---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 246: افشا • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 246: افشا

0

شب خونین سپری‌همان​ شد و آفتاب بامدادی‌خود​ بر اردوگاهِ ویران تابید.

هنگامی که همه در حال پاک‌سازی میدان نبرد‌کوه​ و بسته‌بندی کالاهایشان بودند، فضایی سنگین و ماتم‌زده‌دوختن​ حاکم بود و با دلی پرغصه به راه افتادند.

با وجود این، حملهٔ‌گرفتارش​ این بارِ گلهٔ گرگ‌ها‌تصمیم​ تنها یک آغاز بود.

چند روز بعد،‌معاونان​ گله‌های گرگ خاکستری دوباره‌ببرند​ به آن‌ها شبیخون زدند.

گستردگیِ حملهٔ این بار، حتی از دفعهٔ پیش نیز‌سریع‌ترین​ بیشتر بود. اما کاروان تمهیدات لازم را اندیشیده بود‌می‌شدند​ و توانست خسارات را کمتر از بار گذشته نگه دارد.

آن‌ها این گله از گرگ‌های خاکستری را تارومار کردند. با وجود این، هنوز نفس تازه نکرده بودند که سه روز بعد، آماج یورش گله‌های گرگ‌ببرند​ آذرخش قرار گرفتند. این گله شامل سه گرگ آذرخش دیوانه و نُه گرگ آذرخش جسور بود. پانزده استاد گو در جریان نبرد با آن‌ها جان‌کشیدند​ باختند. نبرد در حالی پایان یافت که زمین پوشیده از لاشهٔ گرگ‌ها بود و یک گرگ آذرخش دیوانهٔ مجروح به همراه سایر گرگ‌های زخمی گریخت.

استادان گوی بسیاری برای انتقام‌جویی به تعقیبشان شتافتند، اما به آن‌ها نرسیدند‌سریع‌ترین​ و جرئت نکردند به اعماق کوه شیائو یوئه پا بگذارند. تنها کاری‌نیش‌خونین​ که از دستشان برمی‌آمد، چشم دوختن به گلهٔ در حال عقب‌نشینی بود.

یورشِ این بار باعث شد تا رئیس و معاونان کاروان به عمق‌خود​ خطری که گرفتارش بودند پی ببرند. همان غروب، تصمیم گرفتند بر سرعت‌برف​ خود بیفزایند و در سریع‌ترین زمان ممکن از کوه شیائو یوئه خارج شوند.

با وجود این، در پانزده‌تصمیم​ روزِ پس از آن، پیاپی‌زمان​ با حملات گله‌های گرگ روبه‌رو می‌شدند.

گرگ‌های خاکستری، گرگ‌های آذرخش،‌نرسیدند​ گرگ‌های برف، گرگ‌های دوسر‌کوه​ و حتی گرگ‌های نیش‌خونین...

پس از خروج از‌گرفتارش​ کوه شیائو یوئه، تمام‌تصمیم​ افراد کاروان آهِ آسودگی کشیدند.

چند روزِ بعدیِ کاروان در آرامش و بدون مشکل‌غروب​ سپری شد، تا آنکه به کوه بای هو قدم‌شوند​ گذاشتند و دوباره آماج یورش گروه‌های جانوران قرار گرفتند.

این بار، مهاجمان بوزینه‌های پیرِ لاک‌دار بودند. این بوزینه‌های سفید جثه‌ای غول‌پیکر داشتند و زرهی لاک‌مانند بر‌روبه‌رو​ پشتشان قرار داشت؛ زرهی که با نقش‌ونگارهایی شبیه به لاکِ لاک‌پشت پوشیده شده بود. یورش این گروه‌های‌قدم​ بوزینه تلفات جانیِ چندانی در پی نداشت، اما خسارت سنگین به کالاها، اندوهی عمیق بر دل بسیاری نشاند.

