چپتر 1659: قمار سنگِ شیا لین
0با کنار زدن خاطراتش،بیوجدانِ فانگ یوان قدم درصدای خانهٔ یشم طلایی گذاشت.
این قمارخانه بسیار اعیانی بود. دهها سنگ عظیم در تالار به چشم میخورد وفراموش در پشت تالار، اتاقهای متعددی با انواع کرمهای گویِ شکافندهٔ سنگ برای استفادهٔ مشتریان مهیاسنگهای شده بود. البته، استادان گویِ خبره در شکافتن سنگ نیز در همان مکان حضور داشتند.
فانگ یوان بهراحتی میتوانست بفهمدمییافتند که آیا این سنگها حاویدرونِ کرم گو هستند یا خیر.
او یک جاودانه بود و روشهای کاوشِ جاودان بهآسانی گویِ فانیاگر را مییافتند. به همین ترتیب، حتی اگر کرم گویِ درونِ سنگکرد بهشدت ضعیف شده بود، باز هم میتوانست آن را درمان کند.
حتی اگر قابلدرمان هم نبودند، نباید فراموش کرد که فانگگوشش یوان شبهاستادِ متعالِ مسیر پالایش بود؛ او بهسادگیِ آب خوردنمردماهی میتوانست تمام گوهای فانیِ موجود در آنجا را به دست آورد.
البته سنگهای جاودان یا بهعبارتی مواد جاودان نیز یافت میشدند. پس از آنکه گویِفراموش جاودان خود را مهروموم میکرد و به خواب میرفت، مواد جاودانی از نشانهای دائویِ مربوطهسنگهای بر سطح آنها شکل میگرفت. بیشترِ روشهای کاوشِ جاودان در برابر این سنگها بیاثر بود.
درست زمانی که فانگ یوان میخواست روشهایش را بهاگر کار گیرد تا به تاجرِ بیوجدانِ خانهٔ یشم طلایی درسیفراموش بدهد، ناگهان صدای هیاهویی از پشت تالار به گوشش رسید.
شیا لینِ دخترماهیکاوشِ با خشم و ناباوریمییافتند فریاد زد: «شما حقهبازید!»
مردماهی که روبهروی او ایستاده بود، پوزخندی زد: «من حقهبازم؟ ههه، ازشیا چه نظر؟ همهچیز واضح و روشن توی کرم گویِ مسیر اطلاعات ثبت شده.ههه درسته که یه مقداری رو پس دادی، ولی هنوز بخش عمدهٔ بدهیت مونده.»
این مردماهی هیکلی درشت همچوناگر خرس داشت و جای زخمی رویکند صورتش، به او ظاهری شرورانه میبخشید.
شیا لین با چشمانی سرخ به مردماهی اشاره کرد: «تو...ترتیب تو... شماها خیلی بیشرمید! جزئیات قرارداد رو عوض کردید. توافقنبودند ما روی سود دهدرصد بود، اما شما رسوندینش به شصتدرصد!»
چهرهٔ مردماهیِ زخمدار جدی شد و با نگاهی شرورانه به شیا لین خیره گشت: «دخترجون، نمیتونیگیرد همینطوری حرفای دروغ پخش کنی! میخوای اعتبار ما رو خراب کنی؟ این کار به کاسبی ما لطمهحقهبازید میزنه. بعد از این کی دیگه پاشو میذاره تو مغازهٔ ما؟ میتونی خسارت ما رو جبران کنی؟»
«گور پدرتون! حتی اگهشکل بمیرم هم کثافتکاریهای اینبیاثر مغازه رو برملا میکنم.»
مردماهی زخمدار لحنش را عوض کرد وبهشدت با صدایی مورمورکننده گفت: «بمیری؟ خیلی خامینباید جوجه. بعضی وقتا زنده موندن بدتر از مردنه.»
برقی در چشمان فانگ یوانجاودان درخشید؛ این صدا آشنا بود. بهحتی یاد دخترماهیِ چند ماه پیش افتاد.
