---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 366: جانِ سرزمین • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 366: جانِ سرزمین

0

گرومب!

صدای خفه‌ای طنین‌انداز‌دست​ شد و گردوغبار‌آیا​ به همه‌جا برخاست.

فانگ ژنگ‌آورد​ با صورت‌کسی​ به زمین خورد.

اگرچه از ارتفاع بلندی سقوط کرد،‌پهناور​ اما چون زمان کوتاهی تا فرود‌ملایم​ آمدنش طول کشید، جان به در برد.

«تفو! تفو! تفو!» فانگ ژنگ که روی زمین پهن‌می‌خورد​ شده بود، علف و گِل را از دهانش بیرون ریخت.‌خش‌خش​ درد شدیدی در سراسر بدنش پیچید و نفسش بند آمد.

نفس‌های عمیق و آرامی کشید، به‌سختی‌آیا​ از جا برخاست و همان‌طور که‌غرق​ به اطرافش نگاه می‌کرد پرسید: «اینجا کجاست؟»

منظره‌ای یکپارچه سبز به چشم می‌خورد؛ فانگ ژنگ احساس می‌کرد در‌دخترکِ​ چمنزاری پهناور ایستاده است. علف‌ها با وزش بادِ ملایم به خش‌خش می‌افتادند‌آسمان​ و گل‌های بی‌شمارِ رنگارنگ، فرشی بافته بودند که تا افق کشیده می‌شد.

در دوردست، کوهِ‌می‌خورد​ بلورینِ بلند و‌پهناور​ پرشیبی قد برافراشته بود.

کوه بلورین نیمه‌شفاف بود‌کجاست​ و با رنگی صورتی، به‌می‌خورد​ صحنه‌ای از قلمرو رؤیا می‌مانست.

از جایی که ایستاده بود، فانگ ژنگ می‌توانست به‌وضوح سایهٔ‌تصاحب​ انسان‌هایی را ببیند که از کوه بالا می‌رفتند. این پیکره‌ها در‌شاگرد​ مقایسه با کوه بلورین، همچون مورچگانی بسیار کوچک به نظر می‌رسیدند.

ناگهان، فانگ ژنگ سخنان آن دختر مرموز را‌جاودانه​ به یاد آورد: «اولین کسی که به قله‌تصاحب​ برسد، میراث هو جاودانه را به دست می‌آورد!»

آن دخترکِ مرموز که بود؟

آیا واقعاً با بالا رفتن‌منظره‌ای​ از این کوه می‌توانستند میراث‌احساس​ هو جاودانه را تصاحب کنند؟

همان‌طور که فانگ ژنگ غرق در تردیدهایش بود، صدای مضطرب سرورْ‌کنند​ دُرنای آسمان از درونش به گوش رسید: «شاگرد احمق، دیگه واسه‌احمق​ چی معطلی؟ زود باش برو از اون کوه دانگ هون بالا برو!»

فانگ ژنگ که هم جا خورده و هم‌جاودانه​ خوشحال شده بود، گفت: «استاد! اون دخترک کی‌تصاحب​ بود؟ و چرا نمی‌تونم از هیچ گویی استفاده کنم؟»

سرورْ دُرنای آسمان با شتاب توضیح داد:‌ایستاده​ «راه بیفت دیگه، قدرِ هر ثانیه رو‌می‌افتادند​ بدون! برات توضیح می‌دم، خوب گوش کن!»

«میراث هو جاودانه چیزِ کوچیکی نیست، این یه میراثِ دست‌نخورده از یه جاودانه‌ست. فقط یه وارث می‌تونه داشته باشه، هر کی به دستش بیاره یه شبه‌بودند​ ره صد ساله رو می‌ره و شانسِ خیلی بزرگی واسه جاودانه‌شدن پیدا می‌کنه. بقیه هم هیچ سود و پاداشی نصیبشون نمی‌شه. اون دخترکی که همین الان‌می‌رفتند​ دیدی، در واقع همون میراث هو جاودانه‌ست. فقط کافیه اول از همه به قله برسی تا اربابش بشی و میراثِ اون جاودانه رو به دست بیاری.»

همان‌طور که به قله‌می‌آورد​ چشم دوخته بود، فانگ‌رفتن​ ژنگ شروع به دویدن کرد.