کالاهای فانگ یوان نیز از این آسیب‌اعماق​ در امان نماند؛ ده‌ها گاریِ کالای او به‌چشم​ کمتر از نیمی از مقدار اولیه‌اش کاهش یافت.

روحیهٔ کاروان به‌شدت افت کرد؛ این افراد تاجرانی بودند‌سرعت​ که برای کسب درآمد جان می‌کَندند. با وجود این،‌پیاپی​ چنین خساراتی این سفر را برایشان بی‌ارزش ساخته بود.

«سفرمون هیچ سودی نداشت.»

«دیروز حساب‌کتابام رو چک‌غروب​ کردم، درآمدم حتی به دو‌سریع‌ترین​ هزار سنگ ازلی هم نمی‌رسه!»

«وضع من که بدتره، تا‌جرئت​ همین الان سی درصد از‌یوئه​ کالاهام رو از دست دادم.»

«هر چقدر هم بد باشه، مگه می‌تونه‌غروب​ به بدیِ وضع خاندان ژانگ باشه؟ اونا‌ممکن​ تا الان بیشترِ کالاهاشون رو از دست دادن!»

«هعی، اگه از اول می‌دونستم، همون تو‌ببرند​ خاندان می‌موندم و تکون نمی‌خوردم؛ آخه چرا باید‌زمان​ این‌همه خطر کنم که فقط همین‌قدر گیرم بیاد!»

...

کاروان در چنین فضایی به مسیر‌نکردند​ خود ادامه داد. پنج روز بعد، گروهی‌دستشان​ از ببرهای سفید به آن‌ها حمله‌ور شدند.

باز هم‌عمق​ تلفات و خساراتی‌ببرند​ به بار آمد.

هفت روز بعد، گروهی از ببرهای شعله به‌همان​ آن‌ها شبیخون زدند؛ آتش در سراسر اردوگاه زبانه‌ممکن​ کشید و حجم عظیمی از کالاها در آتش سوخت.

روحیهٔ افراد به پایین‌ترین حدِ ممکن سقوط‌خود​ کرده بود و بسیاری از تاجران تمام‌روزِ​ سرمایهٔ خود را بر باد رفته می‌دیدند.

ده روز بعد، درست زمانی که در آستانهٔ‌کوه​ خروج از مرز منطقهٔ کوه بای هو بودند و‌عقب‌نشینی​ می‌خواستند سر به شادی برآورند، یک «بیائو» پدیدار شد.

پنج ببر و یک بیائو. بیائو، ببری بود که بال درآورده‌بیفزایند​ و دست‌کم یک شاه هزار جانور به شمار می‌رفت. و از‌برف​ آنجا که توانایی پرواز داشت، رویارویی با آن به‌مراتب دردسرسازتر بود.

برخی از معاونانِ کاروان در‌خطری​ جریان مقاومت در برابر این بیائو،‌سرعت​ جان خود را از دست دادند.

بیائو حدود صد مایل کاروان را تعقیب کرد و پیوسته آن‌ها را مورد‌شوند​ آزار و حمله قرار داد. سرانجام، بزرگانِ کاروان تصمیم به قربانی کردنِ بخشی از‌کشیدند​ نیروها گرفتند و بی‌درنگ مقرر کردند تا نزدیک به صد خدمتکار را رها کنند.

بیشترِ این خدمتکاران مجروح یا زمین‌گیر بودند؛ آن‌ها‌کوه​ نفرین می‌کردند و برای حفظ جانشان می‌گریستند، اما هیچ‌یک‌عقب‌نشینی​ از این‌ها نمی‌توانست تغییری در سرنوشت شومشان ایجاد کند.

در نهایت، بیائو شکم‌گرفتارش​ خود را سیر کرد‌تصمیم​ و خشنود از آنجا رفت.