چرا او اینجا بود؟
قطرات اشکسطح بر پهنای صورتمیگرفت شیا لین لغزید.
چند ماه پیش،ترتیب پدربزرگش که تنهادرونِ عضو خانوادهاش بود، درگذشت.
مراسم خاکسپاری دریاییِ مردمان دریایی بسیار پرهزینه بود. او برای به خاک سپردن پدربزرگش، مجبور شد سنگهای ازلیکند قرض کند. برای بازپرداخت بدهی، خطر را به جان خرید تا روغن سیاه جمعآوری کند و در این راه،سنگهای تا پای مرگ در خندق زمین پیش رفت. خوشبختانه با فانگ یوان روبهرو شد و بهطرز معجزهآسایی نجات یافت.
شیا لین همچنین گویِ جمعآوری روغن را از فانگ یوانبیاثر گرفت که بازدهیاش را در جمعآوری روغن بالا برد. اوبدهد با فروش روغن، خیلی زود مقدار عظیمی سنگ ازلی جمعآوری کرد.
او این سنگهای ازلی را برای تسویهٔ بدهی به خانهٔزمانی یشم طلایی آورد، اما این مغازه بیشرمتر از این حرفهاصدای بود؛ آنها در کمال وقاحت شرایط قراردادش را تغییر داده بودند.
شیا لین تمنای مرگ داشت.
تنها خویشاوندش رفته بود و او در این دنیا کاملاً تنها مانده بود. ازبهشدت کودکی توسط قبیلهاش طرد شده بود و تمام این شرایط باعث میشد احساس گمگشتگیبهسادگیِ و اندوه کند. دنیا برایش خاکستری شده بود و هیچ لذتی در زندگی نمییافت.
«مرگ مگه چقدرمربوطه ترسناکه؟ میمیرم وشکل همهچیز رو تموم میکنم!»
با این فکر، شیاشکل لین فریادی کشید وبیاثر دست به حمله زد.
ویژژژ!
با شلیک شدنِروشهای سیلابی خروشان، صدایبهآسانی انفجاری به گوش رسید.
مردماهی زخمدار انتظار نداشت که در چنین موقعیتی، یک استادبیاثر گویِ رتبه دو جرئت کند در قلمرو خودش، یعنی خانهٔبدهد یشم طلایی، به او که رتبه سه بود حمله کند.
مردماهی زخمدار غافلگیر شد و سیلاب اوبرابر را با خود برد. او محکم به دیوارتاجرِ کوبیده شد و تزئینات بسیاری در هم شکست.
هیاهوی عظیمی به پا شد. استادان گوییبهشدت که در سکوت مشغول انتخاب و شکافتننباید سنگها بودند، همگی برای تماشا جمع شدند.
نگاههای بیشماری بهروشهای سوی شیا لینبهآسانی و مردماهیِ زخمدار چرخید.
«چه خبر شده؟»
«هه، میخواستی چی بشه؟ حتماًبهآسانی این خانهٔ یشم طلایی بازمحتی سر یه آدم بیگناه کلاه گذاشته.»
«هیس، آروم باش.آنها صاحب این خانهٔ یشمبرابر طلایی زورگیرِ این منطقهست.»
«شنیدم خانهٔ یشم طلایی بیشتردرسی وقتا مثل نزولخورا عمل میکنه ورسید استادان گویِ ردهپایین رو تلکه میکنه.»
«بیاین واسه خودمون شر درستاگر نکنیم. این مشکل مردمان دریاییه،درمان به ما آدما ربطی نداره.»
در این لحظه، مردماهی زخمدار از میان آوارمییافتند بلند شد: «خیلی جرئت داری که به من حملهدرمان میکنی، کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی!»
او به سمت شیا لین قدم برداشت. رنگ از رخسارِبیاثر دخترماهی که زیر فشارِ هالهٔ او قرار گرفته بود، پرید،بدهد اما دندانهایش را به هم فشرد و قدمی به عقب برنداشت.
