---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 97: اهریمنان جولان می‌دهند • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 97: اهریمنان جولان می‌دهند

0

تالار امور داخلی، اتاق بازجویی.

نور آفتابِ زمستانی‌کاملاً​ از تنها پنجرهٔ‌جایگاهی​ اتاق بر زمین می‌تابید.

ذرات ریز غبار،‌می‌کرد​ آرام در ستونِ‌همچون​ نور شناور بودند.

ستونِ نور،‌موضوع​ صندلی را در‌انسان​ بر گرفته بود.

فانگ یوان روی آن‌افراد​ صندلی نشسته و غرق‌باز​ در نور آفتاب بود.

در تاریکیِ پیش رویش، میز‌انسان​ بلندی قرار داشت که سه‌دیگری​ بزرگ پشت آن نشسته بودند.

بازجویی یک‌نگاه​ ساعت بود‌چهرهٔ​ که ادامه داشت.

یکی از بزرگان پرسید:‌قابل‌درک​ «فانگ یوان، مطمئنی تو چیزایی‌افراد​ که گفتی هیچ تناقضی نیست؟»

فانگ یوان پاسخ داد: «بله بزرگ.» چشمانش رو به پایین‌بزرگِ​ بود و به نوک پاهایش نگاه می‌کرد. آفتاب بر چهرهٔ‌چشم​ روشنش می‌تابید و او را همچون تندیسی سپید جلوه می‌داد.

او پیش از‌کاملاً​ این، چنین وضعیتی‌جایگاهی​ را پیش‌بینی کرده بود.

هرچه باشد، تمام‌می‌کرد​ اعضای گروهش جز‌همچون​ او کشته شده بودند.

در حقیقت، هر استاد گو از بازجوییِ مختصری می‌گذشت؛ روندی که به خاندان کمک می‌کرد تا‌دوباره​ آمار تلفات و دستاوردهای نبرد را جمع‌آوری کند. اما فانگ یوان یک ساعتِ تمام زیر بازجویی‌رتبه​ قرار داشت؛ مشخص بود که شخصی در پس‌پرده، قصدِ سنگ‌اندازی و سخت‌گیری بر او را دارد.

این موضوع کاملاً قابل‌درک بود.

انسان در هر جایگاهی که‌انسان​ باشد، روابطش پای افراد دیگری‌دیگری​ را نیز به ماجرا باز می‌کند.

بزرگِ خاندان دوباره پرسید: «پس‌روشنش​ یه بار دیگه وقایع نبرد‌می‌داد​ اون موقع رو تعریف کن.»

فانگ یوان با آرامش تعریف کرد: «چشم. چند روزی طول کشید تا مرز رو بشکنم و به‌بار​ رتبه ۲ برسم. موقع برگشتن به دروازهٔ دهکده، گروه چی شان رو دیدم... و بعد از پیدا‌برگشتن​ کردنِ گروه جیائو سان، بهشون ملحق شدم. اون موقع، اونا درگیر نبرد سختی با شاه گراز وحشی بودن...»

او پیش‌دستی کرده و رسیدنش به رتبه ۲ را‌می‌کند​ فاش ساخته بود. بدون داشتنِ کرمِ گویی برای پنهان‌سازی،‌آرامش​ نمی‌توانست هالهٔ رتبه ۲ خود را مخفی نگه دارد.

اکنون مار بیمار و اعضای گروهش مرده بودند، پس او طبیعتاً وقایع را‌باز​ به نفع خود جعل می‌کرد. با این حال، تنها می‌توانست برخی جزئیات کلیدی‌چند​ را پنهان کند و بیشترِ ماجرا را همان‌طور که رخ داده بود شرح دهد.

این پنجمین باری بود که فانگ یوان‌تندیسی​ ماجرا را بازگو می‌کرد. آن سه بزرگ‌پیش‌بینی​ در حین شنیدن حرف‌هایش اخم بر چهره داشتند.