تنها پس از آنکه کاروان کوه بای هو را فرسنگ‌ها پشت‌سرعت​ سر گذاشت، توانست استراحتی شایسته داشته باشد. رؤسای هر خاندان از‌روبه‌رو​ هیچ پاداشی دریغ نکردند و رفته‌رفته روحیهٔ افراد را بهبود بخشیدند.

اکنون گستردگی و جمعیتِ‌غروب​ کاروان نسبت به اندازهٔ اولیه‌اش‌سریع‌ترین​ به نصف کاهش یافته بود.

اما پس از گذر از این غربالگریِ بی‌رحمانه و‌شیائو​ آبدیده شدن در کورهٔ سختی‌ها، کاروان اکنون نشانه‌هایی از‌یورشِ​ یک گروهِ زبده و کارآزموده را در خود داشت.

«من سال‌هاست که تاجر‌گرفتارش​ سیارم، اما این یکی از‌سرعت​ همه سخت‌تر و نفس‌گیرتر بود.»

«خدا می‌دونه چه مرگِ این‌خطری​ جانورای وحشی شده که این‌قدر‌تصمیم​ پشت سر هم حمله می‌کنن!»

«این سفر که تموم‌غروب​ بشه، دیگه بازنشسته می‌شم‌بیفزایند​ و از زندگیم لذت می‌برم.»

«هر طور حساب کنی،‌نرسیدند​ خطرِ این مسیر تجاری‌کوه​ باید دوباره ارزیابی بشه...»

«دلیل اصلیش بازم برمی‌گرده به اینکه هیچ انسانی تو این کوه‌های‌بیفزایند​ عظیم زندگی نمی‌کنه. وقتی هیچ خاندان و پادگانی نباشه که این‌برف​ جانورا رو پاک‌سازی کنه، اونا هم بی‌رویه زادولد می‌کنن و زیاد می‌شن.»

عده‌ای آه می‌کشیدند، عده‌ای دل‌سرد و‌گرفتارش​ مأیوس بودند و در این میان،‌خود​ برخی همچنان سوسوی امیدی در دل داشتند.

با وجود این، گویی کاروان نفرین شده بود؛ در مسیرِ پیش رو،‌خارج​ آن‌ها نه تنها آماج یورش انواع گروه‌های جانوران قرار گرفتند، بلکه دسته‌های‌افراد​ بی‌شماری از حشرات و کرم‌های گوی وحشی نیز به آن‌ها حمله‌ور شدند.

جمعیت کاروان پیوسته رو به کاهش بود و‌کوه​ تاجران دیگر اهمیتی به سود و زیان نمی‌دادند؛ آن‌ها‌عقب‌نشینی​ رفته‌رفته سایهٔ مرگ را بر سرِ جانشان حس می‌کردند.

حتی برای افزایش سرعتِ‌گرفتارش​ حرکتشان، بسیاری از کالاها را‌سرعت​ با رضایتِ خاطر رها کردند.

خورشیدِ در حال غروب،‌عمق​ ابرها را به رنگ‌همان​ سرخِ خونین درآورده بود.

کاروان در سکوت از میان جنگلی کوهستانی‌خود​ عبور می‌کرد. همه خسته و کرخت بودند‌روزِ​ و روحیه‌شان به‌شدت در هم شکسته بود.

بسیاری بر بدن خود بانداژهایی داشتند که‌اعماق​ جراحات سبک و سنگینشان را می‌پوشاند. آن‌ها‌برمی‌آمد​ قدم‌به‌قدم در گذرگاه ناهموار کوهستانی پیش می‌رفتند.

بارانِ روز گذشته،‌خطری​ گذرگاه کوهستانی را گل‌آلود‌غروب​ و لغزنده کرده بود.

گاریِ پر از کالایی در گل‌ولای گیر کرد. شترمرغی که گاری را می‌کشید،‌بیفزایند​ گردنش را بالا برد و پیش از آنکه تمام توانش را برای کشیدنِ‌نیش‌خونین​ گاری به کار گیرد، صداهای گوش‌خراشی از خود درآورد، اما تلاشی بی‌فایده بود.

