---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 51: ببینم این رو چطور می‌خوای توجیه کنی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 51: ببینم این رو چطور می‌خوای توجیه کنی

0

«فانگ یوان امروز‌انکار​ نیومده سر کلاس. بچه‌ها‌سلطه‌جویانهٔ​ نگاه کنید، جاش خالیه.»

«خیلی دل‌وجرئت داره! درس امروز‌بیابد​ رو بزرگِ آکادمی میده، با این‌گذشت​ حال جرئت کرده و پیداش نشده.»

«اوضاع خرابه، قیافهٔ بزرگ بدجوری‌بیشتر​ تو هم رفته. مثل اینکه فانگ‌بهانه‌ای​ یوان بدجور افتاده تو هچل. هِ‌هِ‌هِ.»

در آکادمی، جوانان آرام با یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند. چند نفری نگاهشان را میان صندلی خالی فانگ یوان و چهرهٔ‌زمان​ درهم‌کشیدهٔ بزرگِ آکادمی می‌گرداندند. از زمانی که فانگ یوان اخاذی را آغاز کرده بود، در برابر تمام افراد کلاس‌می‌خواست​ قرار داشت. اکنون با دیدن او در این مخمصه، تمامی شاگردان برای آنچه در پیش بود، سر از پا نمی‌شناختند.

بزرگِ آکادمی در حالی که با چهره‌ای خشک‌پررنگ‌تر​ و بی‌روح، نکات کلیدیِ پرورش روزنه را شرح‌بکشند​ می‌داد، زیرچشمی به صندلی فانگ یوان نگاه می‌کرد.

او در دل پوزخند سردی زد: «فانگ یوان، آه فانگ یوان. دیروز نگران بودم‌سلطه‌جویانهٔ​ که نتونستم نقطه ضعفت رو پیدا کنم، اما امروز خودت دو دستی تقدیمم کردی.‌خواهانِ​ هر چی باشه تو فقط یه نوجوونِ پونزده ساله‌ای، زیاده از حد دست‌بالا گرفته بودمت.»

چهرهٔ درهم‌کشیده‌اش بیشتر ظاهرسازی بود. او قصد داشت از این فرصت بهره جوید تا بهانه‌ای برای تنبیه فانگ‌انکار​ یوان بیابد و سلطهٔ روزافزون او را بر کلاس در هم بشکند. غیرقابل انکار بود که با گذشت‌خواهانِ​ زمان، حضورِ سلطه‌جویانهٔ فانگ یوان پررنگ‌تر می‌شد، تا جایی که دیگر شاگردان به سختی می‌توانستند در حضورش نفس بکشند.

سلطه‌ای یک‌جانبه، چیزی نبود که بزرگِ‌قصد​ آکادمی خواهانِ دیدنش باشد. او می‌خواست‌بیابد​ درخشش تمام شاگردان کلاس را ببیند.

بزرگِ آکادمی انگشتی بالا‌گذشت​ آورد، ضربهٔ آرامی به میز‌می‌شد​ زد و صدا کرد: «نگهبانان!»

دو نگهبانی که بیرون‌تنبیه​ در ایستاده بودند، وارد شدند‌غیرقابل​ و گفتند: «بزرگ، در خدمتیم.»

بزرگِ آکادمی در برابر جمع، با نارضایتی غُر زد: «این فانگ‌بهانه‌ای​ یوان دیگه داره از حد می‌گذرونه، اون‌قدر تنبل شده که درست‌سلطه‌جویانهٔ​ جلوی چشم من از کلاس غیبت می‌کنه. برید خوابگاه و بیاریدش اینجا.»

نگهبانان پاسخ دادند: «چشم، بزرگ.» و به راه‌بهره​ افتادند. با ناپدید شدن نگهبانان در پشت در،‌غیرقابل​ همهمهٔ بحث و گفتگو در آکادمی به هوا برخاست.

شاگردان بسیاری‌غیرقابل​ به این‌گذشت​ گفتگوها پیوستند.

شخصی با چشمانی‌بهانه‌ای​ درخشان گفت: «فانگ‌سلطهٔ​ یوان دیگه کارش تمومه.»

دیگری با شادمانی از تیره‌روزی‌بیشتر​ فانگ یوان خندید: «هِ‌هِ، بعداً‌جوید​ یه نمایشِ حسابی برای تماشا داریم.»

