---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

اربابِ گو

چپتر 1659: قمار سنگِ شیا لین • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1659: قمار سنگِ شیا لین

0

با کنار زدن خاطراتش،‌بی‌وجدانِ​ فانگ یوان قدم در‌صدای​ خانهٔ یشم طلایی گذاشت.

این قمارخانه بسیار اعیانی بود. ده‌ها سنگ عظیم در تالار به چشم می‌خورد و‌فراموش​ در پشت تالار، اتاق‌های متعددی با انواع کرم‌های گویِ شکافندهٔ سنگ برای استفادهٔ مشتریان مهیا‌سنگ‌های​ شده بود. البته، استادان گویِ خبره در شکافتن سنگ نیز در همان مکان حضور داشتند.

فانگ یوان به‌راحتی می‌توانست بفهمد‌می‌یافتند​ که آیا این سنگ‌ها حاوی‌درونِ​ کرم گو هستند یا خیر.

او یک جاودانه بود و روش‌های کاوشِ جاودان به‌آسانی گویِ فانی‌اگر​ را می‌یافتند. به همین ترتیب، حتی اگر کرم گویِ درونِ سنگ‌کرد​ به‌شدت ضعیف شده بود، باز هم می‌توانست آن را درمان کند.

حتی اگر قابل‌درمان هم نبودند، نباید فراموش کرد که فانگ‌گوشش​ یوان شبه‌استادِ متعالِ مسیر پالایش بود؛ او به‌سادگیِ آب خوردن‌مردماهی​ می‌توانست تمام گوهای فانیِ موجود در آنجا را به دست آورد.

البته سنگ‌های جاودان یا به‌عبارتی مواد جاودان نیز یافت می‌شدند. پس از آنکه گویِ‌فراموش​ جاودان خود را مهروموم می‌کرد و به خواب می‌رفت، مواد جاودانی از نشان‌های دائویِ مربوطه‌سنگ‌های​ بر سطح آن‌ها شکل می‌گرفت. بیشترِ روش‌های کاوشِ جاودان در برابر این سنگ‌ها بی‌اثر بود.

درست زمانی که فانگ یوان می‌خواست روش‌هایش را به‌اگر​ کار گیرد تا به تاجرِ بی‌وجدانِ خانهٔ یشم طلایی درسی‌فراموش​ بدهد، ناگهان صدای هیاهویی از پشت تالار به گوشش رسید.

شیا لینِ دخترماهی‌کاوشِ​ با خشم و ناباوری‌می‌یافتند​ فریاد زد: «شما حقه‌بازید!»

مردماهی که روبه‌روی او ایستاده بود، پوزخندی زد: «من حقه‌بازم؟ ههه، از‌شیا​ چه نظر؟ همه‌چیز واضح و روشن توی کرم گویِ مسیر اطلاعات ثبت شده.‌ههه​ درسته که یه مقداری رو پس دادی، ولی هنوز بخش عمدهٔ بدهی‌ت مونده.»

این مردماهی هیکلی درشت همچون‌اگر​ خرس داشت و جای زخمی روی‌کند​ صورتش، به او ظاهری شرورانه می‌بخشید.

شیا لین با چشمانی سرخ به مردماهی اشاره کرد: «تو...‌ترتیب​ تو... شماها خیلی بی‌شرمید! جزئیات قرارداد رو عوض کردید. توافق‌نبودند​ ما روی سود ده‌درصد بود، اما شما رسوندینش به شصت‌درصد!»

چهرهٔ مردماهیِ زخم‌دار جدی شد و با نگاهی شرورانه به شیا لین خیره گشت: «دخترجون، نمی‌تونی‌گیرد​ همین‌طوری حرفای دروغ پخش کنی! می‌خوای اعتبار ما رو خراب کنی؟ این کار به کاسبی ما لطمه‌حقه‌بازید​ می‌زنه. بعد از این کی دیگه پاشو می‌ذاره تو مغازهٔ ما؟ می‌تونی خسارت ما رو جبران کنی؟»

«گور پدرتون! حتی اگه‌شکل​ بمیرم هم کثافت‌کاری‌های این‌بی‌اثر​ مغازه رو برملا می‌کنم.»

مردماهی زخم‌دار لحنش را عوض کرد و‌به‌شدت​ با صدایی مورمورکننده گفت: «بمیری؟ خیلی خامی‌نباید​ جوجه. بعضی وقتا زنده موندن بدتر از مردنه.»

برقی در چشمان فانگ یوان‌جاودان​ درخشید؛ این صدا آشنا بود. به‌حتی​ یاد دخترماهیِ چند ماه پیش افتاد.