درست در همین لحظه، دو دست از پشتِ‌بیفزایند​ گاری پیش آمد و آن را بلند کرد‌حملات​ تا چرخِ گیرکرده را از گودالِ گِل بیرون بکشد.

فانگ یوان بود.

او با خونسردی دستانش را به هم‌غروب​ کوبید تا خاکشان را بتکاند. هزاران جین‌ممکن​ کالا در دستانش چندان سنگین به نظر نمی‌رسید.

با وجود این، هرچند گاری از گودالِ‌ببرند​ گِل رها شده بود، اما چرخ‌هایش به‌سریع‌ترین​ دلیلی گیر کرده بود و حرکت نمی‌کرد.

بای نینگ بینگ که در‌تصمیم​ آن حوالی بود، خم شد‌زمان​ تا نگاهی به چرخ بیندازد.

پس از حضورِ طولانی‌مدت در کاروان، او‌اعماق​ با هویتِ مبدلش چیزهای زیادی آموخته و‌برمی‌آمد​ دیگر کاملاً با جمع همرنگ شده بود.

بای نینگ بینگ در حالی که‌همان​ با چشمانی پر از شک محورِ‌سریع‌ترین​ چرخ را می‌مالید، پرسید: «این دیگه چیه؟»

ماده‌ای درونِ محورِ چرخ پنهان شده‌گرفتارش​ بود که با حرکتِ چرخ‌ها، پیوسته ساییده‌بیفزایند​ و به پودرِ خاکستریِ نرمی تبدیل می‌شد.

وقتی این پودرِ‌همان​ نرم روی زمین می‌ریخت،‌خود​ اصلاً به چشم نمی‌آمد.

بای نینگ بینگ مقداری از این‌نکردند​ پودر را برداشت و میانِ انگشتانش‌کاری​ مالید؛ پودر به روغن تبدیل شد.

فانگ یوان جلو آمد و در حالی که دستمالی نخی از جیبش بیرون می‌کشید،‌ممکن​ دستانِ بای نینگ بینگ را گرفت و روغن را پاک کرد. او گفت: «آه، من‌آسودگی​ این پودرِ روغن رو ریختم توی چرخ‌ها تا روان بشن و گاری راحت‌تر حرکت کنه.»

پس از آن، چمباتمه زد و‌گرفتارش​ چرخ‌ها را دست‌کاری کرد؛ چرخ‌ها دوباره‌خود​ قابلیتِ حرکتِ خود را به دست آوردند.

او پودرِ روغن را از دستانش‌سرعت​ پاک کرد، ضربه‌ای به شانهٔ بای‌خارج​ نینگ بینگ زد و گفت: «بیا بریم.»

آن دو‌تعقیبشان​ به راهِ‌نرسیدند​ خود ادامه دادند.

همان‌طور که شک و تردید در قلبش شدت‌تصمیم​ می‌گرفت و به مهِ غلیظ و پراکنده‌نشدنی بدل‌شوند​ می‌گشت، قدم‌های بای نینگ بینگ رفته‌رفته کندتر شد.

او حس‌رئیس​ کرد مشکلی‌عمق​ در کار است.

«فانگ یوان کِی این پودرِ روغن رو گیر آورد؟ چطور من اصلاً خبردار نشدم... از همون اول بود، یا‌برف​ توی کوه هوانگ جین، یا کوه شیائو یوئه؟ عجیبه... به نظر نمی‌رسه اصلاً اهمیتی به کاروان بده؛ حتی با‌مهاجمان​ دیدنِ این‌همه تلفاتِ کاروان یه اخم هم نکرده. پس چرا باید به روغن‌کاریِ گاری اهمیت بده؟ عجیبه، خیلی عجیبه!»

«صبر کن ببینم!»

ناگهان، گویی جرقه‌ای‌خطری​ در ذهنِ بای‌همان​ نینگ بینگ درخشید.

