---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 385: مهربانی، کینه، محبت، نفرت • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 385: مهربانی، کینه، محبت، نفرت

0

فانگ یوان ابرو‌دارویی​ بالا انداخت و‌بار​ پرسید: «اوه؟ چه روشی؟»

با مرور گذشته، چو جیو آه عمیقی کشید. نفرت، اندوه،‌جلوی​ عشقی ژرف و دیگر حالات پیچیده در رخسارش پدیدار گشت و‌کردیم​ گفت: «در مورد این قضیه، باید برگردم به خیلی وقت پیش...»

فانگ یوان بی‌رحمانه حرفش‌پای​ را قطع کرد: «وقت‌اعماق​ ندارم به قصه‌ت گوش بدم.»

چو جیو جا‌هوای​ خورد و گفت:‌باشیم​ «پس خلاصه‌ش می‌کنم.»

«اسم اصلیم زنگ آه نیو بود. یه کشاورز بودم که با جمع کردن گیاهان دارویی روزگار می‌گذروندم. یه بار‌گذروندن​ از بدشانسی از صخره افتادم اما به نفعم تموم شد و وارد سرزمین متبرک فرقه سایه شدم. با گذروندن‌هرگز​ آزمون جان سرزمین، تونستم شاگرد فرقه سایه بشم. فرقه فقط دو تا شاگرد داشت، من و یه خواهر ارشد.»

«نام خانوادگی خواهر ارشد چن و اسمش جیو بود، به زیبایی یه پری جاودان بود. از بچگی پیش جان سرزمین بزرگ شده بود و هرگز سرزمین متبرک رو ترک نکرده بود، واسه همین ذاتش واقعاً معصوم بود.‌ابد​ من از همون بدو تولد به شدت زشت بودم و همیشه مسخره‌م می‌کردن و بهم زور می‌گفتن. اما خواهر ارشد همیشه باهام مهربون و گرم برخورد می‌کرد. از بس همیشه کنارش بودم، کم‌کم بهش حس پیدا کردم.‌نجاتش​ ما جلوی دریای سرزمین متبرک قسم خوردیم که هوای همو داشته باشیم و پای هم بمونیم. با هم تزکیه کردیم و به اعماق دروازهٔ زندگی و مرگ رفتیم، گوی زندگی و گوی مرگ رو به دست آوردیم...»

«اون شادترین دوران زندگیم بود و فکر می‌کردم می‌تونه تا ابد ادامه داشته باشه. بعد از یه‌شادترین​ بلای زمینی، جان سرزمین آسیب دید و به خواب رفت؛ سوراخی توی سرزمین متبرک به وجود اومد‌توی​ و اون رو به دنیای بیرون وصل کرد، و باعث شد یه آدم پست بتونه یواشکی بیاد تو.»

«اون آدم پست اون موقع به شدت زخمی بود، و اگه می‌دونستم بعداً به خاطرش چه اتفاقی می‌افته، حتماً همون‌جا می‌کشتمش! اما این کار رو نکردم و در عوض نجاتش دادم. ادعا می‌کرد نام خانوادگیش شانگه، و‌توی​ موهای سرخ خونی داشت. خیلی خوش‌سرزبون بود و با چرب‌زبونی، تو دوران نقاهتش کم‌کم خواهر ارشد رو فریب داد. قیافه‌ش واقعاً یه کم از من بهتر بود و از اون صورتِ پسرونه و قشنگش استفاده کرد تا‌فریب​ دل خواهر ارشد رو به دست بیاره. خواهر ارشد معصوم و بی‌خبر از همه‌جا بود، هر چی بیشتر باهاش حرف می‌زد، خوشحال‌تر می‌شد؛ آخر سر، خودش پیش‌قدم شد تا از هر نظر بهش برسه و ازش مراقبت کنه.»

«ما سر این موضوع بارها دعوا کردیم و خیلی با هم به مشکل خوردیم. بعد از اینکه اون دزد خوب شد، می‌خواستم‌تونستم​ بیرونش کنم و به زندگی رؤیاییم با خواهر ارشد ادامه بدم. اما کی فکرش رو می‌کرد که دلش از قبل عوض شده‌واقعاً​ باشه و در کمال ناباوری قسمی که اون زمان خورده بودیم رو بشکنه، منو زخمی کنه و با اون آدم پست فرار کنه!»