آن‌ها نتوانستند هیچ تناقضی در حرف‌هایش بیابند، اما می‌دانستند که اگر داستان ساختگی باشد، پر از جزئیات اضافی‌دیگه​ خواهد بود. وقتی فردی ماجرایی دروغین را چند بار تکرار کند، طبیعتاً تناقضاتی در آن پیدا می‌شود. اما‌دهکده​ پس از پنج بار بازجویی، با وجود تفاوت‌های جزئی در نحوهٔ روایتِ فانگ یوان، محتوای اصلی کاملاً یکسان بود.

آن سه بزرگ با‌افراد​ نگاه با یکدیگر ارتباط برقرار‌می‌کند​ کردند: «باید حقیقت داشته باشه.»

اما یکی‌موضوع​ از بزرگان‌قابل‌درک​ راضی نشده بود.

دخترش، استاد گویِ شفابخشِ گروه مار بیمار بود؛ دختری که او را از صمیم قلب دوست‌هرچه​ می‌داشت، اما در نهایت با مرگی بی‌رحمانه در میان دندان‌های گرگ‌ها جان باخته بود. از این‌تلفات​ رو، او به شدت خشمگین بود و با نگاهی آکنده از سرمای استخوان‌سوز به فانگ یوان می‌نگریست.

این بزرگِ زنِ میان‌سال با لحنی تند و‌پای​ خشن گفت: «فانگ یوان، تو تورِ فلس‌های خنجری رو‌بار​ با تیغ‌های ماهت پاره کردی، چرا این کارو کردی؟»

فانگ یوان پاسخ داد: «چون می‌خواستم‌نیز​ منم سهمی تو مبارزه داشته باشم، اما‌دیگه​ در نهایت حرکت اشتباهی از آب دراومد.»

بزرگ دوباره پرسید: «پس بذار ازت بپرسم، وقتی‌پای​ تو شکم گراز قایم شدی، عمداً از هم‌تیمیت...‌دوباره​ اون استاد گوی زن... به عنوان سپر استفاده کردی؟»

فانگ یوان جواب داد: «نمی‌دونم. اون موقع خیلی ترسیده بودم و با عجله سعی کردم‌کرده​ تو شکم شاه‌گراز قایم شم، اما اون هم اومد داخل و برای گرفتنِ جای بهتر‌کمک​ باهام درگیر شد. نتونست حریفم بشه و گرگ‌های آذرخش گازش گرفتن و کشتنش. من شرمنده‌ام بزرگ.»

بزرگِ زنِ میان‌سال دندان‌هایش را به هم سایید. پاسخ فانگ یوان زیرکانه بود؛ او تنها حقایق را بیان کرد‌وقایع​ و هیچ اشاره‌ای به نیتِ درونیِ خود نکرد. این امر باعث شد تا بزرگانی که قصد سرکوبش را داشتند،‌شان​ هیچ بهانه‌ای برای گیر دادن به او پیدا نکنند؛ قلبشان مالامال از خشم بود، اما هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد.

در چنین شرایطی،‌پای​ آن‌ها نمی‌توانستند فانگ یوان‌ماجرا​ را مقصر اعلام کنند.

اکنون سه‌موضوع​ روز از موج‌انسان​ کوچک جانوران می‌گذشت.

آمار تلفات باعث شده‌چهرهٔ​ بود تا چهرهٔ تمام‌سپید​ رده‌بالاها در هم برود.

در موج‌های کوچک جانوران در گذشته نیز تلفاتی وجود داشت، اما قطعاً به‌باز​ این شدت نبود. دلیل این امر، گلهٔ گرگ‌های آذرخش بود. پیش از این، این‌روزی​ گله‌های گرگ‌های آذرخش تنها پس از گذشتِ دست‌کم سه موجِ کوچکِ جانوران ظاهر می‌شدند.

محیطِ این‌روابطش​ جهان خطرناک بود؛‌دیگری​ و بقا، دشوار.