او در مرز جنوبی زندگی کرده بود و از آنجا که کوهستان‌های‌آیا​ زیادی در آن منطقه وجود داشت، طبیعتاً با این منطقِ کوهستان آشنا‌درونش​ بود که «نزدیک به نظر می‌رسد، اما در واقعیت بسیار دور است».

فانگ ژنگ گفت: «استاد، من از این کوه بلورین خیلی دورم، در‌ملایم​ حالی که اونا از همین الان دارن ازش بالا می‌رن. فاصله‌مون خیلی‌دوردست​ زیاده. از گویِ حرکتی هم نمی‌تونم استفاده کنم، چطور می‌تونم برنده بشم؟»

سرورْ دُرنای آسمان غرید: «جاهل! اینجا سرزمین متبرک هو جاودانه‌ست، با هر جای دیگه‌ای فرق داره! با اینکه هو جاودانه مدت‌هاست مرده، اما‌رنگارنگ​ اراده‌ش هنوز باقی مونده. گویِ حرکتیِ تو رو ارادهٔ هو جاودانه مهروموم کرده، پس طبیعتاً نمی‌تونی ازش استفاده کنی. بقیه هم همین‌طورن، اونا هم‌به‌وضوح​ نمی‌تونن از هیچ گویی استفاده کنن. فقط باید به قدرتِ بدنیِ خودت تکیه کنی تا به قله برسی و این آزمون رو تموم کنی.»

فانگ ژنگ که به‌شدت دلسرد شده بود گفت: «نمی‌تونم از گویِ حرکتی‌غرق​ استفاده کنم و فاصله‌مون هم این‌قدر زیاده، چطور می‌تونم بهشون برسم؟ عجیبه، ما‌معطلی​ که پشت سرِ هم واردِ دروازه شدیم، چطور ممکنه فاصله‌مون این‌قدر زیاد بشه؟»

سرورْ دُرنای آسمان خندید: «اینجا سرزمین متبرکِ یه جاودانه‌ست، جریان زمان توش فرق می‌کنه. یه روزِ دنیای بیرون، اینجا پنج روز طول می‌کشه. شما یکی‌یکی وارد دروازه‌شاگرد​ شدین و اختلاف زمانی‌تون کوتاه بود. اما به‌محضِ اینکه وارد اینجا می‌شین، اون اختلافِ زمانی یهو کش میاد و زیاد می‌شه. وگرنه فکر کردی چرا اون رقابتِ‌قدرِ​ بزرگ رو راه انداختن تا رتبه‌ها رو مشخص کنن؟ هر رتبه یعنی یه برتریِ خاص. اونی که رتبهٔ آخر رو آورده، عملاً هیچ امیدی واسه برنده‌شدن نداره.»

فانگ ژنگ گفت: «پس قضیه این بود.»‌ایستاده​ او تازه در آن لحظه به اهمیتِ‌می‌افتادند​ کسبِ رتبه‌ای بالا در رقابتِ بزرگ پی برد.

متأسفانه، او فاقد قدرتِ کافی‌منظره‌ای​ بود و توانش در مقایسه‌احساس​ با دیگران به چشم نمی‌آمد.

ده فرقهٔ بزرگ، قدرت‌های برترِ قارهٔ مرکزی به شمار می‌رفتند؛ آن‌ها استعدادهای نهفتهٔ فراوان و بنیان‌هایی بی‌نهایت ژرف داشتند.‌گوش​ حتی برترین خاندان‌های مرز جنوبی نیز در مقایسه با آن‌ها حرفی برای گفتن نداشتند. در این نسل از شاگردانِ‌نمی‌تونم​ نخبه، کسانی چون فانگ ژنگ، پری بی شیا، گو تینگ و وِی وو شانگ، تنها در سطح دوم قرار می‌گرفتند.

سطح اول متعلق به شاگردانی نظیر فنگ جین هوانگ، یینگ شنگ جی و شیائو چی شینگ بود. آن‌ها پیشینه‌ای قدرتمند و حمایتِ جاودانه‌ها‌آسمان​ را پشتِ سرِ خود داشتند. از همان ابتدا، با دقت و وسواس پرورش یافته بودند. حجم عظیمی از منابع در اختیارشان قرار می‌گرفت،‌گویی​ به‌طوری که هرگز کمبودی احساس نمی‌کردند؛ و گاهی اوقات، وجودهایی در سطح جاودانه‌ها شخصاً آنان را در مسیر تزکیه آموزش داده و راهنمایی می‌کردند.