«واقعاً پشیمون بودم! از دلسوزیم که باعث این فاجعه شد پشیمون بودم، و از خواهر ارشد چن جیو متنفر بودم که عاشق یکی دیگه شد، و حتی بیشتر از‌آوردیم​ اون پست‌فطرتِ نفرت‌انگیز کینه به دل داشتم که چیزی رو که برام عزیز بود دزدید. بعد از اینکه از زخم‌هام بهبود پیدا کردم، سرزمین متبرک رو ترک کردم و‌یواشکی​ تو مرز جنوبی پرسه زدم تا این زوج خیانت‌کار رو پیدا کنم. اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که این حرومزاده مقام خیلی بالایی داشت و رئیس خاندان شانگ بود!»

چو جیو مکث‌باشیم​ کرد و به‌تزکیه​ فانگ یوان نگریست.

فانگ یوان بی‌تفاوت بود. به لطف خاطرات زندگی پیشینش، از‌کردیم​ بسیاری جزئیاتِ پشت‌پرده آگاه بود و در همان میانه‌های صحبت،‌شادترین​ متوجه شده بود چو جیو از چه کسی حرف می‌زند.

با دیدن بی‌تفاوتی فانگ یوان، چو جیو چاره‌ای جز زدنِ لبخندی تلخ نداشت: «انگار از قبل هویتشون رو حدس زدی. درسته، اون دزد همون رئیس کنونی خاندان شانگ‌ارشد​ یعنی شانگ یان فیه، و خواهر ارشد چن جیو همون طبیب سو شوعه. خاندان شانگ یه ابرخاندانه در حالی که من یه نیروی تنهام، تمام این سال‌ها تو‌می‌گفتن​ مرز جنوبی پرسه زدم و تلاش زیادی کردم تا دخل این زوج خیانت‌کار رو بیارم! متأسفانه... متأسفانه امروز قراره همین‌جا بمیرم و هیچ راهی برای رسیدن به آرزوم ندارم.»

فانگ یوان تا انتها‌می‌کرد​ در سکوت گوش داد و‌کردم​ ناگهان خندید: «هه هه هه.»

او به چو جیو که روی زمین نشسته بود نگاه کرد، در حالی که چشمانش به شدت می‌درخشید: «طبیب شبح قاتل، نقشهٔ خیلی خوبی کشیدی. طبق حرفای خودت، فرقه سایه‌دید​ فقط تو و چن جیو رو داره، اگه بمیری، مجبور می‌شم اطلاعاتِ دروازهٔ زندگی و مرگ رو از شانگ یان فی و طبیب سو شو بگیرم. اما چرا اونا باید‌نجاتش​ مسائل مربوط به سرزمین متبرک فرقه سایه رو به این راحتی به من بگن؟ اون موقع، مجبوریم با هم بجنگیم، و مهم نیست کی برنده بشه، جفتش به نفع توئه.»

طبیب شبح قاتل از ته دل خندید: «هاهاها... شاه‌جانور کوچک، تو خیلی رک و راستی. آدمایی که فقط توطئه و دسیسه می‌چینن همیشه زیرپوستی عمل‌می‌تونه​ می‌کنن، اما تفکر تو دقیقه و روش کارت سلطه‌جویانه است، تو واقعاً آدم قدرتمندی هستی که هنوز دنیا رو تکون نداده. حق با توئه، نقشه‌م‌زخمی​ همینه. این یه توطئهٔ آشکاره و تو هم از قبل دستمو خوندی، با این حال بازم می‌خوای درباره سرزمین متبرک فرقه سایه ازشون پرس‌وجو کنی؟»

فانگ یوان پیش از آنکه آهی‌بار​ بکشد، مدتی به این استاد گوی‌تموم​ رتبه پنج نگریست و پاسخ داد: «البته.»

دروازهٔ زندگی و مرگ‌می‌کرد​ همچون رود زمان، یک‌پیدا​ منطقهٔ ممنوعهٔ ازلی بود.

گوهای منحصربه‌فردِ‌داشته​ بسیاری در آن‌بمونیم​ مکان سکونت داشتند.

زنجرهٔ بهار و پاییز در رود زمان‌پای​ وجود داشت؛ دروازهٔ زندگی و مرگ نیز طبیعتاً‌رفتیم​ گوی جاودان مشابهی در خود جای داده بود.

