چپتر 309: آرزوی شین تسی
0با پیشنهاد موفقیتآمیز وی یانگذخیرهٔ برای دستورالعمل نیلوفر امپراتوری گنجینهگوها جوهر آسمانی، حراج پایان یافت.
خاندان جو به هر حال خاندانی بود که قرنها استوار مانده وخود بنیانهایی بس ژرف داشت. بسیاری از شرکتکنندگان در حراج توانستند چیزی ازهفتاد مجموعهٔ آنها به دست آورند و دیگران نیز چشماندازهای تازهای را تجربه کردند.
فانگ یوان اصرار کرد که همه بمانند ورتبه گفت: «کم پیش میاد همه اینطوری دور هم جمعدارای بشیم، الان نرید، بذارید من یه ضیافت ترتیب بدم.»
در یک غذاخوری، انواع غذاهایکتاب لذیذ، خوراکهای عالی و شرابمجموعهای در بشقابهای یشمی چیده شده بود.
پس از نوشیدن سه جام شراب، وی یانگ گویِمجموعهای حکاکیِ قلب را بیرون آورد، به فانگ یوان دادلاک و گفت: «برادر فانگ ژنگ، این همون دستورالعملیه که میخواستی.»
گویِ حکاکیِ قلب شبیه یک کفشدوزک و به درشتیِ یکقلبشکل انگشت بود. تمام بدنش سرخِ لعل بود و روی لاکِاما گِردش چهار لکهٔ سفید به شکل قلب به چشم میخورد.
گویِ حکاکیِاطلاعات قلب از نوعمجموعهای گوهای ذخیرهسازی بود.
تقریباً شبیه کرم کتابکرم بود؛ از آنها برایاستفاده ذخیرهٔ اطلاعات استفاده میشد.
گویِ حکاکیِ قلب مجموعهای از گوها بود که میتوانست از رتبه ۱ تا رتبه ۵تنها متغیر باشد. یک گویِ حکاکیِ قلب رتبه ۱ تنها یک لکهٔ سفیدِ قلبشکل روی لاکششصد خود داشت، در حالی که رتبه ۲ دارای دو لکه بود و به همین ترتیب.
این گویِ حکاکیِ قلب که وی یانگباشد بیرون آورده بود، چهار لکه داشت کهدارای به معنای رتبه ۴ بودنِ آن بود.
اما استفاده از یک گویِ حکاکیِ قلبمیتوانست رتبه ۴ برای ذخیرهٔ دستورالعمل نیلوفر امپراتوریلاک گنجینه جوهر آسمانی نیز امری طبیعی بود.
فانگ یوان ششصد و هفتاد هزار سنگ ازلی برایمیشد این دستورالعمل خرج کرده بود. او برای دوری از سوءظن،لاک وی یانگ را واداشته بود تا قیمت را پیشنهاد دهد.
با دیدن این گویِ حکاکیِ قلب، فانگ یوان آن را نپذیرفت ورتبه گفت: «از اونجایی که برادر وی یانگ از قبل پالایشش کرده، بهترهآورده الان خودت به کار بگیریش تا من مجبور نشم دوباره پالایشش کنم.»
وی یانگ سر تکان داد،رتبه جوهر ازلیاش را درون آنقلبشکل ریخت و گفت: «اینطوری هم میشه.»
گویِ حکاکیِ قلب با صدای ترقوتوروقِ نرمی به جریانِ باریکیباشد از نور صورتی تبدیل شد. تحت کنترل وی یانگ، جریانآورده نور وارد قلب فانگ یوان شد و در دم ناپدید گشت.
بیدرنگ، دستورالعملی در ذهن فانگ یوانذخیرهٔ پدیدار شد که حاوی روش پالایشمیتوانست نیلوفر امپراتوری گنجینه جوهر آسمانی بود.
گویِ اصلی برای تلفیق، تمام مواد مکمل،استفاده تکتک مراحل و هر مسئلهای که نیازباشد به توجه داشت، در آن ذکر شده بود.
