---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1254: عشق دردسرساز می‌شود • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1254: عشق دردسرساز می‌شود

0

انتظار، غالباً‌بی‌فضا​ طولانی و‌حتی​ تحمل‌ناپذیر بود.

شی ژنگ یی نمی‌توانست آرام‌ابد​ بنشیند و در تالارِ بزرگ مدام‌بانوی​ به عقب و جلو قدم می‌زد.

یو یی یه زی که با چشمان بسته‌دیدید​ روی زمین چهارزانو نشسته بود، با نارضایتی گفت:‌همون‌جا​ «نمی‌تونی درست استراحت کنی؟ این‌قدر بالا و پایین نرو.»

شی ژنگ یی فریاد زد:‌نخستین​ «من که به‌اندازه کافی استراحت کردم.‌پدرش​ هووف، تا کی باید صبر کنیم؟»

بو ژن زی‌دیدید​ گفت: «تا وقتی‌تجربه‌ش​ که گروه دیگه برسن.»

ژائو لیان یون که او نیز تا حدودی‌بمونیم​ بی‌طاقت شده بود، اخم کرد و پرسید: «اگه‌بودند​ نیان چی؟ باید تا ابد همین‌جا منتظر بمونیم؟»

هنگام نبرد با بانوی مو، هر پنج جاودانه تماماً متمرکز‌شخصاً​ بودند و گذر زمان را حس نمی‌کردند. اما اکنون که‌کسی​ در این مکان حبس شده بودند، هر ثانیه برایشان تحمل‌ناپذیر می‌گشت.

حال ژائو لیان یون‌باشن​ از همه بدتر بود؛ گویی‌حرفش​ آتشی در سینه‌اش زبانه می‌کشید.

بو ژن زی‌دیدید​ اخم کرد و‌تجربه‌ش​ خواست چیزی بگوید.

اما در همین لحظه، ژائو لیان یون دوباره به حرف آمد: «حتماً شما‌جاودانه​ هم بهش فکر کردید. همه‌تون لحظهٔ آخر رو توی تونل بی‌فضا دیدید و‌برایشان​ حتی شخصاً تجربه‌ش کردید. فکر نمی‌کنید که شاید بقیه جاودانه‌ها همون‌جا کشته شده باشن؟»

شی ژنگ یی نخستین کسی بود که‌بی‌فضا​ با خشم به ژائو لیان یون خیره‌بقیه​ شد و حرفش را رد کرد: «غیرممکنه!»

پدرش، شی گه، در میان آن‌کسی​ جاودانه‌ها حضور داشت. سخنان ژائو لیان یون‌حضور​ گویی خبر از مرگ پدر او می‌داد.

ژائو لیان یون بی‌توجه به برخورد شی ژنگ یی، ادامه داد: «همه‌تون خوب می‌دونید که ما به‌خاطر قدرت‌حرفش​ گوی عشق به اینجا رسیدیم. اما بقیه جاودانه‌ها همچین کمکی نداشتن. اون موقع حتی خانه‌های گوی جاودان هم‌قدرت​ در آستانهٔ نابودی بودن، چه برسه به جاودانه‌ها. اگه نیروی کمکی در کار نباشه، تا کی باید صبر کنیم؟»

با شنیدن این حرف، تغییرات جزئی در چهرهٔ دیگر جاودانه‌ها پدیدار‌بانوی​ گشت. حقیقت این بود که آن‌ها نیز چنین نگرانی‌هایی در سر‌این​ داشتند، اما هیچ‌کدام پیش‌قدم نشده بودند تا آن را به زبان بیاورند.

اکنون که ژائو لیان یون این موضوع را پیش کشیده بود، بو ژن زی اندکی‌جاودانه‌ها​ تأمل کرد و با صدایی بم گفت: «حدست غیرممکن نیست. اما حتی اگه این نیروها‌خبر​ از بین رفته باشن، ده فرقه بزرگ باستانی قاره مرکزی گروه دومی از جاودانه‌ها رو می‌فرستن.»