چرا او اینجا بود؟

قطرات اشک‌سطح​ بر پهنای صورت‌می‌گرفت​ شیا لین لغزید.

چند ماه پیش،‌ترتیب​ پدربزرگش که تنها‌درونِ​ عضو خانواده‌اش بود، درگذشت.

مراسم خاکسپاری دریاییِ مردمان دریایی بسیار پرهزینه بود. او برای به خاک سپردن پدربزرگش، مجبور شد سنگ‌های ازلی‌کند​ قرض کند. برای بازپرداخت بدهی، خطر را به جان خرید تا روغن سیاه جمع‌آوری کند و در این راه،‌سنگ‌های​ تا پای مرگ در خندق زمین پیش رفت. خوشبختانه با فانگ یوان روبه‌رو شد و به‌طرز معجزه‌آسایی نجات یافت.

شیا لین همچنین گویِ جمع‌آوری روغن را از فانگ یوان‌بی‌اثر​ گرفت که بازدهی‌اش را در جمع‌آوری روغن بالا برد. او‌بدهد​ با فروش روغن، خیلی زود مقدار عظیمی سنگ ازلی جمع‌آوری کرد.

او این سنگ‌های ازلی را برای تسویهٔ بدهی به خانهٔ‌زمانی​ یشم طلایی آورد، اما این مغازه بی‌شرم‌تر از این حرف‌ها‌صدای​ بود؛ آن‌ها در کمال وقاحت شرایط قراردادش را تغییر داده بودند.

شیا لین تمنای مرگ داشت.

تنها خویشاوندش رفته بود و او در این دنیا کاملاً تنها مانده بود. از‌به‌شدت​ کودکی توسط قبیله‌اش طرد شده بود و تمام این شرایط باعث می‌شد احساس گم‌گشتگی‌به‌سادگیِ​ و اندوه کند. دنیا برایش خاکستری شده بود و هیچ لذتی در زندگی نمی‌یافت.

«مرگ مگه چقدر‌مربوطه​ ترسناکه؟ می‌میرم و‌شکل​ همه‌چیز رو تموم می‌کنم!»

با این فکر، شیا‌شکل​ لین فریادی کشید و‌بی‌اثر​ دست به حمله زد.

ویژژژ!

با شلیک شدنِ‌روش‌های​ سیلابی خروشان، صدای‌به‌آسانی​ انفجاری به گوش رسید.

مردماهی زخم‌دار انتظار نداشت که در چنین موقعیتی، یک استاد‌بی‌اثر​ گویِ رتبه دو جرئت کند در قلمرو خودش، یعنی خانهٔ‌بدهد​ یشم طلایی، به او که رتبه سه بود حمله کند.

مردماهی زخم‌دار غافلگیر شد و سیلاب او‌برابر​ را با خود برد. او محکم به دیوار‌تاجرِ​ کوبیده شد و تزئینات بسیاری در هم شکست.

هیاهوی عظیمی به پا شد. استادان گویی‌به‌شدت​ که در سکوت مشغول انتخاب و شکافتن‌نباید​ سنگ‌ها بودند، همگی برای تماشا جمع شدند.

نگاه‌های بی‌شماری به‌روش‌های​ سوی شیا لین‌به‌آسانی​ و مردماهیِ زخم‌دار چرخید.

«چه خبر شده؟»

«هه، می‌خواستی چی بشه؟ حتماً‌به‌آسانی​ این خانهٔ یشم طلایی بازم‌حتی​ سر یه آدم بی‌گناه کلاه گذاشته.»

«هیس، آروم باش.‌آن‌ها​ صاحب این خانهٔ یشم‌برابر​ طلایی زورگیرِ این منطقه‌ست.»

«شنیدم خانهٔ یشم طلایی بیشتر‌درسی​ وقتا مثل نزول‌خورا عمل می‌کنه و‌رسید​ استادان گویِ رده‌پایین رو تلکه می‌کنه.»

«بیاین واسه خودمون شر درست‌اگر​ نکنیم. این مشکل مردمان دریاییه،‌درمان​ به ما آدما ربطی نداره.»

در این لحظه، مردماهی زخم‌دار از میان آوار‌می‌یافتند​ بلند شد: «خیلی جرئت داری که به من حمله‌درمان​ می‌کنی، کاری می‌کنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی!»

او به سمت شیا لین قدم برداشت. رنگ از رخسارِ‌بی‌اثر​ دخترماهی که زیر فشارِ هالهٔ او قرار گرفته بود، پرید،‌بدهد​ اما دندان‌هایش را به هم فشرد و قدمی به عقب برنداشت.