حتی اگر فانگ یوان میخواست، نمیتوانست محتویات را فراموش کند، گوییلاک در اعماق قلبش حک شده بودند. این قابلیتِ گویِ حکاکیِ قلب بود؛ششصد اعطای خاطرهای عمیق که انگار در استخوانها و قلب شخص حک میشد.
احساس شادمانی در قلب فانگ یوان جوانه زد: «من نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی رو دارم، اما فقط رتبه ۳ هست.آورده الان هنوز ارزش استفاده داره، ولی وقتی به رتبه ۴ برسم، کاربردش فوراً کم میشه. حالا که این دستورالعمل رواونجایی دارم، اگه بتونم در آینده نیلوفر امپراتوری گنجینه جوهر آسمانی رو پالایش کنم، بدون شک کمک بزرگی برام خواهد بود.»
فانگ یوان دستورالعملِ نیلوفر گنجینهکتاب جوهر آسمانی را نمیدانست. به دستگوها آوردن این دستورالعمل، شادمانیِ غیرمنتظرهای بود.
هرچند این دستورالعمل هنوز ارزیابی نشده بود، اما با تجربیات فراوان فانگ یوان،متغیر او توانست قضاوت اولیهای داشته باشد که احتمال جعلی بودن این دستورالعمل بسیاربودنِ کم است. در غیر این صورت، خاندان شانگ آن را در حراج قرار نمیداد.
«اما هنوز به چند تا گومتغیر نیاز دارم تا بیشتر استنتاجش کنم وحالی جلوی هرگونه تله یا خطایی رو بگیرم.»
«حالا که این دستورالعمل رو خریدم، میترسم بعضیها نقشههاییمتغیر براش تو سر داشته باشن. قطعاً خیلیا حدس میزنن کههمین آیا من نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی رو دارم یا نه.»
«با این حال، نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی ممکنه کمیاب و ارزشمند باشه، اما مثل گوی جمجمه خونسفیدِ یگانه و دردسرساز نیست. وگرنه نمیتونستم اینقدر بیپروا این دستورالعمل رو بخرم. الان، مجموعهٔ گوهای من دارهسنگ کامل میشه و با پیشرفت تزکیهام، نگرانیهای کمتری دارم و خرید این دستورالعمل مشکل چندانی ایجاد نمیکنه.»
اگر پیش از اینکتاب بود، فانگ یوان این دستورالعملمجموعهای را به این آشکاری نمیخرید.
اما اکنون، او تنها نیمقدم با رتبهباشد ۳ مرحله بالایی فاصله داشت که میتوانستدارای در عرض چند روز به آن برسد.
پس از آن، او گویِ یادگارِگوها نقرهٔ سفید را به کار میگرفتسفیدِ و به رتبه ۳ مرحله اوج میرسید!
قدرت او با زمانِ ورودش کاملاً تفاوت داشت، با وجود نشان خارمیتوانست بنفش که از او محافظت میکرد و از آنجا که بیشتر مردمهمین تنها در حال حدس زدن بودند، پیامدها چیزی بود که میتوانست بپذیرد.
وی یانگ در حالی که شراب مینوشید، با خود اندیشید، اما چیزی بهمتغیر زبان نیاورد: «اگه زمان رو حساب کنم، فانگ ژنگ الان بیشتر از دوبودنِ ساله که تو شهر خاندان شانگه. پیشرفت سریعش واقعاً تکاندهندهست. نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی...»
شانگ شین تسی نیز در دلش حدسباشد زد، اما نپرسید: «ممکنه برادر بزرگ هیدارای تو، نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی رو داشته باشه؟»
در نخستین روز تزکیهاش، شانگ یان فی دربارهٔ تابوهای فراوان استادان گوسفیدِ به او گفته بود. یکی از این تابوها این بود که سرسریامری دربارهٔ کرمهای گویی که دیگر استادان گو در اختیار داشتند، پرسوجو نکند.
برای استادان گو، گوهایشان به منزلهٔذخیرهٔ نان شبشان بود. این مسئلهای خصوصی،میتوانست راز و برگ برندهٔ آنها محسوب میشد.