فاصلهٔ میان آن دو کمتر شد.بیشترِ درست زمانی که مردماهی زخمدار میخواستروشهایش حمله کند، صدایی شنید: «صبر کن!»
مردماهی زخمدار دست از حمله کشید. او چهرهٔ خشمگین ودرمان بیرحمش را تغییر داد و با پایین آوردنِ سرش روپالایش به آن شخص گفت: «رئیس، چی باعث شده تشریف بیارید اینجا؟»
این شخص صاحبِ خانهٔکاوشِ یشم طلایی بود؛ مردماهیِمییافتند شکمگندهای با فلسهای زرد.
مردماهیِ فلسزرد اخم کرد و بر سرمیگرفت مردماهیِ زخمدار فریاد کشید: «داری چه غلطیروشهایش میکنی؟ میخوای مغازهم رو روی سرم خراب کنی؟»
«رئیس، این دختره...»
پیش از آنکه مردماهیبیوجدانِ زخمدار حرفش را تمامصدای کند، کلامش قطع شد.
«چند بار بهت گفتماگر باید مسالمتآمیز رفتار کنیم؟باز آرامشه که ثروت میاره، میفهمی؟»
مردماهی زخمدار که جرئت نداشتمییافتند جوابش را بدهد، همچون کودکیدرونِ مطیع سر تکان داد: «بله، بله.»
سرمایی درروشهای قلب شیاجاودان لین دوید.
او سختیهای زیادی کشیده بود؛ با بزرگناگهان شدن زیر دست پدربزرگش، هم رویِ روشندخترماهی و هم رویِ تاریکِ زندگی را چشیده بود.
شیا لین بهخوبی این را میدانست:بهشدت «کسی که میتونه این مردماهی زخمدارنبودند رو اینقدر مطیع کنه، حتماً خیلی ترسناکتره!»
او به مردماهیِ فلسزردکاوشِ نگاه کرد و هوشیاریاشمییافتند به بالاترین حدِ ممکن رسید.
مردماهی فلسزرد مدتی به شیا لین خیره ماند و سپس گفت: «دخترجون، نگرانمیخواست نباش. من آدم منطقیای هستم. تا وقتی من اینجام، تضمین میکنم کسی دستش بهتلینِ نرسه. اما از تو هم میخوام عاقل باشی. بدهیت کاملاً مشخصه، میخوای بزنی زیرش؟»
با شنیدن این حرف، شیا لین از کوره دررفت: «شماها خیلی بیشرمید!روشهایش خودتون سرِخود شرایط رو عوض کردید و سودِ ده درصدی رو کردیدشیا شصت درصد. من هیچ بدهیای بهتون ندارم، پولم رو قبلاً پس دادم.»
لبخندِ مردماهی فلسزرد پهنتر شد: «دخترجون، کی فکرشو میکرد تو این سن کم اینقدر خوبفراموش نقش بازی کنی. اما فایدهای نداره! هر چقدر هم که حرفات قانعکننده باشه، بدون مدرک نمیتونیبهعبارتی چیزی رو ثابت کنی. قرارداد اینجاست، همهچیز توش روشن نوشته شده، همه میتونن بفهمن کی مقصره.»
شیا لین در حالی که بهبهآسانی مردماهی فلسزرد اشاره میکرد، از شدتاگر خشم زبانش بند آمده بود: «تو... تو...!»
مردماهی فلسزرد دستش را تکان داد و با خنده گفت: «بیخیال، تو یه دخترروشهایش جوونی، بهت زور نمیگم، وگرنه بقیه میگن خانه یشم طلایی داره به مشتریاش زوردخترماهی میگه. این چطوره: نصف بدهی رو بده و میذارم بدون هیچ دردسر دیگهای بری.»