فاصلهٔ میان آن دو کمتر شد.‌بیشترِ​ درست زمانی که مردماهی زخم‌دار می‌خواست‌روش‌هایش​ حمله کند، صدایی شنید: «صبر کن!»

مردماهی زخم‌دار دست از حمله کشید. او چهرهٔ خشمگین و‌درمان​ بی‌رحمش را تغییر داد و با پایین آوردنِ سرش رو‌پالایش​ به آن شخص گفت: «رئیس، چی باعث شده تشریف بیارید اینجا؟»

این شخص صاحبِ خانهٔ‌کاوشِ​ یشم طلایی بود؛ مردماهیِ‌می‌یافتند​ شکم‌گنده‌ای با فلس‌های زرد.

مردماهیِ فلس‌زرد اخم کرد و بر سر‌می‌گرفت​ مردماهیِ زخم‌دار فریاد کشید: «داری چه غلطی‌روش‌هایش​ می‌کنی؟ می‌خوای مغازه‌م رو روی سرم خراب کنی؟»

«رئیس، این دختره...»

پیش از آنکه مردماهی‌بی‌وجدانِ​ زخم‌دار حرفش را تمام‌صدای​ کند، کلامش قطع شد.

«چند بار بهت گفتم‌اگر​ باید مسالمت‌آمیز رفتار کنیم؟‌باز​ آرامشه که ثروت میاره، می‌فهمی؟»

مردماهی زخم‌دار که جرئت نداشت‌می‌یافتند​ جوابش را بدهد، همچون کودکی‌درونِ​ مطیع سر تکان داد: «بله، بله.»

سرمایی در‌روش‌های​ قلب شیا‌جاودان​ لین دوید.

او سختی‌های زیادی کشیده بود؛ با بزرگ‌ناگهان​ شدن زیر دست پدربزرگش، هم رویِ روشن‌دخترماهی​ و هم رویِ تاریکِ زندگی را چشیده بود.

شیا لین به‌خوبی این را می‌دانست:‌به‌شدت​ «کسی که می‌تونه این مردماهی زخم‌دار‌نبودند​ رو این‌قدر مطیع کنه، حتماً خیلی ترسناک‌تره!»

او به مردماهیِ فلس‌زرد‌کاوشِ​ نگاه کرد و هوشیاری‌اش‌می‌یافتند​ به بالاترین حدِ ممکن رسید.

مردماهی فلس‌زرد مدتی به شیا لین خیره ماند و سپس گفت: «دخترجون، نگران‌می‌خواست​ نباش. من آدم منطقی‌ای هستم. تا وقتی من اینجام، تضمین می‌کنم کسی دستش بهت‌لینِ​ نرسه. اما از تو هم می‌خوام عاقل باشی. بدهی‌ت کاملاً مشخصه، می‌خوای بزنی زیرش؟»

با شنیدن این حرف، شیا لین از کوره دررفت: «شماها خیلی بی‌شرمید!‌روش‌هایش​ خودتون سرِخود شرایط رو عوض کردید و سودِ ده درصدی رو کردید‌شیا​ شصت درصد. من هیچ بدهی‌ای بهتون ندارم، پولم رو قبلاً پس دادم.»

لبخندِ مردماهی فلس‌زرد پهن‌تر شد: «دخترجون، کی فکرشو می‌کرد تو این سن کم این‌قدر خوب‌فراموش​ نقش بازی کنی. اما فایده‌ای نداره! هر چقدر هم که حرفات قانع‌کننده باشه، بدون مدرک نمی‌تونی‌به‌عبارتی​ چیزی رو ثابت کنی. قرارداد اینجاست، همه‌چیز توش روشن نوشته شده، همه می‌تونن بفهمن کی مقصره.»

شیا لین در حالی که به‌به‌آسانی​ مردماهی فلس‌زرد اشاره می‌کرد، از شدت‌اگر​ خشم زبانش بند آمده بود: «تو... تو...!»

مردماهی فلس‌زرد دستش را تکان داد و با خنده گفت: «بی‌خیال، تو یه دختر‌روش‌هایش​ جوونی، بهت زور نمیگم، وگرنه بقیه میگن خانه یشم طلایی داره به مشتریاش زور‌دخترماهی​ میگه. این چطوره: نصف بدهی رو بده و می‌ذارم بدون هیچ دردسر دیگه‌ای بری.»