به محض اینکه کرمهای گویذخیرهٔ آنها لو میرفت، دیگران به آسانیمیتوانست میتوانستند آنها را هدف قرار دهند.
از این رو، در میان استادان گو،باشد پرسیدن اینکه دیگری چه کرمهای گویی دردارای اختیار دارد، تابوی بزرگی به شمار میرفت.
بای نینگ بینگ بدون اینکه حرفی بزند، نشسته بود. او مدتی اندیشید اما نتوانست از حرکتحالی فانگ یوان سر در بیاورد: «فانگ یوان نیلوفر گنجینه جوهر آسمانی رو داره، برای همین دستورالعملشکرده رو خرید. این قابل درکه. اما چرا از گوی قدرت تلخ گذشت تا گوی جو رو بخره؟»
شانگ شین تسی با آهی گفت: «آه، چقدر خوب میشد اگه میتونستم یه ارباب جوانباشد بشم. ارباب جوانِ خاندان شانگ این فرصت رو داره که هر سال برای سه کرم گوششصد از خاندان درخواست بده و خاندان هم بدون هیچ هزینهای اون گوها رو براش پیدا میکنه.»
این سیاستِ بینظیری از سوی خاندان شانگ برای پرورش اربابان جوانشان بود.رتبه تا زمانی که درخواستها نامعقول نبود، خاندان شانگ تمام قوای خود راآورده جمع میکرد تا گویی را که اربابان جوان میخواستند، به دست آورد.
اگر شانگ شین تسی یک ارباب جوان میشد،تنها به دست آوردن گویِ قدرتِ تلخ با قرض گرفتنآورده قدرتِ کل خاندان، به آسانیِ برگرداندن کف دستش بود.
فانگ یوان از مدتها پیش در جستجوی گویِ قدرتِ تلخ بود. سرانجامسفیدِ یکی در حراج ظاهر شد، اما شانگ یا زی مانع از دستیابیامری او به آن گشت. شانگ شین تسی میخواست به فانگ یوان کمک کند.
فانگ یوان به شانهٔ شانگ شین تسی زد و بامجموعهای لبخند گفت: «مهم نیست. کسی چه میدونه، شاید اون شانگخود یا زی خودش گوی قدرت تلخ رو به من بده.»
شانگ چی ون از آن سو سر تکان داد و در حالی که فکر میکرد فانگ یوان غرق درخود خیالات است، گفت: «برادر دوم هشتصد و ده هزار تا برای خرید اون گوی قدرت تلخ خرج کرده و همینواداشته الانش هم سر این قضیه مضحکه شده. اینکه بخواید با میل خودش اون رو واگذار کنه، فکر نمیکنم ممکن باشه...»
چشمان شانگ شین تسی درخشیدرتبه و پرسید: «نکنه برادر بزرگقلبشکل هی تو از قبل نقشهای کشیده؟»
وی یانگ واستفاده دیگران نیز با کنجکاویمیتوانست به او نگاه کردند.
فانگ یوان با چهرهای مطمئن بهذخیرهٔ بای نینگ بینگ اشاره کرد ومیتوانست گفت: «همهچیز به لطف نینگ بینگه.»
بای نینگتقریباً بینگ مبهوتکتاب شد: «من؟»
همه نتوانستند جلوی کنجکاویمیتوانست بیشتر خود را بگیرند: «زودترسفیدِ بگو، چه ایدهٔ هوشمندانهای داری؟»
فانگ یوان خندید: «دو سهمجموعهای روز دیگه متوجه میشید. لطفاًباشد تا اون موقع صبر کنید.»
سپس با حالتی جدی به شانگ شین تسی نگاه کرد: «شین تسی، آیا واقعاً میخوای ارباب جوان بشی؟ ارباب جوان شدن بهدارای معنای ورود به گرداب سیاسیه و دیگه آزادی عمل مستقلی نخواهی داشت. تو الان از وضعیت خاندان شانگ بهتر از من آگاهی.نپذیرفت رقابت بین اربابان جوان خاندان شانگ خیلی شدیده و کشمکشها حتی خونینتره. اگه میخوای ارباب جوان بشی، تو این درگیری خطرناک گرفتار میشی.»