غیرممکن بود که فانگ یوان تحت تأثیر چنین منافع عظیمی قرار‌نفعم​ نگیرد. از این رو، با وجود اینکه به وضوح از نقشهٔ‌تونستم​ چو جیو آگاه بود، همچنان قصد داشت با سر وارد آن شود.

چو جیو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با صدای بلند‌هوای​ خندید: «شاه‌جانور کوچک، با اینکه تو از استعدادهای نسل جوونی، اما واقعاً تحسینت می‌کنم.‌دست​ بی‌صبرانه منتظر آینده‌ایم که با اون زوج خیانت‌کار سرشاخ بشی. حیف که نمی‌تونم ببینمش.»

«فرقه سایهٔ ما دیدگاه‌های متفاوتی درباره زندگی و مرگ داره. ما تو این دریای بی‌کرانِ آدما به خاطر زندگی با هم روبرو شدیم،‌ابد​ اما مرگ من به دست تو رقم می‌خوره، این واقعاً یه تقدیر خارق‌العاده‌ست. شاید واقعاً مقدر شده که تو سرزمین متبرک فرقه سایه‌موقع​ و دروازهٔ زندگی و مرگ رو پیدا کنی. پس بذار این تقدیر مرموز رو به تو بسپرم، به این امید که بتونی چنگش بزنی.»

چو جیو آرام گرفت و نگاهش ژرف شد، گویی به ورای زندگی و مرگ پی برده بود: «مهم نیست اگه الان بمیرم، بالاخره تو‌می‌کردم​ این دنیا کی می‌تونه تا ابد زنده بمونه؟ آدم می‌تونه عمر طولانی به دست بیاره، اما جاودانگی یه رؤیای دست‌نیافتنیه. حتی اون والامقام‌های جاودان‌بیاد​ و والامقام‌های اهریمن هم در نهایت به خاکستر تبدیل می‌شن. شاه‌جانور کوچک، من خودم به زندگیم پایان می‌دم، نیازی نیست تو این کار رو بکنی.»

با گفتن این‌دارویی​ حرف، زبانش را گاز‌بدشانسی​ گرفت و خودکشی کرد!

با پر کشیدن جانش، خون به‌کم‌کم​ بیرون فوران کرد. طبیبِ شبح، رئیس چهار‌خوردیم​ طبیب بزرگ در آینده، این‌گونه جان سپرد.

«انتظار نداشتم با کشتن این طبیب شبح به چنین اطلاعات مهمی برسم.‌رفتیم​ سرزمین متبرک فرقهٔ سایه، درِ مرگ و زندگی... اگه بتونم کنترلشون کنم،‌ادامه​ قطعاً پایه‌ای برای سلطه‌م می‌شن. انگار باید دوباره نقشه‌م رو تغییر بدم.»

تمام استادان گویی که تا رتبه ۵ تزکیه می‌کردند، پیش از آنکه‌دروازهٔ​ بتوانند نامی برای خود دست‌وپا کنند، باید از تنازع بقا و رقابت‌های‌می‌کردم​ بی‌شماری جان سالم به در می‌بردند؛ هیچ‌یک از آن‌ها افراد ساده‌ای نبودند.

همهٔ آن‌ها فرصت‌ها، برتری‌ها،‌روزگار​ برگ‌های برنده و رازهای‌صخره​ منحصربه‌فرد خود را داشتند.

در این لحظه، فانگ یوان تمام‌کم‌کم​ استادان گوی رتبه ۵ حاضر در‌قسم​ سرزمین متبرک را از پای درآورده بود.

تیه مو بای، وو گوی، کو مو، وو لان شان و چو جیو هر کدام شخصیت‌اون​ متمایز، بنیانی ژرف و قدرتی عظیم داشتند. اگر فانگ یوانِ کنونی می‌خواست به‌تنهایی با آن‌ها مبارزه‌رفت​ کند، هر یک از آن‌ها می‌توانست به‌راحتی او را سرکوب کند؛ او به‌هیچ‌وجه حریف آن‌ها نبود.

«پس اسم واقعیِ طبیب سو شو، چن جیوئه و طبیبِ شبحِ قاتل هم اسم خودش رو گذاشته چو جیو. انگار این کینه از عشق متولد شده. بی‌دلیل‌ادامه​ نبود که تو زندگی قبلیم، در جریان نبرد کوه یی تیان، خودش پیش‌قدم شد و خودش رو انداخت تو اون گرداب تا شانگ یان فی رو به‌خاطرش​ چالش بکشه و با طبیب سو شو روبه‌رو بشه. بعد از اینکه اسیر شد هم ماجرای اون زمان رو فاش کرد و شانگ یان فی جونش رو گرفت.»