ژائو لیان یون ادامه داد: «اما گروه دوم می‌تونن به اینجا برسن؟ همه‌تون سختی‌ها‌داشت​ و خطراتی رو که تو راه کشیدیم تجربه کردید. آیا تونل بی‌فضا اصلاً می‌تونه برای‌عشق​ بار دوم استفاده بشه؟ حتی اگه بشه، می‌تونیم با خیال راحت دوباره ازش استفاده کنیم؟»

بو ژن زی قاطعانه به چشمان ژائو لیان یون خیره شد و با لحنی جدی گفت:‌خشم​ «باید به فرقه‌مون ایمان داشته باشی. ژائو لیان یون، تو پریِ خانه انس جان هستی و‌داد​ فرقه بزرگ‌ترین حامیِ توئه. اگه حتی به فرقه هم اعتماد نداری، پس به کی می‌تونی اعتماد کنی؟»

ژائو لیان یون‌اگه​ به‌خوبی متوجه نارضایتی شدید‌منتظر​ بو ژن زی شد.

اما بی‌توجه به این موضوع، ادامه داد: «حتی اگه فرقه نیروی کمکی بفرسته‌شاید​ و اونا به اینجا برسن، زمان چی می‌شه؟ کِی به اینجا می‌رسن؟ چه بهایی‌حضور​ باید بپردازن؟ نکنه دوباره اتفاق بدی بیفته؟ اینجا دشت‌های شمالیه، قاره مرکزی که نیست.»

بو ژن زی سکوت کرد.

او پاسخی برای‌دیدید​ رد کردن سخنان‌تجربه‌ش​ ژائو لیان یون نداشت.

ژائو لیان یون نفسش را‌ابد​ بیرون داد و گفت: «خلاصه‌نبرد​ بگم، من دیگه نمی‌خوام منتظر بمونم.»

بو ژن زی با خشمی‌توی​ آمیخته به اخم گفت: «حتی‌شخصاً​ اگه نخوای هم مجبوری صبر کنی.»

او به ژائو لیان یون خیره‌کسی​ شد؛ هیچ‌یک از آن‌ها قصد عقب‌نشینی نداشتند‌حضور​ و سرسختانه بر موضع خویش پافشاری می‌کردند.

دیری نپایید که چشمان ژائو لیان یون غرق در اشک شد. او نگاهش‌باشن​ را دزدید و به سویی دیگر خیره گشت و پرسید: «اگه تو این‌مرگ​ مدت، هونگ یون کشته بشه چی‌کار کنیم؟ می‌تونی تضمین بدی که این اتفاق نمیفته؟»

در حقیقت، هرچه انتظار طولانی‌تر‌ابد​ می‌شد، ترس و دلهرهٔ ژائو‌نبرد​ لیان یون نیز فزونی می‌یافت.

اما آنچه او‌لحظهٔ​ را می‌ترساند، امنیت‌تونل​ جان خودش نبود.

بلکه در شرایطی که نیروهای کمکی‌کسی​ فرسنگ‌ها با آن‌ها فاصله داشتند، صرفاً‌میان​ منتظرماندن نمی‌توانست گرهی از کار بگشاید.

اگر در این مدت، نیای کهن شوئه هو به ما هونگ یون آسیبی‌باشن​ می‌رساند و با موفقیت از او به‌عنوان مواد پالایش برای خلق گوی جاودان‌مرگ​ بخت هماورد آسمان استفاده می‌کرد، این به حسرت ابدی ژائو لیان یون بدل می‌گشت.

در آینده، هرگاه این‌نیان​ روزها را به یاد می‌آورد،‌هنگام​ غرق در حسرتی جانکاه می‌شد!

حسرتِ اینکه روزی تا این حد به ما هونگ یون نزدیک شده‌نمی‌کنید​ بود، به درون سرزمین متبرک کوهستان برفی یورش برده بود و تقدیر فرصتی‌پدرش​ بی‌نقص در اختیارش گذاشته بود، اما او نتوانسته بود از آن بهره ببرد.