«من تا همینجا هم خیلی باهات راه اومدم. اگه الان پولو پس بدی، فقط سی درصدبیوجدانِ سود میدی، مگه این نرخ بازار نیست؟ بگو ببینم کدوم نزولخوری با این قیمت کار نمیکنه؟ گفتیروبهروی سودمون ده درصد بود؟ کی حرفتو باور میکنه؟ برو بیرون بگرد، ببین کدوم مغازهای همچین نرخی میده؟»
سینهٔ شیا لین بهحتی شدت بالا و پایین میرفتباز و چشمانش سرخ شده بود.
نرخ بازار سی درصد بود و دقیقاً به همین دلیلترتیب از خانه یشم طلایی وام گرفته بود. اما چه کسی فکرشنباید را میکرد که این یک تله باشد؛ او فریب خورده بود.
مردماهی فلسزرد با دیدن سکوت شیا لین، گویِ فانیِ مسیربیاثر اطلاعات را بیرون آورد و گفت: «این قراردادِ وامِ ماست.بدهد اگه پولو پس بدی، همین الان این گو رو بهت برمیگردونم.»
شیا لین لحظهای جاشکل خورد و سپس با پوزخنددرست گفت: «سنگهای ازلیِ کافی ندارم.»
مردماهی فلسزرد دست زد و با خنده گفت: «نگران نباش،درمان میتونی به جاش از کرمهای گو استفاده کنی. میدونم یه گویبهسادگیِ جمعآوری روغن داری، میتونی از همون برای پرداخت بدهیت استفاده کنی.»
شیا لین با شنیدن این حرف، بلافاصله متوجه ماجرا شد: «پس هدفاگر اصلیت اینه! گوی جمعآوری روغنم رو میخوای؟ هه، این یه گوی رتبهشبهاستادِ پنجه، دیوونه شدی؟! حتی اگه بمیرم هم این گو رو بهت نمیدم.»
با شنیدن این حرف، همهمهایآنها در میان استادان گویِ حاضربیاثر در آنجا به پا شد.
«گوی جمعآوری روغن؟ درست شنیدم؟»
«همون گوی رتبه پنجی کهاگر اخیراً سر زبونها افتاده؟ شنیدم بازدهیکند فوقالعادهای توی جمعآوری روغن سیاه داره!»
«فقط فوقالعاده نیست، محشره! با اینکه گوی جمعآوری روغن رتبه پنجه،حتی اما جوهر ازلی مصرف نمیکنه، بلکه از مغز استخوان استاد گوفراموش تغذیه میکنه. حتی استادان گوی رتبه یک هم میتونن ازش استفاده کنن!»
«شنیدم بعضیا تو استفاده ازآنها گوی جمعآوری روغن زیادهروی کردنبیاثر و خودشون رو به کشتن دادن.»
«هوف، اون آدما هیچ کنترلی رو خودشون ندارن.بیاثر اگه در کنارش از کرمهای گوی مسیر استخوانبیوجدانِ استفاده کنن، گوی جمعآوری روغن خیلی هم امنه!»
تق، تق، تق.
صدای دست زدنِ مردماهی فلسزرد برخاست: «دخترجون، تو دختر باهوشی هستی. مطمئنم این منطق رو میدونی که ثروت، گرگها رونبودند به خودش جذب میکنه. چطور یه استاد گوی رتبه دو مثل تو میتونه یه گوی رتبه پنج داشته باشه؟ درشیافت بیار. حتی اگه من ولت کنم، بقیه میافتن دنبالت. تحویلش بده و یه زندگی آروم داشته باش، اینطوری بهتر نیست؟»
شیا لین با قاطعیت مقاومتآنها کرد: «نه! حتی اگه بمیرم همدرست اونو به آشغالی مثل تو نمیدم.»
مردماهی فلسزرد کلافه شد.
گرفتن کرم گوی شخص دیگر کار دشواری بود. او تنهادرمان به یک فکر نیاز داشت تا گو را وادار به خودکشیبهسادگیِ کند؛ در آن صورت، نقشهٔ مردماهی فلسزرد نقش بر آب میشد.
بهترین حالت این بودکاوشِ که شیا لین خودشمییافتند آن را تحویل دهد.
