبه ۴ نیز وارد میراث شدند.
فانگ یوان بهرازهای قله صعود کردشهر و بیدرنگ شناخته شد.
«شاهجانور کوچکه!»
«فانگ ژنگه.»
«داره واردیکی میراث شاهبرجستهٔ شین میشه.»
از قله تا میانهٔ کوه، استادانشهر گوی بسیاری به فانگ یوان کهنیز داشت وارد ستون نور میشد، خیره شدند.
«واقعاً شریکش رو فراموش کرد؟»
«بای نینگ بینگ هنوز تو تلهٔ اون چهار تا پیرمرد خاندان تیه گیررسماً افتاده. این فانگ ژنگ طوری بیاعتنایی میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگارسینهاش اصلاً چیزی نشنیده.» حتی استادان گوی اهریمنی نیز سرمایی در قلبشان احساس کردند.
برخی از استادان گوی جناح حقمیرفت با تحقیر نظر دادند: «ببینید، اینتکیه همون بیرحمیِ استادان گوی جناح اهریمنیه!»
بای نینگ بینگ نیز از درونشهر حصار چی شاهد این صحنه بودنیز و غرید: «فانگ یوان... ای عوضی!»
رنگ از رخسارش از شدت خشممیتونم پرید، مشتهایش را محکم گره کرد وتغییر دندانهایش را با غیظ به هم سایید.
چهار پیرمردواقعاً خاندان تیه بهاگه یکدیگر نگاه کردند.
آنها اکنونیکی در وضعیتبرجستهٔ شرمآوری قرار داشتند.
با وجود اینکه موفق شده بودند بای نینگ بینگ راافزون به دام بیندازند، فانگ یوان برای نجات او نیامد. اینمرحلهٔ موضوع، تاکتیکهای دفاعی آنها را به طنزی تلخ تبدیل کرد.
«لعنت بهش! ما نمیتونیم به اینمیتونم همه مسئله رسیدگی کنیم، این بار هیچتغییر سهمی از میراث سه شاه نصیبمون نمیشه!»
«چطوره عقبنشینی کنیم؟»
«غیرممکنه! ما چهار نفر با هم حرکت میکنیم، اگه بدونپیشتر هیچ دستاوردی عقبنشینی کنیم، توهینی به خاندان تیه محسوب میشهزده و میترسم دیگه نتونیم سرمون رو جلوی بقیه بالا بگیریم.»
«پس باید چیکار کنیم؟»
سه جفت چشمبزرگی به پیرمرد چهارم،میتونم یعنی رهبرشان، دوخته شد.
پیرمرد مدتیواقعاً اندیشید وداره تصمیمش را گرفت.
او با صدایی سنگین گفت: «درخواست نیروی کمکی میدیم! خاندان شانگ نیروی کمکی فرستاده، طبیعتاً خاندان تیه هم پشتیبانیجیب میفرسته. تو وضعیت فعلی، رقابت شدیدتر شده. فقط قدرتهای مرحلهٔ اوجِ رتبه ۴ میتونن برای بهدستآوردن جایگاه بجنگن. تانینگ زمانی که خاندان یه نیروی کمکی از مرحلهٔ اوجِ رتبه ۴ بفرسته، اونوقت با قدرت مرحلهٔ میانیِ رتبه ۴ ما...»
«حق با برادر ارشده.»
«خاندان شانگ یی هوئوکسب رو فرستاده، اگه الان درخواستشانگ نیروی کمکی کنیم، آبرومون نمیره.»
«درسته، بایدواقعاً از خاندانداره پشتیبانی بخوایم!»
...
مهِ خاکستریِ بیپایانی تمام میدان دید فانگ یوان رااست پر کرده بود و به او یادآوری میکرد کهنبردی پیش از این وارد میراث شاه شین شده است.
فانگ یوان محیط اطرافش را بررسی کرد، نمیتوانست شرق را از غرب تشخیصتغییر دهد. با این حال، در روزنهاش، زنجرهٔ بهار و پاییز بالهایش را اندکینمیفهمه تکان داد. جریان زمان در اینجا همچنان سه برابر سریعتر از دنیای بیرون بود.