در آن لحظه، لرزه‌ای بر‌خطری​ اندامش افتاد و مردمکِ چشمانش‌تصمیم​ ناگهان به اندازهٔ سوزن ریز شد.

احتمالی از‌ببرند​ اعماقِ ذهنش‌غروب​ طنین‌انداز شد.

او در جای خود خشکش‌جرئت​ زد، در حالی که ذهنش‌یوئه​ غرق در بهت و حیرت بود!

پس از مدتی طولانی، شترمرغی که‌همان​ کنارش راه می‌رفت ناگهان جیغی کشید‌سریع‌ترین​ و او را به خود آورد.

قامتِ فانگ یوان دیگر دور‌خطری​ شده بود و رفته‌رفته در‌تصمیم​ میانِ جمعیتِ پیش رو محو می‌گشت.

بای نینگ بینگ سرش را پایین انداخت و در‌سریع‌ترین​ حالی که نورِ سردِ عبوری از چشمانِ آبی‌اش را‌می‌شدند​ زیرِ سایهٔ کلاهِ حصیری پنهان می‌کرد، زمزمه کرد: «این یارو...»

خورشید آرام‌آرام در غرب‌نرسیدند​ غروب می‌کرد و ستارگانِ‌کوه​ بی‌شماری در آسمان پدیدار می‌شدند.

کاروان در نزدیکیِ ساحلی توقف‌ببرند​ کرد؛ آن‌ها تصمیم گرفته بودند‌خود​ شب را همان‌جا اردو بزنند.

با وجود این، درست زمانی که برپاییِ‌ببرند​ اردوگاه به نیمه رسیده بود، گروهی از‌سریع‌ترین​ جغدگربه‌های یشمِ سرد در آن حوالی ظاهر شدند.

«گروه جانوران، جغدگربه‌ن!»

«کارتون رو‌تعقیبشان​ ول کنید،‌نرسیدند​ آرایش دفاعی بگیرید!»

«این حیوونای‌عمق​ لعنتی، تازه‌گرفتارش​ شام خورده بودم...»

مردم ناسزا می‌گفتند و می‌دویدند، اما‌گرفتارش​ به لطفِ رنج‌ها و آب‌دیدگی‌های پیشین، خیلی‌بیفزایند​ زود سه خطِ دفاعیِ مستحکم تشکیل دادند.

بدنِ جغدگربهٔ یشمِ سرد شبیه به پلنگ بود و سرعتِ فوق‌العاده‌ای داشت.‌خارج​ با این حال، چهره‌اش به جغد می‌مانست؛ چشمانِ غول‌پیکرش تقریباً نیمی از‌افراد​ صورتش را پوشانده بود و در تاریکی با نوری سبز و وهم‌آور می‌درخشید.

شاه‌جغدگربه فریادِ بلندی سر داد؛‌جرئت​ گروه‌های جغدگربه همچون موجی خروشان‌یوئه​ به سمتِ اردوگاه هجوم آوردند.

استادان گویی که‌خطری​ در خطوطِ مقدم‌همان​ بودند فریاد زدند: «بکشید!»

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، انواعِ رنگ‌ها درخشید،‌گرفتارش​ آتش زبانه کشید، سنگ و خاک‌خود​ به پرواز درآمد و آذرخش غرید...

جغدگربه‌های بی‌شماری از پای‌غروب​ درآمدند، اما امواجِ بیشتری از‌سریع‌ترین​ آن‌ها به جلو یورش بردند.

شخصی فریاد کشید: «خدای‌نرسیدند​ من، این یه گروهِ‌کوه​ بزرگ از جغدگربه‌های یشمِ سرده!»

بخشی از خطوطِ دفاعی دیگر نتوانست در برابرِ حملات مقاومت کند‌بیفزایند​ و سه جغدگربه روی استاد گویی پریدند. او فریاد زد: «آه، کمـ...»‌دوسر​ اما جیغِ دلخراشش نیمه‌کاره ماند و گوشت و خون در هوا پاشید.