«من تا همین‌جا هم خیلی باهات راه اومدم. اگه الان پولو پس بدی، فقط سی درصد‌بی‌وجدانِ​ سود میدی، مگه این نرخ بازار نیست؟ بگو ببینم کدوم نزول‌خوری با این قیمت کار نمی‌کنه؟ گفتی‌روبه‌روی​ سودمون ده درصد بود؟ کی حرفتو باور می‌کنه؟ برو بیرون بگرد، ببین کدوم مغازه‌ای همچین نرخی میده؟»

سینهٔ شیا لین به‌حتی​ شدت بالا و پایین می‌رفت‌باز​ و چشمانش سرخ شده بود.

نرخ بازار سی درصد بود و دقیقاً به همین دلیل‌ترتیب​ از خانه یشم طلایی وام گرفته بود. اما چه کسی فکرش‌نباید​ را می‌کرد که این یک تله باشد؛ او فریب خورده بود.

مردماهی فلس‌زرد با دیدن سکوت شیا لین، گویِ فانیِ مسیر‌بی‌اثر​ اطلاعات را بیرون آورد و گفت: «این قراردادِ وامِ ماست.‌بدهد​ اگه پولو پس بدی، همین الان این گو رو بهت برمی‌گردونم.»

شیا لین لحظه‌ای جا‌شکل​ خورد و سپس با پوزخند‌درست​ گفت: «سنگ‌های ازلیِ کافی ندارم.»

مردماهی فلس‌زرد دست زد و با خنده گفت: «نگران نباش،‌درمان​ می‌تونی به جاش از کرم‌های گو استفاده کنی. می‌دونم یه گوی‌به‌سادگیِ​ جمع‌آوری روغن داری، می‌تونی از همون برای پرداخت بدهی‌ت استفاده کنی.»

شیا لین با شنیدن این حرف، بلافاصله متوجه ماجرا شد: «پس هدف‌اگر​ اصلی‌ت اینه! گوی جمع‌آوری روغنم رو می‌خوای؟ هه، این یه گوی رتبه‌شبه‌استادِ​ پنجه، دیوونه شدی؟! حتی اگه بمیرم هم این گو رو بهت نمی‌دم.»

با شنیدن این حرف، همهمه‌ای‌آن‌ها​ در میان استادان گویِ حاضر‌بی‌اثر​ در آنجا به پا شد.

«گوی جمع‌آوری روغن؟ درست شنیدم؟»

«همون گوی رتبه پنجی که‌اگر​ اخیراً سر زبون‌ها افتاده؟ شنیدم بازدهی‌کند​ فوق‌العاده‌ای توی جمع‌آوری روغن سیاه داره!»

«فقط فوق‌العاده نیست، محشره! با اینکه گوی جمع‌آوری روغن رتبه پنجه،‌حتی​ اما جوهر ازلی مصرف نمی‌کنه، بلکه از مغز استخوان استاد گو‌فراموش​ تغذیه می‌کنه. حتی استادان گوی رتبه یک هم می‌تونن ازش استفاده کنن!»

«شنیدم بعضیا تو استفاده از‌آن‌ها​ گوی جمع‌آوری روغن زیاده‌روی کردن‌بی‌اثر​ و خودشون رو به کشتن دادن.»

«هوف، اون آدما هیچ کنترلی رو خودشون ندارن.‌بی‌اثر​ اگه در کنارش از کرم‌های گوی مسیر استخوان‌بی‌وجدانِ​ استفاده کنن، گوی جمع‌آوری روغن خیلی هم امنه!»

تق، تق، تق.

صدای دست زدنِ مردماهی فلس‌زرد برخاست: «دخترجون، تو دختر باهوشی هستی. مطمئنم این منطق رو می‌دونی که ثروت، گرگ‌ها رو‌نبودند​ به خودش جذب می‌کنه. چطور یه استاد گوی رتبه دو مثل تو می‌تونه یه گوی رتبه پنج داشته باشه؟ درش‌یافت​ بیار. حتی اگه من ولت کنم، بقیه می‌افتن دنبالت. تحویلش بده و یه زندگی آروم داشته باش، این‌طوری بهتر نیست؟»

شیا لین با قاطعیت مقاومت‌آن‌ها​ کرد: «نه! حتی اگه بمیرم هم‌درست​ اونو به آشغالی مثل تو نمی‌دم.»

مردماهی فلس‌زرد کلافه شد.

گرفتن کرم گوی شخص دیگر کار دشواری بود. او تنها‌درمان​ به یک فکر نیاز داشت تا گو را وادار به خودکشی‌به‌سادگیِ​ کند؛ در آن صورت، نقشهٔ مردماهی فلس‌زرد نقش بر آب می‌شد.

بهترین حالت این بود‌کاوشِ​ که شیا لین خودش‌می‌یافتند​ آن را تحویل دهد.