فانگ یوانواقعاً احساس اضطرار کرد:اگه «باید عجله کنم.»
زنجرهٔ بهار و پاییز که پیوسته درشبکهٔ حال بازیابی بود، رفتهرفته بیشتر به بمببرخی ساعتیِ رو به انفجاری شباهت پیدا میکرد.
او گوی درنای کاغذیثروت را در دست گرفتزده و آن را فعال کرد.
برای ورود به میراث شاه شین، به یک «کلید» نیاز بود و آن کلید، گویعضوی درنای کاغذی بود. در همین لحظه، فانگ یوان تنها میتوانست از گوی درنای کاغذی استفادهسینهم کند؛ قدرت آسمانی سایر گوهای او را، به جز زنجرهٔ بهار و پاییز، سرکوب کرده بود.
گوی درنای کاغذی در هوا و پیشاینجا روی او شناور شد؛ بالهایش را بهخاندان هم زد و مسیر را نشان داد.
فانگ یوان درنایبزرگِ کاغذی را دنبال کردشبکهٔ و بهآرامی پیش رفت.
او به تپهای رسیدثروت و توانست شبحِ تارِزده انسانی را در مه ببیند.
شبح انسانی دهان باز کرد، صدایشمیتونم خشن و بریدهبریده بود: «انسان... بیافامیلیم بیرون... رقابت کن... بیا رقابت کنیم.»
با نزدیکتر شدنباشکوهی فانگ یوان، شبحبتونم انسانی رفتهرفته واضحتر شد.
اندامش شبیه انسانهای معمولی بود، با دو دست و دو پا.دریافته فقط بسیار تنومند بود و موهای قهوهایِ مایل به قرمز در سراسرخودِ بدنش روییده بود؛ روی سینه، اندامها و حتی روی صورت و باسنش.
او با چشمان درشتشثروت که به زنگولههای برنزی میمانست،است به فانگ یوان نگاه کرد.
او غرید: «رقابت کن... بیا رقابت کنیم.رسماً ببازی... میمیری!» چشمانش پر از رگههای خونبدم بود و بسیار شرورانه به نظر میرسید.
فانگ یوان از پیش انتظاراگه این را داشت و غافلگیرکسب نشد، حالت چهرهاش آرام بود.
این یک انسانِ دگرگونه بود.
همانطور که جانوران دارای جانوران جهشیافته بودند، مانند «بیائو» در میان ببرها، «گرگینه»توانمندیِ در میان گرگها و «ماستیف» در میان سگها، انسانها نیز انسانهای دگرگونه داشتند. انسانبینگ دگرگونهای که فانگ یوان اکنون با آن روبهرو شده بود، یک «مرد مویین» بود.
تمام بدن مردان مویین، حتی پلکهایشان، پوشیده از موشانگ بود. این نوع از انسانهای دگرگونه هوش بسیار پایینیامواجی داشتند، اما از استعدادی ذاتی در پالایش گو برخوردار بودند.
گروهی از مردان مویین در میراث شاه شین حضور داشتند؛ آنها موانعی بودند که استادان گو برای پیشرویفامیلیم باید از سر راه برمیداشتند. استادان گو تنها با پیروزی در برابر آنها میتوانستند به مسیر خود ادامه دهند.میزنه در صورت شکست، مردان مویینِ قدرتمند، استادان گو را تکهتکه میکردند و آنها را به غذای خود تبدیل میساختند.
فانگ یوان با چهرهای آرام،شمار در فاصلهٔ ده قدمی ازپیشتر مرد مویین ایستاد و گفت: «بیا.»
چندین گو به همراه مقداری مواد، ازجیب هیچ در هوا پدیدار شدند و بهآرامیرزمیِ به سمت دستان فانگ یوان شناور گشتند.
همزمان، مرد مویینبزرگی نیز همان چیزهامیتونم را دریافت کرد.
پالایش گو آغاز شده بود.
برنده زنده میماند، بازنده میمیرد!