نمای تارِ قلهٔ اول از روی قلهٔ نهم به چشم‌غیرممکنه​ می‌خورد. فاصله تا این حد کوتاه بود، اما او تنها در‌برخورد​ اینجا به انتظار نشسته و آخرین فرصت را از دست می‌داد.

ژائو لیان یون به‌هیچ‌وجه نمی‌خواست شاهد وقوع‌نمی‌کنید​ چنین فاجعه‌ای باشد؛ چنین سرانجامی، اندوه و‌نخستین​ دردی بدتر از مرگ را به جانش می‌انداخت!

برای آن سه جاودانهٔ دیگر، دخالت در مشاجرهٔ میان ژائو‌نبرد​ لیان یون و بو ژن زی چندان جایز نبود؛ هرچه بود،‌اکنون​ این مسئله‌ای داخلی مربوط به خانه انس جان به شمار می‌رفت.

بو ژن زی مخالفت کرد و گفت: «حتی اگه نخوای منتظر بمونی، مگه می‌تونی ما هونگ یون‌کشته​ رو نجات بدی؟ حتی اگه بتونی بقیه اربابان قله‌های برفی رو شکست بدی، یادت نره که در نهایت‌برخورد​ باید با نیای کهن شوئه هو روبه‌رو بشی، چون ما هونگ یون توی قله اول نگه داشته می‌شه!»

ژائو لیان یون مشت‌هایش را گره کرد و با صدایی که اکنون تیزتر شده بود، گفت: «می‌دونم. اما خودت هم گفتی که قبل از نیای کهن‌به‌خاطر​ شوئه هو، باید با اون ده دوازده تا ارباب قله‌های برفی دیگه روبه‌رو بشیم. می‌تونیم اول کلک اونا رو بکنیم. به‌هرحال، جاودانه‌های رتبه هشت نمی‌تونن توی‌گشت​ این آرایه گو علیه ما اقدامی بکنن! این‌طوری وقتی نیروهای کمکی‌مون برسن، می‌تونیم مستقیماً به قله اول حمله کنیم و تو وقت و انرژی صرفه‌جویی کنیم.»

بو ژن زی خشمگین شد و چهره‌اش در هم رفت: «پس رک و پوست‌کنده می‌گم، این ابرآرایهٔ گو قدرت دشمن رو بیشتر می‌کنه‌داشت​ و ما رو ضعیف. اگه از اینجا بریم، آرایه به‌زور جدامون می‌کنه و به قله‌های برفی دیگه منتقل می‌شیم. هر کدومتون می‌تونه تنهایی‌خانه‌های​ باهاشون بجنگه؟ تو نبرد قبلی، من و مو لینگ لان حملهٔ اصلی رو پیش بردیم، شما سه تا رتبه شش چه کمکی می‌تونید بکنید؟»

بو ژن زی صریح حرف می‌زد،‌همین‌جا​ اما آن سه جاودانهٔ رتبه شش‌پنج​ نتوانستند پاسخی دهند، زیرا حرف‌هایش حقیقت داشت.

ژائو لیان یون مدتی در سکوت سرش را‌دیدید​ پایین انداخت، پیش از آنکه سر بلند کند‌همون‌جا​ و بگوید: «پس دوباره از گوی عشق استفاده می‌کنم!»

بو ژن زی پوزخند زد: «فکر کردی کی هستی؟ گوی عشق‌پدرش​ به حرفت گوش می‌ده و می‌ذاره کنترلش کنی؟ اون زمان، حتی‌ادامه​ والامقامِ جاودانِ خورشید عظیم هم نتونست گوی عشق رو پالایش کنه.»

ژائو لیان یون جواب‌حتی​ داد: «چون تأییدِ گوی‌شاید​ عشق رو به دست نیاورد.»