این حیاتیترین مسئلهکرم بود؛ فانگ یوان بهاستفاده پاسخی روشن نیاز داشت.
اگر شانگ شین تسیمیتوانست چنین آرزویی نداشت، کمک کردنسفیدِ به او هیچ فایدهای نداشت.
زیر نگاه خیرهٔ فانگ یوان، شانگ شین تسی لبخندمتغیر زد: «برادر بزرگ هی تو، حتی همین الان، آیا منهمین واقعاً آزادی دارم؟ من هم تو این مورد کاملاً درماندهام.»
«کل سفر به شهر خاندان شانگ پس از پیوستن به کاروان پر از خطرات ناگفته بود و من بارها به سختی از مرگ جون سالم به در بردم. من به اینششصد موضوع فکر کردم؛ دنیا یه اقیانوسه و ما قایقهای کوچیکی روی اون هستیم. به نظر میرسه قایقهای کوچیک آزادانه با جریان آب حرکت میکنن، اما بیشترشون درماندهان. تنها با تزکیه وترقوتوروقِ نفوذ بالا، قایق کوچیک میتونه به قایقی بزرگ تبدیل بشه و قادر به مقاومت در برابر آزمایشها و سختیها باشه، تا پناهگاهی امن برای کسایی که بهشون اهمیت میدیم فراهم کنه.»
کلمات شانگ شین تسی عادی بود و بهمیشد نظر نمیرسید هیچ شوری در آنها نهفته باشد، اماقلبشکل همه میتوانستند احساسی قهرمانانه را از او حس کنند.
وی یانگ خندید:گوها «عالیه. تو آرزوهایمتغیر بزرگی تو سر داری.»
شانگ چی وناستفاده نیز نگاهی شگفتزدهگوها به او انداخت.
او اکنون مدت نسبتاً طولانی با شانگ شین تسیمیشد در ارتباط بود، اما هرگز انتظار نداشت که اوقلبشکل چنین آرزوهای بزرگی را زیر ظاهر ملایمش پنهان کرده باشد.
شیائو دیه که پشت سر شانگ شین تسی ایستاده بود،گوها با افتخار میان حرفشان پرید: «بانوی من توی تجارت یهحالی نابغهست، کاملاً شایستگیِ ارباب جوان شدن توی خاندان شانگ رو داره.»
شانگ شین تسیگوها با خجالت به اوباشد خیره شد: «شیائو دیه...»
شیائو دیهاطلاعات فقط زبانشمیشد را بیرون آورد.
فانگ یوان در حالی که احساس آسودگی میکرد، با صدایمجموعهای بلند خندید: «هاها، اون راست میگه. در این صورت، هرخود دوی ما بهت کمک میکنیم تا ارباب جوانِ خاندان شانگ بشی.»
عجیب نبود کهکرم شانگ شین تسیاطلاعات چنین آرزویی داشته باشد.
کودکان رنجکشیده زودتر بالغ میشدند. کودکیِ شانگ شین تسی چندان خوشایند نبود، چرا که مدام توسط اعضای خاندانش مورد آزاراما و اذیت قرار میگرفت. او در کاروان، به دلیل ضعف و ناتوانی خودش، حتی بیشتر از پیش به بیرحمی دنیابهتره پی برد. مهم نیست یک نفر چقدر ملایم باشد، در هر حال به شدت تحت تأثیر چنین تجربیاتی قرار میگیرد.
با وجود این، ذات شانگ شین تسی مهربان بودمتغیر و با فانگ و بای تفاوت داشت. او میخواست قویهمین شود، نه تنها برای خودش، بلکه بیشتر برای خوشبختی اطرافیانش.
شانگ چی ون خندید و به شانگ شین تسی نصیحت کرد: «هه هه هه، آزمون اربابان جوانِ امسال دیگه گذشته.خود خواهر شین تسی سال آینده فرصت خواهد داشت. اما رقابت برای مقام ارباب جوان خیلی شدیده. سرور پدر فرزندان زیادیواداشته داره؛ در حالی که هر سال فقط یه مقام ارباب جوان در دسترسه، تعداد رقبا میتونه به صدها نفر برسه.»