گو یوئه فانگ ژنگ به صندلی خالی نگاه کرد و در‌تنبیه​ دل آهی کشید: «برادر بزرگ، تو خیلی مغروری. این کار به‌پررنگ‌تر​ چالش کشیدنِ اقتدار بزرگه. هر مجازاتی که در کار باشه، حقته.»

تق، تق، تق!

بزرگِ آکادمی با چهره‌ای سخت‌گیرانه،‌بیابد​ سه بار روی میز کوبید:‌انکار​ «ساکت، تو کلاس حرف نزنید!»

هالهٔ او در آن لحظه‌بیشتر​ همچون آتشفشانی در آستانهٔ فوران بود‌بهانه‌ای​ و ترس بر اندام دیگران می‌انداخت.

بی‌درنگ، سکوتِ مطلق بر آکادمی حاکم شد. شاگردان با ترس دهان‌تنبیه​ بستند و به‌سرعت در جای خود قرار گرفتند. با این حال،‌پررنگ‌تر​ هرچند ظاهرشان چنین نشان می‌داد، اما افکارشان عمیقاً درگیر این ماجرا بود.

کلاس ادامه‌غیرقابل​ یافت، اما جوانان‌زمان​ هیچ تمرکزی نداشتند.

چند شاگرد که‌بهانه‌ای​ کنار پنجره بودند، پیوسته‌روزافزون​ به بیرون سرک می‌کشیدند.

با گذشت زمان، پس از مدتی، صدای قدم‌هایی از‌بهره​ بیرون در به گوش رسید. در دم گوشِ شاگردان‌انکار​ تیز شد و ده‌ها جفت چشم برقی از هیجان زدند.

بزرگِ آکادمی نیز صدای‌بیشتر​ قدم‌ها را شنید و‌بهره​ چشمانش را باریک کرد: «رسید...»

او از پیش به این اندیشیده بود‌سلطه‌جویانهٔ​ که چگونه با فانگ یوان برخورد کند. او‌نفس​ را مجازات می‌کرد تا سه ساعت بیرون بایستد.

هرچند این مجازات‌بهانه‌ای​ سنگین نبود، اما برای‌روزافزون​ تحقیر کردنش کفایت می‌کرد.

در طول کلاس‌ها، شاگردانی که‌بیشتر​ رفت‌وآمد می‌کردند، فانگ یوان را‌جوید​ می‌دیدند که آنجا ایستاده است.

از این طریق، تصویر شکست‌ناپذیری فانگ یوان در هم می‌شکست. وقتی شاگردان درمی‌یافتند‌سلطهٔ​ که فانگ یوان موجود خاصی نیست، تأثیر او بر آن‌ها به‌شدت کاهش می‌یافت.‌سختی​ این امر موجب می‌شد جسارتشان را بازیابند و روحیهٔ رقابت‌جویی در آن‌ها برانگیخته شود.

بخش عالیِ ماجرا این بود که چون‌سلطه‌جویانهٔ​ تنبیه فانگ یوان از سوی آکادمی اعمال‌حضورش​ می‌شد، این کار اعتبار آکادمی را بالا می‌برد.

تنها با وجود احترام‌تنبیه​ و ترس است که‌بشکند​ آن‌ها اطاعت خواهند کرد.

بنابراین، با وجود اینکه‌درهم‌کشیده‌اش​ روش ساده بود، اما اهداف‌بهره​ عمیقی در پسِ خود داشت.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر‌درهم‌کشیده‌اش​ شد و سرانجام‌قصد​ شخصی بیرون در ایستاد.

تق، تق، تق.

صدای در‌جوید​ زدن به‌تنبیه​ گوش رسید.

شاگردی که نزدیک در بود داوطلب‌ظاهرسازی​ شد و با اشتیاق برای باز‌تنبیه​ کردن در رفت: «هِ‌هِ، من باز می‌کنم!»

آکادمی در سکوت فرو‌بیشتر​ رفت و چشمان بی‌شماری‌بهره​ به در خیره ماند.

قیژژژ.

شاگرد به‌راحتی در‌بهانه‌ای​ را باز کرد‌سلطهٔ​ و شکافی پدیدار گشت.