در غیر این صورت،‌سطح​ او می‌توانست از روش‌های‌بیشترِ​ مسیر سرقت استفاده کند.

اما استادان گوی‌آن‌ها​ مسیر سرقت در‌بیشترِ​ این بهشت حضور نداشتند.

و حتی اگر استادان گوی مسیر‌درونِ​ سرقت هم وجود داشتند، دزدیدن یک گوی‌نبودند​ رتبه پنج بیش از حد دشوار بود!

مردماهی فلس‌زرد دستپاچه نشد. او از قبل برای این کار نقشه‌حتی​ کشیده بود و انتظار چنین وضعیتی را داشت. اکنون نمی‌توانست بیش‌فراموش​ از حد به شیا لین فشار بیاورد، بنابراین یک قدم عقب‌نشینی کرد.

«این چطوره: من بهت یه‌آن‌ها​ فرصت می‌دم، اما تو هم باید‌درست​ همین کارو بکنی. می‌تونیم قمار کنیم.»

«قمار؟»

«قمار سنگ می‌کنیم و می‌بینیم کی می‌تونه گو استخراج‌باز​ کنه، و اگه جفتمون تونستیم، مال کی بهتره. برنده‌متعالِ​ رو با دو برد از سه مسابقه مشخص می‌کنیم.»

شیا لین لبخند سردی زد: «تو آدم بی‌وجدانی‌می‌یافتند​ هستی و زیر حرفت می‌زنی. بعد از اینکه قبلاً‌درمان​ شرایط رو عوض کردی، چطور می‌تونم بهت اعتماد کنم؟»

مردماهی فلس‌زرد کمی فکر کرد و ناگهان‌می‌گرفت​ دستش را تکان داد. گویی فانی از‌روش‌هایش​ مسیر اطلاعات به سمت شیا لین پرواز کرد.

شیا لین‌سطح​ با بهتی عمیق‌می‌گرفت​ آن را گرفت.

مردماهی فلس‌زرد افزود:‌ترتیب​ «می‌تونم به خدای‌درونِ​ دریا قسم بخورم.»

مردمان دریایی با انسان‌ها تفاوت داشتند؛ آن‌ها مذهب نژادی خود را داشتند‌اگر​ و به خدای دریا باور داشتند. سوگند خوردن به نام خدای دریا‌شبه‌استادِ​ مسئلهٔ بسیار مهمی بود و نشان می‌داد که او کاملاً صادق است.

تقریباً تمام مردمان‌مربوطه​ دریایی به خدای‌شکل​ دریا ایمان داشتند.

مردماهی فلس‌زرد دوباره با لحنی صادقانه گفت: «دیگه واسه چی دو به شکی؟ قمار سنگ‌تاجرِ​ به مهارت بستگی داره اما شانس هم توش دخیله. من بهت یه فرصت دادم، پس‌شما​ زیاده‌روی نکن. راستش رو بخوای، این تنها راه نجات توئه، باید از این فرصت استفاده کنی.»

مردماهی فلس‌زرد هم‌زمان از تهدید‌اگر​ و تطمیع استفاده کرد و‌درمان​ شیا لین به شدت دستپاچه شد.

در حالی که او مردد بود،‌به‌آسانی​ ناگهان صدایی در ذهنش طنین‌انداز شد:‌اگر​ «نترس، باهاش قمار کن، من اینجام!»

شیا لین که چیزی نمانده‌آن‌ها​ بود از شدت خوشحالی فریاد‌بی‌اثر​ بکشد، در دل گفت: «استاد چو!»

فانگ یوان افزود: «اما باید شرایط قمار رو‌بی‌اثر​ عوض کنی چون این خیلی پیش‌پاافتاده‌ست. اگه بهم‌بی‌وجدانِ​ اعتماد داری، اینو تبدیل به یه قمار بزرگ می‌کنیم!»

شیا لین بدون هیچ‌حتی​ تردیدی پاسخ داد: «به‌ضعیف​ شما اعتماد دارم، استاد چو!»

فانگ یوان جان او را نجات‌به‌آسانی​ داده بود. اگر می‌خواست به او‌اگر​ آسیبی برساند، نیازی به نجات دادنش نبود.

«جان من رو استاد چو نجات داده.‌می‌گرفت​ اگه بخواد بهم آسیبی برسونه، خب برسونه. در‌کار​ اون صورت فقط این جون رو بهش برمی‌گردونم!»

با این افکار، شیا لین در‌بیشترِ​ ذهنش پاسخ داد: «استاد چو، بهم بگید‌کار​ چی‌کار کنم، من از دستوراتتون پیروی می‌کنم.»

ناولها | novelha.net