از دیدگاه انسان‌ها، برای زنده ماندن، علاوه بر‌پای​ جنگیدن با انسان‌های دیگر بر سر منابع، باید با‌بار​ جانوران درنده و آب‌وهوای طاقت‌فرسا نیز دست‌وپنجه نرم می‌کردند.

و این‌نگاه​ کشمکش‌ها اغلب‌چهرهٔ​ بسیار توان‌فرسا بود.

موج کوچک جانوران هنوز تنها یک پیش‌درآمد بود. وحشت واقعی،‌دیگری​ موج بزرگ گرگ‌ها در یک سالِ آینده بود. ده‌ها هزار گرگ‌موقع​ آذرخش به همراه شاه‌گرگِ آذرخشِ به‌شدت قدرتمند، به دهکده یورش می‌آوردند.

بزرگِ زن به پرسیدنِ سؤالات متعددی ادامه‌ماجرا​ داد، اما در نهایت زیر فشارِ پاسخ‌های‌وقایع​ رخنه‌ناپذیرِ فانگ یوان مجبور به تسلیم شد.

بزرگِ دیگری با منظوری عمیق‌انسان​ پرسید: «پس فانگ یوان، از‌دیگری​ این به بعد می‌خوای چیکار کنی؟»

فانگ یوان بی‌پرده گفت: «قصد دارم برای گرفتن‌سپید​ دارایی‌های خانواده درخواست بدم، تا میراث خانواده‌ام رو به‌باشد​ ارث ببرم و ادامه‌اش بدم.» نیازی به پنهان‌کاری نبود.

گروه مار بیمار نابود شده بود و اکنون تنها فانگ یوان باقی مانده‌باز​ بود. به همین دلیل، او نیازی نداشت از حقِ یک استاد گوی رتبه ۲‌روزی​ برای انصراف از مأموریت استفاده کند و می‌توانست مستقیماً مأموریتِ دارایی‌های خانواده را بپذیرد.

بزرگ سر تکان داد و سپس سرش را به نشانهٔ نفی تکان داد و گفت: «منظورم رو نفهمیدی. به جز تو،‌چند​ گروهت دیگه وجود نداره. می‌تونم یه پیشنهاد بهت بدم: برو تو یه گروه دیگه. سختیِ مأموریت‌های تالار امور داخلی واسه گروه‌ها طراحی‌اونا​ شده، برای یه نفر خیلی سخته که تنهایی از پسشون بربیاد. چه مأموریت میراث خانوادگیت باشه چه مأموریت‌های اجباری ماهانه، جفتشون همین‌طورن.»

فانگ یوان سکوت کرد.

بزرگ ادامه داد: «البته، یه راه دیگه هم هست. تو همین الانش هم یه‌پیش‌بینی​ استاد گوی رتبه ۲ هستی. صلاحیت اینو داری که رهبر یه گروه بشی. فقط باید‌خاندان​ مأموریت ارزیابی رو بگذرونی تا بتونی گروه خودت رو بسازی. کدوم رو می‌خوای انتخاب کنی؟»

فانگ یوان پلک زد و پاسخ‌جایگاهی​ داد: «هنوز نمی‌دونم بزرگ، به کمی‌ماجرا​ زمان نیاز دارم تا بهش فکر کنم.»

بزرگ با نگرانی گفت: «پس می‌تونی بری. هرچه‌باز​ زودتر تصمیمت رو بگیر. چند روز که بگذره،‌موقع​ دیگه به این راحتی نمی‌تونی وارد یه گروه بشی.»

فانگ یوان در دل پوزخند‌انسان​ زد؛ او قصد نداشت هیچ‌کدام از‌نیز​ این دو راه را انتخاب کند.