بو ژن زی با تمسخر گفت: «پس منظورت‌بمونیم​ اینه که بقیهٔ پری‌های خانهٔ انسِ جان بی‌عرضه بودن؟‌گذر​ حتی یکیشون هم نتونست گوی عشق رو کنترل کنه؟»

ژائو لیان یون‌لحظهٔ​ پافشاری کرد: «بدون امتحان‌بی‌فضا​ کردن از کجا بدونم؟»

بو ژن زی خندید و درست زمانی که می‌خواست حرفی بزند، ژائو لیان یون دست‌سخنان​ به کار شده بود و در دلش فریاد زد: «گوی عشق، ای گوی عشق، لطفاً‌اینجا​ قدرتت رو نشون بده و ما پنج نفر رو به یه قلهٔ برفی دیگه ببر!»

گوی عشق‌بی‌فضا​ حتی تکانی نخورد،‌شخصاً​ گویی بی‌جان بود.

ژائو لیان یون حاضر به‌ابد​ تسلیم نبود و در دلش‌نبرد​ به دعا و التماس ادامه داد.

بو ژن زی متوجه بی‌حرکتیِ ژائو لیان یون شد و خواست چیزی‌نمی‌کنید​ بگوید، اما درست در همین لحظه، هالهٔ گوی عشق از بدن ژائو‌غیرممکنه​ لیان یون برخاست و هم‌زمان، درخششی روشن او را در بر گرفت.

چهار جاودانهٔ دیگر به‌شدت شوکه‌نخستین​ شدند و با چشمانی کاملاً‌غیرممکنه​ باز، خیره به این صحنه نگریستند.

مو لینگ لان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت: «این...‌همون‌جا​ مثل همون موقعیه که تونل بی‌فضا رو ترک کردیم و توی‌حضور​ سرزمین متبرک کوهستان برفی ظاهر شدیم، دقیقاً همین هاله و نور بود.»

شی ژنگ یی‌اگه​ اصرار کرد: «ادامه‌همین‌جا​ بده، متوقف نشو.»

در لحظهٔ بعد، نوری که دور ژائو لیان‌دیدید​ یون حرکت می‌کرد، گویی اراده‌ای از خود داشت‌همون‌جا​ و به سمت چهار جاودانهٔ دیگر گسترش یافت.

شی ژنگ یی امیدوارانه گفت: «این‌طوری می‌تونیم راهمون رو‌حرفش​ به سمت قله‌های برفی دیگه باز کنیم. آه! شاید بتونه‌می‌داد​ ما رو مستقیم از سرزمین متبرک کوهستان برفی ببره بیرون.»

دهان بو ژن زی از تعجب‌تجربه‌ش​ باز مانده بود و در آن‌کشته​ لحظه نمی‌توانست کلمه‌ای به زبان بیاورد.

شوکی که به او‌نیان​ وارد شده بود، بسیار‌بمونیم​ شدیدتر از دیگران بود.

«گوی عشق قابل کنترل نیست، این تو‌بی‌فضا​ تاریخ کاملاً ثابت شده! حتی والامقامِ جاودانِ خورشید‌جاودانه‌ها​ عظیم هم هیچ چاره‌ای نداشت. اما چرا؟ چرا!»

«چرا گوی عشق‌کشته​ تو دستای ژائو‌کسی​ لیان یون این‌قدر مطیعه؟»

«نکنه ژائو لیان‌دیدید​ یون قوی‌ترین پریِ کل‌نمی‌کنید​ تاریخِ خانهٔ انسِ جانه؟!»

«نه، احتمالاً به خاطر جایگاهشه. اون یه اهریمن برون‌جهانیه، ممکنه‌نبرد​ اهریمن‌های برون‌جهانی و گوی عشق مکمل همدیگه باشن؟ بقیه نمی‌تونن‌اما​ گوی عشق رو کنترل کنن، اما یه اهریمن برون‌جهانی استثناست؟»

افکار بی‌شماری در ذهن‌آخر​ بو ژن زی جوشید،‌دیدید​ همچون امواج خروشان در دریا.