در مقایسه با آن‌ها، فانگ ژنگ تنها پسری روستایی‌علف‌ها​ بود. اگرچه او نیز با فرصت‌های خوش‌یمنی روبه‌رو شده بود،‌بافته​ اما این موارد هرگز با حمایتِ همه‌جانبهٔ جاودانه‌ها قابل‌قیاس نبود.

فانگ ژنگ که احساس حسرت و درماندگی می‌کرد، با خود گفت:‌چمنزاری​ «رتبه‌م بالا نیست، کاریش هم نمی‌تونم بکنم. توی رقابتِ بزرگ تمام‌بی‌شمارِ​ تلاشم رو کردم، تقریباً همهٔ درناهای پروازیِ منقارآهنینم از بین رفتن.»

همان‌طور که در‌دست​ افکارش غوطه‌ور بود، ناگهان‌واقعاً​ متوجهِ موضوعِ عجیبی شد.

«استاد، حالا که نمی‌شه از کرم‌های گو اینجا استفاده‌دست​ کرد، شما چطور می‌تونید با من حرف بزنید؟ استاد، شما‌تردیدهایش​ هنوز همچین رازی رو توی آستین داشتید، شما واقعاً محشرید!»

سرورْ دُرنای آسمان با صدای بلند خندید: «هاهاها... شاگرد احمق، بالاخره متوجه شدی؟ اما داری استادت رو دست‌بالا می‌گیری. من وقتی زنده بودم فقط یه استاد‌بلورینِ​ گویِ رتبه ۵ بودم و بعد از مرگم هم، روحم توی ککِ پرورشِ جان جا گرفته؛ دیگه چیزی برام نمونده. دلیلی که می‌تونم باهات حرف بزنم،‌بسیار​ به خاطرِ بزرگِ اعظمِ فرقهٔ درنای جاودانِ ما، سرور هه فنگ یانگه! فانگ ژنگ، باید یادت بمونه، توی این دنیا فقط جاودانه‌ها می‌تونن با جاودانه‌ها رقابت کنن.»

فانگ ژنگ که غرق در حیرت شده بود، پرسید: «بزرگِ اعظم هه فنگ یانگ؟»‌است​ فرقهٔ درنای جاودان، جاودانه‌های زیادی داشت. هه فنگ یانگ یکی از آن‌ها بود؛ این‌که‌کشیده​ فانگ ژنگ به نوعی با او سروکار پیدا کرده بود، باورش را سخت می‌کرد.

سرورْ دُرنای آسمان با لحنی پرمعنا گفت: «فانگ ژنگ، میراث هو جاودانه چیز کوچیکی نیست، این میراث جانِ سرزمین داره. یعنی این سرزمین متبرک ارادهٔ خودش رو داره! حتی یه جاودانه هم نمی‌تونه با زور واردش‌دخترک​ بشه. جان‌های سرزمین معصوم و لجبازن و وسواسِ فکریِ اربابِ اصلی‌شون رو به ارث می‌برن. اگه یه جاودانه با زور حمله کنه، حتی اگه جانِ سرزمین نتونه مقاومت کنه، می‌تونه خودتخریبی رو انتخاب کنه و سرزمین متبرک‌جاودانه‌شدن​ رو نابود کنه. اون‌وقت اون استاد گویی هم که به زور حمله کرده، الکی صدمه می‌بینه و خسارت‌های فاجعه‌باری رو متحمل می‌شه و تمام زحماتش به باد می‌ره. واسه همینه که اونا شما شاگردای نخبه رو فرستادن.»

سرورْ دُرنای آسمان ادامه داد: «توی این رقابت بزرگ، فنگ جین هوانگ از خانهٔ انسِ جان واقعاً بی‌نظیره! میشه گفت‌مضطرب​ این دختر نابغه‌ای بین نوابغه، با غرور از بالا به بقیه نگاه می‌کنه، ققنوسیه بین آدما. زورِ تو کمه و‌گفت​ طبیعیه که ازش شکست بخوری. اما فرقهٔ درنای جاودانِ ما لزوماً نباخته. تو امید فرقهٔ درنای جاودان برای برگردوندنِ ورق هستی!»

فانگ ژنگ که هرگز انتظار نداشت چنین‌ایستاده​ امید عظیمی به او سپرده شود، بی‌اختیار‌می‌افتادند​ چشمانش را گرد کرد و پرسید: «من؟»

ناگهان متوجه ماجرا شد.