در مورد مهر، کینه، محبت و نفرتی‌بدشانسی​ که این سه نفر را در هم‌سرزمین​ تنیده بود، فانگ یوان قصد قضاوت نداشت.

دلسوزی برای چو جیو؟ اما انتخاب طبیب سو شو نیز کاملاً‌دریای​ قابل‌درک بود. ترجیح دادن ثروتمندان و خوار شمردن فقیران، بیزاری از‌اعماق​ زشتی و عشق به زیبایی؛ این‌ها در دنیا اموری رایج بود.

شانگ یان فی مردی خوش‌چهره و نامدار‌کردیم​ در مرز جنوبی بود؛ در مقایسه با چو‌آوردیم​ جیو، تفاوت آن‌ها از زمین تا آسمان بود.

دلیل اصلی دلبستگی عمیق طبیب سو شو به چو جیو این بود که او در‌رفتیم​ آن زمان خام و بی‌تجربه بود و چو جیو اولین مردی بود که می‌دید. بعدها‌بلای​ با دیدن شانگ یان فی، چشمانش باز شد و توانست آن‌ها را با هم مقایسه کند.

افزون بر این، چن‌روزگار​ جیو کسی بود که‌صخره​ ذاتاً زیبایی را می‌ستود.

هرگاه بیماری نزد او می‌آمد، ابتدا به ظاهرش نگاه می‌کرد. اگر زشت بود، او را درمان نمی‌کرد.‌باشیم​ اگر چهره‌ای معمولی داشت، همه‌چیز به حال و حوصلهٔ آن لحظه‌اش و دستمزد معاینهٔ بیمار بستگی داشت.‌فکر​ اما اگر بیمار خوش‌چهره و زیبا بود، او را بی‌درنگ درمان می‌کرد و حتی هیچ پولی هم نمی‌گرفت.

روزی شخصی او را به خاطر این رفتار سرزنش کرد و او حق‌به‌جانب پاسخ داد: «شما موجودات‌شادترین​ زشت، همین که زنده‌اید، زیباییِ زندگی را لکه‌دار می‌کنید. همه‌تان باید بمیرید تا تمام مشکلات حل شود.‌توی​ اما در مورد چیزهای زیبا، مسلماً باید با تمام وجود قدرشان را دانست و از آن‌ها محافظت کرد.»

این کلمات در آن زمان جنجال بزرگی در شهر‌تزکیه​ خاندان شانگ به پا کرد. در نهایت، شانگ یان‌آوردیم​ فی شخصاً حضور یافت و این غائله را خواباند.

جایگاه طبیب سو‌دارویی​ شو در شهر‌بار​ خاندان شانگ منحصربه‌فرد بود.

پیش‌تر وقتی فانگ یوان و بای نینگ بینگ با هم طبیب سو شو را در‌همو​ شهر خاندان شانگ دیدند، تفاوت در برخورد او بسیار آشکار بود. او نسبت به فانگ یوان‌شادترین​ کاملاً بی‌تفاوت بود، در حالی که با بای نینگ بینگ رفتاری بسیار ملایم و خوش‌رو داشت.

«حالا که حرفش شد، هر چهار طبیب بزرگ خصوصیات عجیب خودشون رو دارن. از طبیب شبح قاتل‌شادترین​ و طبیب سو شو که بگذریم، طبیب دوره‌گرد جیو ژی دوست داره خودش رو شبیه یه گدای‌توی​ پیر دربیاره و بی‌هدف پرسه بزنه. طبیب الهی شنگ شو هم مردیه که از مردای دیگه خوشش میاد.»

فانگ یوان همان‌طور که تمام گوهای‌باشیم​ طبیبِ شبحِ قاتل را بیرون می‌کشید،‌دروازهٔ​ با خونسردی به این موضوع فکر می‌کرد.

چو جیو‌گیاهان​ کرم‌های گوی‌روزگار​ بسیاری داشت.

بیشتر آن‌ها گوهای شفابخش‌می‌کرد​ بودند و در کنارشان گوهای‌کردم​ حرکتی نیز به چشم می‌خورد.