در غیر این صورت،سطح او میتوانست از روشهایبیشترِ مسیر سرقت استفاده کند.
اما استادان گویآنها مسیر سرقت دربیشترِ این بهشت حضور نداشتند.
و حتی اگر استادان گوی مسیردرونِ سرقت هم وجود داشتند، دزدیدن یک گوینبودند رتبه پنج بیش از حد دشوار بود!
مردماهی فلسزرد دستپاچه نشد. او از قبل برای این کار نقشهحتی کشیده بود و انتظار چنین وضعیتی را داشت. اکنون نمیتوانست بیشفراموش از حد به شیا لین فشار بیاورد، بنابراین یک قدم عقبنشینی کرد.
«این چطوره: من بهت یهآنها فرصت میدم، اما تو هم بایددرست همین کارو بکنی. میتونیم قمار کنیم.»
«قمار؟»
«قمار سنگ میکنیم و میبینیم کی میتونه گو استخراجباز کنه، و اگه جفتمون تونستیم، مال کی بهتره. برندهمتعالِ رو با دو برد از سه مسابقه مشخص میکنیم.»
شیا لین لبخند سردی زد: «تو آدم بیوجدانیمییافتند هستی و زیر حرفت میزنی. بعد از اینکه قبلاًدرمان شرایط رو عوض کردی، چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟»
مردماهی فلسزرد کمی فکر کرد و ناگهانمیگرفت دستش را تکان داد. گویی فانی ازروشهایش مسیر اطلاعات به سمت شیا لین پرواز کرد.
شیا لینسطح با بهتی عمیقمیگرفت آن را گرفت.
مردماهی فلسزرد افزود:ترتیب «میتونم به خدایدرونِ دریا قسم بخورم.»
مردمان دریایی با انسانها تفاوت داشتند؛ آنها مذهب نژادی خود را داشتنداگر و به خدای دریا باور داشتند. سوگند خوردن به نام خدای دریاشبهاستادِ مسئلهٔ بسیار مهمی بود و نشان میداد که او کاملاً صادق است.
تقریباً تمام مردمانمربوطه دریایی به خدایشکل دریا ایمان داشتند.
مردماهی فلسزرد دوباره با لحنی صادقانه گفت: «دیگه واسه چی دو به شکی؟ قمار سنگتاجرِ به مهارت بستگی داره اما شانس هم توش دخیله. من بهت یه فرصت دادم، پسشما زیادهروی نکن. راستش رو بخوای، این تنها راه نجات توئه، باید از این فرصت استفاده کنی.»
مردماهی فلسزرد همزمان از تهدیداگر و تطمیع استفاده کرد ودرمان شیا لین به شدت دستپاچه شد.
در حالی که او مردد بود،بهآسانی ناگهان صدایی در ذهنش طنینانداز شد:اگر «نترس، باهاش قمار کن، من اینجام!»
شیا لین که چیزی نماندهآنها بود از شدت خوشحالی فریادبیاثر بکشد، در دل گفت: «استاد چو!»
فانگ یوان افزود: «اما باید شرایط قمار روبیاثر عوض کنی چون این خیلی پیشپاافتادهست. اگه بهمبیوجدانِ اعتماد داری، اینو تبدیل به یه قمار بزرگ میکنیم!»
شیا لین بدون هیچحتی تردیدی پاسخ داد: «بهضعیف شما اعتماد دارم، استاد چو!»
فانگ یوان جان او را نجاتبهآسانی داده بود. اگر میخواست به اواگر آسیبی برساند، نیازی به نجات دادنش نبود.
«جان من رو استاد چو نجات داده.میگرفت اگه بخواد بهم آسیبی برسونه، خب برسونه. درکار اون صورت فقط این جون رو بهش برمیگردونم!»
با این افکار، شیا لین دربیشترِ ذهنش پاسخ داد: «استاد چو، بهم بگیدکار چیکار کنم، من از دستوراتتون پیروی میکنم.»