همان‌طور که در حال فکر کردن بود، فضای پشت سرش ناگهان شکافت‌میان​ و به سیاه‌چاله‌ای به درشتی مشت تبدیل شد. سیاه‌چاله نیروی مکشِ غیرقابل‌تصوری‌خوب​ از خود ساطع کرد و بو ژن زی را به‌زور به درون کشید!

شخصی به قدرتمندیِ بو ژن زی، یک جاودانهٔ رتبه‌بقیه​ هفت، نتوانست کاری از پیش ببرد و مستقیم به‌حرفش​ داخل کشیده شد و از آن نقطه ناپدید گشت.

هم‌زمان، همین اتفاق برای جاودانه‌های دیگر نیز رخ‌بمونیم​ داد. در یک چشم بر هم زدن، این‌بودند​ تالارِ بزرگ خالی و غرق در سکوت شد.

لحظه‌ای که پاهای بو ژن زی به زمین سفت رسید،‌شخصاً​ در حالی که هنوز در شوک بود، اطرافش را برانداز‌کسی​ کرد و گفت: «ما قلهٔ برفی نهم رو ترک کردیم!»

اینجا نیز درون تالاری بزرگ بود. اما این تالار با قبلی تفاوت داشت؛ تالار‌داشت​ پیشین آراسته و زیبا بود و گویی هاله‌ای زنانه از خود ساطع می‌کرد، در حالی‌عشق​ که این تالار باشکوه و باعظمت بود و فضایی مردانه از آن به مشام می‌رسید.

این فکر به ذهن‌حتی​ بو ژن زی خطور‌شاید​ کرد: «این کدوم قلهٔ برفیه؟»

اما اندکی بعد،‌اگه​ چهره‌اش ناگهان تغییر کرد‌منتظر​ و فریاد زد: «لعنتی!»

او دریافت که در تمام‌توی​ تالار تنهاست. هیچ اثری از آن‌تجربه‌ش​ چهار جاودانهٔ دیگر به چشم نمی‌خورد.

او به خود آمد: «انگار داشتم زیاده‌روی می‌کردم. ژائو لیان یون شاید یه‌حضور​ اهریمن برون‌جهانی باشه، اما چطور می‌تونه گوی عشق رو کنترل کنه؟ گوی عشق‌به‌خاطر​ هنوز غیرقابل‌اعتماده و قابلیت‌های بی‌شماری داره، کی می‌دونه کِی قراره کار دستمون بده.»

«من فرستاده شدم اینجا، بقیه چی؟ کجان؟ بهترین حالت‌بقیه​ اینه که با هم باشن، این‌طوری ژائو لیان یون‌حرفش​ یکم جاش امن‌تره. اما اگه ژائو لیان یون تنها باشه...»

بو ژن زی‌اگه​ جرئت نکرد به‌همین‌جا​ فکر کردن ادامه دهد.

درست در همین زمان، سایه‌ای به سیاهی‌بی‌فضا​ جوهر از روی زمین به او نزدیک‌بقیه​ شد و در سکوت به وی حمله کرد.

غرایز بو ژن زی به‌نخستین​ او هشدار دادند؛ او به‌سرعت‌غیرممکنه​ به عقب پرید و جاخالی داد.

اما سایه همچون افعی بود، بی‌نهایت سریع،‌نمی‌کنید​ و در عرض یک نفس زمان، به‌نخستین​ سمت پاهای بو ژن زی هجوم آورد.

«شبح شو!»

در لحظهٔ حساس، بو ژن زی‌تونل​ از تخصص خود به‌عنوان جاودانهٔ مسیر شبح‌شاید​ بهره گرفت و به فرم شبح درآمد.

سایه درمانده از میان او‌نخستین​ عبور کرد و به پشت‌غیرممکنه​ سر بو ژن زی رسید.

ناولها | novelha.net