نور خورشید از میان شکاف به داخل‌قصد​ تابید. شاگردی که در را باز کرده‌سلطهٔ​ بود، ناگهان خشکش زد و در دم لرزید.

«آآآه!!!» پسرک لحظه‌ای مبهوت ماند، سپس ناگهان فریاد کشید و ناخودآگاه قدم‌بیابد​ بلندی به عقب برداشت. تنش به میز کوبیده شد و در دم‌جایی​ تعادلش را از دست داد و همراه با میز نقش بر زمین گشت.

رنگ از رخسار پسرک پریده و چهره‌اش غرق در وحشت بود. دست‌وپایش‌سختی​ می‌لرزید و توانی در بدن نداشت. همان‌طور که روی زمین افتاده بود،‌می‌خواست​ سراسیمه تقلا می‌کرد تا برخیزد، اما هر بار دوباره به زمین می‌افتاد.

صدای فریاد بلند شد: «چه خبره؟!»‌سلطهٔ​ در یک دم همه متحیر شدند‌زمان​ و اخم‌هایشان عمیقاً در هم رفت.

نگاه‌های بی‌شماری با‌بودمت​ کنجکاوی به سمت‌ظاهرسازی​ در دوخته شد.

کسی از‌بودمت​ بیرون، در را‌ظاهرسازی​ به آرامی گشود.

بزرگِ آکادمی‌غیرقابل​ بی‌اختیار تدریسش‌گذشت​ را متوقف کرد.

نخستین چیزی که‌بهانه‌ای​ همه دیدند، دستی‌سلطهٔ​ روی در بود.

دست چپِ یک نوجوان.

دست چپی‌بودمت​ که از‌بیشتر​ آن خون می‌چکید.

دستی خون‌آلود!

با دیدن این دست خون‌آلود، بسیاری‌سلطهٔ​ از دانش‌آموزان دختر دهانشان را پوشاندند‌زمان​ و از روی وحشت جیغ کشیدند.

در به‌گرفته​ آرامی کاملاً‌درهم‌کشیده‌اش​ گشوده شد.

درخشش نور خورشید چشمان همه را زد و باعث‌جوید​ شد چشمانشان را تنگ کنند. با پس‌زمینهٔ نور درخشان خورشید،‌زمان​ سایه‌ای تاریک از نوجوانی لاغراندام پیش روی همه پدیدار گشت.

بزرگِ آکادمی نمی‌دانست‌انکار​ چرا، اما ناآرامیِ شدیدی‌سلطه‌جویانهٔ​ بر قلبش چنگ انداخت.

کسی با‌جوید​ صدای بلند فریاد‌بیابد​ زد: «فانگ یوانه!»

حالا که چشمانشان به نور‌بیشتر​ خورشید عادت کرده بود، همه به‌بهانه‌ای​ وضوح می‌دیدند که آن شخص کیست.

چیزی که چشمانشان می‌دید فانگ یوان بود،‌فرصت​ غرق در خون، که بیرون در ایستاده‌روزافزون​ بود؛ گویی از نبردی سهمگین بازگشته است.

دست چپش به آرامی پایین آمد. با دست راستش موهای کسی را چنگ زده بود‌نفس​ و او را روی زمین می‌کشید. بازوی چپ آن شخص از بیخ قطع شده بود.‌ضربهٔ​ او بی‌حرکت آنجا افتاده بود و آشکارا بیهوش بود. خون از شانهٔ چپش فواره می‌زد.

کسی هویت آن شخص را‌بیابد​ تشخیص داد: «این یکی از همون‌گذشت​ نگهباناییه که رفتن دنبال فانگ یوان!»

شخصی در آستانهٔ‌بودمت​ جنون فریاد زد:‌ظاهرسازی​ «دقیقاً چی شده؟»

شخصی در حالی که به فانگ یوان اشاره می‌کرد، با وحشت فریاد‌بیابد​ زد: «دوباره آدم کشته، این بار نگهبانا رو کشته!» صدایش مدام بلندتر می‌شد،‌دیگر​ گویی می‌خواست با این کار وحشت و ترس را از قلبش بیرون براند.

در یک‌غیرقابل​ دم، آکادمی غرق‌زمان​ در همهمه شد.

بسیاری از دانش‌آموزان در این لحظه قوانین را فراموش‌غیرقابل​ کردند و از جای خود برخاستند. آن‌ها با ترس،‌دیگر​ شوک و چهره‌هایی مضطرب به فانگ یوان چشم دوختند.