او رازهای بی‌شماری داشت. تنها در صورتی که تنها می‌ماند می‌توانست امنیتش‌چنین​ را حفظ کند و کارها را به درستی پیش ببرد. در غیر‌استاد​ این صورت، حضورِ همیشگیِ دیگران در کنارش، برای او غیرقابل تحمل می‌شد.

پس از خروج از اتاق بازجویی، فانگ یوان بی‌درنگ تالار امور داخلی را ترک نکرد،‌بزرگِ​ بلکه برای مأموریت میراث خانوادگی درخواست داد. با وجود این، به او اطلاع دادند که‌مرز​ به دلیل مشغله‌های اخیرِ تالار، تنها سه روز دیگر می‌تواند این مأموریت را بر عهده بگیرد.

با خروج از‌پای​ تالار امور داخلی،‌نیز​ به آسمان خیره شد.

یک بعدازظهرِ‌موضوع​ زمستانیِ کاملاً‌قابل‌درک​ معمولی بود.

زمستان دلگیر بود و‌چهرهٔ​ بادِ گزنده‌ای می‌وزید. گویی آسمان‌جلوه​ آکنده از اندوهی ژرف بود.

مو بِی به همراه گروهی از جوانان در‌پای​ مسیر قدم می‌زدند. او گفت: «امروز مراسمِ یادبودِ گروهیه.‌بار​ گو یوئه جین ژو مرده، خبر داشتی فانگ یوان؟»

به جز مو بِی، فانگ‌دیگری​ ژنگ، چی چنگ و چند‌بزرگِ​ نفر دیگر نیز حضور داشتند.

مو بِی و چی چنگ در حالت عادی به شدت‌دیگری​ از یکدیگر بیزار بودند، اما امروز گویی این کینه را‌اون​ به دست فراموشی سپرده و در کنار هم راه می‌رفتند.

فانگ ژنگ گفت: «برادر بزرگ،‌روشنش​ جین ژو یک سال با‌می‌داد​ ما هم‌کلاس بود. با ما بیا.»

گو یوئه جین ژو...

بی‌درنگ تصویر دختری‌پای​ در ذهن فانگ‌نیز​ یوان نقش بست.

پیش‌تر، او در میدان مبارزه پابه‌پای مو‌روابطش​ بِی جنگیده بود، اما در نهایت به‌می‌کند​ دلیل کمبود استقامت شکست خورد. دخترِ سخت‌کوشی بود.

اما مرگ، میان‌می‌کرد​ زشت و زیبا‌همچون​ تفاوتی قائل نمی‌شد.

بیشتر مردم احساس ترحم‌قابل‌درک​ می‌کردند، اما فانگ یوان‌پای​ مثل همیشه کاملاً بی‌تفاوت بود.

فانگ یوان بی‌اعتنا از کنار گروه گذشت و گفت: «آه، پس‌دوباره​ مرده؟ مرگ بر اثر پیری یا بیماری، جفتشون اتفاقاتِ عادی‌ان. وقتی‌روزی​ زیاد ببینیش، دیگه برات مهم نیست. شماها برید، من کار دارم.»

«این پسرهٔ...!» در‌کاملاً​ دم، بسیاری از‌جایگاهی​ افراد گروه خشمگین شدند.

«واقعاً سنگدل و بی‌رحمه...»

«اصلاً بویی از رفاقت نبرده!»

«هه هه، تازگی‌ها یه شایعه‌ای پخش شده. حتماً همه‌تون شنیدید، نه؟ می‌گن‌بار​ دلیل اینکه فانگ یوان زنده مونده اینه که تو شکم یه گراز‌کشید​ قایم شده و از هم‌تیمیِ استاد گویِ دخترش به عنوان سپر استفاده کرده.»

چی چنگ دست‌به‌سینه ایستاد و با‌جایگاهی​ خنده‌ای سرد گفت: «واقعاً یه مایهٔ ننگِ‌باز​ بی‌ارزشه. حتی بویی از مردونگی هم نبرده.»