رقابت بر سرِ میراثِ هو جاودانه، در ظاهر رقابتی میان شاگردان نخبهٔ ده فرقه به نظر‌دُرنای​ می‌رسید، اما در حقیقت نبردی میان ده فرقهٔ بزرگ بود. شاگردانی چون او مهره‌های شطرنج بودند و‌خوشحال​ جاودانه‌های ده فرقه، شطرنج‌بازان؛ آن‌ها مهره‌ها را از پشت پرده می‌چیدند و با یکدیگر به رقابت می‌پرداختند.

او خودش همان سلاحِ‌کسی​ مخفی و بی‌خبری بود که‌دست​ فرقهٔ درنای جاودان برگزیده بود.

فانگ ژنگ پرسید: «استاد، مگه فرقه توقعِ‌ایستاده​ زیادی از من نداره؟ من الان نمی‌تونم از‌گل‌های​ هیچ گویی استفاده کنم، چطور می‌تونم برنده بشم؟»

سرورْ دُرنای آسمان با غرور خندید: «هه‌هه‌هه...‌سبز​ فانگ ژنگ، می‌دونی این کوه بلورین چیه؟ این‌علف‌ها​ همون کوهِ دانگ هون توی افسانه‌های رن زوئه.»

فانگ ژنگ فریادی‌دست​ از سر شگفتی‌آیا​ کشید: «کوه دانگ هون!»

آوازهٔ «افسانه‌های رن زو» در سراسر‌برسد​ جهان پیچیده بود و فانگ ژنگ طبیعتاً‌واقعاً​ این کوهِ پرآوازهٔ دانگ هون را می‌شناخت.

سرورْ دُرنای آسمان ادامه داد: «هر موجود زنده‌ای که وارد محدودهٔ کوه دانگ هون بشه، روحش‌بی‌شمارِ​ شوک شدیدی به خودش می‌بینه. هر چی به قله نزدیک‌تر بشن، قدرت این شوک بیشتر میشه.‌نیمه‌شفاف​ خیلی از موجودات زنده روحِ قدرتمندی ندارن و معمولاً وقتی به نیمه‌های کوه می‌رسن، روحشون متلاشی میشه.»

«طبیعتاً این یه میراثِ جناح حقه و به اندازهٔ میراثِ جناح اهریمنی خطرناک نیست. جانِ سرزمین از قبل قدرت‌خش‌خش​ کوه دانگ هون رو سرکوب کرده و به شما شاگردای نخبه فرصت داده تا به قله صعود کنید. اگه‌نیمه‌شفاف​ کسی نتونه ادامه بده، جانِ سرزمین اونو به بیرون می‌فرسته. به عبارت دیگه، هیچ خطری جونتون رو تهدید نمی‌کنه.»

لحن سرورْ دُرنای آسمان جدی‌دخترکِ​ شد: «فانگ ژنگ، چیزی که می‌خوام‌کنند​ بگم خیلی مهمه، خوب گوش کن!»

«تو توی سنِ کم نابودیِ کل خاندانت رو تجربه کردی و قاتل هم برادر بزرگِ خودت بود. تو برای انتقام‌مضطرب​ مصممی و ارادهٔ محکمی داری. جونِ سالم به در بردن از این اتفاقِ وحشتناک، روحت رو آبدیده کرده تا از‌گفت​ هم‌سن‌وسالات قوی‌تر بشه. اما هنوز هم در مقایسه با کسایی مثل فنگ جین هوانگ و شیائو چی شینگ فاصلهٔ زیادی داری.»

«اما نیازی نیست ناامید بشی، نبوغِ نقشهٔ سرور هه فنگ یانگ دقیقاً همین‌جاست. اون از‌گل‌های​ روش‌های مخفی برای احیای "ککِ پرورشِ جان" استفاده کرد. حالا، من از روحِ خودم برای‌کوه​ حمایت از تو استفاده می‌کنم و تو رو به سمت قلهٔ کوه دانگ هون بالا می‌کشم!»

سرورْ دُرنای آسمان استاد گویی رتبه پنج بود. او در طول عمر طولانی‌اش سختی‌های‌است​ بی‌شماری را پشت سر گذاشته و تجربه‌های فراوانی اندوخته بود؛ از این رو، قدرتِ‌کشیده​ روحش طبیعتاً بسیار فراتر از شاگردانی چون فنگ جین هوانگ و شیائو چی شینگ بود.