در تصوراتشان، نگهبانان‌بودمت​ فانگ یوان را‌ظاهرسازی​ کشان‌کشان به اینجا می‌آوردند.

اما حقیقت این بود —— فانگ یوان غرق در خون بود و چهره‌اش همچون اهریمنی‌بشکند​ که نزدیک می‌شود، خونسرد بود. از دو نگهبان، یکی ناپدید شده بود و دیگری بی‌حرکت روی‌سلطه‌ای​ زمین افتاده بود و خونی که از بدنش جاری بود، به سرعت گودالی سرخ تشکیل می‌داد.

بوی غلیظ‌غیرقابل​ خون فضای آکادمی‌زمان​ را پر کرد.

بزرگِ آکادمی مبهوت مانده‌تنبیه​ بود، او اصلاً انتظار‌بشکند​ چنین صحنه‌ای را نداشت!

پس از شوک،‌بودمت​ خشمی شدید وجودش‌ظاهرسازی​ را فرا گرفت.

آن دو نگهبان صرفاً رزمی‌کارانی بیرونی‌قصد​ بودند. مرگشان چه اهمیتی داشت؟ بزرگِ‌بیابد​ آکادمی واقعاً به این موضوع اهمیتی نمی‌داد.

اما مسئلهٔ اصلی هویت آن‌ها بود. آن‌ها‌سلطه‌جویانهٔ​ نگهبانان آکادمی بودند و اعتبار آکادمی را‌حضورش​ نمایندگی می‌کردند. آن‌ها نمایندهٔ حیثیتِ بزرگِ آکادمی بودند.

این فانگ یوان بیش از حد گستاخ بود. نه‌غیرقابل​ تنها گائو وان را کشته بود، بلکه حالا رفته‌دیگر​ و نگهبانان آکادمی را هم به قتل رسانده بود!

نه، این فقط گستاخی نبود. او‌ظاهرسازی​ عملاً داشت دهن‌کجی می‌کرد و اعتبار‌تنبیه​ آکادمیِ خاندان را به چالش می‌کشید.

بزرگِ آکادمی از شدت خشم منفجر شد و در حالی که به فانگ یوان اشاره‌بشکند​ می‌کرد، غرید: «فانگ یوان! این چه وضعیه؟ باید بهم توضیح بدی، یه دلیل موجه بیار‌بکشند​ که از جونت بگذرم. وگرنه با جرم قتل نگهبانا، میندازمت زندان تا منتظر حکم خاندان بمونی!»

تمام دانش‌آموزان بر خود لرزیدند.

حتی پنجره‌ها نیز به لرزه‌بیابد​ درآمدند و صدای فریادِ بزرگِ‌انکار​ آکادمی در سراسر آکادمی طنین‌انداز شد.

تنها فانگ یوان چهره‌ای آرام داشت، چشمانش آکنده‌فرصت​ از تیرگیِ ژرفی بود و مثل همیشه رفتار‌بشکند​ می‌کرد؛ هیچ تغییری در احساساتش به چشم نمی‌خورد.

فانگ یوان پس از نگاهی به اطراف، دست راستش‌جوید​ را رها کرد و با صدای تلپی، سرِ نگهبان درون‌زمان​ گودال خون افتاد و خون روی شلوار فانگ یوان پاشید.

او مشت‌هایش را به نشانهٔ احترام به سوی بزرگِ آکادمی در‌دیگر​ هم گره کرد و صدای آرامش در آکادمیِ غرق در سکوت‌دیدنش​ پیچید: «بزرگِ آکادمی، من واقعاً باید موضوعی رو به شما گزارش بدم.»

بزرگِ آکادمی در حالی که دستانش را پشت کمر گره‌انکار​ کرده بود و با چهره‌ای سرد و یخی به فانگ‌می‌توانستند​ یوان نگاه می‌کرد، سرش را بالا گرفت و گفت: «بگو.»

او در دل پوزخند سردی زد و اندیشید: «فانگ‌بهره​ یوان، داری مدام اشتباهات بیشتری می‌کنی و اوضاع رو وخیم‌تر‌گذشت​ می‌کنی. می‌خوام ببینم چطور می‌خوای این گند رو توجیه کنی!»

ناولها | novelha.net