دو استاد گو به عنوانِ نیروی‌گرفتارش​ کمکی فرستاده شدند و فریاد زدند:‌خود​ «سریع، اون شکاف رو پر کنید!»

با وجود این، فایده‌ای نداشت. شکاف‌سرعت​ پیوسته بزرگ‌تر می‌شد و رفته‌رفته کلِ‌خارج​ خطِ دفاعی را از بین می‌برد.

در نهایت چاره‌ای جز عقب‌نشینی‌جرئت​ به خطِ دفاعیِ دوم نداشتند‌یوئه​ و فریاد می‌زدند: «عقب‌نشینی، عقب‌نشینی!»

«گاری‌ها و کالسکه‌ها رو به‌ببرند​ هم وصل کنید، کالاها رو روی‌بیفزایند​ هم بچینید تا دیوار بلندی بشه!»

پشتِ خطِ دفاعیِ دوم،‌عمق​ خطِ دفاعیِ سوم با‌همان​ عجله مشغولِ برپاییِ موانع بود.

خدمتکارانِ بسیاری در حالی که بدنشان غرق در‌بیفزایند​ عرق بود، با عجله کالاها را جابه‌جا می‌کردند. در‌روبه‌رو​ این زمان هیچ‌کس نمی‌توانست از زیرِ کار در برود.

فانگ یوان در حالِ جابه‌جا کردنِ صندوقِ‌اعماق​ بزرگی بود که ناگهان بای نینگ بینگ‌برمی‌آمد​ جلو آمد و یک طرفِ صندوق را گرفت.

در ظاهر به نظر می‌رسید دارد به فانگ یوان کمک می‌کند، اما در‌زمان​ واقع به او نزدیک‌تر شد و در حالی که دندان‌قروچه می‌کرد، در گوشش‌تمام​ زمزمه کرد: «عوضی، تو این جغدگربه‌های یشمِ سرد رو کشوندی اینجا، مگه نه؟»

فانگ یوان با‌معاونان​ چهره‌ای غافلگیرشده پرسید:‌گرفتارش​ «چرا همچین حرفی می‌زنی؟»

بای نینگ بینگ زمزمه کرد: «تظاهر نکن. قطعاً یه ریگی‌زمان​ به کفشِ اون پودر بود، عمراً باور کنم آدمی مثل‌دوسر​ تو از روی مهربونی به این جزئیاتِ بی‌اهمیت توجه کنه!»

فانگ یوان بدونِ‌شتافتند​ اینکه انکار کند،‌نکردند​ خندید: «هاهاها، بالاخره فهمیدی.»

بای نینگ بینگ نتوانست جلوی دندان‌قروچه‌اش را بگیرد؛‌تصمیم​ تمامِ حملاتِ پی‌درپی که کاروان در طولِ مسیر‌شوند​ متحمل شده بود، همگی شاهکارِ فانگ یوان بود!

آن دو صندوقِ چوبی را بلند کردند و آرام به راه افتادند. افرادِ پیرامونشان‌سریع‌ترین​ همگی مشغولِ فریاد زدن و جابه‌جایی بودند و تمامِ تمرکزشان روی میدانِ نبرد بود.‌تمام​ چه کسی وقت داشت به پچ‌پچ‌های فانگ یوان و بای نینگ بینگ گوش دهد؟

پس از لحظه‌ای سکوت،‌غروب​ بای نینگ بینگ پرسید:‌بیفزایند​ «چرا این کار رو می‌کنی؟»

فانگ یوان‌تعقیبشان​ خندید: «هاها.‌نرسیدند​ حدس بزن.»

بی‌درنگ، بای نینگ بینگ میلِ‌ببرند​ شدیدی برای کتک زدنِ فانگ‌خود​ یوان در خود احساس کرد.

ناولها | novelha.net