«برادر بزرگ...» فانگ ژنگ‌چهرهٔ​ سرش را پایین انداخت و‌جلوه​ دندان‌هایش را روی هم فشرد.

با شنیدن این حرف‌ها،‌قابل‌درک​ به عنوان برادر کوچک‌تر‌پای​ فانگ یوان، احساس شرم می‌کرد.

فانگ یوان دور شد و‌دیگری​ هرچه بیشتر فاصله می‌گرفت، صدای‌بزرگِ​ تمسخرهای پشت سرش رفته‌رفته محو می‌شد.

قلبش کاملاً آرام بود.

«چرا باید‌نگاه​ به توهین‌ها‌چهرهٔ​ اهمیت بدم؟»

توهین فقط توهین‌کاملاً​ بود، مگر چه‌جایگاهی​ آسیبی می‌توانست برساند؟

انسان‌های سطحی با دشنام‌ها‌افراد​ خشمگین می‌شدند و با‌باز​ ستایش‌ها به وجد می‌آمدند.

این‌ها صرفاً نگاهِ ناظرانِ بیرونی به‌جایگاهی​ فرد بود. کسانی که بر اساس‌ماجرا​ دیدگاه دیگران زندگی می‌کردند، واقعاً رقت‌انگیز بودند.

در حقیقت، برخی افراد عمداً این‌همچون​ شایعات را پخش کرده بودند تا‌چنین​ نام فانگ یوان را لکه‌دار کنند.

قربانی کردن یک هم‌تیمیِ دختر برای نجات جان‌پای​ خود، شاید مجازاتی در پی نداشت، اما از‌دوباره​ سوی افکار عمومی و اخلاقیات به شدت تقبیح می‌شد.

با وجود این، چنین‌افراد​ وضعیتی دقیقاً همان چیزی‌باز​ بود که فانگ یوان می‌خواست.

به محض اینکه فرد وارد ساختارِ خاندان می‌شد، به مهره‌ای بی‌اراده بدل می‌گشت که‌می‌کند​ باید از قوانینِ آن ساختار پیروی می‌کرد. برای فانگ یوان، این مانعی عظیم به‌طول​ شمار می‌رفت؛ او به منابع نیاز داشت و مهم‌تر از آن، نیازمندِ تنهایی بود.

از این‌نگاه​ رو، می‌خواست‌چهرهٔ​ تنها بماند.

طرد شدن از سوی جماعت‌انسان​ چه اهمیتی داشت؟ هاها، تنها‌دیگری​ انسان‌های ضعیف‌النفس از طرد شدن می‌هراسیدند.

اگر چنین چیزی در کرهٔ زمین رخ می‌داد، فرد هر کسی هم‌بار​ که بود، در نهایت به کام مرگ می‌رفت. به هر حال، دو‌کشید​ مشت حریفِ چهار دست نمی‌شود؛ در آنجا، ارتباطات اجتماعی تنها راهِ بقا بود.

اما در این دنیا، اگر تزکیهٔ فرد قدرتمند بود، یک نفر می‌توانست حریفِ ده‌ها، صدها‌بزرگِ​ و هزاران دشمن شود. پس طرد شدن چه اهمیتی داشت؟ کافی بود کسانی را که‌مرز​ سدِ راهت می‌شدند از میان برداری. اگر منابع نداشتی، کافی بود آن‌ها را غارت کنی.

هر دنیایی قوانین و مقرراتِ خاص خود را‌سپید​ داشت و ساختار جامعه نیز به ناچار متفاوت‌هرچه​ بود؛ همین امر موجبِ تفاوت در رفتارهای انسانی می‌شد.

و در دنیایی بر‌قابل‌درک​ پایهٔ هنرهای رزمی، تفکرِ گروهی‌افراد​ و جمع‌گرایی جایگاهِ چندانی نداشت.

از این‌روابطش​ رو در‌افراد​ این دنیا —

اهریمنان بی‌پروا می‌تاختند.

ناولها | novelha.net