او گوی شفابخش رتبه ۵ نداشت، اما‌کردیم​ در عوض یک گوی حرکتی رتبه ۵‌دست​ به نام «گوی اعوجاج» در اختیار داشت.

شکل ظاهری گوی اعوجاج انتزاعی بود و به خمیری سرخ‌شده و تاب‌خورده شباهت داشت. بدن طلاییِ‌گوی​ تیره‌اش هفت یا هشت بار به دور خود پیچ خورده بود، سرش دور بدنش تاب خورده و‌دید​ چشمان و بال‌هایش نامتقارن بودند؛ گویی خالقش آن را کاملاً سرسری و از روی هوس ساخته بود.

با این حال، این‌روزگار​ ظاهر کاملاً با چهرهٔ‌صخره​ مالک اصلی‌اش همخوانی داشت.

فانگ یوان پیش از کنار گذاشتنش، کمی آن‌پیدا​ را برانداز کرد. سپس گوی جفت قدرت جانور را‌باشیم​ به کار گرفت تا روزنهٔ چو جیو را ببلعد.

با نگاه به جسد چو جیو، پوزخندی زد و‌دروازهٔ​ گفت: «چو جیو... چو جیو، تو واقعاً مکاری. اگه‌دوران​ خاطرات زندگی قبلیم رو نداشتم، قطعاً گولِت رو می‌خوردم.»

اگرچه چو جیو مرده‌همو​ بود، اما شانسی برای زنده‌تزکیه​ شدنِ دوباره در آستین داشت.

در زندگی قبلی فانگ یوان، در اواسط نبرد کوه یی تیان، گلوی‌تموم​ چو جیو بریده و او ترور شد. اما دیری نپایید که به‌بشم​ زندگی بازگشت و هر دو جناح حق و اهریمنی را به‌شدت حیرت‌زده کرد.

مشخص شد که‌برخورد​ او از «گوی ته‌ماندهٔ‌بهش​ جان» استفاده کرده بود.

گوی ته‌ماندهٔ جان یک گوی مصرفی رتبه ۵ بود و تا‌مرگ​ زمانی که بدن استاد گو پس از مرگ سالم می‌ماند، می‌توانست‌می‌تونه​ پس از مدتی به‌آرامی بهبود یافته و او را زنده کند.

با این حال، از آنجا که چو جیو در سرزمین متبرک قرار داشت، قدرت آسمانی قطعه‌قانونِ گوی ته‌ماندهٔ جان را‌شادترین​ در بدنش سرکوب کرده بود و این گو فعلاً نمی‌توانست فعال شود. اما همین که سرزمین متبرک رفته‌رفته فرو می‌ریخت،‌دنیای​ قدرت سرکوبِ آن نیز تضعیف می‌شد و گوی ته‌ماندهٔ جان می‌توانست دوباره فعال شده و او را به زندگی بازگرداند.

چو جیو بارها از فانگ یوان تمجید کرده و چاپلوسی‌اش را کرده بود و نمایشی به راه‌سایه​ انداخته بود که نشان دهد با بی‌خیالی به پیشواز مرگ می‌رود؛ تمام این‌ها برای این بود که تصویر‌بچگی​ خوبی در ذهن فانگ یوان به جا بگذارد تا پس از مرگ، جسدش به دست او تکه‌تکه نشود.

حقیقت این بود که‌می‌کرد​ فانگ یوان نیز عادتی‌پیدا​ به مثله کردن اجساد نداشت.

فانگ یوان بی‌رحمانه حمله کرد و گفت: «اما امروز،‌دروازهٔ​ برای تو یه استثنا قائل می‌شم.» و دیری نپایید‌دوران​ که جسد چو جیو را به گوشت چرخ‌کرده تبدیل کرد.

لحظه‌ای درنگ کرد، اما هنوز راضی نشده‌پای​ بود، از این رو آن گودال خون‌مرگ​ و گوشت را سوزاند و خاکستر کرد.

با تکان دادن دستش،‌روزگار​ خاکسترها در هوا به پرواز‌افتادم​ درآمدند و همه‌جا پراکنده شدند.

«چو جیو، اگه بتونی از‌کنارش​ این وضعیت هم زنده بشی، اعتراف‌دریای​ می‌کنم که واقعاً کارِت درسته! هاهاهاها...»

ناولها | novelha.net