با این حال،کرم او در دلش بااستفاده این موضوع مخالف بود.
تزکیهٔ شانگ شین تسی بسیار پایین بود و اکنون تنها در مرحلهٔ بالاییِ رتبه ۱ قرار داشت. استعداد او نیز کافی نبود و حتی استعداد درجه B هم نداشت، بنابراین پتانسیلی برای پیشرفت در او دیده نمیشد.
مادرش از خاندان ژانگ بود که کینهٔمیتوانست عمیقی نسبت به خاندان شانگ داشتند. اینلاک بزرگترین نقطه ضعف سیاسی او به شمار میرفت.
او تنها و بدونکرم هیچ حامیای بود، چهاستفاده کسی به او کمک میکرد؟
تنها مزیت او این بود که شانگ یان فی به او عشق میورزید. شانگ یان فیسفیدِ برای او بهای گزافی پرداخت، تقریباً با به چالش کشیدن آسمان، استعداد ناامیدکنندهٔ او را به استعدادیسنگ تبدیل کرد که بتواند تزکیه کند. این رفتاری بود که هیچیک از فرزندان دیگرش دریافت نکرده بودند.
اما، این مزیت ازمیتوانست جنبهای دیگر یک نقطهتنها ضعف نیز محسوب میشد.
شانگ شین تسی منزوی شده بود.گوها و حتی شانگ چی ون نیزسفیدِ در درون به او حسادت میکرد.
تمام این دلایل باعث میشد که احتمال رسیدناستفاده شانگ شین تسی به مقام ارباب جوان بسیار بعیدسفیدِ باشد و شانس او بینهایت اندک به نظر میرسید.
فانگ یوان طبیعتاً از این نقاط ضعف آگاه بود. در زندگی قبلیاش، شانگ شین تسی تازهسفیدِ پس از شش سال توانست ارباب جوان شود. اما اوضاع تغییر کرده بود؛ شانگ شین تسیهزار در زندگی قبلیاش نیرویی تنها بود، اما در این زندگی، کمک فانگ یوان را به همراه داشت...
فانگ یوان با صدای بلند خندید: «شین تسی، نگرانسفیدِ نباش. با کمک من، نیازی به سال آینده نیست،معنای من همین امسال کمکت میکنم تا ارباب جوان بشی!»
شانگ چی ون در حالی که لبخندی بر لب داشت، در درون باقلبشکل تحقیر پوزخند میزد و با خود فکر میکرد هرچه فانگ یوان بیشتر حرفششصد میزند، نامعقولتر میشود و بیپروا لاف میزند. او گفت: «پس منتظر میمونم و میبینم.»
وی یانگ جام شرابش را زمین گذاشت: «برادر فانگ ژنگ، رقابتگوها برای مقام ارباب جوانِ خاندان شانگ مسئلهٔ کوچیکی نیست. من بهدارای عنوان یکی از بزرگان خاندان، نمیتونم تو این امر دخالت کنم.»
فانگ یوان لبخند زد: «نیازی به کمک برادرمیشد وی یانگ نیست. این نقشه از دو سال پیشقلبشکل کشیده شده بود و همهچیز به لطف نینگ بینگه.»
«ها؟»
در یک آن،استفاده نگاه همه روی بایمیتوانست نینگ بینگ متمرکز شد.
بای نینگ بینگ با تبدیل شدن به مرکز توجه، همچنانمجموعهای حالت بیتفاوت خود را حفظ کرد، اما تردیدها در ذهنشخود شکل گرفت و نتوانست جلوی لعنت فرستادن پنهانی خود را بگیرد.
«این چهتقریباً ربطی بهکتاب من داره؟»
«نینگ بینگ، نینگ بینگ... اینقدررتبه صمیمانه اسمم رو صدا میزنه،قلبشکل واقعاً فکر کرده رابطهمون اینقدر خوبه!»