این نوابغ شاید در اوج جوانی بودند و آینده‌ای‌می‌توانستند​ بی‌کران پیش رو داشتند، اما در حال حاضر، بنیانِ روحشان‌گوش​ به هیچ وجه قابل قیاس با سرورْ دُرنای آسمان نبود.

فانگ ژنگ که هم خوشحال و هم نگران بود، پرسید:‌می‌آورد​ «با کمک شما استاد، من شانس پیروزی دارم. اما اگه این‌طوری‌سرورْ​ تقلب کنیم، بی‌انصافی نیست؟ اگه بقیهٔ جاودانه‌ها بفهمن، باید چی‌کار کنیم؟»

سرورْ دُرنای آسمان پوزخندی زد و او را سرزنش کرد: «پسرجونِ احمق، این تقلب نیست، بلکه توانایی و استعداده. ما با توانایی و استعدادِ خودمون داریم میراثِ جاودانه رو‌برافراشته​ به دست میاریم. این کاملاً عادلانه‌ست! نگران نباش، فرقهٔ درنای جاودان پشتته و با وجود حمایتِ سرور هه فنگ یانگ، بقیهٔ جاودانه‌ها کاری علیهت نمی‌کنن. تازه، جاودانه‌ها اصلاً نمی‌تونن‌دختر​ وارد سرزمین متبرک بشن. اگه پاشون رو اونجا بذارن، با ضدحملهٔ جانِ سرزمین روبه‌رو میشن؛ برای همین حتی اگه بویی هم ببرن، فقط می‌تونن با دستای بسته تماشا کنن! هاهه‌هه‌ها!»

فانگ ژنگ با تعجب‌کجاست​ پرسید: «جانِ سرزمین این‌قدر شگفت‌انگیزه؟‌می‌خورد​ حتی جاودانه‌ها هم حریفش نمیشن؟»

سرورْ دُرنای آسمان خندید: «یه طرف با تمام توان می‌جنگه، در حالی که طرفِ دیگه مجبوره خودش رو محدود‌گوش​ کنه... تازه، جانِ سرزمین با سرزمین متبرک یکی شده، و توی سرزمین متبرک، جانِ سرزمین مثل یه خدای جاودانه‌ست‌نمی‌تونم​ که می‌تونه کل اونجا رو کنترل کنه. به دست گرفتنِ کنترلِ جانِ سرزمین، یعنی به دست گرفتنِ کنترلِ سرزمین متبرک.»

فانگ ژنگ ناگهان متوجه موضوع‌قله​ شد: «آها! فهمیدم، اون دختر‌می‌آورد​ کوچولویی که دیدیم همون جانِ سرزمینه!»

سرورْ دُرنای آسمان قاه‌قاه خندید: «هاهه‌هه‌ها! شاگرد، بالاخره دوزاریت افتاد، پس اون‌قدرها هم خنگ نیستی. درسته، اون دختر کوچولو همون جانِ سرزمین هو جاودانه‌ست. حالا با شجاعت به جلو حرکت کن. بالا رفتن از این کوه دانگ‌رؤیا​ هون بی‌نهایت سخته و حداقل یه سالی زمان می‌بره. محض احتیاط، من از الان به بعد زیاد حرف نمی‌زنم و فقط مخفیانه بهت کمک می‌کنم. با کمکِ من، حداقل هشتاد درصد شانس برای تصاحبِ میراثِ هو جاودانه‌می‌توانستند​ داری! به محض اینکه میراثِ هو جاودانه رو به دست بیاری، می‌تونی با سرعتِ برق‌وباد پیشرفت کنی، از فرش به عرش برسی و ره صدساله رو یه شبه بری. این یعنی صعود به آسمان‌ها فقط با یه قدم!»

برقِ شجاعت و اراده‌ای راسخ در چشمانِ جسورِ‌چشم​ فانگ ژنگ درخشید و گفت: «فهمیدم استاد! من‌وزش​ تمامِ تلاشم رو می‌کنم و شما رو ناامید نمی‌کنم!»

سرورْ دُرنای آسمان با یک جمله فانگ ژنگ‌رفتن​ را به پیش راند و خونش را به جوش‌آسمان​ آورد: «برو، چشمِ تمامِ فرقهٔ درنای جاودان به توئه.»

فانگ ژنگ‌آورد​ سرشار از انرژی‌قله​ و انگیزه شد!

ناولها | novelha.net